تلگرام ایردن، پایگاه دندانپزشکی irden.ir
در کانال تلگرام ایردن عضو شوید و خبرهای دندان‌پزشکی را از نگاهی دیگر بنگرید!
جستجو  کاربرها  قانون ها 
بستن
نام کاربری::
رمز عبور::
رمز عبور خود را فراموش کرده اید؟
ثبت نام
نام کاربری
 
Select date in calendarSelect date in calendar

صفحه: 1
زنده‌یاد دکتر محمود عنایت، نویسنده و روزنامه‌نگار کم‌نظیر, دندان‌پزشکی که پس از انقلاب مشاور سیاسی شد
 
دندان پزشکی که مشاور سیاسی نخست وزیر پس از انقلاب شد
از: دکتر امیر اسماعیل سندوزی

هر کس با خود و برای خویش داستانی دارد. داستان بعضی‌ها شنیدنی و خواندنی است و برخی دیگر جالب و باور ناکردنی!
داستان دانشجوی دانشکده دندان پزشکی تهران، که دو سال دوره آموزش سنگین علوم پایه پزشکی، مانند: آسیب‌شناسی، فیزیولوژی، بافت‌شناسی، زیست‌شناسی، میکروب‌شناسی و آناتومی سرو گردن را خواند و امتحان داد، سه سال دوره آزمایشگاهی، کار روی بیمار و لابراتوار های فنی ساخت دندان را عملن انجام داد و نمره قبولی گرفت و پایان‌نامه دکترا نوشت و حتمن با درجه ممتاز هم پذیرفته شد. اما همین شخص در طی همین مدت تحصیل، از سال ۱۳۳۱ تا ۱۳۳۶ خورشیدی، همچنین به کارهای جدی دیگری نیز مشغول بود:
مقاله نویس و کند و کاوچی روزنامه‌ی پر سرو صدای شاهد و مدیر مسوول مجله ایران آباد.

از اسفند ۱۳۳۴ نیز در سال سوم دانشکده دندان پزشکی، که حضور دانشجو برای کارهای عملی و درمانی در بخش و لابراتوار –هر دو- ضروری است، سردبیری پر مسوولیت نشریه‌ی فردوسی را نیز عهده‌ دار شد. در این نشریه با افرادی چون سعیدی سیرجانی، مسعود فرزاد، هوشنگ کاووسی، حسین‌ علی هروی، مهدی پرهام، علی‌ اصغر حاج‌ سید جوادی، موسوی گرمارودی و همچنین بزرگانی مثل ابراهیم گلستان، جلال مقدم، فروغ فرخ زاد، مهدی اخوان ثالث، احمد شاملو و بسیاری از نام‌داران اهل قلم و نشر سرو کار، حساب و کتاب و نشست و برخاست داشت. در ضمن با اکثر مخالفان شاه نیز، هم قبل و هم بعد از کودتای ۱۳۳۲ دوست، همراه و همکار بود.
ایشان به دلیل فعالیت های اجتماعی مطبوعاتی همان سال ها بود که در سال ۱۳۴۴ امتیاز نشریه نگین را نیز کسب کرد و در دوران قبل از انقلاب مسوول تهیه‌ی برنامه‌ای رادیویی به نام «پنج و سه دقیقه» بود که بعدها به «همه روز، همین ساعت، همین جا» تغییر نام داد. این برنامه انتقاداتی را به حکومت وارد می‌کرد و بسیار پر طرفدار بود.
ماحصل فعالیت‌های دوران دانشجویی ایشان، چنان شهرت و توانی شد که در زمان قبل از انقلاب، در دوران نخست‌ وزیری آقای شاپور بختیار، به عنوان مشاور نخست وزیر انتخاب شد.
بگذریم که کادر آموزشی آن سال‌های دانشکده دندان‌پزشکی تهران، خوب است اعلام کنند که ایشان با چه شرایطی، در کنار آن همه مشغله، دوره پنج ساله دکترای دانشکده را گذرانده‌اند؟
دکتر محمود عنایت با یک فیلسوف سیاسی ۹ ماه هم‌خانه و همسایه و مدتی هم‌خوراک بوده است. ظاهرن بند ناف او را هم با قیچی سیاست بریده بودند. حمید عنایت فیلسوف و استاد نام‌دار علوم سیاسی، برادر دو قلوی محمود بود که در یک خانواده متوسط تهرانی، در سال ۱۳۱۱متولد شدند. دو برادر در مدارس خاقانی و سپهر دوره ابتدایی و در مدرسه فیروز بهرام دوره متوسطه را خواندند. حمید به دارالفنون رفت و ادبیات خواند و سپس در دانشکده حقوق ادامه داد و محمود –بنا به قول خودش- به دبیرستان البرز رفت به خیال طبیب شدن، که وقایع ملی شدن صنعت نفت و شور و حال آن دوران، او را به فعالیت‌های اجتماعی کشاند. دکتر حمید عنایت در سال ۱۳۶۱ (در سن ۵۰ سالگی) به دلیل ایست قلبی در مسیر فرانسه به انگلستان درگذشت*.
پژوهشگر و مترجم حوزه علوم و فلسفه سیاسی که مدرک دکترای اقتصاد و علوم سیاسی تخصصی را از دانشگاه لندن دریافت کرده و به پدر فلسفه سیاسی ایران معروف بود.
دکتر محمود عنایت که چهار سال جوان‌تر از من بود، دکترای دندان‌پزشکی را -چنان که گذشت- در سال ۱۳۳۶ خورشیدی از دانشگاه تهران گرفت.
منزل ما در محله عرب‌ها، در خیابان ناصرخسرو تهران بود. به طرف بازار، دست چپ، کوچه خدابنده لویی قرار داشت که روزنامه شاهد متعلق به دکتر بقایی پر هیاهو، در چاپخانه ای در انتهای این کوچه در چاپ می شد. یک روز شادروان عباس خلیلی، مدیر روزنامه اقدام، پدر شادروان خانم سیمین بهبهانی -بانوی عزل ایران کارگری- را در طرفداری از شاه با اسلحه کمری کشت. این را از این نظر می نویسم که کوچه پرحادثه ای بود و گاهی عوامل رکن دو و دوستداران سلطنت، برای برهم ریختن حروف چاپ‌خانه، به سراغ این کوچه می آمدند. شادروان دکتر محمود عنایت دانش آموز بود و خواننده «کند و کاو» جلال آل احمد، نویسنده «در خدمت و خیانت روشنفکران». جلال باور داشت که روشنفکر ایرانی از همه خلایق بریده، دستی به مردم ندارد و ناچار خود را دربند مردم نمی‌داند. به مسایلی می اندیشد که محلی و بومی نیست و وارداتی است. جلال معتقد بود که تا روشنفکر ایرانی با مسایل محلی و بومی خود آشنا نشود و گشاینده مشکلات بومی نشود، وضع بر همین منوال است که هست. کند و کاو را برای شاهد می نوشت و روزی هم که قرار شد دیگر ننویسد، ننوشت. همین محمودخان عنایت که خواننده پرو پا قرص این مقالات بود، شد جوان جویای نام و دنباله نویس «کندوکاو» که شاید بهتر و شیرین‌تر از نویسنده قبلی نوشت! او در روزنامه شاهد، صاحب میز و دفتر و دستک و جاه و مقامی شد. ایشان بنابر ضرورت زمان، کنکور داد و برای داشتن عنوان «دکترا » کمر به خواندن بست. با همه گرفتاری های نویسندگی‌، او در یک زمان در دو جا بود! چگونه و چطوری‌اش بماند که در ایران داستانی کهنه و جدّ همین فساد رایج کنونی است...
این داستان هیچ از اهمیت و توان نویسندگی دوست و همکار از روزن زمان گذشته ما شادروان دکتر محمود عنایت کم یا گُم نمی کند. مجله نگین یکی از وزین‌ترین مجلات سال های قبل و دو سالی بعد از انقلاب بود تا مقاله «شیخ صنعان و عشق به قدرت» خانم اش رو نشده بود. بعد از آن دیگر قرار شد نباشد و «ما را از مدرسه بیرون می رویم»* شد.
طالب علمی را از مدرسه راندند. او رخت برگرفته، می رفت. کسی از او پرسید: تو را چه رسیده است؟ گفت: "ما را از مدرسه بیرون می رویم" این جمله که حالت ضرب المثل به خود گرفته ترکیبی است از "ما از مدرسه بیرون می رویم" و "ما را از مدرسه بیرون کردند." دهخدا
دکتر عنایت از نوجوانی مجذوب فعالیت های اجتماعی مطبوعاتی بود. او هرگز قلم و نوشتن را رها نکرد. حتا در‌ دوران تحصیل در دانشکده‌ای مانند دندان‌پزشکی؛ وقت گیر نیز، همکاری خود را با جراید ادامه‌ داد و پس از فراغت از دانشگاه هم ترجیح‌ داد روزنامه نویس باقی بماند. ماند و وزنه ای در بین نویسندگان وزین بود. حتا پس از کودتای ۲۸ مرداد و در جریان دعوت همکاری با جراید، از سوی رییس اداره‌ کل انتشارات و رادیو به عرصه فعالیت جدی‌تری در هدایت افکار عمومی‌ دعوت شد. او به جمع برنامه‌سازان رادیو پیوست و باز هم نشان داد که می تواند. برنامه او، به حق یکی‌ از پرطرفدارترین برنامه‌های رادیویی شد. مدتی بعد عنایت‌ به عضویت اداره کل خدمات مطبوعاتی درآمد.
امتیاز مجله نگین اوج توانمندی او بود که با تیراژ ۳۰۰۰ نسخه منتشر شد. دردمندانه بیش از۵۰۰ عدد به فروش نرسید، ولی تیراژ ۱۵۰۰ عددی مجله هم متعلق به نگین بود. «راپرت» سرمقاله‌های نگین (به معنای گزارش، بیان،‌ خبر و یا روایت) که منتشر می‌شد، حاوی نکته‌های شیرین و خواندنی فراوان بود و طرفداران بسیاری داشت. آقای علی موسوی گرمارودی مجموعه‌ای از آنها را با همین عنوان منتشر و چندین بار تجدید چاپ کرد که در برگیرنده تمام سر مقاله‌های نگین بود. گزیده‌ای خواندنی از مقالات او در کیهان نیز تحت عنوان «محاکمات استثنایی» در سال ۱۳۵۴ به صورت کتاب منتشر شد.
زبان عنایت در مقالاتش ساده و گویا و در عین حال برای حکومت گزنده بود. استعدادش در این بود که موضوعات پیچیده اجتماعی و فرهنگی را با زبانی روشن و روان و به گونه ای قابل درک و فهم به مخاطب انتقال می‌داد. در اندک مدت، به گونه ای این سبک نوشتن، به هویت و به نوعی به امضای دکتر عنایت تبدیل شده بود. او خود در گفتگویی درباره زبان نوشتاری‌اش گفته است: «این روشی است تمثیلی توام با طنز، که تأثیر فراوان بر خواننده می‌گذارد.» او می گفت "در جوامعی که اظهار عقیده صریح ممکن نباشد، بسیاری از حقایق تلخ و ناخوشایند را می‌توان در پوشش طنز و تمثیل بیان کرد".
دوران بعد از انقلاب می‌توانست برای دکتر عنایت خطر آفرین باشد، ولی او دوستان فراوانی داشت.
دکتر محمود عنایت در سال ۱۳۶۰ برای معالجه به اروپا رفت و از آنجا به آمریکا مهاجرت کرد و در لس‌آنجلس ساکن شد. ایشان سعی کرد مجله نگین را دوباره -این بار بیرون از مرز- راه بیاندازد. بیش از بیست شماره از نگین را در آمریکا منتشر کرد ولی بیش از آن در این کار موفق نشد و فعالیت او متوقف شد. ایشان در بامداد روز پنجشنبه ۲۸ دی ماه ۱۳۹۱ (January 17, 2013) در ۸۰ سالگی در کالیفرنیا درگذشت. این درگذشت یک ضایعه‌ی بزرگ بود. برای بیان بزرگی این فقدان نمی نویسم، بلکه به نوشته ای از استاد محسن کدیور توسل می‌جویم تا یاد این دوست از دست رفته را در خاطر ها دو باره زنده کنم، که این قلم ناتوان از بیان قدر اوست. پس از آن نیز کلام کوتاه شده ای از آن شادروان را نقل می‌کنم، والسلام.
امیر اسماعیل سندوزی



در سوگ دکتر محمود عنایت
از: دکتر محسن کدیور
«...اگرچه هرگز عنایت را ملاقات نکرده بودم، اما احساس کردم ایران یکی دیگر از خدمتگزاران خود را در غربت از دست داد. من از اواخر دهه‌ی چهل عنایت را می شناختم. پدرم -که عمرش دراز باد - چند مجله مشترک بود: مکتب اسلام، یغما، راهنمای کتاب و نگین. دوران نوجوانی من با غوطه‌زدن در این مجلات طی شد. در این میان، نگین از جنسی دیگر بود. از مجله‌ی نگین بسیار آموختم، مقالاتش البته با سن و سال من نمی خواند و سنگین بود، اما در نیمه دهه‌ی پنجاه من از خوانندگان ثابت نگین شده بودم. آنچه قبل از همه نظرم را جلب می کرد، سر مقاله‌های محمود عنایت بود: «راپرت‌ها». سبک خاص عنایت، قلم سحاّر او، طنز نجیب و انتقاد تیز و صمیمی او راپرت‌ها را جذاب‌ترین بخش مجله کرده بود. خاطره‌ی شیرین نگاه انتقادی عنایت که متکی به تاریخ و فرهنگ گذشته‌ی این سرزمین بود، هنوز در خاطرم زنده است. نیک به خاطر دارم مجله‌ی نگین را تجلید کرده بودم و شماره های پیشین آنرا به تدریج می خواندم و می‌آموختم.
پس از انقلاب، نگین که حقیقتن نگینی در تاریخ مجلات ایران بود، با انتشار «شیخ صنعای» زنده‌یاد سعیدی سیرجانی، توقیف شد. من آن روز متاسفانه گرم شور ماه‌های نخست انقلاب، توقیف آن‌را متوجه نشدم. چند سال گذشت. حوالی سال‌های ۶۶ و ۶۷ بود که دوباره به خود بازگشتم و باز عنایت برایم درس‌آموز بود. این بار مجله نبود، کتاب‌هایی بود که او ترجمه کرده بود. به یاد دارم کتاب «از انقلاب مذهبی کرامول تا انقلاب سرخ لنین» (کالبد شکافی چهار انقلاب) نوشته کرین برینتون ترجمه محمود عنایت را با چه شور و شوقی در قم خواندم و یادداشت برداشتم. نگاه انتقادی به انقلاب ۱۳۵۷ را مرهون ترجمه عنایت هستم. نیز «مهاتما گاندی و پیروان راه او» (نوشته ودمهتا - ترجمه محمود عنایت) که سبک عدم خشونت گاندی را تعلیم می داد، هکذا «انسان در عصر توحش» (ئولین رید). در دهه‌ی شصت برادر دو قلوی محمود، دکتر حمید عنایت نیز در شکل‌گیری نگاه علمی به اندیشه سیاسی اسلام معاصر نقش کلیدی داشت. کتاب‌های حمید عنایت را چند بار خواندم و بعد تدریس کردم. این دو برادر به گردن نسل من حق دارند. وقتی خود را در غربت غرب دیدم، به یاد نشریاتی که در دهه‌ی پنجاه در تکوین فکری‌ام نقش داشتند افتادم. به نگین اشاره کردم. نشریه‌ي دیگری که در سالهای ۵۷ و ۵۸ در من موثر بود، هفته نامه‌ی «جنبش» دکتر علی اصغر حاج سیدجوادی بود.
قدر این نسل از روزنامه نگاران صادق و خدوم را باید دانست. آنها زودتر از دیگران خطر استبداد را درک کردند و نوشتند و تذکر دادند و مجبور به جلای وطن شدند. محمود عنایت دندان‌پزشک بود. او دندان کرم خورده‌ی استبداد را در سیاست ایران به نیکی شناخته بود و می خواست آنرا بکشد اما نگذاشتند او به تشخیص خود عمل کند و اکنون آن دندان کرم خورده لثه و فک مام وطن را متورم و بیمار کرده است.
درگذشت زنده یاد دکتر محمود عنایت مترجم، نویسنده و نگین روزنامه نگاران مجرب ایران را به جامعه‌ی فرهنگی کشور و خانواده محترم عنایت تسلیت عرض می کنم. خدایش رحمت کناد.


به مناسبت دوازدهمین سالروز خاموشی مصدق
اسفندماه ۱۳۵۷ خورشیدی
از: دکتر محمود عنایت

اولین بار که نام مصدق را شنیدم دوازده ساله بودم. شاگرد کلاس پنجم دبستان – و ایران در بحرانی‌ترین ایام بعد از شهریور بیست بود. از‌‌ همان موقع سرم بوی قرمه‌سبزی می‌داد. یادم نمی‌رود که هر طور بود این و آن را برای پول روزنامه تیغ می‌زدم و هر روز عصر اطلاعات دو صفحه‌ای را می‌خریدم. اخبار جنگ دوم را با شور و علاقه تعقیب می‌کردم ولی خبرهای داخلی برایم جاذبه‌ای نداشت. مصدق هنوز در نظرم «مصدق» نشده بود. فکر می‌کردم او هم رجلی است نظیر ده‌ها رجل دیگری که مورد بغض و نفرت مردم کوچه و بازار بودند و مطبوعات زنجیر گسیخته و آزاد شده از سلطه و سیطره رضاخانی بی‌دریغ به آن‌ها دشنام می‌دادند. یک وقت در روزنامه‌ها خواندم که یک روسی به نام «کافتارادزه» به ایران آمده و از دولت ایران تقاضای امتیاز نفت شمال را کرده است. گفتند مصدق در مجلس با این تقاضا به مخالفت برخاسته است، شبی یکی از وابستگان ما که در دانشگاه تحصیل می‌کرد به منزلمان آمده بود. هیچ این صحنه را فراموش نمی‌کنم که پدرم در حضور من از آن دانشجو پرسید راجع به دکتر مصدق در دانشگاه چه می‌گویند؟
درست یادم نیست که دانشجو چه جوابی داد اما هر چه بود جواب او پدرم را راضی نکرد، که دیدم دستش را به علامت هشدار در هوا بالا برد و به صدای بلند گفت: «بدانید که مصدق دارد جهاد می‌کند.»
دقیقا از همین زمان بود که مصدق را شناختم – بعد‌ها از اهل نظر شنیدم که در فضای طوفانی آن روز که مملکت زیر سم ستور خارجی دست و پا می‌زد و هیچکس بی‌اجازه و امضاء ایشان و اعوان و انصارشان نتق نمی‌کشید مخالفت با امتیازی که به یکی از دو اشغالگر قهار آن روز مربوط می‌شد نوعی از جان گذشتگی بود.
شناخت مصدق به عنوان سیاستگری که هرگز نمی‌خواست زیر پای هیچ زور و نفوذی برود و هیچ همهمه و هیاهویی نمی‌توانست بر تشخیص و تفکر آزادانه او اثر بگذارد چیزی است که به تدریج در طول حیات حرفه‌ای‌ام برایم حاصل شد.
من در طلوع دیکتاتوری سردارسپه هنوز متولد نشده بودم ولی در کتاب‌ها خوانده‌ام که وقتی مصدق در برابر رضاخان قد علم کرد کمتر کسی جرات این کار را داشت و همه معتقد بودند رضاخان نابغه‌ای است که به فضل و کرم الهی در حساسترین لحظه تاریخ مامور نجات ایران شده و مخالفت با او مخالفت با مصالح عالیه مملکت است. در آن حال و هوا اختلاف بین رضاخان و دربار احمد شاه حتی «بیسیم مسکو» را به اشتباه افکنده بود و روس‌ها به این خیال که رضاخان با سقوط سلطنت احمد شاه رژیم جمهوری در ایران برقرار خواهد کرد سخت به رضاخان و حکومت او اظهار اخلاص می‌کردند.
در یک مورد نقل قول کرده‌اند که جنبش ضد رضاخانی را بیسیم مسکو به «مساعی مرتجعین» منسوب کرده و روزنامه‌نگارانی نظیر عشقی و ملک‌الشعراء بهار نیز که با از جان گذشتگی به علامت اعتراض بر ضد حکومتی وحشت و ترور رضاخان در مجلس پنجم متحصن شده بودند از نظر همین بلندگو به عنوان «مدیران جراید ارتجاعی» معرفی شده‌اند. در مورد دیگر از قول همین بی‌سیم می‌خوانیم که: «دولت شوروی... با حکومت ملی ایران که رضاخان رییس‌الوزراء در راس آن قرار گرفته روابط کاملا دوستانه دارد.»(۱)
و صد البته پته این جمهوری و این حکومت ملی خیلی زود روی آب افتاد و مرحوم عشقی خطاب به چنین ابوالهولی بود که منظومه طنزآمیز نوحه جمهوری را سرود و ضمن آن گفت:
ای مظهر جمهوری – هی هی جبلی قم قم
جمهوری مجبوری – هی هی جبلی قم قم
مسلک نشود زوری – هی هی جبلی قم قم
تا کی پی‌ مزدوری – هی هی جبلی قم قم (۲)
این منظومه در اوج تظاهرات جمهوری که شخص سردارسپه و طرفداران او آن را کارگردانی می‌کردند سروده شد و قصد عشقی این بود که به زبان طنز و هزل – ولی صریح و بی‌پروا به مردم هشدار دهد که آنچه می‌گذرد نوعی نمایش سیاسی است که به قصد محو استقلال ایران به روی پرده آمده است. طولی نکشید که صدای عشقی به ضرب گلوله مامورین نظمیه خاموش شد و سایر قلمزنان عضو مجلس نیز از ترس دیو مهیب خودسری دم فرو بستند و قلم‌ها را غلاف کردند. در چنین شرایطی که نفس از کسی بر ضد سردارسپه در نمی‌آمد و هر نوع مخالفتی با او در حکم انتحار سیاسی و باعث جلب خصومت اجامر و اوباش و دشنه‌کشان و قداره‌بندان طرفدار حکومت بود ماده واحده مربوط به انقراض قاجاریه و اعلام حکومت موقتی «آقای رضاخان پهلوی» در مجلس مطرح می‌شود.
پیشاپیش همه مدرس سکوت را می‌شکند که اعلام می‌کند: «اخطار قانونی دارم.»
نایب رییس (سید محمد تدین) می‌پرسد ماده‌اش را بفرمایید منظورش این بوده است که بر طبق چه ماده‌ای اخطار قانونی دارید؟
مدرس می‌گوید ماده‌اش این است که خلاف قانون اساسی است!
نایب رییس می‌گوید در موقعش صحبت بفرمایید.
مدرس باز می‌گوید اخطار قانونی است که خلاف قانون اساسی است و نمی‌شود در اینجا طرح کرد.
و سپس در حالی که از مجلس خارج می‌شود فریاد می‌زند: صد هزار رای هم بدهید خلاف قانون است!
بعد از او تقی‌زاده و میرزا حسین‌خان علایی (علاء بعدی) سخنان کوتاهی در مخالفت با ماده واحده ایراد می‌کنند و سرانجام مصدق از جا بلند می‌شود. نخست با علم به اینکه چنین مخالفتی به قیمت جان او تمام خواهد شد می‌گوید: «در حضور همه آقایان بنده شهادت خودم را می‌گویم. اشهدان لااله الا الله – اشهدان محمدا رسول الله – اشهدان علی ولی الله»....
سپس در مقام انصاف از امنیتی که در مملکت برقرار شده حرف می‌زند و بعد به اصل مطلب می‌پردازد که با بنایی که شما مجلسیان گذاشته‌اید می‌خواهید یک نفر را در این مملکت همه کاره کنید و همه قوای مملکت را به دست او بسپارید که هم شاه باشد و هم رییس‌الوزراء و هم فرمانده کل قوا...
.... «بنده اگر سرم را ببرند و تکه تکه‌ام بکنند و آقای سید یعقوب هزار فحش به من بدهد زیر بار این حرف‌ها نمی‌روم. بعد از بیست سال خونریزی، آقای سید یعقوب شما مشروطه‌طلب بودید، آزادیخواه بودید، بنده خودم شما را در این مملکت دیدم که بالای منبر می‌رفتید و مردم را دعوت به آزادی می‌کردید، حالا عقیده شما اینست که یک کسی در مملکت باشد که هم شاه باشد هم رییس‌الوزراء، هم حاکم. اگر اینطور باشد که ارتجاع صرف است، استبداد صرف است، پس چرا خون شهداء راه آزادی را بی‌خودی ریختید؟ چرا مردم را به کشتن دادید، می‌خواستید از روز اول بیایید بگویید که ما دروغ گفتیم و مشروطه نمی‌خواستیم، آزادی نمی‌خواستیم، یک ملتی است جاهل و باید با چماق آدم شود، اگر مقصود این بوده بنده هم نوکر شما و مطیع شما هستم ولی چرا بیست سال زحمت کشیدیم؟» (۳)
مصدق به در می‌گفت که دیوار بشنود. به مجلس طعنه می‌زد ولی مقصودش رضاخان بود که احترام امامزاده با متولی است. گویی در آبان ماه ۱۳۰۴ وقایع پنجاه و سه سال بعد که امروز باشد مثل روز برای او روشن بود و به وضوح پیش‌بینی می‌کرد که‌‌ همان معامله‌ای را که رضاخان با تصرف در قانون اساسی با احمد شاه و خاندان قاجار کرد دست قوی‌تری هم یکروز با اولاد رضاشاه و خاندان پهلوی خواهد کرد که: بازی چرخ بشکندش بیضه در کلاه... در چنان روزی قانون اساسی زبان بسته‌ای که نظام رضاشاهی و محمدرضا شاهی به کرات و مرات آن را دستکاری و دستمالی کرده‌اند آنقدر بی‌اعتبار و بی‌احترام خواهد بود که کمتر کسی جرات دفاع از آن را در خود خواهد دید و حتی نیکنام‌ترین افراد به خاطر دفاع از صیانت آن متهم به طرفداری از ارتجاع و استبداد خواهد شد و حرف مصدق هم همین بود. او از قانون اساسی هتک حرمت شده‌ای که بعد‌ها بازیچه دست دیکتاتور و خاندان او شد و تنها بدرد تحکیم سلطنت استبداد می‌خورد دفاع نمی‌کرد. او از آن قانونی دفاع می‌کرد که ضامن تحکیم حاکمیت ملی و تفکیک قوای مملکتی در جهت حفظ حقوق و آزادی‌های ملت بود، و حرف آخرش این بود که هر نوع دخل و تصرف جابرانه در چنین قانونی باعث خواهد شد تا هر ساعت که یک قلتشنی هوس کرد «بیاید و این اصول که همه چیز ما را تامین می‌کند تغییر بدهد.»( ۳)
اما هشدار مصدق در مجلس پنجم اثر نکرد، علی‌اکبرخان داور – کسی که بعد‌ها وزیر عدلیه – و سپس وزیر مالیه رضاشاه شد و سرانجام نیز از ترس خشم شاه در جریان اختلاسی که به او مربوط نمی‌شد خود را کشت – از جا برخاست و همین‌قدر به مصدق اطمینان داد که این اولین بار نیست که قانون اساسی دچار دخل و تصرف می‌شود. در صدر مشروطه نیز برای تغییر قانون انتخابات گروهی از احرار در باغشاه نشستند و قانون اساسی را تغییر دادند، و عجب اینکه در مقام تحاشی گفت ما نمی‌خواهیم فلان کس را شاه کنیم و در ماده واحده هم اینطور نوشته نشده، بلکه ما می‌خواهیم حقی را از خانواده قاجار بگیریم و حتی صریحا گفت تصور نمی‌کند که هیچکس در مملکت باشد که فکرش آنقدر کوچک و عقب‌مانده باشد که راضی بشود به دادن اختیار به دست یک نفر بدون هیچ حدی و بدون هیچ قانونی «یعنی یک نفر به قول ایشان شاه یا رییس‌الوزراء باشد، رییس عالی کل قوا باشد، وزیر جنگ باشد. یک همچو چیزی یک مساله‌ایست به قدری واضح و مسلم که هیچکس زیر این بار نمی‌رود.»
و سرانجام هم اظهار تعجب کرد که «چطور ایشان (یعنی دکتر مصدق) که مدتی در مجلس هستند و غالب ما‌ها را می‌شناسند درجه فهم رفقای پارلمانی خودشان را آنقدر کوچک تصور کردند که ممکن است اینطور فکر کنند.»
شاید داور واقعا در بیان این سخنان صداقت و صمیمیت داشته است. شاید واقعا معتقد بوده است به اینکه رضاخان هرگز قصد دیکتاتوری و قلدری ندارد و به فرض اینکه چنین هوایی به سرش بزند افرادی نظیر او راه دیکتاتوری را سد خواهند کرد. شاید او آنقدر مجذوب رضاخان شده بود که نمی‌خواست قبول کند وی هر چه باشد یک انسان است و انسانی که اختیار جان و مال و حیات و ممات میلیون‌ها هموطن را در قبضه قدرت بگیرد و جز تعظیم و تکریم واکنشی در مقابل اعمال و افعال خود نبیند دیر یا زود از اوج قدرت مطلق به کوره راه فساد مطلق درخواهد غلطید.
دکتر موسا باکی هاشمی از روزن زمان گذشت!, یکی از ده موسس جامعه دندان پزشکی ایران درگذشت
 
ما همچو لوح ساده ایم
هر نقش را آماده ایم
تا دست نقاش زمان
با ما چه تصويری كند

دکترموسا باکی هاشمی بی هیچ اندوه و تاسف از روزن زمان گذشت و به هستی پیوست، اندوهش با ما است.
کاش ماهم چنین می زیستیم که می خواستیم و می پسندیدیم و چنین طولانی می ماندیم و مهر می ورزیدیم و چنین ساده و سالم‌ذهن، پاک‌روان و گشوده‌دامن می‌گذاشتیم و می‎گذشتیم و چشم سوی عقب و مایه حسرتی نداشتیم.‌

می اندیشم که رقصی چنان میانه میدانم آرزو است!

ما نه بدن هستیم و نه تصوری که از بدن داریم، مجموعه ای به هم پیوسته از "هست" که روانش می نامیم و "هستی" که دنیایش می شناسیم هستیم. این مجموعه در ظرفی است فانی که بدنش می‎خوانیم.

دست نقاش زمان و تجربه بی امان، از آستین فرهنگ حاکم بر زیست بوم زندگی ما، به قول میرزا حبیب خراسانی- که شعرش را درهم ریختم تا با شما دل محرمان این چند روزه عمر شریک شَوَم و فهم و درکی قابل پذیرش باهم داشته باشیم- چه تصویر کند. که در همین جا بنویسم که این ما ایم که تصویر می کنیم و لاغیر.
شما دوستان ایردن و همکاران نزدیک به خط پایانی ماراتون زندگی که هنوز هم درحال عجله و تعجیل هستید، برای یک لحظه نفسی عمیق بکشید و بیاندیشید که راه شادروان گذشته از روزن زمان، موسا باکی هاشمی، راه من و شما هم هست، بی هیچ گفتگو راهمان یکی است.
یکی سبک و روان بالا می‎رود، از آن بلندی، اوج بینش و آگاهی، مانند ماندلا، نگاهی به هرچه هست می کند و به رضا و رغبت دست ها را باز و در دریای هستی شیرجه ای جانانه می زند و دیگری درحال خواستن و گردآوری خواسته های پایان ناپذیرش هست که کشان کشان می کشندش تا پرتش کنند!

می دانم که شما دوستان در خط اول‎ هستید، کاشکی من هم بودم.
آیا بهتر و زیبنده تر نیست که برگ سبزی، خط و ربطی، کتاب و کتاب خانه ای، یاد و یادگار ماندنی فرهنگی انسان پروری پیش از گذاشتن و گذشتن پیش فرستیم؟
گفتن تسلیت یک تسلا است. بیایید بیاموزیم که حرف، باد هوا و انسان خواستار بقا و بقا در تداوم تکاملی حیات رخ می دهد. زندگانیِ گذاشتنی و رفتنی خود را، خرج دانش و یادگیری کودکان به دنیا نیامده این مرز پر گوهر که سرودش را می خوانیم، اشک مهر به چشم می‌آوریم و عملش را به فرداها می اندازیم کنیم.
کس نیارد ز پس، تو پیش فرست!
به این امید، یادش را گرامی و روحش را شاد می خواهیم.

امیراسماعیل سندوزی
کنگره ۵۶ انجمن دندان پزشکی ایران | اردیبهشت ۱۳۹۵, کنگره دندان پزشکی, انجمن دندان پزشکی ایران
 
همکار ارزنده، جناب آقای دکتر تاجرنیا
رییس محترم کنگره ٥٦ انجمن دندان پزشکی ایران،

پیام شما در ایردن پایگاه دندان پزشکی، موجب شد که از مسوولیت مهمی که در قبال جامعه دندان پزشکی عهده دار شده اید مطلع شوم. قبول این مسوولیت از سوی شما را به همکاران دندان پزشک تبریک گفته و توفیق حاصله را برای شما آرزومندم. با توجه به شناخت ولو اندکی که دورا دور از جنابعالی دارم، امید بسیار به موفقیت شما در تحقق اهدافی دارم که در این پیام به درستی و دقت اشاره کرده اید.
ضمن این تبریک و آرزوی صمیمانه ام -اگر بپذیرید «پدرانه»- آمادگی خود را برای هرگونه همفکری و مشارکت در راستای برگزاری هرچه بهتر کنگره ای مدرن و مورد نیاز نسل جوان جامعه دندان پزشکی ایران کنونی و آینده، تحت مدیریت شما اعلام می کنم. از نظر این هیچ، برای دست یابی به موفقیت یک کنگره نمونه و متفاوت از کنگره هایی که تاکنون برگزار شده، نیاز به یک:
دگرگونی بنیادین،
بازمهندسی هدفمند نوآورد،
و تغییر در فصل بندی موضوعی کنگره
احساس می شود.

نیک می دانید که اسارت در چارچوب قواعدی که 53 سال پیش پایه گزاری شده، نمی تواند راه ‌گشای نسل دندان‌پزشکانی باشد که نوه بنیان گزاران محسوب می شوند. این چهارچوب، به جبر نیاز زمان، باید به یک فضای گسترده قابل پرواز و نامحدود برای مشارکت همگان بدل شود تا از طریق رسانه های نوین، پاسخگوی نیاز کاربران و سیستم های هوشمند رو به تزاید باشد. این مهم ممکن و شدنی است، تا نظر شما چه باشد.

امیر اسماعیل سندوزی
کالیفرنیای جنوبی
امریکا
دکتر علی تاجرنیا؛ شیوای چند دست‌دار دندان پزشکی ایران, ضمن تبریک مسوولیت کنگره 46، این متن تقدیم دکتر تاجرنیای عزیز-دکتر سندوزی
 
دکتر علی تاجرنیا؛ شیوای چند دست‌دار دندان پزشکی ایران | دکتر سندوزی

دکتر علی تاجر نیا دندان پزشک متخصص و انسانی چند وجهی ایست که برای شناختش مطلب زیادی در اختیار نداریم و ندارم، باید به دلم نگاهی جستجو گرانه داشته باشم . در یک تصویر و تصور ذهنی با او به گفت‌وگو یی می‌نشینم که می‌خوانید.

ما یک‌دیگر را در عمر 46 بهار دیده شما و 87 ساله ام فقط برای یک بار دیده ایم: در برج میلاد، بعد از بیست سال دوری از ایران و دوستان به جان بسته ایرانی‎ام به حسرت، برای دیدار ایران و ایرانیان آمده بودم. مهندس بهشتی و این هیچ، از غوغای کنگره گریخته بودیم و به خلوت دلخواه در فضای آزاد، پشت به غروب آفتاب و برج بر آسمان جهیده میلاد نشسته بودیم که شما مانند موجی از حرکت و توان ظاهر شدید. دست دادید. محکم و با فشاری دوستانه بر انگشتانم و نگاهی شوخ و هشیارانه به چشمانم که هر دو به آسانی به دل و ذهنم نشست. همان فشار دست، نگاه کوتاه و چند کلمه حرف، سبب این چند سال آشنایی بی‌ گفت‌وگو و مکاتبه و اکنون این نوشتار شد...

نقش و اعتبار انجمن های دندان پزشکی, یک انجمن دندان پزشکی باید از اعتباری برخوردار باشد که شایستگی تحول مثبت در جامعه را پیدا کند
 
دکتر کی پور عزیز همکار ارجمند،

با ادب و مهربانی،

در این چند ماه گذشته نوشته های شما را دنبال کرده و خوانده ام،
نه تنها نوشته شما بلکه گفتار یا نوشتار همکاران آن سوی شما را – دقت فرمایید من این همکاران را مخالف نمی نامم- دنبال کردم. صرف نظر از نحوه برخورد، هدف بیانی، عملی و کلی هر دو گروه، باید، بهبود وضع موجود باشد. این هدفی است که در راستای فکری و ذهنی من هم می گنجد.
بنابراین اجازه بدهید بی هیچ رمز ورازگویی و پرده پوشی، به صراحت و احترام برای هر دو گروه بنویسم:
پیش از ورود به موضوع ، شاید لازم باشد به رئوس مطالب و نظرکلی ای که باید درنظر داشته باشیم، به گونه فشرده اشاره ای داشته باشم، سپس به نوشته های شما دوستان بپردازم.
باور نظام مدیریتی مستلزم این است که:
در برخورد با چالش ها، نظرخواهی ها، طرح، بحث، گفت و شنید و تصمیم گیری ها، کاربرد شیوه حذفی یا تفوق طلبی مردود است. بحث و مشاوره، برای رسیدن به یک نتیجه مطلوب و توافق است نه رسیدن به یک تضاد. راه مناسب، کوشش برای دستیابی و عمل کردن به نظر اکثریت است ولو سه نفر باشیم.
مشاوره، کارکرد گروهی، تفویض مسوولیت، عدم دخالت در مسوولیت دیگران، بررسی، انتقاد و یافتن راه هایی تازه، بخش جدایی ناپذیر در یک مدیریت کارآمد است.
درست است که مدیریت و مسوولیت با هم همراه و هم گام اند، ولی در یک مدیریت پویا، واگذاری مسوولیت و آمادگی واگذاری این مسوولیت، در هر زمان که منافع جمع ایجاب می کند، از موقعیت شناسی یک مدیر با تجربه حکایت دارد.
جلب و جذب نیروی جوان و تازه نفس، نوعی ترمیم توان کارآرایی هر جامعه ای است. گشودگی و تامین امکان برابر برای ترقی و مسوول شدن همه افراد، توان بازدهی هر موسسه را افزایش می دهد و از کهنگی و کندی کار می کاهد.
پای‌بندی همگان به اساس نامه، موجب اجرای دقیق مقررات و تقویت و نهادینه شدن قانون مداری است. تخلف، فاسد کننده یک مدیریت پویا و پوینده است.
بازگردیم به نوشته های شما:
اگر نوشته های شما واقعیت داشته باشد، (ملاحظه فرمایید دارم پیرانه و سالمندانه برخورد می کنم)،
اگر وقایع چنان باشد که شما به شهامت از دید من و به جسارت از دید دیگران عریانش کرده اید،
اگر بپذیریم که نوشته شما از دل برخاسته وبی خاروخس وخیرخواهانه است، وبرای روشنگری است نه هدف گیری،
اگر طرح این مسایل به صداقت و برای بهبود وضع موجود، موضوعیت طرح داشته باشد، که کارنیکی است و اگرنداشته باشد از روی خیرخواهی و برای رفع شبه نوشته شده باشد، باز هم بیان یک شک بهتر از مخفی کردن آنست، ولی اگر صداقت نداشته باشد اولین کسی که خسران این عدم صداقت را می پردازد باز هم شمایید.
اگردوستان سال‌دار یا هم‌سالان من، بر من ایراد نگیرند که تو کجا بودی که پای برهنه و شتابان به میان معرکه دویده ای؟
اگر باورم کنند که به خاطرعزیز جوانانی است که به امید دست یافتن به یک حرمت اجتماعی و معاش محترمانه، رنج تحصیل را برخودشان هموار کرده اند و یا در خرم آباد و جزیره کیش دارند این حرفه شریف را دنبال می کنند که می نویسم،
اگر شما قبول بفرمایید که من هنوزهم خودم را یک دندان پزشک متعهد به جامعه ایران و وجدان آگاه جامعه دندان پزشکان ایران می دانم،
اگر دست اندرکاران و گروه سازانی که زمام امور این حرفه را در بیرون از این جامعه و به قصد اختیار و هدفی که برای خودشان مقدس می‌دانند، بپذیرند که دل سوخته داند که دل سوخته چون است، دخالت من را براندازی ومخالفت تعبیر و تفسیر نفرمایند،
اگردندان پزشکان جوان و نوپا، امکان شنیدن سخنم را، به گونه ای داشته باشند، بر حقم بدانند و همراه و همگامم شوند،
اگر شما این هیچ را ذره ای و غباری صدیق بدانید،
اگر این اگرها ره به جایی و رهنمودی برای ایجاد یک اصلاح و بهبودی ای شود،
اگر دوستان سال دار و پرتجربه دست اندرکارم صلاح بدانند،
باید همه باهم بپذیریم که:

o این درهم ریختگی و خود کامگی در حفظ و تامین منافع بیش از 25000 دندان پزشک ایرانی، به هر منظور و هدفی باشد، به نفع جامعه بهداشتی وسازمان های بهداشت و سلامت مردمی نیست.
o رای اکثریت در راستای صلاح و مصلحت می تواند رهگشای این مهم شود.
o می توان این مهم را به گونه متمدنانه و صلح جویانه گشود و به نتیجه دلخواه رساند.
o شرطش این که تیپ جوان و دارای انرژی پتانیسل را وارد کار کرد.
o برای این کار، نیازمند یک طرح وبرنامه ریزی صادقانه و هم سو با نظام- که نسبت به این گونه جوامع محتاط است و دوست دارد ناظرانه نظارت و عمل کند- است.
o
اگر شما و دوستان طرف مقابل بپذیرید، می توان این طرح را که چندی ازدوستان و همکاران خوب شما هم از آن مطلع اند به گونه ای خیراندیشانه و محترمانه مطرح و حل وفصل کرد و پایه و اصولی را فراهم نمود که شرکت همه گان را باخود داشته باشد. بهترین داور و قضاوت کننده، صاحبان این انجمن و جامعه دندان پزشک ایرانند. امکان شرکت آنها را هردو سوی سخن فراهم کنند تا حق به رای آورنده چند هزار نفری برسد. گیرم دوستان عزیز 200 نفر آمدند و به شما رای دادند، شرم تان نمی آید که خود را نماینده 24800 دیگر بدانید؟

روی سخنم با دندان پزشکان جوان است، فرزندان برومند و خوش اندیشم، اگر شما به مهر وملایمت برنخیزید، کسی برای احقاق حق شما برنخواهد خواست*
آیا با این پیشنهادم موافقید؟

*چه کسی می خواهد،
من و تو ما نشویم؟
خانه اش ویران باد !
من اگر ما نشویم، تنهاییم
تو اگر ما نشوی، خویشتنی
من اگر برخیزم
تو اگر برخیزی،
همه بر می خیزند!
من اگر بنشینم
تو اگر بنشینی،
چه کسی برخیزد؟

دکترامیر اسماعیل سندوزی
پاییز1393
نقش و اعتبار انجمن های دندان پزشکی, یک انجمن دندان پزشکی باید از اعتباری برخوردار باشد که شایستگی تحول مثبت در جامعه را پیدا کند
 
دکتر افتخاری عزیز،

دوست داشتم در مورد این موضوع مهم اول مطلع باشم بعد عامل. راهی هم به نظرم نرسید جز اینکه دست به دامان پیر و مراد زنده ی جامعه دندان پزشکی ایران بزنم که از شما پرسیدم. هرچند پاسخم را کافی نگرفتم، ولی مانوس و دوستدارتان هستم و می مانم. ارزش و اعتبارشما به نوعی با ما گره خورده و گشودن این گره خوردگی را نمی خواهیم. این«ما»از نوع سلطان صاحب قرانی نیست. «ما» به معنای خانواده دندان پزشکی کشور است که صدپارچه اش می خواهند و همین«ما»ی پیر و جوان برای دوام، بقا، عزت و بزرگیش می کوشیم. دقت فرمایید می نویسم «جوان» در اکثریتی که ما پیرانِ، حتی اگر در اقلیت هم باشیم، بنا به دلسوزی که برای اکثریت داریم، هنوز هم نمی خواهیم رشته کار را از دست بدهیم.
صاحب باور و تفکرم و برای جوانانی که در ایران دندان پزشکی -یا هر رشته ای دیگر را- می خوانند تا روزی خدمتگزاران این مردم باشند، نگرانم. اگر سودی برای بهبود وضع موجود و سپردن کار جوانان به خود جوانان ممکن و میسور باشد، کوتاهی جرم است. دوست ندارم مرتکب این جرم باشم.
سنگ بنای جامعه دندان پزشکی، بر خلاف نظر موسسین اولیه اش (شادروان دکتر نواب و دوستان) بر این اساس نهاده شده که کار از دست کاردان هایی محدود خارج نشود. آن زمان شادروان دکتر محسن سیاح بود که سندیکا را دراختیار داشت و به گونه شاهد عینی نظرخیر داشت و می خواست سررشته کار دست خودشان باشد نه غیر. دوستان موسس همین جامعه که نمی خواستند مقید باشند، با توسل به خرد جمعی، این را برنتابیدند و بنایی نوین متناسب با شرایط آن ایام را بنیان گذاشتند.
گفتنی کم نیست ولی شاید گره گشا نباشد.


همکاران جوانم،

باید به یاری جوانان- که حداقل بیش از پانزده هزار نفرند، اقدام به یک کار اساسی آن لاین کرد و به طور آن لاین نیروی جوان را به حرکت آورد و... این رسالت را بر دوش ایردن می بینم و امیدوارم این پایگاه متوجه رسالت خود باشد. رسانه ایردن که همواره شاهد حفظ بی طرفی اش بوده ام، نباید «بی طرفی» را با «سکوت» اشتباه بگیرد. از آن طرف از سروران و پیش کسوتانی چون دکتر افتخاری و از پرتلاشانی چون دکتر کی پور و همسرشان هم انتظار دارم که مانع تفرقه ی بیشتر شوند و با کمک امکاناتی چون ایردن، با کمک تکنولوژی روزآورد، به رفع مشکلات بیاندیشند و با یگانگی و یکپارچگی کامل، در صدد رفع یا کاهش معضل یا معضلات باشند نه خدای ناکرده با توسل به شیوه های «فرد محکوم کن» که نتیجه اش کم دوام، کدورت زا و بی اثر یا کم اثر در سرنوشت حرفه است، مبادرت به ترغیب یا ممانعت از وقوع امری جمعی شوند.
آرزوی موفقیت و سربلندی حرفه دندان پزشکی و ترفیع شان دندان پزشکان ایران را دارم. با امید به سربلندی جامعه دندان پزشکی ایران، شرکت در این مجمع عمومی را با اکثریت بزرگی از جوانان و نواندیشان دندان پزشک یک ضرورت می دانم. همکاران جوان ولو بیشترین گرفتاری را در شهر یا مطب خود داشته باشند، برای ارتقای حرفه و سربلندی خود و آیندگان این حرفه تکلیف دارند که برای یک روز هم شده کار و دیار را بگذارند و با شرکت در تصمیم گیری های جامعه دندان پزشکی در جهت قدرشناسی از زحمات بانیان و مدیران این تشکل، در برنامه های عمومی آن مشارکت فعال کنند. کاش این پدر و همکارتان نیز در ایران و در کنارتان فرصت حضور می داشت.

سربلند و سرفراز باشید که این سرفرازی با همت خودتان به دست آوردنی است و بس!

امیراسماعیل سندوزی

سالروز تولد دکتر محمد علی افتخاری, چهارم آبان ماه، سالروز تولدتان مبارک
 
چهارم آبانی که به سکوت گذشت!
سه چهار نفری، چون ایشان بیشر باقی نمانده اند
هر سال ایردن تولد ایشان را تبریک می گفت و تبریک دوستان را نیز برایشان بازگو می کرد. امسال پرتو نوری که در زندگی این بزرگ سال ها هادی، یار، همراه و همنشین او بود، در ظاهر خاموش شده و او این خاموشی ظاهر را به دل گرفت و از ما و دوستانش خواست که تولدش را به سکوت بگذرانیم.
این خواسته ایشان از ایردن بود. به خواسته ایشان عمل کردیم ولی دوستان زیادی تبریک گفته و سلامتی و طول عمرشان را آرزو کردند، که از انعکاس این احساسات دوستانه متاسفانه معذور شدیم. از این نظر از دوستداران فراوان ایشان و بزرگواران دوستدار ایردن پوزش می خواهیم. یک نفر این سکوت را نپذیرفت و نوشت و گفت که "به مسوولیت من منتشرش کنید".


چندگام تاحسرت!

ایردن در حال دگرگونی است، نفس هستی وحیات، حرکت وجابجایی مداوم و پروسه ای تکاملی است. این حرکت مداوم و جابه جایی ابدی وازلی برای انسان، تا گذر از روزن زمان مشهود و دیدنی است. پس از آن را گفته اند که:«آن کس که خبر شد خبری باز نیاورد» نامشهود و ناگفتنی مانده است.
به باور بسیاری از اهل تفکر، این گذشت از روزن زمان، یک امر اجباری است نه اختیاری، که اخلاق اجتماعی نوع اختیاریش را مکروه و ضعف نفس شمرده و منعش کرده است. در این امرهمگانی و اجباری، یک واقعیت فلسفی نهفته، که ساده و روان است و در شعر فارسی آمده: « هموار کرد خواهی گیتی را؟ » این نظام هستی که از ذره نادیدنی تا کهکشان های در ذهن ناگنجانیدنی را دربر می گیرد و گذر از روزن زمان هر موجود زنده ای را الزامی کرده است را می خواهید هموار و همسوی نیاز و میل خودتان کنید؟ «گیتی است، کی پذیرد همواری؟»*

دوست بزرگوار و دوست داشتنیِ بزرگتر از این قلم زن، دکتر افتخاری عزیز هم در صدد هموار کردن این ناهمواری ناگزیر وناگریز نیست. تامل ایشان، نوعی از نمود تاثر و تاسف و تحمل اعتقادی است. امرفرمودند: «امسال به مناسبت گذر از روزن زمان همدم و همسرم -فیروزه خانم- تبریک و جشن تولد نگیرید.» ایردن هم حرمتی برای ایشان قایل است که نمی تواند نپذیرد. اما ایشان نفرمودند که بعد از روز تولدم نیز مطلبی ننویسید و بیان نکنید! دو روز برای اجرای امر ایشان تامل کردم. امروز، ششم آبان است و دو روز از منع و حبس فرموده ایشان گذشته، پس می توان نوشت:
زمان برای ما فرصتی گذرا و گریزنده ای تیزپاست.
بی هیچ پرده پوشی، به حکم جبر زمان، گامی چند به حسرت الزامی و اجباری گذر از روزن زمان ایشان و هم سالان ایشان نمانده است.
از ایشان به عنوان یک دوست وهمکار وهم راه نیکی ونیکان و نیکو کاران یاد کرده و تولد در سکوت ایشان را یادآوری «روزگارتان خوش» بادی تقدیم ایشان، از جانب خود و دوستداران ایشان می‌کنم.
روایت، این روزها استدلال شده است! روایت است که عالیجناب شیطان، اذن حضور از خداوندگارش، که جز او به کسی تعظیم نکرد، کرد. فرشته مقرب درگاهش پرسید که
- «برای چه منظوری اذن حضور می خواهی؟»
- شیطان گفت «می خواهم استعفا بدهم و بازنشسته شوم.»
- فرشته تعحب کرد که این شیطان شیطون، هنوز هم بعد از این همه قرن ها، ادب نشده است و قصد نافرمانی دارد. پرسید:
- «چرا؟»
- «عاطل وباطل شده ام. کاری از دستم برای دستگاه حقانیتش ساخته نیست. بطالت کسالت آور و دوام آگانه اش گناه است.»
- «چگونه ساخته نیست؟ انسان را تو از بهشت برین به مکافات زمین کشاندی...»
- «بله آن زمان انسان بهشتی و منزه بود. ولی اکنون انسان ها چنان درفریب کاری ماهر و استاد شده اند که من شاگرد مکتبیِ آن استادان مکار هم نمی شوم تا چه رسد به وسوسه وشیطنت های کودکانه ی من درقیاس با سَبک پرفسورانه آنها»
روایت را نوشتم ولی نمی دانم چرا این روایت به خاطرم آمد!؟
هرچه می اندیشم ارتباط این روایت با روز تولد مبارک ایشان را نمی یابم.
ایشان و آن چند عزیز باقیمانده مانند: دکتر باکی هاشمی، دکترمصفا، دکترتابش و دیگر عزیزان، خوش نامان نسل قبل از انقلاب اند که پاک و منزه و سربلند مانده اند. شاید درنظر و حافظه فرّارم این بود که بپرهیزیم که برای چند روز بر مرکبی ناپایدار ماندن، پایدارمردان خوش نام جامعه دندان پزشکی "کوته فرصت" را نیالاییم. حرمت ایشان را نگهداریم که حریم حرمت انسانیت وبزرگواری است.
به یاد داشته باشیم که چندگام بیشتر تا حسرت فاصله نداریم.

دکتر امیر اسماعیل سندوزی
پاییز برگ ریز1393

* رودکی
ویرایش: دکتر امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi - 28/10/2014 04:06:21
دکتر امیراسماعیل سندوزی ۸۶ ساله شد, شانزدهم فروردین، هشتادوششمین سالروز تولد دکتر سندوزی است
 
چهار پنجم نا شناخته خامسی

دکتر خامسی عزیزم!

با ادب و مهرفراوان و شکوفه ای از سپاس،

با نام مبارک شما که عزت و جلال و جبروت حضرتش هست نمی توان شوخی کرد،
ولی این گل‌واژه ی خامسی که بر دامن جامعه دندان پزشکی ایران نشسته و دارد موروثی هم می شود که نورچشمی و نورچشمانی در همین رشته به همین نام داریم، از نوجوانی و زمان سن قانونی در غرب -۱۸ سالگی- برایم پرسش برانگیز بود، تا همین تبریک تولد عقب افتاده؛ که برایم: نو، تازه، دل خواه و دل پسند و دل شاد کننده است، که به اشراق و وحی کشف کردم «خامس» از ریشه ی «خمس»، به معنای یک پنجم می آید و این یک پنجم بودن، برای انسانی که همه فن حریف است، رمزی ورازی است درخور تامل.

گویا شادروان ها، والدین بزرگوار و فرهنگی شما، که من درجوانی نان ونمک شان را خوردم، افتخار پیدا کردم که با ایشان به سخن بنشینم و از محضرشان مستفیض گردم و درباره یک دانه فرزند کاکل زری شان که شخص شخیص دکتر عزت الله خان باشد، صحبت کنیم، می دانسته اند که این یک پنجم را که تمامی وجودشان بود، «عزت الله» باید بنامند.
چرا؟
چون، «عزّت» به معنای گرام و ارجمند شده و عزت الله، «گرامی داشته شده از سوی حضرت حق» است،
گرامی شده ی خدایی که فقط یک پنجم اوست و باید برود تا کامل و شامل شود؟
شما، دوست عزیز، عمری کامل و شامل فرموده اید و در هشتاد و اندی سالگی هنوز هم در کنار یونیت و صندلی به خدمت و کسب حلال و شریف طبابت در امر دندان مشغولید. می دانم نیازتان نیست. می دانم که قصدتان خدمت است و کسب نام نیک.
اما، از این نیک تر که هستید دیگر نمی شود.
گیرم اگر صد سال دیگر هم توان کار باشد و مراجعه کننده هم جرات کند و زیردست لرزان «۱۸۰ساله دندان پزشک»ی بنشیند و مستفیض شود، که چه شود؟

ما درخاک شدگان باهم برابریم

زخاک بر آمدیم و درخاک شدیم
این دسته که بر گردن کوزه می بینیم
دستی است از مهر وسپاس
که فردا خود به خاک خواهد شد

در این امر حتمی و یقینیِ «گذاشتن و گذشتن»، از این یک پنجم انسان شریف هیچ نمی ماند. بهتر نیست که کاری کنیم در حد آن چهارپنجم عمرمان که نکرده ایم؟

حال که "این کوزه چو من عاشق زاری بوده است"، بیایید این انسان زار و خُرد -چون من- را ماندنی و والا کنیم.

من نمی گویم یک مدرسه بسازیم یا در ایجاد یک بنیاد خیریه ی فرهنگی برای رشد و گسترش فرهنگ پویای این مرز وبوم شریک شویم. می گویم یک سقاخانه قدیمی به سبک نو بسازیم با یک دستگاه سرد کننده و یک چراغ برق که شب و روز روشن باشد و بالایش بنویسیم:
«به یاد و یادبود دکتر عزت الله خامسی مردی که نود و اندی سال به مردم خدمت کرد».

این می ماند، اگر کسی رفت و درکتاب‌خانه ای به دنبال فکر و اندیشه، باور و تجربه، زندگی نامه و اطلاعات دیگری از دکتر عزت الله خامسی گشت و -طبیعت ناکرده- نیافت، در یک روز گرم تابستان، در کنار آن سقاخانه لبی تر کند و یادی از او تازه کند که:
بود کسی که نامش با جسمش به خاک نرفت و درجایی ماندنی شد.

این اشراق و وحی ای بود که گفتم.
این ماندنی یادوارانه،
آن چهار پنجمی از عزت الله،
دوست هفتاد سال من است که:

یا ناگفته مانده تا به خاک و خاک شود،
یا شکفته و شاخه کرده و برگ و بارداده
و می توان زیر سایه اش دمی لمید و اندیشید
که خوشا به سعادتش که برگ سبز را خودش پیش فرستاد.
دانا مردی بود که می دانست
«کس نیارد زپس، پیش فرست».

عمرت پردوام و یادت ماندنی باد.

به دوست مشترک مان هم پیشنهاد کردم، به شما هم می کنم که با ضبط صوت زندگانی، افکار و برنامه هایت را بگو، بده برایت تایپ کنم و خودت آن را ویرایش و چاپ کن.

بامهر - امیر اسماعیل
هر کسی پنج روز نوبت اوست!, گفت و شنود دو ناظر هشیار دندان پزشکی
 


گذار و گذر
یک نامه، یک دنیا ارادت

دکترافتخاری بسیار عزیز،
بامهر و ادب،

نامه مورخه دهم فروردین شما با عنوان «گذر از روزن زمان» را دریافت کردم. نوروز است و آغاز سال نو. باید از نوشدگی های امیدوارکننده گفت. در این اندکی به قرن عمرمان مانده که گذاشتیم و گذراندیم (شما پنج سال بیش از این هیچ، دیده و بسیار بیشتر از پنج سال، از زندگی آموخته و اندوخته اید) تاسف و تاثرم از این است که بشر باید همه ی این آموخته ها و تجربه های فراوان و مفید را به حسرت بگذارد و بگذرد. جای تاسف است که انسان هنوز نتوانسته مغزها و ذهن های انباشته و مملو از دانش و یافته های گران بهای انسان های والا و فرهیخته ی زمان خودش را، پیش از این گذر و در فرصتی مناسب، تخلیه و در یک بانک اطلاعاتی به گونه ای ذخیره و دراختیار داشته باشد، تا با گذر شخص از روزن زمان، اندوخته های مغزی وذهنی وی از بین نرود. کم نیستند آن ها که بسیار می دانستند و دانسته های گران بهای خود را درپیچ و خم لایه های خاکستری مغز دو کیلوگرمی درون کاسه سرشان، با خود به خاک تاسف بردند.

برایم به مهر نوشته اید که:

"من در کنار معبر فراخی ایستاده ام و نظاره گر عبور انبوه کثیری هستم که جواز مخصوص از حضرت عزراییل برای گذر از این معبر که نامش «روزن زمان» است دریافت داشته اند."


اگر به دیده ی حقیقت نظاره بفرمایید، می بینید که «حضرت» و «جواز»ی نیست، نظمی و نظامی است جاودان و شما تنها نیستید. دوستدار شما -نگارنده- و دوستان فراوان دیگر شما نیز در کنار شما، نه به انتظار و نه به اختیار، بلکه به «اجبار» ایستاده اند و همانند شما، نظاره گر گذر به جبر زمانِ دیگرانند که: «هر کسی پنج روز نوبت اوست» و «تا یار که را خواهد و میلش به که باشد»ی هم نیست که درباره اش حرف فراوان دارم، ولی جایش اکنون و این جا نیست!

این جناب عزراییل، مانند آن حضرت عزازیل که ابلیس-گاهی شیطانِ حیله گر و مکار- هم می‌خوانند، بهانه و مصداقی برای تفهیم و بیان این گذر اجباری است، تا مرگ که پلید و زشت اش می دانند، برعهده ی حضرت رحمان و رحیم، یا اراده نظام جاودانش، نیافتد. باز بگذاریم و بگذریم.

بنابراین، همه در صف نوبت اند و در نوبتیم، نوبتی که زمانش را نمی دانند و نمی دانیم. این بی خبری «کانرا که خبر شد خبری باز نیامد»، همراه وهمزاد این نوبت و انتظار است. این بی خبری خودش طنزی زیبا و تفکر برانگیز است. هفت میلیارد انسان، آگاه و ناآگاه منتظرند، ولی نمی دانند کی و چه مدتی باید منتظر بود! برخی به عمد و عده ای به کم دانی، نمی خواهند بدانند که رفتنی اند. به سادگی باور کرده اند، یا دل خوشند، که این گذر، مال همسایه است، نه آنها که برمرکب قدرتی سوارند. یک زمان نگاه می کنند و می بینید یا مانند هیتلر، باید بنزین بریزند و کبریت بکشند که جنازه شان هم به دست دیگران نیافتد، یا مانند صدام از سوراخ موش بیرون شان می کشند و سر و بدنشان را به خواری می جورند و بعد طناب دار را بر گردنشان می اندازند. البته هستند که مانند ماندلا، عروج و پَروازی پُرافتخار دارند. بزرگان جهان گرد می آیند و مردم دوست دارشان پای می کوبند و دست می افشانند و به داشتن چنین شخصیتی در کشورشان، در گذر پر افتخارش، جناب آقای دکتر افتخاری، افتخار و شادی می کنند. سخن اکنونم باشما، در این باره هم نیست، می‌گذریم.

سخن بر سر این پرسش «کاین آمدن و رفتنم از بهر چه بود» هم هست، ولی نه در این نوشته ی محقرانه و فشرده. سخن، بر سر این بود -و هنوزهم هست- که یک عمر تجربه و دانش اندوخته در مغز و ذهن مردمان صاحب فکر، باور، دانش و تجربه های گران بها، پس از دگرگونی و گذرشان، نباید به خاک بدل شود، باید به گونه ای بماند و ماندگار شود.



در نامه ای که برایم ارسال فرموده اید، شما هم مانند این قلم به دست نگرانید:

« نگرانی اکنونِ من، وضع نا به سامان جامعه است، که در این باره فکر علاقمندان به این جمعیت قدیمی را جلب کرده است. امیدوارم با تشریک مساعی و انسجام فکری دلسوزان جامعه، رفع اشکال بشود.»


این نگارنده متاسفانه امید و باور ندارد که «فکرِعلاقمندان به این جمعیت قدیمی را جلب کرده است»، واقعیت داشته باشد. نیم قرن، ۵۰ سال، زمان برای تغییر و بهبود وضع نابسامان جامعه موجود، زمان کمی نیست. هنوز هم دَر، بر همان پاشنه ی معیوبش دارد نیمه لنگان چرخ می زند. این سخن من نیست. سخن مردانی است که فریادشان از این عدم تشریک مساعی و انسجام فکری دلسوزان برای رفع مشکل های فراوان جامعه، بلنداست و داستان «امیدواریم گربه باشد نه خسارت» هنوز هم وِرد زبان ما است. خوش بینی شما –شاید- ناشی از عشقی باشد به جامعه ای که به مهر و دلدادگی، روی سنگ گورتان با شجاعت داده اید نامش راحک کرده اند. در حالی که نگرانی این قلم به دست اندک دان، در این است که: «تاسف و تاثرم از این است که بشر باید همه این آموخته ها و تجربه های فراوان و مفید را بگذارد و دگرگون شود». اگر آن جامعه ی اشاره شده در آرزوی شما را گسترده تر کنیم که شامل جامعه ی کهن تاریخی و فرهنگی انسان شود، با هم وجه اشتراکی می یابیم که این پرسش را به ذهن می آورد:

چه باید کرد؟


از دوراندیشی و آینده نگری های بزرگان دانش و فن آوری های نوآورد جهانی اگر بگذریم و به محدوده ی جامعه ی محدود و موردنظر خودمان بپردازیم، به یک راه عملی و روش ساده شدنی ای می رسیم، و آن این که هرکس که سواد خواندن ونوشتش هست و توان قلم بردست گرفتنی دارد، تجربه ی گران بهای خویش را که از راه «افتادگی آموز اگر طالب فیضی» هیچ می انگارد را، پیش از این که نگاره ی ظریف و پُر بهای بودن را، به نقش گذر از روزن زمان بسپارد، بنویسد و از خود به یادگار بگذارد، پیش از این که فرصت بگذرد و برخاک شود یا در خاک شویم.

دوست عزیزم، کم ننوشته اید، تاریخ دندان پزشکی ایران یادگاری ماندنی است، ولی ما اندوخته ها و شرح تجربه و یافته های ناگفته و ناگفته های گفتنی صادقانه شما را مانند خودتان دوست می داریم. قبل از این که «جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها»، این اندوخته ی ذهنی مورد نظر دوستان را که در ذهن تان به صورت گل‌واره یا خونابه اندوخته اید و پنهانش داشته اید را، بگویید تا ضبط شود، مرحمت کنید تا تایپ کنم و افتخار داشته باشم که ذهن افتخاری را برای تاریخ و یاری به جوانان جویای نام، به یادگار گذاشته باشم. آیا بهتر و زیباتر نیست که داستان سرشت سرنوشت خودتان را خودتان ویرایش کنید، نه حدس و گمان دوستانی که عمر صدساله برای شما می طلبند؟ حسرت محرومیت از این داشتن و دانستن را بر دوستان و دوستداران خودتان روا مدارید مهربانم!

امیر اسماعیل سندوزی
بهار1393
فور اس رنچ کالیفرنیای جنوبی
درعرصه ی رقابت موجود، چگونه توجه بیماران را به خود معطوف کنیم؟
 
مقاله ای در خور تامل، نقد و تایید

این مقاله ی خواندنی، مفصل، شامل و کامل که نظیرش را درسال های کنونی در نشریات اینترنتی رایج نخوانده ام را مدتی پیش خواندم و استفاده شایان و فراوانی از آن بردم و در آرشیو مطالب خواندنیم دارمش. از نظر من واژه «مراجعه کنننده» پسندیده تر از «مشتری» است. مشتری در فرهنگ فارسی قدیم، بار «خواستار» و «عاشق» و «طالب» را داشت ولی در فرهنگ متداول و بازاری شده ی کنونی، دیگرنماینده «رزق و روزی» و «برکت الهی» سابق نیست. به نظر می رسد که «مشتری» کمی بار منفی و نوعی کسب و کارانه دارد که بیشتر با «مغبون شدن» همراه و همگام است. در این مقاله نیز به خوبی اشاره شده که نظر نگارنده برخورد و توهین نیست و آن را برخورنده نمی داند. این یک عقیده و باور شخصی است و از نظر حقوق انسانی بیانش جایز و حق ایشان است، ولو من و دیگران دوست نداشته باشیم یا نپسندیم. سلیقه ها متفاوت است و این هم نظر من است. تیتر اصلی مقاله «درعرصه ی رقابت موجود، چگونه توجه بیماران را به خود معطوف کنیم؟» هم زهر ظاهری واژه ساده و اندکی عامیانه مشتری را می گیرد و خوب است که دوستان به کُنه و بارِ علمی، جامعه شناسانه، روان شناسانه و مدیریتی مقاله توجه کنند، نه یک واژه پیشنهادی که می توان پذیرفت یا نپذیرفت.

این مقاله را باید خواند و دنبال کرد. این مقاله را مدتی پیش خواندم و دیگر دنبال نکردم. تا این که امروز نظرات همکاران در فیس بوک را دیدم. من متاسفم که دوستان اهل خواندن و نقد که خوشبختانه به دقت می خوانند و برای راهنمایی، مو را از ماست بیرون می کشند، چرا مو را ازکاسه ماست با سرانگشت مصلحت و محبت بر نمی دارند به کناری گذارند و ماست را مزه کنند، بچشند و بیازمایند که شیرین، خوردنی، خواندنی و به گوش هوش سپردنی هست یا خیر؟ "عیب آن جمله بگفتی- جمله به معنای کامل- هنرش -ولو به اختصار- نیز بگو"، نکرده اند. دوستی عزیز و بزرگوار، یک واژه را «لجن» دیده اند و نه «فرش ساده و بی پیرایه تفکر و تحقیق و تفحص بی محابا»، که لازمه یک مقاله تحقیقی، علمی و نه ادبی.
متاسف می شوم که دوستان جوان و بزرگوارم بیل تکفیر را، به جای دو انگشت اصلاح و تصحیح دوستانه و حکیمانه به کار گرفته و کاسه ماست خواندنی را نچشیده و نخوانده رها کرده اند. این دوستان عزیز زود رنج را به این همه ناروایی ها و بی حرمتی های سیاسیِ «خش و خاشاک و بزغاله گفتن ها» وا نمی نهم، بلکه به مهر خواهش می کنم مطلب را بخوانند و مفیدتر، کامل تر و شامل تر از آن را بنویسند و همکاران را با گل و سبزه و بوی خوش دوستی و رفاقت، دعوت به خواندن فرمایند.

بی صبرانه از تمامی این همکاران بزرگوار و دوست داشتنی استدعا می کنم که ما و سایر دوستان را از این نعمت و توان گل آرایی و رایحه ی دوستی پراکنی بی نصیب نگذارند، تا این تصور که «طاعت از دست نیاید گنهی باید کرد» شایع و همه گانی و همه گیرتر از این که هست نشود. به افتادگی و مهر نوشتم، خواهش این که به کنایه و درشت نویسی تاویل نفرمایید.

و اما در مورد این مقاله؛ گرچه صالح برای اظهارنظر صریح و علمی نیستم، ولی سربسته و دربسته می نویسم که نکات نو، مبتکرانه، عملی و شدنی بسیار در این مقاله هست که می توان آن را مورد بحث و ویرایش و همچنین دست مایه ی چندین مقاله خوب و خواندنی کرد. نویسنده مقاله نیز خود «عناوین پژوهشی» بسیار مفیدی را در جای جای مطلب، در کادرهای آبی رنگ طرح و پیشنهاد کرده اند. چه خوب خواهد بود اگر برای ترغیب دوستان و همکاران اهل نظر و قلم و علاقمندان به بررسی و پژوهش، موضوعات زیر که در مقاله به آن ها اشاره شده، به مسابقه رقابتی گذاشته شود.


اینجانب این مباحث را -که بعضی را تغییر داده ام- در اینجا مطرح می کنم و به سه نفر از ارایه کنندگانِ بهترین تحقیق، هریک مبلغ ده میلیون تومان جایزه پیش کش خواهم کرد:



 ارزیابی عملکرد فرهنگستان های زبان فارسی و علوم پزشکی در زمینه واژه های رایج در پزشکی ودندان پزشکی،

 بررسی دغدغه های موجود در زمینه مدیریت سطوح کلان، میانی و پایین دندان پزشکی در ایران،

 بررسی مشاغل و حرفه های غیردندان پزشکی که برخی دندان پزشکان به جای یا در کنار حرفه اصلی خود به آن می پردازند و منافع ومضار آن،

 مقایسه نوع نیازهای دندان پزشکی گروه های دارای شرایط بهداشتی و اقتصادی متفاوت در ایران،

 میزان آشنایی گروه های مختلف دندان پزشکان با موضوعات کلیدی مدیریت فضای کار و قیاس آن با دوکشور غربی

 بررسی تعداد و سمت کارکنان کلینیک های دندان پزشکی‏ در رابطه با پیرا دندان پزشکی مدرن،

 بررسی مقایسه ای متوسط قیمت خدمات دندان پزشکی، متناظر با تعداد دندان پزشکان موجود در هر منطقه و جمعیت در شهرهای بزرگ ایران

 بازمهندسی فرآیند یک کلینیک دندان پزشکی مدرن با تکنولوژی پیشرفته کنونی جهانی،

 بازمهندسی فرآیند یک دانشکده دندان پزشکی مدرن ومجهز به تکنولوژی پیشرفته کنونی،

 یک طرح عملیاتی برای بازمهندسی فرآیند یک انجمن دندان پزشکی علمی حرفه ای فراگیر مرکزی درایران،

 بازمهندسی فرآیند یک سیستم پویا و کارآمد امور دندان پزشکی وابسته به بخش خصوصی،

 زمان، حرکت و بازده کاری در پرتوی تکنولوژی مدرن دیژیتال،

 مقایسه میزان فروش آدامس و قرص های خوش بوکننده دهان با خمیر دندان و رعایت بهداشت دهان. منافع و مضار،

 گزارش تحلیلی تکنولوژی های معرفی شده یا ارتقا یافته ده سال اخیر در رابطه با دندان پزشکان،

 بررسی میزان و دلایل رضایت بیماران از محیط های دندان پزشکی که تجربه کرده اند، چرایی و آماری،

 بررسی نظرهای رایج بین گروه های مختلف دندان پزشکان در مورد تبلیغات حرفه ای دندان پزشکی در ایران،

 بررسی میزان آگاهی، گرایش و رفتار دندان پزشکان به ایجاد تغییر در روش های مدیریت کلینیک شخصی برای به روز رسانی و مدرن شدن،

 بررسی گرایش اجتماعی نسبت به استفاده از انواع بیمه ها یا قراردادهای خاص با کلینیک ها و طرح یک بیمه دندان پزشکی همگانی همه کس دربرگیر،

 بررسی نظر بیماران دندان پزشکی در مورد میزان آشنایی دندان پزشک با مشکلات اقتصادی اجتماعی آنها،

 بررسی نقش اخلاق، فرهنگ و باورها در آموزش دندان پزشکی کشور

 نقش آموزش دندان پزشکی ایران در تامین بهداشت عمومی و مردمی، کمبودها و راهنمایی ها،

 بررسی آموزش دندان پزشکی در دانشکده های دندان پزشکی ایران با مقایسه برنامه های درسی، تعداد کادر آموزشی، تکنولوژی تدریس کادر آموزشی، نسبت دانشجو به تجهیرات، نسبت کادر آموزشی به دانشجو، تنگناها و راه کارها، آینده نگری برای دو برابر شدن جمعیت کشور بنا بر پیشنهاد رهبری، پیش بینی نیاز کشور به دندان پزشک عمومی وتخصص و امکان های موجود.


از عزیزانم در مسوولیت های حساس دبیرخانه آموزش دندان پزشکی و دانشکده های دندان پزشکی انتظار دارم در این مسیر با من همصدا شوند و با توجه به مباحث بالا، امکانات کار تحقیقی در این زمینه ها را فراهم کنند.

امیر اسماعیل سندوزی

ویرایش: دکتر امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi - 02/02/2015 17:39:52
مجمع عمومی انجمن دندان پزشکی ایران
 
دوست عزیز و فعال دوست داشتنیم جناب اقای دکتر آیرج کی پور
با ادب و مهر فراوان
امیداست دوستان و همکاران بزرگوارن به؛ نظر، باور، تبحر و تجربه فراوان شما تکیه کنند و برای یک بار هم شده همه باهم ناشدنی را شدنی و برمدار قانون و اتفاق عمل کنند.
موفقیت شما را آرزومندم

سندوزی
روح پاک بانو فیروزه افتخاری پر کشید!, همسر آقای دکتر محمدعلی افتخاری درگذشت
 
دکتر افتخاری عزیز، سال دار سالار دندان پرشکی ایران

با ادب ومهر فراوان،

می دانم که ایمان شما به بارگاه کبریایی اش بیش از تصور و تصویر سازی من است، مرا با آن دستگاه و عظمتِ در ذهنِ انسان ناگنجیدنی اش، فعلن کاری نیست. به باور نارسایم؛ این چنین خُرد و کوچک کارهایی در شان مقامش نیست. نمی آورد و نمی برد.
از این میلیار میلیارد بذری که درختان در هر پاییز به خاک می افشانند، میلیونی بنا بر ذات رویانی طبیعت سبز می شوند و میلیاردهایی از بین نمی روند بلکه به خاک برمی گردند.
ملاحظه می فرمایید که مبدا و مقصد فیزیک ما خاک است ولی آن سوی هستی هرچه هست خاک نیست.
نورافکنی که صحنه زندگی ما را روشن کرده است با فشار یک کلید خاموش می شود. پرسش این است که آن نور روشن کننده با فشار یک دکمه به کجا می رود که تاریکی همه جا را فرا می گیرد؟
در باره "آن جا"جای گفت و گویش اکنون نیست.
آن جا که ما می رَویم، نور می رَوَد و همسر بزگوارتان بانو فیروزه خانم رفتند از نظر و دید و باورم آن سوی زندگی است. مگر این که لاوازیه اشتباه کرده باشد که گفته است «هیچ چیزی به خودی خود به وجود نمی آید و از بین نمی رود».
ارتحال به معنای کوچ کردن، از حالی به حال دیگر دگرگون شدن است نه مرگ وفنا و نیستی. این استحاله، این دگرگونی و به منبع و ماخذ پیوستن، از دیدم نوعی تبریک وتهنیت دارد نه تاثر و تسلیت.
استحاله و گذر از روزن زمان همسر بزرگوارتان را تسلیت برای تسلای شما و تهنیت برای کسی که به مبدا و ماخذش بازگشته است گفته، می دانم که در آن سوی هستی "هست و بودنی" است گفتنی و شنودنی.

روح شان شاد باد.

سندوزی



دکتر سمیع وهاب پور در گذشت, یکی دیگر از اعضای مؤسس جامعه دندان پزشکی ایران از میان ما رفت!
 
سمیع و بصیری که وهاب به معنای بسیار بخشنده بود به هستی پیوست

افسوس که اندوه گساران همه رفتند!
راهی که ما و من هم به آن چشم دوخته و در امواج پُر از امید و عشق فراوان به زندگی، به انتظارش به شوق نشسته ایم.
دکترسمیع وهاب پور سال دار ترین دندان پزشک ایرانی،
اگر هفت سال دیگر دوام می آورد،
یک قرن؛ خوش نام، استوار، سرپا و سرافراز زیسته بود.
مردی که در آخرین دیدارش به همکار جوانش سیامک شایان امین می گوید
«من خود خواه نبودم دیگر همکاران هم سعی کنند نباشند»

امید است چنین شود که او خواسته!

در یک قیاس به نفس می بینم که چنین نیستیم و به ویژه نیستم.
راهی که او رفت راهی رفتنی به مفهوم از "مکان و زمان" گذشتن است.
راهی همه گانی و ناگریزی است.
دروازه ای به ابدیت و گذری از روزن زمان به آن سوی زندگی بی زمان و زمان سنج ساخته انسان.
راهی که کارلوس کاستاندا از قول مراد وعارف سرخ پوست و مرشدش دون خوان «سفر به دیگر سوی»ش می نامد.
سفری ازاین سوی نیمه شناحته شده هستی به آن سویِ ناشناخته اش.
پرسشی بی جواب هم هست که با گذر از این گذرگاه ناگزیر به کجا می رسیم؟
مقوله یِ فلسفی بی جوابی که به غلط، "مرگ"ش می نامیم و بسیاری در باره اش دوست ندارند بشنوند و گاهی کوتاه در باره اش بیاندیشند.
همین قدر می دانیم که "گذر"، مرگ نیست نوعی از استحاله و از حالی به حال دیگر شدن است. نوعی جا بجایی و مانند شمعی که فوت می کنیم و شعله گرم وسوزان پروانه کُشش دگرگون می شود است.
قرار هستی نیز گویا همین بی قراری است که در دل هر ذرّه، ذرّه ها در حال گردش و چرخشی بی امان ابدی اند.
تاکنون، کسی جوابی به این پرسش فلسفی نداده و فلسفه که برای شناخت این گونه پرسش ها به وجود آمده بی جواب مانده، «وجود» را هسته دانسته و به شاخه و حاشیه پرداخته، ولی، طرح واقعیت هستی هاشور خورده و میهم و گنگ مانده است.
لاوازیه گفته: هیچ چیز به خودی خود به وجود نمی آید و نابود نمی شود، بلکه بود و بودنش تغییر می کند و دگرگون می شود.
معنای هستی هم به نظر می رسد همین هست بودن بین وجود و عدم ظاهری باشد و«ذرُه ها از ذرّه ها بگسسته شدن» ها.

هیچ چیزی ثابت و برجای نیست
جمله در تغییر و سیر سَرمَدی است
ذره ها پیوسته شد با ذره ها
تا پدید آمد همه ارض و سماء
تا که ما آن جمله را بشناختیم
بهر هر یک اسم و معنا ساختیم
بار دیگر ذره های آشنا
غرق می گـــــردند در گرداب ها
ذره ها از یکدگر بگسسته شــد
باز بر شکل دگر پیوســته شد

شایداین چند خط ازشعر مولانا، در چندین قرن پیش از کشف فیزیک فضایی، مصداقی فشرده از مفهوم هست بودن هستییِ درحال دگرگونی مداوم باشد.
نود و سه سال عمر همکار شریف و مهربانی چون دکتر سمیع وهاب پور، برابر عمر مفید سه انسان است، همان بخشی که می گوید:«پخته شدم» و... سوختنش راباور ندارم. نودو سه سال عمر با نام و نشانی چنین آرام و درخشان کجایش سوخته است؟
روحش شاد و سفارشش به همکارانش ممکن باد.
امید است، وابستگان دوستان و باز ماندگانش صبور و رضا به داده دهند که این خوشنامی و دوام عمر برای همه، همیشه، ممکن نیست.
خوشا به سعادت بازماندگانی که چنین انسان بزرگوار و گذر کننده خوشنامی داشتند.

ازموقعیت بهرمند شویم و این درگذشت را به آقایان دکترموسا باکی هاشمی، دکتر محمد علی افتخاری و دکتر شمس الدین تابش دوستان وفادار ایشان تسلیت بگوییم.

امیر اسماعیل سندوزی

نلسون ماندلا از روزن زمان گذشت!, پدربزرگ مردم افریقا درگذشت
 
نلسون ماندلا انسانی که:

مخولو (پدربزرگ) مردم آفریقا،
تجسم شرف سیاسی جهان آزاد و آزادی،
کریم کرامت و برزگواری انسانیت،
چراغ درخشانی برای برابری انسانی،
بیش از سی سال ساکت نگهداشته شد کم گفت و بسیار کار کرد،
تنها سیاست مداری که درحدود 250 جایزه بین الملی دریافت کرد،
اولین سیاست مداری که پس از 27 سال زندانی بودن وقتی رییس جمهور کشورش شد زندان بانش را برای جشن ریاست جمهوریش شخصن دعوت کرد و راه طولانی ای را برای دیدار صادرکننده حکم زندانی شدنش رفت.
به همه مرد سالاران سیاسی جهان گفت «بگذارید آزادی حکومت کند. ما می توانیم با تغییر گرایش و رفتارهای خودمان جهان بهتری بسازیم،
مردی که گذشت و بزرگواری سیاسی را به مردان سیاسی سفید پوست سیه رویی که او را نکشتند و 27 سال در زندان داشتند تا عبرت زنده ای برای مبارزین راه آزادی باشد به؛ مهر، ملایمت و مدارایی سیاسی خاص خودش آموخت،
تنها کسی است که درکنار گاندی جی مردم هندوستان می تواند سربلند به ایستد،
چنین موجودی از روزن زمان گذشت!
ایردن متاسف ومتاثر است ولی درخانه ماندلا، مردم افریقای جنوبی، زن و مرد دارند می رقصند. (با مرگ رهبرکره شمالی و دستمال به دستان اشک ریز مقایسه شود) رقصی مقدس و باورمند این گذر حتمی. این خود نیز یگانه و باور ناکردنی است،
بی هیچ گفتگو مرگ برای ماندلا؛ ناچیز، کم بها، بی ارزش، خُرد و ناممکن است.
خیلی ها در حیات شان می میرند.
بسیاری با مرگ زنده جاوید می شوند.
ولی ماندلا مرگ را مغلوب خوش نامی خود کرد. نامی که از مردم جهان به حق گرفته بود را به پای مردم تحت ستم جهان ریخت. همه داشته هایش رابرجای نهاد و از روزنی که باید بگذرد گذشت شما هم مردان تاریخی، گمان راه رستگاری تان همین است و جز این نمی تواندباشد.
با هم این سخنانش که در بیستم ماه می 1994 به هنگام مراسم ریاست جمهوری ای که گفته بود فقط برای یک دوره موقت می پذیرد و در 1999 به کنارش گذاشت تا یک اختاپوس سیاسی مانند مبارک نشود که به زیرش بکشند را از نظربگذرانیم:
«هرگز، هرگز، و بازهم هرگز دیگر این سرزمین زیبا، ستم انسانی بر انسان دیگر و سرافکندگی را تجربه نخواهد کرد.»

و شعر مورد علاقه اش این بود:

در فراسوی این شب تیره
که چون مغاکی میان دو قطب مرا در برگرفته است،
برای سرشت استوار و تسخیرناپذیر خویش،
شکرگزار خدایانم.
در شرایط طاقت فرسا و در چنگال ضربات زمانه
سر را سندان صبر کرده ام.
نه دست از تلاش برداشتم و نه به لابه و زاری افتادم.
با پتک ایام و زیر آوار سرنوشت،
سرم خونین اما برافراشته است.
فراسوی این جایگاه پر از خشم و اشک،
جز سایه های وحشت دیده نمی‌شود،
تهدید و رنج سالیان مرا می‌پاید
اما در من نشانی از هول و هراس نیست.
از این گذرگاه تنگ و تاریک و از پیامدهای در تقدیر،
من واهمه‌ای ندارم،
زیرا سرنوشتم را با دست خویش می‌نویسم و سردار روح خویشتنم

این شعربا عنوان «شکست ناپذیر Invincible» از شاعرانگلیسی «ویلیام ارنست هنلی» در مواجهه با سختی‌های روزگار سرود، همدم و همنشین نلسون ماندلا در ایام زندان بود که همیشه زمزمه می‌کرد.
دردا برما که می پنداریم درستکاریم و رستکار و ماندگاریم بی آن که موجودیِ اکنون و اندوخته ی فردایمان را سنجیده باشیم.

امیر اسماعیل سندوزی

* * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * * *

برخی از گفته هایش:

هر روز صبح در جنگل آهوئی از خواب بیدار می شود که می داند باید از شیر تندتر بدود تا طعمه او نگردد و شیری که می داند باید از آهوئی تندتر بدود تا گرسنه نماند. مهم نیست که شیر باشی یا آهو، با طلوع هر آفتاب با تمام توان آماده دویدن باش. درنده کم نیست در این دنیا.
ما هم به ذهن سلیم و هم قلب مهربان نیازمندیم، شکوه زندگی این نیست که هرگز به زانو در نیاییم، در این است که هر بار افتادیم دوباره برخیزیم.
زندگی شگفت انگیز است فقط اگربدانید که چطور زندگی کنید!
منظور ازموفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن!
بگذارعشق خاصیت تو باشد نه رابطه خاص تو باکسی!
کوچک باش و عاشق... که عشق می داند آئین بزرگ کردنت را.
اگر قرار باشد خون را با خون شست، دچار بدبختی می شویم، ببخشیم اما فراموش نکنیم بهتر نیست؟!
شجاعت مترادف نترسیدن نیست، بلکه شجاعت به معنای غلبه بر ترس است.
برای آنکه مانع احساس عدم امنیت دیگران در اطرافمان باشیم، خود را از انظار دور می سازیم، اما این کار ما را به جایی نمی رساند. ما متولد شده ایم که شکوه و عظمت هستی را به نمایش در آوریم. چیزی که در درون ماست؛ نه در درون برخی از ما، بلکه در درون تک تک ما و زمانی که به این نور درون اجازه تابیدن می دهیم، ناآگاهانه به دیگران نیز اجازه چنین کاری را می دهیم.
آزادی به بریدن زنجیرها از دست و پا خلاصه نمی شود، آزادی به احترام گذاشتن آزادی دیگران نیز نیاز دارد.
من این راز را کشف کرده ام که فرد بعد از بالا رفتن از یک تپه بلند متوجه می شود تپه های زیادی برای بالا رفتن وجود دارد که او ندیده است.
در آفریقای جنوبی سیاه پوست و فقیر بودن امری عادی است، اما سفید پوست و فقیر بودن یک تراژدی است.
خوبی بشر شعله ای است که می توان آنرا مخفی کرد، ولی هرگز نمی توان خاموش کرد.

ویرایش: دکتر امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi - 08/12/2013 01:39:23 (افزودن سخنان نلسون ماندلا به متن)
پیام ماه ایردن، پایگاه دندان پزشکی, ماه‌نامه دندان پزشکی ایردن منتشر شد
 
سرکار خانم دکترفریبا کرامت

با ادب، مهر و سپاس فراوان از توجه شما

برحلاف فرموده حضرتش شیخ اجل که فرموده اند:« کس را وقوف نیست که انجام کار چیست»
مژده بدهم:
همه ی اهل اندیشه را وقوف هست که انجام کار چیست،»
رازی نیست و رمزی هم نمی تواند باشد،
که در ازل هم هستی رمز و راز ساز نبوده است، هستی بر سادگی، صداقت و عدالت استوار است.
اگر رمز رازی هست، برگردن کم اندیشی و نا ورزیدگی ذهن انسانی ما است، که این روزها به کوشندگی داریم تقویتش می کنیم.
آن "انجام کار" حضرت حافظ هم «گذر از روزن زمان» است که با مرگ و فنا و فِلّه شدن فرق دارد.
نوعی از استحاله و از حالی به حالی دگر شدنی است که خوش بختانه بی زمان و خبر و دور از دسترس حدس و گمان ما و بی رمز و راز که علم پزشکی از دیر باز دلیلش را و راه های محدود چاره اش را یافته
است ولی هنوز هم برای بشر تشری است ناگهانی و غیر قابل پذیرش:
«پرتوی عمر چراغی است که در بزم وجود
به نسیم مژه برهم زندنی خاموش است».
دوست شاعر 32 ساله ام، ماشینش را مقابل چلو کبابی یاس درجاده پهلوی آن زمان پارک کرد من 60 ساله پیاده شدم او نشد صدایش که کردم جواب نداد «استحاله» شده بود! به همین سادگی و زیبایی.
خواهرم یک ماه پیش دگرگون شد و از روزن زمان گذشت. از دید من خوشی به حالش.
شما می دانید که:
دو سرِ رشته زیبای زندگی هر انسانی را دو فرشته تولد و گذر از از روزن زمان گرفته اند.
بعصی ها به این رشته دو دستی چسبده اند و دارند رشته برشته و کباب می شوند و خود شان ودیگران را جزغاله می کنند گمان دارند که ماندنی ابدی اند.
برخی مثل یک بند باز دایم در حال تلاش اند که تعادل شان را خفظ کنند که بیشتر ببرند و بدوند و فرو نیفتند.
برخی خودشان را ابدی و ازلی می دانند و گذر را از آن همسایه دیوار به دیوار شان می دانند.
هستند کسانی که زیبا بین و خوش نشین اند. قربان صدقه باران بهار و پاییز می روند و زورق شان از برگ سبز درختان است. دارند به این رشته "فرشته نگهبان" تاب می خورند و از زندگی شان لذت می برند و دیگران را هم با خودشان تاب می دهند و دستی به پشت شان می نهند و دامنه تاب خوردن شان را وسعت می دهند.
به جرآت می نویسم که:
کسی از این دنیا – نه به معنای جهان خاکی منظومه شمسی- به معنای هستی نمی رود!
تا هستند، هستنده همین هسنی اند. وقتی از روزن و گذرگاه زمان می گذرند باز هم در همین هستی هستند به حال و گونه دیگری. برفرض چنین قصدی هم به عمد داشته باشد کجا بروند؟
هر کجا برود در باز هم در همین دنیا و کاینات با طول و عرض میلیون میلیون سال نوری اند.
می بینید که رفتنی اگر باشد جا ومکانش فراهم نیست.
مرگ هم مرگ نیست نوعی دگرگونی و تابع همان قانون لاواریه معروف است «هیچ چیز در هستی به خودی خو د به وجود نمی اید و از بین تمی رود" نوعی استحاله و از حال و صورتی به حال و صورت دیگری در آمدن است.
می ماند داستان روان و روح که بخشی از انرژی هستی است و درهستی هست.نه به گونه هستنده بلکه به گونه دیگری که کس نمی داند. و زیبایی کار هم همین کس ندانستن است.
اگر باورم کنید، من مشتاق رفتن و دیدن و دانستن همین دگرگونیم. ولی عجله ای برای رفتنش ندارم. می دانم که خواهم رقت و هول نباید زد. مهر زیادی به دوستان بدهکارم کاش بتوانم سپاس بگزارم سپس بگذرم.
این فشرده باورم است که هیچ سماجتی در قبول و درستی اش ندارم.
بنابر این گذز از روزن زمان پدر بزرگوارنان را تبریک می گویم. روانِ شان شاد باد.

امیر رهگذر

سخنی خودمانی:

چالب است که این نوشته را یکی و دو ماه پیش در جواب آقای دکتر شکفته راد که شِکوِه ازهمکار خوش نویسی کرده بودند نوشتم، ولی نفرستادم. تا همین چند روز پیش ها که فکر می کردم آب از آسیاب فرو افتاده و می توان به مهر وادب حرفی زد تا همکاری جوان به مهر بپذیرند که «نا مرتبط نوشتن» بهتر از هرگز ننوشتن است.

سالروز تولد دکتر محمد علی افتخاری, چهارم آبان ماه، سالروز تولدتان مبارک
 
چون نود آید، صد هم پیش ما خواهد شدن!



برای ملاحظه سایت اختصاصی دکتر سندوزی اینجا کلیک کنید

دکتر افتخاری عزیز

شوخی نیست، 32850 اندی روز پیش،
به شمار انگشتان دو دست، اگربهاری به تابستان و پاییز رنگین به زمستان سفید پوشی بَدَل شود، که می شود. قرنی است که از شیرخوارگی و نیاز مطلق به توانمندی و افتخار رسیده اید.
از چراغ نفتی هایی که غروب به غروب چراغچی باشی ها درمحله های اعیان نشین و بازار مشهد روشن می کردند و با چنگک بر بلندی راه می آویختند که نیازی به خاموش کردنشان نبود -چون نفتی که در مخزن چراغ می ریختند کفایت رسیدن صبح کاذب را نمی کرد، چه رسد به صبح صادق- تا هم اکنون، سفر به ماه و کاوشگر به ستاره سرخ فرستادن، راهی است که شما به کوشندگی پیمودید و به پایانش نزدیکید.
این که می نویسم نزدیک هستید در عرف تعارف ادب ایران مرسوم نیست.
ما مردم آن مرز پُرگوهر، بر ظهور و غروب خورشید عمر انسان ها، در طی قرن ها آگاهیم و در تاریخ خوانده ایم که هرکه آمد عمارتی نو ساخت، سرنوشتش چیست! ولی با مرگ تعارف و روی در بایسی ای شگرف داریم. به یاری چند جمله بعید و «دور از جان شما» گفتن، از گفتن امکان دگرگون شدن و گذر از روزن زمان خود و دیگران به عمد می گریزیم.
یکی دوسالی بیش از 60 سال است که می شناسیم یک دیگر را و زیر چتر و سایه دلپذیر دوستی با هم دوستیم و حریم حرمت دوستی را به شادی عزیز داشته و می داریم.
می دانم که مرگ آشنایید و زندگی شناس.
تولد و مرگ را سنجیده اید و این فاصله که به برهم زدن مژه ای بند است را، به یاری عرفان اسلامی و باور دینی محکم تان وجب زده اید و روزی پنج بار در هر سجودی، منتظر صعودید.
این دستور دین است که چنان کن که گویی فردایی نیست و چنان باش که گویی جاودانی.
می دانم که آماده نشسته اید و از این رفتن باک تان نیست، ولی کم نیستند دوستانی که دست و دل شان و گوش و هوش شان به بودن تان بند است. امید است امیدشان برقرار بماند.
کم نکوشیده اید و به مِهر لقمه بردهان گُشنگان طالب دانستن و توانستن کم ننهاده اید.
خوش به حال و روزگارتان که در پس دیروزتان رزق و روزی ای نهاده اید.
نام و امضای شما در پای بسیاری از اساسنامه ها هست.
عضو انجمن و جمعیت و مجمع های فراوانی بوده اید.
هنوز هم هستید.
فرصت فهرست نویسی کارهای خوب بی شمارتان نیست.
من خود یک پرونده پُر ورق از مهربانی های شما بر چشم و سپاس دارم.
دیگران هم ولو چشم بر هم بگذارند، باز هم در پشت چشمان شان سنگینی مهرتان را احساس می کنند.
این خود افتخاری برای دوستداران دکترافتخاری است.
گرچه خود سبک بار می روی، از کرده های خویش نادیده می گذری که این همه را هیچ می دانی، ولی اندک مهر دیگران را خوب می شناسی و قدر می داری.
دوستت می داریم و با بسیاری از دوستانت در این مهر ورزی همراهم.
تاریخ دندان پزشکی در ایران را به سختی نه فراغت، در نبود امکانات کنونی، نوشتید. قلم تان پر دوام و دست تان همواره پر و توانمندتر باد.
بیایید افتخار افتخاری بودن را به گونه ای تمام کنید.
داستان راستان و مردان خوب خواندنی است،
داستان زندگی خودتان را بیان و ضبط کنید و برایم بفرستید تا کتبی اش کنم و کتابی که ایردنِ شما تشنه نشر آنست و مشتاقان خواندنش فراوان. بگذارید از این افتخار چیزی هم نصیب این کم افتخار غبطه خور گردد.
این یک خواهش است نه پیشنهاد.
تا هستم و دستانم نمی لرزد و بر کیبرد مسلطم، این همت را بفرمایید که نصیبی به همه دوستداران رسد.
عمر پربارتان به سلامت و خوشی قرین،
به یقین سرسبز ترین روزما، روز تولد افتخار ماست، تولدتان مبارک.

تولد تان را تبریک و از سوی ایردن و یاران، این خواهش را تکرار می کنیم

امیر اسماعیل سندوزی
بیانیه مطالبات سازمان‌های جامعه مدنی ایران
 
دکتر کی پور خوش قلم و زیبا نویسم

با ادب و درود فراوان:
بله باید نوشت، با شما موافقم
مراد اینکه، خفته را می توان بیدار کرد
این بخشی ازهمان کار فرهنگی مورد نظراست
امید را می توان در دل داشت
باید داشت
به این امید شما می نویسد و دوستان تان با اشتیاق می خوانند
اما، آنکه خودش را به خواب زده، هنوز خواب است، در خواب می خواند و درخواب خود خواسته می ماند
باید نوشت و راه های دیگر را به امید آزمود
اشاره ام به راه های دیگر، اقدامات دسته جمعی امید وا رانه مداوم، هدفمندی است که به بود ونبود ما مرتبط نباشد. بک بار تدوین، آموزشی، سازمانی و بنیادی ای نظامند شود
در برنامه درسی و مقررات نظام دندان پزشگ کشوربه مهارت گنجانده و بخشی از وجدان حرفه ای دندان پزشکی شود
و...
از داشتن قطعه ادبی التفاتی مسرور و مفتخرم
موفق باشید
سندوزی
بیانیه مطالبات سازمان‌های جامعه مدنی ایران
 
آیا اشتباه می کنم؟
دوست و هم درد گرامی، دکترآیرج کی پور خوش نگارم
دل نوشته های زیبا و پُرمعنای شما را درایردن به دقت و علاقه دنبال می کنم. سعی کرده ام به اندازه ذهن و دانش اندکم از آن برداشتی در حدّ محدوده محدود فکریم داشته باشم. فکر می کنم بسیار آموختم. مقاله مورخه پنج شهریور ماه سال جاری شما را با عنوان:
«ﻣﻄﺎﻟﺒﺎت ﺳﺎزﻣﺎنﻫﺎی ﺟﺎﻣﻌﻪ ﻣﺪﻧﯽ اﯾﺮان»
در رابطه با اﻧﺠﻤﻦﻫﺎی ﻋﻠﻤﯽ و ﺻﻨﻔﯽ دﻧﺪانﭘﺰﺷﮑﺎن اﯾﺮان را قبلن مطالعه و حیرت زده ای همراه با تاسف و تاثرمانده بودم که چه کنم. مدت دو دهه بیش است که با جامعه و مشکلات جامعه های گوناگون پُررشد شاید کم محصول سعی کرده ام برخوردی نداشته و باقی عمر را به آرامش خود خواهانه ای که دوست ندارم بگذرانم زیرا: خشت اول را که کج بنهاد دوست/ می رود کج هرجا که خاطر خواه اوست!(با عذرخواهی از سراینده هر دو شعر در هم ریخته شده ناشیانه) فرصتم کم، کار ناتمام دل خواسته ام بسیار. سکوت هم خودش نوعی تزکیه نفس می تواند باشد و همان آرامش ناخواسته.
بنا بر وظیفه و فرموده آن عزیز، یاد داشتی فشرده، برای قدر دانی از کوشنده ای پُرتوان و پی گیر که شما باشید تقدیم است به بزرگواری بپذرید:
فرهنگ من، به عنوان نمونه (که نمی خواهم قضاوتی عام و کلی کنم) فرهنگ؛ خود بینی نه همیاری، باری به هر جهت، کارامروز را به فردا، و اگرنمی توانی رقابتی سازنده کنی رقیب راسرنگون بیفکن و...بوده و با تاسف هنوز هم هست! نمی خواهم بحث جامعه و روان شنایانه ای داشته باشم. بنیان همین جامعه دندان پزشکان هم بر تعاض وسیله جوانانی که از دانشکده ای دکترا گرفته بودند که برخی ازاستادانش دیپلم دبیرستان هم نداشتند صورت گرفت! هیچ کدام از استادان استخوان دار در تاسیس جامعه نقشی نداشتند. در چنین فرهنگ حاکمی که حکومتی هم شده! هرکس مانند من می خواهد رییس دسته پنج نفره باشد، گلیم گسترده ی بیش از ظرفیت خویش را به یاری دارو دسته اش از جریان تند آب بیرون بکشد، ولی معاون گروه 5000 نفره نباشد.
هنوز هم با این انشعابات ودسته بندی ها، که کار بیگانگان نیست و زیر سر من و فرهنگ زور مدار و تسلط طلب من و ما مردم سال دار است (ملاحظه می فرمایید که شما جوانان را به امید بسیاری که دارم شامل نکردم) دست به گریبانیم و داد دل سوخته شما برهوا و تصور می کنم جواب چندان کاربُری هم دریافت نفرمایید، ولو دل نوشته تان را مطب به مطب ببرید و امضای وصولی و قول واکنش بگیرید!
بگذاریم و بگذریم.
اندکی به عقب باز گردیم:
در هفتاد و اندی سال قبل که پایه و بنای دانشکده دندان پزشکی ایران را در وزارت فرهنگ و معارف آن زمان که وزارت خانه مطبوعه هم ساختمان مرتبط با کارش نداشت (خانه و دولت ارگ و حرمسرای شازده قاجاری را کرده بودند وزارت خانه) در همان ساختمان ناباب و در یک اتاق با عجله بدون توجه به:
- مطالعات لازم همه جانبه،
- برنامه ریزی مبتنی بر آمار و نیاز جامعه،
- نیازمندی های فرهنگی، بهداشتی، فیزیکی و آموزشی یک دانشکده نوپا،
- نیاز آموزش به نو آوری مداوم و پویا،
- و... از همه مهم تر و بالا تر یک ساختمان ویژه و یک کادر آزموده آموزشی حتا ناآزموده و ناورزیده،
نه بنا بر ضرورت برنامه ریزی شده، بلکه به تقاضای وزیر و امر ملوکانه تاسیس و شروع به کار نمود! به همین سادگی*! درحالیکه یک دندان پزشک درس خوانده وتحصیل کرده در ایران آن زمان نبود. دندان پزشک بیگانه شاه هم (دندان پزشک بودن و نبودنش را کار ندارم) مدرس این رشته از علم پزشکی نبود و شاید سواد آموزش دادن هم نداشت. درحالی که صد سالی از آموزش دندان پزشکی به صورت های گوناگون در اروپا رایج و کاربرد عملی و علمی داشت. می شد ظاهرسازی نکرد و مانند راه آهن ایران بنیادی و با مطالعه؛ یک یا دو سال دیرتر و با مطالعه و آمادگی بیشتر آغاز به کار کرد. ولی «بنا برفرموده عمل شد «!
دوست وهمکار دل سوخته، به هر دَر زننده ام هنوز هم به قول پویا «در بر همان پاشنه نامناسب لق می زند». نمی خواهم گردِ یاَس بپاشم و طبیعت ناکرده شما گل ناامیدی درو کنید ولی پایه گذاری ها بنیادین، مستدل، استوار بر اصول؛ علمی، اخلاق اجتماعی و مدیریتی نبوده و نیست. نوعی یارگیری برای یار نا خود را بر زمین زدن است نه دست به دست دادن و از زمین پلشت برخاستن. آن بازرس باید بازرس باشد نه واگذار کننده و قهر کننده! باید بداند که در قهر ظلم پیروز است اگر توان بازرسیش نیست بهتر است به صراحت بگوید و کار را به کاردان بسپارد و کنار بکشد و این کار، واگذاری مقم انتخابی به دیگری، در فرهنگ بیمار ما سخت وشکستی است که برای بازرس مقهور پذیرفتنی نیست. با یک اشتباه روسای جمهور استعفا می دهند و کنار می نشینند. ولی در این مرز پُرگهر...چه بنویسم؟ که رییس جمهور هم با همه گل کاری و شیرین کاری هایش می خواهد برای خودش جانشین خودی بیابدو دفتر ودستکی هم داشته باشد!
این یک امر فرهنگی اجتماعی و نوعی بیماری است. کار بنیادی و همه گانی و گروهی می طلبد باید، به جای خشت ناپایدار، سنگ زیر بنا را از خارا تراشید تا به آسانی خش برندارد. در سفرکوتاهم به تهران از دوستان دردمند درد شناس به خواهش خواستم یک اتاق اندیشه وبرنامه ریزی برای بهبود وضع موجود دندان پزشکی ایران به گونه اینترنتی (ورای ترافیک شهرها و گرفتاری های خود ساخته دندان پزشکان) تشکیل بدهیم. تجربه سالیان درازمان را روی هم بگذاریم، نق نزنیم، راه را هموار کنیم و کتبی اش کنیم و برای اجرا به نسل جوان بسپاریم. نامه نوشتم و به بزرگانِ سال دارِ دردشناسِ پُرتجربه و کارشناس- باز هم به تاکید می نویسم به خواهش- دادم. دریغ از یک خط که: نامه ات رسید!.
درمقابل اصرارم مانند شما گفتند: "شرایط مناسب نیست". نوشتم اگر بود که تجمع اندیشه بانوان واقایان دیگر ضروری نبود. جوابی ندادند!
و...بگذریم.

آیا این دوستدار در کنار و هم راه با شما اشتباه می کند؟

امیر اسماعیل سندوزی
مهرماه 1392

----------------
*برای اطلاع شما و دیگران. درست مدل اش را نویسنده و همکار کوچک شما (که از همان دانشکده سَمبول شده فارغ از تحصیل شده بود) سی سال بعد پیاده کرد. بنا بر فرموده دکتر اقبال رییس شرکت نفت و یک کتابچه کمتر از20 صفحه نوشته که اسمش را به جای "ماست مالیزاسیون" گذاشته بودم "طرح تاسیس دانشکده دندان پزشکی استان خراسان" دانشکده باز هم بی ساختمان و برنامه و کادر آموزشی در یک اتاق تاسیس شد1344! همان خشت اول بنهاد کج را هم من- به اجبار- تکرار کردم.
خاطره هایی درباره دکتر سندوزی, دکتر سندوزی ایران می آیند
 
دخترم
ناهید خانم عزیزم
شما در کودکی بیمار من بودید و من در سالداری و سالمندی بیمار مهرتان شده ام. این نوعی عنایت و توجه شما وفضیلتی است انسانی که احسان به منش می کنید. حال در85 سالگی کودک وار ذوق می کنم که انسانیت هنوز در دل خیلی ها موج می زند. موجی که تکان و حرکت اش از اقیانوس می گذرد تا دراین گوشه دنیا دلی را بلزاند و شاد کند
شاد و دل خوش باشید
نوروز تان مبارک
سندوزی
سکوت پویا, به امید حرکت اندیشه محور پرثمرِ قلم‌ها و قدم‌ها
 
خانم فریده مختاری فریور

باسپاس از مهر و ادب دوستی و ظرافت درک و دریافت شما.
ایردن یک بنیاد فرهنگی است و با گستردگی جهانی که درسپهر تفکر پویا و ایردن هست، شما جا و مقامی بالاتر و والاتر از همکاران دندان پزشک ایردن دارید؛ به چند دلیل که خواستگاهش خود شما خانم فریده مختاری فریور هستید:

نخست؛ وسعت دید و دریافت شما، که روی نکات بسیار حساسی متمرکز و متوجه می شوید،

دو؛ این توجه و وسعت دید، انتخابی است نه اتفاقی. دیدگاه و نگاهی است که می داند در خواندن، چه می طلبد وبه چه نکاتی باید عنایت و توجه کنید،

سه؛ تنها این توجه و دانش نیست که شما را در نظر ایردن متمایز و درخشان می کند، بلکه "افتادگی آموز اگر طالب فیضی" را که مد نظر دارید و می دانید "هرگز نخورد آب زمینی که بلند است". به همین دلیل در عین شکسته نفسی عمدی، پر بار و متین و وزین می نویسید. نثری روان و پر از لطافت و صداقت دارید. یقینن ایردن از همکاری فکری و قلمی شما خوش‌حال خواهد شد. اگرعنایت قلمی خود را شامل خوانندگان و دوستداران ایردن بفرمایید، شک ندارم که این پایگاه با افتخار، همکاری شما را می طلبد و می پذیرد.

چهار؛ این توانمندی در انتخاب، وقتی ارزش والاتری می یابد، که تراواشات احساسی شما به صورت نوشتاری است، که در عین فشردگی، موجه و مستدل ایردن را مورد عنایت قرار می دهد. بسیارند دوستانی که می دانند، ولی فاصله ی کوتاه بین دانستن و توانستن را نمی دانند یا نمی یابند.

ایردن از بشیری که همت هدایت کرده، به عنوان یک پذیرا، این مهر و عنایت نوشتنی با عنوان «پس "بشیر و نذیر » را می ستاید و می پذیرد. باور دارد دانستن و توانستن توامان، امکان بروز فضایل ادبی جوامع بشری را فراهم می آورد. وکالتن از طرف ایردن و اصالتن از طرف خود، بنا بر وظیفه و گفته «شکر نعمت نعمت ات افزون کند» شکرگزار این خواستن و توانستم.
پیام بهمن ۱۳۹۱ایردن- پایگاه دندان پزشکی, ماهنامه شماره ۴۵
 
بیایید باهم بیاموزیم و بیاموزانیم
نکات مهمی در رابطه با دانش بشری که شامل «علوم، فلسفه و هنر» می شود، قابل توجه همکاران است. می دانم که فرصت همکاران کم، سپهر دانش بشری گسترده و روز به روز این گسترش فزونی می گیرد. از طرفی بر این باورم که گسترش دانش عمومی همکاران در زمینه های مختلف- که در حرفه خود با گروه های گوناگونی از طبقات اجتماعی با دانش های متفاوتی در ارتباط تنگاتنگی هستند- ایجاب می کند که بیشتر و به روزتر بدانند. به همین دلیل، مبحثی با عنوان «شناخت» را در ایردن می گشایم تا به این مهم بپردازیم. از صاحبان دانش می خواهم ایردن را در این زمینه یاری بیشتری بدهند. دانسته های خود را به زبان ساده و شامل و کامل، پیرامون مسایل روز مورد نیاز همکاران بنویسند و دیگران را در دانستن بهتر و بیشتر با خود، یار و همراه کنند. پیشاپیش از این تلاش برای گسترش دانش همگانی سپاسگزارم. انتظار دارد تا دوستان نیز پرسش های خود را در زمینه های مختلف اجتماعی، از طریق ایردن درمیان بگذارند.

سکوت پویا, به امید حرکت اندیشه محور پرثمرِ قلم‌ها و قدم‌ها
 
باسلام ومهر
آقای مدیر ایردن ‏

من نامی برای شما نمی خواهم بنویسم، نام با تعریف و شناخت مشخص می شود.‏
آنچه تعریف ناپذیر است، ذات هستی است. عشق است. شعر و هنراست. نوعی درد است ‏که باید کشید تا دانست که چیست.درد تعریف ناپذیراست. اجازه بدهید شما را تعریف ‏ناکرده باقی بگذارم تا فردا اگر نبودید، که نیستید (چون ما همه در تحول و استحاله دایم ‏هستیم) هرکس آمد و همت کرد، مخاطب سخن امروز شما و من باشد!‏

اگر پِلکِ چشمِ خود به خواب زده ای باز نشد، تا قلمی به آب دل تر کند و خطی برنامه ‏ای به نَهَد و برای پویا بفرستد که بپرسد: ‏
‏"یار هشت سال بیدارمانده‌ی ما دندان پزشکان،چرا سکوت؟" ‏
اگرچنین نامه ای قلمی نشد و نرسید که بعید می دانم برسد! ‏
این متن را در زیر همان متن نوشته مدیر ایردن، در جواب ‏به سخن پویای فرونشسته در سکوت- اگر صلاح دانستید- درج فرمایید ‏


وقتی هستی، هنوز، هست نشده بود

در آن سکوتِ مطلقِ نیستی که هستی آبستنِ شدن و بودن بود،
هیچ چیز جز ذات تصّوریِ شدن و بودن نبود،
حتا سیاهی وسکوت و نیستی و نبودن هم نبود!‏
نقطه ای هم نبود که دگر هیچ نبود را با بودنش بتوان به قیاس سنجید،
کسی نمی داند، اولین ریز ذره‌ی بنیادین، که دراین روزها پیدایش کرده‌اند و به نام ذره ‏آغازگر هستی می‌خواهند بنامندش، به فرمانی- گفته خواهد شد از چه منبعی- از نبودن ‏به بودن و از هیچ به انفجاری بزرگ‌تر از تصّور عظمت هستی، انجامید.‏
در هفت روز یا درهفتاد میلیارد سال نوری- برای شما و من غبار مانند چه تفاوتی ‏می‌کند؟- به روایتی، جهان خلق می شود.‏
هرچه بود و یا نبود موضوع مورد نظر نیست. یک اصل مسلم بود که معرفتِ «بودن و ‏شدن» به هنگام خلق هستی بود.‏
تصور می شود، این معرفت، خمیرمایه هستی است.‏
هرچه بود، به هر نام و نشانی که بعد به هستی پیوست، زیبا بود و هست.‏
رسالت هستی جا به جایی و دست به دست دادن این معرفتِ قائم به ذات است.‏
اولین گلی که در جهان زمینی ما رویید، نمی دانیم چشمی بود که آن را ببیند؟ ولی ‏مسلم است که معرفتی بود که زیبایی را درآن بجوید و ببوید.‏

بر این باورند که دراین مسابقه‌ی دوی امدادی، که هر دونده چوب را آرش وار به جان ‏می‌گیرد و به پیش با دل و جان می دَوَد تا به منتظر دونده دیگری برساند، این چوب ‏امداد، همان شاخه معرفتی است که به این دقت، ظرافت، همت، امانت، صداقت و ‏پی‌گیری و شتاب، در سپهرفرهنگ بشری و هستی دست به دست می شود و خواهد شد.‏
چه ما باشیم و چه نباشیم. چه بِدَویم و چه خود را به خواب بزنیم! ‏
چه پویا بنویسد یا ننویسد. می دانیم، شاخه معرفت انسانی به نام فرهنگ بشری دست به ‏دست خواهد شد. ‏
اگرپویا برزمینش بگذارد، برزمین نخواهد ماند. این یک پروسه‌ی تکاملیِ ابدی و ازلی است. ‏پویا بر زمینش بگذارد- که نمی گذارد چون نفس پویا بودن برحرکت است نه ایستایی- ‏کسی مانند شما و دیگران این کار را خواهند کرد. امروز چراغ عمر شما و ما فروزان است ‏‏-فروزنده باد- اما ابدی نیست. مایه نبودن ما یک آخ است واستحاله‌ای ناگریز.‏
می دانیم که دیگری به حکم و ذات هستی هست تا بار را به منزل موعود برساند.‏
پویا سکوت کرده است، می بینید که مدیر ایردن می نویسد.‏
نفس نوشتن، نفس دست به دست شدن، نفس بودن و بهترشدن و یک گام به پیش ‏برداشتن، امروز را بهتر از دیروز ساختن و دیروز را به امروز و امروز رابه فردا تداوم دادن، ‏در نهاد هستی است. ‏
این انبساط سریع و گسترده شدن عظیم کیهانی، بی پایان و مانند پویا پوینده است، حتا ‏اگر پوینـده یا پویندگی را خفه کنیم، معرفت انسانی و فرهنگ پویای بشری ادامه دارد.‏
همان معرفت انسانی می گوید- یا پیش بینی می کند- که این گستردگی بی مهابا، به یک ‏انقباض سیاه چال مانند بَدَل خواهد شد که نور راهم می بَلعَد تا دوباره منفجر گردد! ‏
باز هم؛ زمینی، خاک جان‌بخشی، رطوبت ملایم روینده‌ای و نور آفتابی خواهد آمد تا ‏دوباره گلی بروید و انسان، زیبایی و عشق را بیابد، شاخه‌ی معرفت را بر دل و جان خود ‏بگیرد، به دَوَد و به دست دیگری برساند.‏

آقای مدیر ایردن! دل گیر نباشید، نفسِ وجودی ایردن همین است.‏
دارید شاخ معرفتی را دست به دست می کنید. از ما نسلِ کهن سالان می گیرد تا به دست ‏دونده بعدی بسپارید. این رسالت ایردن پایگاه دندان پزشکی است که تاکنون مخصوص ‏ایرانیان بود و اینک می دانم که دارید جهانی اش می کنید، آفرین برشما!‏
این کار ساده ای نیست، یک گام فرهیخته‌ی فرهنگی است.‏
آیا حاضرید این خدمت را بفروشید؟
به چه بهایی حاضرید؟
این کار فرهنگی بی هیچ گفت و گو، یک عشق است.‏
می دانم که می دانید، عشق فروشی نیست و شما هم فروشنده‌ی متاع به جان بسته‌ی ‏خود نیستید.‏
عشق، مشروط به هیچ شرطی نیست. عنصریست تعریف ناپذیر، ولی هست و رایگانش ‏می‌دهند، نه به هرکسی، به اهلش که دل درگروی معرفت انسانی دارد...‏
‏ ‏
هروقت دل‌تان گرفت یا دستی به دردش آورد، تامل کنید، به ایستید، به عقب نگاه کنید، ‏ببیند چه راهی را گام به گام پیمودید و به کجا رسیده اید. ‏
آنچه نوشته و کرده اید مضبوط است و ماندنی. ‏
به این ماندنی های ایردنی نگاه کنید. کم نیستند. همین امروز که آمار تعداد صفحات ‏ایردن را از طریق یک دوست متخصص در گوگل گرفتم - ومی دانم که این روزها دارید ‏روزی صدها یا هزاران صفحه را جابجا می کنید که آمار تعداد صفحاتتان دستخوش ‏کاهش موقت است- بازهم الان چهارصد و بیست و هفت هزار صفحه (‏‎427,000‎‏) ‏بایگانی مطالب دندان پزشکی فارسی را در وب گذاشته اید! این ها بنا به گفته شما –که ‏به نظر من با نهایت تواضع بیان شد- تولید ایردن نیست اما این پایگاه هنر گردآوری، نظم ‏بخشی و در دسترس قراردادنش را دارد. در گذشته خیلی بیش از این میزان مطالب بوده ‏که همه نابود شده اند و خبری از آن ها نیست و ایردن کمترین کارش جلوگیری از زوال ‏این مطالب بوده که از نظر من و خیلی افراد منصفی که می شناسم هم تولید فراوان ‏داشته اید و هم مدیریت فوق العاده مفید و موثری در ارائه این مطالب به خرج داده شده ‏که آمار تعداد بالای مراجعین شما که دوست من گفتند رتبه الکسای شما زیر صد هزار ‏است که می دانم تا 62000 هم رفته بودید نیز موید موفقیت سرشار شماست. مطالب ‏شما فارسی، دندان پزشکی و در حوزه ایران است نه مانند سایت های عمومی در همه ‏حوزه ها، پس این رتبه ها می دانم که فوق انتظار است. با فشار بر روی چند شاسی کی ‏بُرد، در ایردن با هزاران مطلب و دانش بشری در حوزه دندان پزشکی به زبان مادری خود ‏آشنا می شویم که این در کشور ما، لااقل در حوزه دندانپزشکی می توانم ادعا کنم که بی ‏سابقه است! ‏
پویا اگر هم درسکوت است، در سکون نیست و اطمینان دارم که ساکت نیز نمی‌ماند. ‏معرفت و فرهنگ انسانی، عنصری پویا و پا برجاست. دارد دست به دست می شود. ‏
تخمی که کاشته اید دارد خزان می کند تا بهار را جشن بگیرد.‏
به جوان‌ترها تکیه کنید. ایردن نویس‌های واقعی این‌هایی که ساکت هستند اگر نباشند، ‏درآغوش مادران شان دارند شیر می نوشند، این درس زندگی است، به این درس دل ‏ببندید.‏

ره گذر ‏


سالروز تولد دکتر محمد علی افتخاری, چهارم آبان ماه، سالروز تولدتان مبارک
 
روزگار عزیزی است داشتن دوست، همراه و همکاری چون دکتر محمد علی افتخاری.
این شانس که صمیمانه تولدش راتبریک بگویم، برایم افتخاریست.
آغاز نود سالکی ایشان را روز میارکی برای خیل دوست دارانش دانسته و سلامتی شان را آرزومندم.
سندوزی
خاطره هایی درباره دکتر سندوزی, دکتر سندوزی ایران می آیند
 


یک نامه سرگشوده

"برای مال و مقام بندگی انسان رانپذیرید

که جز خداونه دو جهان کسی شایسته بندگی نیست"

ریاست دانشکده دندان پزشکی دانشگاه مشهد

جناب دکتر مصطفی شهابی


با درود و سلام بر پیامبر بزرگ اسلام، که کتاب معجره اش و اولین وحی بر ایشان" بخوان به نام خدایت" بود. فرمانی در چهارده قرن قبل که هرگز بر هیچ پیامبری عطا نشده بود، بر مردی امّی فرود می‌آید که خواندن و نوشتن نمی توانست ولی کلامش بی‌نظیر و بدیل ماند و امروزه بیش از یک میلیارد انسان کتابش را می خوانند تا از بندگی نفس برهند و رستگارشوند. می دانم که شما این کتاب مقدس را خوانده اید و امیدوارم با درک مفاهیم خوانده باشید.


جوان‌ترین فرزندم بیش از نیم‌قرن سن دارد و نوه ام بیش ازشما که عزیز و محترمم هستید. هنوز شما را ندیده‌ام، ولی به حکم مولای متقیان که "هرکس برمن کلمه ای آموخت من را مطیع و مدیون خویش کرد" نوشته‌ای دربالا از شما خواندم و نکات بسیاری از آن آموختم که جای بحث وتفسیرش این جا نیست. همین قدر اشاره می کنم که انسان در آموختن و رابطه با اجتماع است که انسان می شود. چه بسیار انسان ها که می نویسند و می گویند، ولی راه به رستگاری وخدمت به خلق نمی برند. مثالش خود من که هنوز هم از دید دوستان دارم درجا می زنم و حرکتی که درخور تقدیر باشد، تقدیم نکرده مانده‌ام. با این اقرار می‌پذیرم که درخور توجه مقام ریاستی که ساخته صرف وقت وتلاش و کوشش وجوانی همه ما دندان پزشکان مو سفید کرده بوده، نباشم ولی دوست دارم به عنوان یک مرد هشتادوچهارساله‌ی معمولی، درسی را که از پدرم آموختم را در محضر پسرم پس بدهم.


"می دانم که کم‌دانم ولی باور دارم که کم‌دانی نادانی نیست. نادانی، به باور من کم‌دان،، مطلق دانستنِ دانسته‌های ماست. اگر در موضوعی مطلق‌اندیشی کردیم و راه را برباور های دیگری بستیم و به فرمایش خاتم انبیا محمد مصطفی که براو سلام و درود باد، مشورت و شور نکردیم، نخواندیم، نپرسیدیم، نجُستیم و نخواستیم بدانیم و تصور کردیم که باورمان حق مطلق است، این «نادانی» است که راه به «تعصب» و «خشونت» می گشاید و پسندیده نیست."

آیا من اشتباه می‌کنم؟

اگر نیازی به پرسش بود، با حاج‌آقا واعظ طبسی، تولیت آستان قدس رضوی مشورت فرمایید. پیش از این‌که شما به دنیا بیایید، ما باهم دوست و هم‌فکر بر علیه ظالم کژ اندیش بودیم!

موفقیت شما را درپیش‌برد اهداف فرهنگی تان آرزو دارم.

خداوند نگهدار آنها باد که به پیشبرد امور خلق و ترویج اخلاق می اندیشند

امیر اسماعیل سندوزی

www.sondouzi.ir

[email protected]

دکتر حسین سامی راد, موسس دانشکده دندان پزشکی مشهد | دکتر امیر اسماعیل سندوزی
 
لیلاس عزیز
با سلام ودرود

زمانه پندی آزاده داد مرا
زمانه را چو نکو بنگری هم پند است
اولین پند هم برای من مهر ومهربانی و محبت بود و قدر و منزلت بزرگان و دیگران دانستن بود و هست.
در دانشکده دندان پزشگی زمانی که من را مؤسس دانشکده نامیدند و گل برگردنم انداختند گفتم که:
"تاسیس دانشکده پزشگی و دندان پزشگی و ازآن هم بالاتر دانشگاه مشهد که شد، فردوسی، مدیون راد مرد بی نظیر استاد واقعی که خودش مقام استادی را ایجاد کرد و به حق صاحب چنان عنوانی بود و شد شاد روان دکتر حسین سامی راد است ولاغییر نه ذات ملوکانه و نه عنایات خداوندانه. نتیجه کوشش وکیاست دکترسامی راد و دوستانش بود. امروزهم به این جا نیامده ام که گل برگردنم بیاندازید. بلکه به عنوان شاهد وناظری آمده ام که چنین شهادتی بدهم که از سن بیست و چهار سالگی که دانشگاه مشهد اموزشگاه بهیاری بود شاهد همت مردانی نظیر دکترحسین سامی راد، دکترحسن شهیدی، دکترمحمد تقی رادپور، دکترجمالدین مستقیمی و دکتر باقر بهپور و دیگران بوده ام و اکنون هم این تاج گل برگردنم را به روان
شاد آن عزیزان تقدیم می کنم که اگز نبودند ونمی کردند من این افتخار را هرگز نداشتم....."

لیلاس عزیزم اگر دوستت می دارم پس از این سال ها و دراین کم فرصتی ها به فرصت برایت می نویسم به دو دلیل است:
اول، به حرمت دوست بزرگوارم که هم سن پدرم بودند و دوستی شان برایم افتخار،
دو، شخصیت دوست داشتنی خودت بوده هست. دختری شیطان، سر زنده، پر انرژِی، افتاده، بی تکبر، صادق، با صفا و کمک کار و خلاق
چرا می نویسم خلاق؟ شاید فراموس کرده ای. من به هنگام سخن گفتن یا دورهم نشستن عادت داشتم هنوزهم دارم که طراحی می کنم. شما شاید یادت نباشد که این طراحی را جمع کرده بودی و بر صفحات مقوای سفیدی جدا جدا چسبانده بود و از ان درباشگاه دانشگاه برای جشن تولدم یک نمایشگاه دیواری ترتیب داده بودی.
من خدمات پدر بزرگوارشما و این خاطرات را درکتاب "سرشت سرنوشتم در670 صفحه نوشته ام برای چاپ به "ایردن" سایت دندان پزشکان ایران سپرده ام تا همراه 5 کتاب دیگرم چاپ ومتشر شود. شاید هم بنا بررسم ایران بعد از گذر از روزن زمان چاپش کنند.

به هرحال شما برای من عزیز بوده اید و هیچ کس مانند خودتان نمی داند که دوستی بین شما ومن از چه پایه ومقام پاکی برخورداربوده و هنوزهم هست.
با شادی از یافتن لیلاس
سندوزی
ادرس سایت: www.sondouzi.ir | www.irden.com
رسانه و زیر رسانه پیام ها در پیام ها درارشیو می توانید بخشی از مقالات را بخوانید
این هم خواهش به جای پیام نوروزی, لطفن کار را از دست ما سالمندان بگیرید
 
نوروز، روز گاز نو است،
برای نوروز پیام ندارم،
نوروز خودش پیام است.
حرف نویی دارم،
و خواهشی از جوانان ونو رسیدگان به صحنه دانش و هنر دندان پزشکی،
همکاران جوانم،
ما هم مانند شما جوان بودیم، و درحسرت این که تعداد سه رقمی ما دندان پزشکان در ایران چهاررقمی شود!
سخت کوشیدند کوشندگانی بسیار،
یاد شان گرامی باد.
اکنون تعداد شما، پنج رقمی است! بیست و پنچ هزارهمکار داریم که در رای گیری هزارنفر می آیند وما سالمندان خوش حال می شویم!
کسی نمی پرسد آن بیست وچهاز هزارنفرکجایند!
می بینید که نتیجه آن شورو هیجان چه شد!
خواهشم این است:
به هم بپوندید.
به ویژه،جوانانی که شاخه معرفتی به دست دارید،
لطفن کار را از دست ما سالمندان بگیرید و خودکفا و خود گردان شوید!
اگرتصور می فرمایید ما خود مان فرمان را به دست شما می دهیم
به ملکه انگلستان نود و اندی ساله نگاه کنید که پشت پسرش، ولیعهدش، خم شده ولی هنوز هم شاه نشده است!
امیر سندوزی
نامه | باکی، ای که از بازی روزگار باک ندارد | سندوزی
 
جناب دکتر خدا یاری عزیز

با درود و سپاس

مهرتان را افزون تر کنید و خاطرات تان را برای دکترموسا باکی هاشمی نود یک ساله تان بنویسد. شاید روزی در91 سالگی شما دست به قلم ببرد و دلتان را شاد کند. منتظر خواندنش هستیم.

دکتر باکی هاشمی و سندوزی
داستان | ققنوس | رحمانیان
 
داستان فشرده خوبیست، فقط مریض هرکه می خواهد باشد روی یونیت نمی خوابد. یونیت به دانسته من مجموعه تمامی دستگاهای دندان پزشگی است. شاید صندلی دندان پزشگی بهتر باشد.
موفقیت ایشان را با نثر روان وتوان بیان زیبایی که دارند آرزومندم.
سندوزی
نشریه ای فراگیر برای انجمن | دکتر کی پور
 
اقای دکتر راد عزیز

مقاله ای برایم ارسال فرمودید که من را تکان داد. زیبا، مستدل، شسته ورفته، باحال وهوای یک نوشته صریح وروشن که که درو دیوار را برهم نکوبیده بود تا هدف ومنظورش را بیان کند. بلکه بانثری گویا و پویا واندکی طنز ادیبانه مطلب وگره کار هیات مدیره انجمن را روشن وراهنمایی کرده بودند و امکان اصلاح من وهمکارانم را به خوبی نشان داده ودرد واقعی یک نشریه به قصد خدمت تاسیس شده را که به خدمت غیر می رسد را به روشنی بیان وراهنمایی کرده بود. اگر من در تهران و مسئول خدممت بودم سردبیری مجله انجمن را به ایشان می سپردم با اخنیارات کامل وشامل. بی هیچ گفتگو ایشان دندان پزشگی اهل قلم و آشنا با ادب فارسی هستند. چگونه چنین توانی در دندان پزشگی یافت می شود نیاید تعجب کرد، بلکه باید قدردانی واستفاده از سوا د و توان جالب شان کرد. از دستشان ندهید. "غول بهتر است یا کدخدای راضی را دو بار خواندم . متاسفانه با دکتر ایرج (شما نام شان را "آ" کلاه دار نوشته اید اصلاح بفرمایید) کی پور من آشنا نیستم (بیست سالی از دندان پزشگی دورم) اما در مشهد دوستی داشتم بزرگ تر از خودم که استاد جغرافیای اصول گرای سختگیر نابی بود! که من تنها دوستش بودم شاگردی به همین نام فامیل داشت و داستان هایی... به هرحال فامیل ایشان من را به یاد ان دوست استادم انداخت. یک روز باید با هم از داانشگاه مشهد گفتگو کنیم. شیرین است. بهر حال مقاله شان را درجای مناسب درج فرمایید که چشم نواز و ترغیب کننده باشد لازم است دوستان هیات مدیره بخوانند.

سندوزی
یک خبر و هزاران سلام | امیراسماعیل سندوزی, "ایردن" آب به لانه مورچه ریخته
 


یک خبر و هزاران سلام

این روزها "ایردن" آب به لانه مورچه، که من باشم ریخته، چندین ایمیل از دوستان و همکاران میان سالم که زمانی جوان بودند داشتم که پرسیده اند چه می کنم و آیا به ایران نمی خواهم بروم؟ بنویسم: که درزمان حاضرمن مانند ماهیِ از اب بیرون و پلنگ پیر دراب افتاده شده ام! از طرفی تقلا می کنم که برگردم به اب، که وطن و زادگاهم است و شیره جانم، از سوی دیگر می دانم در آن آب دل خواهم امکان ازادی و رها زیستن، چنان که افتد و دانید، ممکنم نیست. چرا؟ خودتان، به زحمت سرتان را از زیر اب کردن رهانیده اید و دلتان خوش است که هنوز در بیرون زیست می کنید، به جای مکان دربسته او و این، که بهتر از من می دانید کجاست . چندی پیش به لطف دوستان قراربود بزرگداشت شفاهی ای برگذار بشود. نه سکه بهار ازادی می دانند و نه کتاب و خطی، من تصور می کردم که در زندگی اجتماعی ام، اگر منشائ اثری نبوده ام، بی آزاربوده ام. نه بَدِ کسی را خواسته بودم نه کسی بودم و مصدر امر و اموری که فرصت این جور کارها را داشته باشم. دلم" همان لخته خون گرم که قلب است نام ان" بعداز هشت دهه واندی، تالاپ تلوپ کردن، شده است مثل" خانه قمر خانم"- سریالی به همین نام درنلویزیون ایرانِ ان زمان، که از ظلم وبی عدالتیش به دامان عدالت پرور اسلام ناب مرحوم علی شریعتی پیوستیم و به اسلام ناب تر جناب اقای رئیس جمهورمحترم فعلی مان رسیدیم- که درهرگوشه و زاویه و جا و مکانش چندین تفر جا خوش کرده اند. ماندگارشده اند و صاحب خانه. که با عشق به درون شده اند و با جان هم، گمان نیارم که به درشوند. خود شما هم که دارید این سطور را می خوانید، جا ومکان و شأن و مقامی والا درا ین "دل خانه " ام دارید. نوشتن همین نامه دلیل جا و مقام داشتن تان است در آن خانه فمر خانم! بنابر آن غزل هوش ربای استاد سخن سعدی که می فرماید" باید اول زتو پرسید که چنین خوب چرائی" از شما می پرسم: "آیا چنین دل "خانه قمرخانم "یِ پر مستاجرِ خوش و دلنشین من، جائی برای کینه، عناد، یا طبیعت ناکرده برای بد خواهی دیگران دارد؟" به انسانیت تان سوگند که جای برای اینگونه مضرات نداشته و ندارد. اما در آن بزرگداشت که من را هم دعوت کرده بودند و همت سفرم بود ولی رخصت سفرم نبود.
یک روز مانده به برگزاریِ بزرگداشت رایگان. شیرپاک خورده ای به مقامات امنیتی گزارش می کند که این بابا- همان پلنگ پیر دراب افتاده ودوستدار شما- عضو گروه منافقین و بزرگداشت اش مذموم است! مقامات- که نمی دانم که و چه کسانی بوده اند- در حالیکه پرونده همه را در زیر بغل دارند، دستور می دهند، خوشبختانه، این بزرگداشت ان "کوچک زاد" برگزار نشود. که از دید من نباید هم برگزار می شد. چون مورچه چیست که کله پاچه اش را بار بگذارند؟ و عده ای راهم دعوت کنند؟ جالب تراینکه کسی که مهری درحقم، بی تظراته دارد، برایم ایمیل کرد که خوشبختانه" رفع سوء تفاهم شد و مقامات که با یک کشمش تهمت گرمی شان کرده بود، فورا، باز هم خوشبختانه- چون تمهت ناروایی بود-سردی شان درحد رفع گرمی کرده است! مراسم به نوعی برگزار شده حالا چرا این قصه را نوشتم برای این است که، درهمین جا بنویسم که هرکه بوده و هرچه گفته را به دل نگرفته ام و ذره ای دلخوری در این دل پر از عزیزانم ندارم. یعنی جایی دیگر، برای کینه ندارم. دعایش را به جان دکتر نامسلمانی کردم که اجازه سفر نداد. که به دعوت مقامات دعوت کننده بیایم وسنگ رویخ بشوم! افسوس هم خوردم که ازفیض زیارت دوستان برای ده سالی محروم بودم، محروم ترشدم.
اما سئوال شما عزیزان درنامه ها وپیام های الکتروئنیکی تان اینست که، چطورم و چه می کنم. چطوری بودنم جوابش ساده است. خوبم و ملالی ندارم جز دوری از همه شما عزیزانِ مهربان که می دانم مهر ومهربانی های فراوان شما را، به عنوان ارزشمندترین هدیه تان همیشه همراه دارم. مخصوصا مراجعین به مطب ام که در این بیش از سیزده سال دوریم ذره پروری کرده اند و سنگ تمام گذاردنند و سپاس شان برگردنم نه، بلکه، بر دل و جانم همچنان باقیست، باقی باشد که توشه راه طویلی بود و هنوز هم هست، که دارد کوتاه و کوتاهتز می شود. فورا شیشه یاس را محکم برزمین بزنم که من اگر از چنگ مارشال عزرائیل گریختم، به نیرو و توان اراده و عشق و امیدم به بودن بود که ماندم. و گرنه با ده درصد امید به زنده ماندن و بیش از شانزده ساعت جراحی کردن "آدم" از دَمِ تیز تبغ جراحی آدم بیرون نمی آید. گوشت قیمه شده در می آید که باید معلول ومفلوج بشود. که بودم. تازه اب روغنش را با پرتو درمانی سر و گردن زیاد کردنند که هربار مرا زنده می بردند و خمیر و خسته و نیمه جان می آوردند! تن و جان تان به سلامت. علم پزشگی، اعجاز جراحی و فیزیوتراپی، جناب مارشال عزراییل را خجل کرد. عنایت حضرت دوست بیش از این منم زدن هاست. بگذریم. با ورزش، تمرین، و تشویق ازصندلی چرخدار گریخت آن که دلش، همان خانه قمرخانمش، زنده بود به عشق. بیش از سیزده سال است که دارم؛ می خوانم(کتاب)، می کشم( نقاشی)، می سازم(مجسمه)، می آموزم ومی آموزانم و در اوقات فراغتم می نویسم. بیش از دویست سیصد؛ طرح، نقاشی، مجسمه و کار کلاژ ساخته و انبار کرده ام . قرار بود و هنوز هم، پس از ده سال، قرار است سازمان گسترش فرهنگی- هنری شهرداری تهران این کارها را که به جان ساخته و انبار کرده ام را از سرزمین شیطان بزرگ به مهد اسلام خودمانی منتقل کند. که یقینا خواهدکرد. دیر و زود می شود ولی دلم خوش است که سوخت و سوز نمی شود. البته بعد از گذر از روزن زمانم شاید بهتر و جدی تر این کار را بکنند! حد و حدود توقع و انتظارم را سالهاست آورده ام چندین و چند درجه زیر صفر، صفر یقینا خوشحالم می کند. که هستم.
دانسته وندانسته، چه می کنم را هم شرح دادم تا فرصتی باشد و برای عزیزانم بنویسم که چه نمی کنم. گویا زمان و امکانش را پویای "ایردن" فراهم کرده است. خیردرپیش.....

نقد رفتار مدیران، رسالت مهم رسانه, آیا دکترعلی یزدانی "آن یگانه ی دهر" است؟
 
آقای دکتر علی راد

با درود وسلام
بیایید، با هم از حفره تنگ دهان که رزق و روزی دهنده دندان پزشگان است گامی چند فراتر رویم و هستی را در منظری گستره تر نگاه کنیم تا شاید، کم دانی انسان را، برای خودمان اگر نه برای دیگران، چاره گر باشیم.

می دانیم، علم، فلسفه وهنر بنیان گذاران تمدن بشری و دین و فلسفه پیش ازعلم درچین وهند وایران پایه گرفتند. باهم به 600 سال پیش از تولد مسیح می رویم. قرن شگرفی(شگرف، به معنای کمیاب، عجیب، جالب و بی نظیر در زیبایی و خوبی) که شکوفایی ذهن و تفکر بشری را به نمایش گذارد. قرنی که در خاور دور و میانه کنونی و هم زمان بخش شرقی اروپا رخ نمود و تفکر بشری را غنای بزرگی بخشید. ظهور نوابغی چون:
کنفسیوس لائو.تزو، درچین،
زرتشت در ایران،
سیذارتا گوتاما در هند،
فیثاغورث و هرقلیطوس در شرق اروپا "یونان" کنونی،
وسازمان گسترده وهمه گیری به نام برهمنیزم که بعد ها دین رسمی هند وبنام هندوییزم نام گرفت* را سبب گردید.

* چنان همه گیر وهمه جا رو شد که اصل و پایه گذارش گم ماند!

شروع داستان در هند، در باره شاهزاده ایست که در 2600 سال پیش کسوت ولیعهدی را از تن به در می کند و به مکتب طبیعت، که دانشگاه تفکر انسانی آن زمان بود، رو می آورد. هفت سال در خود و در بستر تفکر، در باره راز هستی، می نشیند. غَمَش رنج و درد همراه و همزاد انسان یا "رَنج بَری" انسان بود. شبی در زیر درختی که بعد ها به نام درخت بیداری و تنویر افکار (Bodhi) نامیده شد، ناگهان به صورت کشف و شهود، به آنچه می خواست و می اندیشید رسید و بیدار و "بودا" به معنی بیدار شده، شد! از آن شب به بعد در آرامش ژرفش، دمی آرام ننشست و به بیداری دیگران پرداخت. من در صدد گفتن داستان زندگیش نیستم کتابی بنام "سیذارتا" نوشته هرمان هسه برای مراجعه، به فارسی هم ترجمه شده، موجود است. قصدم، بیان تفکریست که در فرهنگ غرب، مدتی معزول (به معنی کنار گذاشته شده) ماند و درسالهای پایانی قرن بیستم ناگهان با جنبش جوانان و هیپی گری به صحنه آورده شد و در بستر دانش فیزیک جا و مقامی برای بیان مطالب علمی ریاضی به زبان ساده یافت. فیزیک کوانتوم و مطالعات ساب اتمیک بیشتر از سایر رشته ها به آن توجه کردند.

اساس فکر و آموزش بودا، که جهانی شد وبنیان ادیان چین و هند ودرقرن یازدهم ژاپن را دگرگون "ذن" را سبب شد، به اختصار، بر چهار اصل استوار است:

اصل یک: نا خشنودی و رنج و حرمان بشری امری گذرا بوده و آنچه در هستی هست از یک نا پایداری و عدم ثبات پیروی می کند. در این زمینه بودا می گوید:" همه چیز در هستی در حال بود و نابودی است. رنج و مصیبت در زندگی وقتی به سراغ ما می آید که ما مقاومت نشان دهیم و سعی کنیم برای دفاع، از راه های ثابتی استفاده کنیم که همه یِ این راه ها "مایا" (حیله و شگرد هستی) هایی هستند که به صورت های گوناگون؛ اعم از روی دادهای مادی، رخداد های معنوی و باورها یا آرا و عقاید رایج بشری در مقابل ما قرار می گیرند تا ما به کارشان بگیریم!" این اصل عدم ثبات شامل هرچه در عالم، هست می شود. هیچ عامل یا عنصری از این اصل مصون نیست. به عبارت ساده تر هیچ کدام ازمفاهیم عقلانی نفس منفرد از هستی و باور های تعصب برانگیز جاری در اجتماعات بشری واقعی نیسنت! ولی، مسبب حرمان و رنج بشری است!"

اصل دو: کم یا کژدانی انسانی است. ما، جهانِ محسوس، پویا، در حال گردش و چرخش و استحاله شدن و مُدَرِک (=دریابنده) را به اجزا و اشیای منفرد و جدا از هم و ایستا تقسیم کرده ایم. سعی می کنیم شکل های گوناگون و سیال واقعیت هستی را به گروه های ثابتی که زاییده خیال و باور ما است تقسیم و بر اساس این باور با حوادث و رخدادهای زندگی برخوردی به ثَمَر و در نتیجه همیشه مأیوس شویم. نتیجه این باور و برداشت نا باب گرفتار شدن انسان در یک دور تسلسلی بی پایان است که از زایش به زندگی بی نقش و مرگ ختم می شود که گرداننده این دور تسلسلی "کارما" زنجیره ای بی پایان از علت و معلول های کلیشه ای پیش ساخته ما می باشد!

اصل سه: رنج تاریخی انسان پایان پذیر و درمان شدنی است، اگر:

- هرکس از قید و تصور اینکه از محیط اطراف محاط برما جدا هست و می تواند به گونه ای مستقل از هستی عمل نماید(کارما) خود را برهاند،

- به (موکاشا= آزاد شدن رهایی و برخویشتن خود تکیه کردن) به پیوَندَد و بپذیرد که خود، بخشی حساس و هوشیار از کل آگاهی حاکم برهستی و ساخته از انرژی است. وجودی مادّی و متحجر و بی اراده و بی نقش و اختیار نیست، نه آن چنان که ادیان سه گانه می گویند انسان اسیر سرنوشتی الهی است ونه رها شده بر روی زمین که سکولارها باور دارند.

- باور داشته باشد وقتی، یک سلول بدن انسانی می داند که چه باید بکند و بشود که می کند و می شود، انسان نقشی برتر از تفکرعقلانی ریاضی غرب و بنابر باور عرفان شرق دارد.

- بپذیرد که راه رهاییش، خودآیی خدا گونه و متصل و همبسته با هستی و طبیعت شدن است. فشرده بگویم برهمن، زرتشت و بودا شدن است. اگر نه به آن کمال و جمال، ولی درحدّ وتوان کمالش،

- باور کند که سنگ هم جان و شاخه گیاه هم از شکستن واهمه دارد و شعر "صدای پای آب" سهراب سپهری را بخواند:

"کودکی دیدم ماه را بو می کرد،
قفسی بی در دیدم که در ان، روشنی پَرپَر می زد،
نردبانی که از آن، عشق می رفت به بام ملکوت،
شاعری دیدم که هنگام خطاب، به گل سوسن می گفت "شما"،
من صدای نفس باغچه را می شنوم،
نبض گلها را می گیرم،
و.....
بدانیم اگر نور(و ضد آن تاریکی) نبود منطق زنده پرواز دگرگون می شد"

اصل چهار: هشت خوان است که برای تذهیب نفس و رسیدن به بودا شدن است کما بیش شبیه همان هفت شهر عشق عطار نیشابوری و راهی است که یک سالک طریقت عرفان ایرانی باید بپیماید تا به سرمنزل رضا، تسلیم، شاد زیستی "وحدت وجود" با طبیعت و سنگ و خاک وخدا یکی شدن و در اکنون حال زیستن برسد. برگی باشد که طوفان از جا تکانش ندهد و کوهی که ضربه کاهی از جا برکنَدَش.

جان کلام اینکه:
کارما نیست شناسایی"راز" گل سرخ،
کار ما شاید این باشد،
که در "افسون" گل سرخ شناور باشیم.

دوست خوب و جوانم اقای دکترعلی راد، به قول سهراب"زندگی آب تنی کردن در حوضچه"اکنون" است. دیروز، به گذشته پیوسته فردا نیامده است. برگفته و گذشته دوستان و همکاران محترم من به دیده مهر- که خودتان هم فرمودید مهری دارید و احترامی- و دلالت و گذشت بنگرید و حرمت همکاریشان را پاس بدارید. انسان موجود دوست داشتنی، معاشرتی و اجتماعی و گاهی به باوری معتقد است. شما و من نه قاضی، نه آموزگار اخلاقیم، ولی باید پیام آور دوستی ومهربانی بین انسان ها باشیم. دوست می دارم دراین فرصت کوتاه به نهال دوستی و یگانگی بیندیشید که گاهی فردا خیلی دیر است. دوران سخنتی ایست. نیازمند اتحاد ویک دلی هستیم. یاد مان باشد که ما همه به هم وابسته و پیوسته ایم. این همبستگی را عزیز بداریم. دوست جوانم، چنان دل پاک باشید که اگر دانه شنی را از روی زمین برمی دارید وزن زنده بودن را احساس کنید. این یک خواهش است. شما لطفا، داستان را تمام کنید. ممنونم.

امیر اسماعیل سندوزی

علی، متن مرا تغییربدهید، حذف و دلخواهش کنید، مختارید
صفحه: 1