از شهادت  مهدی شریعت رضوی، احمد قندچی و مصطفی بزرگ‌نیا ۶۰ سال گذشت ۱۶ آذر ۱۳۹۲

از شهادت مهدی شریعت رضوی، احمد قندچی و مصطفی بزرگ‌نیا ۶۰ سال گذشت

دکتر «رضا فرجی دانا» در این پیام «خود را متعهد به فراهم‌سازی تمامی بسترها و زمینه‌های مناسب و احترام به حقوق قانونی دانشجویان دانسته» و در برابر این تعهد از دانشجویان که آنان را فرزندان خود خوانده، خواسته است «با درک شرایط کشور و ضرورت تعمیق‌بخشی به وفاق ملی به منظور دستیابی به توسعه پایدار و همه‌جانبه و ارتقای جایگاه علمی کشور ، به ویژه در حوزه فناوری‌های نوین با متانت، صبر و آرامش بار دیگر عزم راسخ خود را برای گذار از این مرحله سرنوشت‌ساز و دستیابی به قله‌های رفیع علم و فناوری به جهانیان نشان دهند.»
متن کامل پیام دکتر فرجی دانا که وزارت علوم آن را منتشر کرده در زیر آمده است:
16 آذر یادآور دانشجویان شهیدی است که با خون خود از کیان کشور در برابر استعمار، استکبار و دخالت بیگانگان در امور داخلی کشورمان دفاع کردند و در گذر تاریخ، بر پایمردی ایرانیان در برابر ظلم و ستم و جانفشانی در راه استقلال کشور، گواهی دادند.
امسال شصتمین سالگرد (واقعه) 16 آذر و گرامیداشت روز دانشجو در شرایطی فرا می‌رسد که ادامه‌دهندگان راه این شهدا، در جایگاه تیم مذاکره‌کننده هسته‌ای در مقابل زیاده‌خواهی‌های بدخواهان حماسه آفریدند و دستاورد و پیروزی ملی دیگری نزد جهانیان و حافظه تاریخی ملت بزرگ ایران به ثبت رساندند.
اگرچه از شهادت دانشجویان شهید «مهدی شریعت رضوی، احمد قندچی و مصطفی بزرگ‌نیا» قریب به 60 سال می‌گذرد اما هنوز طراوت آرمان‌خواهی، عدالت‌طلبی، نقد و پرسش‌گری بر فضای دانشگاهها و مراکز آموزش عالی حاکم است.
بدون شک، لازمه نقد و پرسش‌گری، صیانت از آزادی بیان، حمایت از آزاداندیشی و فراهم آوردن زمینه‌های مشارکت فرهیختگان در تغییرات و اصلاحات ساختاری مجموعه آموزش عالی است.
به عنوان خدمتگزار شما در آموزش عالی کشور، خود را متعهد به فراهم‌سازی تمامی بسترها و زمینه‌های مناسب و احترام به حقوق قانونی دانشجویان می‌دانم و در برابر این تعهد از فرزندان خود انتظار دارم با درک شرایط کشور و ضرورت تعمیق بخشی به وفاق ملی به منظور دستیابی به توسعه پایدار و همه‌جانبه و ارتقای جایگاه علمی ایران عزیز، به ویژه در حوزه فناوری‌های نوین با متانت، صبر و آرامش بار دیگر عزم راسخ خود را برای گذار از این مرحله سرنوشت‌ساز و دستیابی به قله های رفیع علم و فناوری به جهانیان نشان دهند.
اینجانب ضمن پاسداشت خون شهدای 16 آذر، شهدای انقلاب اسلامی، جنگ تحمیلی و شهدای عرصه جهاد علمی، امیدوارم با استعانت از الطاف الهی و همراهی و دعای خیر همه دانشگاهیان، توفیق یابیم پاسدار خون این شهیدان بوده، پرچم پرافتخار ایران را در حوزه علم و فناوری، در اهتزاز نگه داریم."

Tags: وزیر علوم, روز دانشجو, وزارت علوم
منبع:  ایسنا
مطالب مرتبط:  مردم، ارتقای کیفی را مهم‌ترین اولویت دانشگاه ها می‌دانند
شانزده آذر، جلوه‌ی ایستادگی در برابر سلطۀ خارجی و استبداد داخلی است

بازگشت به فهرست


رضوی
تاریخ : 1388/08/27

آذر (مهدی) شریعت رضوی یکی از شهدای 16 آذر است.

گفت‌وگو با دکتر غلامرضا شریعت‌رضوی
گر چرخ به کام ما نگردد کاری بکنیم تابگردد

6 1آذر در چه شرایطی اتفاق افتاد؟
16 آذر سال 1332 بود و درست چند ماه بعد از کودتای ساختگی 28 مرداد که از طرف سیای آمریکا ایجاد شده بود، تهران حکومت نظامی بود و قرار بود که نیکسون (آن وقت معاون آیزنهاور بود) بیاید ایران، تمام عناصر ضد دولتی تجهیز می‌شدند که یک تظاهرات وسیعی بر علیه نیکسون تدارک ببینند. به این دلیل محل تمام تظاهرات ضددولتی دانشگاه تهران بود.
از مدتها قبل علاوه بر اینکه دانشگاه توسط سربازان شاهی محاصره شده بود. داخل محوطه دانشگاه هم سربازان بودند حتی در راهروهای دانشکده‏ها هم رفت و ‌آمد می‌کردند. روز 16 آذر با برادرم از خانه بیرون رفتیم. سال چهارم پزشکی بودم و در بیمارستان پهلوی سابق کارآموزی می‌رفتم و ایشان می‌رفت دانشکده.
ما بعد از اینکه می‌خواستیم از بیمارستان برگردیم گفتند که دانشگاه شلوغ شده و یک عده از دانشجویان را تیر زده‌اند. به هر حال ما رفتیم بیمارستان ارتش، جواب درستی ندادند، بعد جسته و گریخته گفتند که این 3 نفر کشته شده‌اند و منتقل شده‌اند گورستان.
ما رفتیم گورستان مسگرآباد، دیدیم سرباز هست و ما را راه ندادند گفتند اگر اینجا آوردند، دفن شده‌اند. روز بعد شنیدیم که خودشان شبانه برده‌اند در گورستان دفن کرده‌اند بعد او راتوسط یکی از آشنایان از مسگرآباد آوردیم امامزاده عبدالله و پهلوی قندچی و بزرگ‌نیا دفن کردیم.
آن زمان به قدری خفقان بود که اجازه برگزاری مراسم ندادند. حتی نگذاشتند مراسم عزاداری مشخصی برای روز سوم یا هفتم هم برقرار شود.
ولی بعد به علت فشار دانشجویان برای مراسم چهلم، شهربانی اجازه داد که فقط 300 عدد کارت چاپ شود و به هر خانواده 100 عدد کارت دادند. مراسم را هم فقط اجازه دادند که سر قبر این 3 دانشجو در امامزاده عبدالله برگزار شود. خوب یادم هست شهربانی روی این کارتها را که از طرف دانشگاه تهیه شده بود و عکس این 3 نفر رویش بود مهر زده بود. مسئولیت پخش کارت بر عهده خانواده بود.
یعنی اگر کسی این کارت را بگیرد و علیه دستگاه روز مراسم کاری کند خانواده مسئول است. کنترل این کارتها بدین شکل بود که آن روز از میدان شوش، تمام ماشینها را که می‌خواستند به طرف شهرری بروند کنترل می‌کردند که فقط کسانی که این کارتها را دارند بروند یکبار دیگر این کارتها جنب در ورودی امامزاده عبدالله توسط سربازها و پلیس کنترل می‌شد ده‏ها کامیون سرباز دم در ورودی و سه‌راه ورامین را محاصره کرده بودند. داخل گورستان هم محاصره بود.

از زخمی های 16 آذر هم خبری دارید؟
آن روز زخمی‌هایی هم داشتیم که چون توسط دانشجویان از معرکه خارج شده‌اند، که از آمار آن اطلاعی نداریم. دولت خودش را این طور تبرئه می‌کرد (دولت زاهدی) که این افسر تحت تاثیر احساسات قرار گرفته و دستور تیراندازی نداشته. خودسری کرده و ولی بعدها معلوم شد به دلیل خوش‌خدمتی درجه گرفته. از آن تاریخ به بعد آنچه که در دانشگاه به وقوع پیوست و وحشی‌گری آنها در قبال دانشجوی بی‌پناه، خفقان شدیدی حاکم شد. به‌طوریکه آقای نیکسون آمد و برنامه‏هایش رااجراکرد و رفت. از آن سال به بعد در سالگردهای 16 آذر که خانواده‏ها به احترام آن 3 شهید در امام‌زاده عبدالله جمع می‌شدند، آنقدرمحیط خفقان حاکم بودکه محیط امام‌زاده را با کامیون‌های ارتشی محاصره می‌کردند.
روحیه برادرتان چطور بود؟
از دوره دوم دبیرستان در هر حال، یک عصبانیت و عصیان و طغیان نسبت به دولت حاکم، نسبت به اختلاف طبقاتی، نسبت به توده‏های محروم و فقیری داشت که در هر حال هیچ چیز نداشتند. همیشه معترض بود به این وضع، و خوب یادم هست که مرتب زمزمه می‌کرد و این شعارش بود که:
گر چرخ به کام ما نگردد
کاری بکنیم تابگردد
همه را تشویق می‌کرد که باید قیام کرد، باید اعتراض کرد و این شعر و این فلسفه ایشان مبین این آیه قرآن است که «ان الله لا یغیروا ما بقوم حتی یغیروا ما با نفسهم» و معتقد بود اگر مردم بجنبند، اگر ما نترسیم پیروز می‌شویم.
برادرم همیشه سعی می‌کرد که با مردم تماس داشته باشد. با وجود اینکه ما خانواده متوسطی بودیم معتقد بود که باید با مردم زندگی کرد. باید دردهایشان را شناخت. باید مشکلاتشان را دید، تنها با شنیدن اینکه مردم گرسنه‌اند یا کار ندارند نمی‌توانیم به دردهایشان پی ببریم، باید برویم بین مردم، با مردم زندگی کنیم، مرتب ساعتهای آزادش را با مردم فقیر سر می‌برد، درست عکس این که متاسفانه هنوز هم روشنفکران ما و حتی دست‌اندرکاران کشور آن طور که باید فقر را نمی‌شناسد.
محرومیت در زندگی را، نداشتن خانه را، نداشتن آب را، آن طور که باید لمس نمی‌کنند.
شاعر می‌گوید:
تو کجا نالی از این خار که در پای تو نیست
کی خبر داری از این درد که در جان من است
همیشه از منزل تا دانشگاه پیاده می‌رفت حتی اتوبوس هم سوار نمی‌شد. روزی که شهید شد وسایلی که به من تحویل دادند توی جیب این جوان فقط 6 ریال پول بود. کارت تحصیلی و دفترچه و لباس خون‌آلود.
انعکاس شهادت این 3 نفر در سطح جامعه چگونه بود؟
دکتر شریعتی می‌گوید وقتی نمی‌توانی برای از بین بردن ظلم و ستم و بی‌عدالتی‌ها و نابرابری و فجایع طبقه حاکم بمیرانی، پس بمیر و با مرگ خودت شاهدی باش بر ستمی که به مردم روا می‌شود شهادت این 3 نفر تجسم این سخن دکتر شریعتی بود که واقعا کوس رسوایی رژیم حاکم و کودتای فرمایشی 28 مرداد را درست چند ماه بعد در همه دنیا به صدا درآورد و در آن زمان این مطلب برای همه دنیا، عجیب بود که رژیم حتی در محیط بسته دانشگاه بر روی دانشجوی بی‌سلاح اسلحه بکشد و با گلوله صدای حق‌طلبانه دانشجویان را خفه بکند. شهادت این 3 نفر در انقلاب بزرگی که ما امروز داشته‌ایم- که همه محاسبات دنیایی را آن طور که امام خمینی گفته‌اند به هم زده- مقدمه‌ای بود بر اینکه مردم بیدار باشند، دانشجوها تحریک و تهییج و متشکل شوند. به خصوص دانشجویان خارج از کشور، روز 16 آذر را به عنوان روز قیام دانشجویی علیه قیام فاسد پهلوی می‌شناختند و این مقدمه بود برای انقلاب بعدی دانشجویی در دنیا.


پوران شریعت رضوی :
بخش هایی از تاریخ در حال فراموشی است
«... شریعتی، اولین بار با نام خانوادگی من، پس از شهادت سه دانشجو در کریدور دانشکده فنی دانشگاه تهران، آشنا می شود...»

۱۶ آذر ۱۳۳۲ برای پوران شریعت رضوی مملو از خاطرات است، برای او که سالهاست سکوت را به حرف زدن ترجیح داده، یادآوری آن روزگاران خالی از اندوه نیست، بویژه این که از نگاه وی در حال حاضر دانشجویان ما اطلاع دقیقی از روز ۱۶ آذر سال ۱۳۳۲ در دست ندارند.


آنچه در پی می آید حاصل گفت وگویی است که به مناسبت روز دانشجو با پوران شریعت رضوی، خواهر شهید مهدی شریعت رضوی و همسر معلم شهید دکتر شریعتی توسط خبرگزاری دانشجویان ایران در آستانه پنجاهمین سالگرد شهادت برادرش انجام شده است:
«زمزمه های سفر نیکسون به ایران باعث شده بود که حکومت برای ایجاد خفقان در جامعه و از همه مهمتر در دانشگاه که آن روز بستر تشنج بود، دانشگاه را از سه چهار روز قبل به نیروی نظامی مجهز کند. تا این که روز دوشنبه ۱۶ آذر ۱۳۳۲ زنگ تفریح، که عده ای از سربازان در ابتدا به یکی از کلاس ها وارد شدند وبه بهانه اینکه چند دانشجوبه آنها خندیده اند، تقاضا کردند که آنها را به بیرون از کلاس بفرستند که امتناع استاد مربوطه باعث شد آنها در دفتر رئیس دانشگاه حضور یابند و از او بخواهند که این ۳ تن را تحویل دهد.
اما رئیس دانشکده نیز از تحویل سه دانشجو خودداری کرد و معاون نیز بی هنگام زنگ را به صدا در می آورد. در این هنگام دانشجویان از کلاسها خارج شده و شروع به شعار دادن می کنند و بعد هم تیر و خون و ...
در این میان آذر(مهدی) شریعت رضوی، احمد قندچی و بزرگ نیا در کریدور کوچک دانشکده مورد اصابت گلوله قرار می گیرند و درست زیر یکی از همین ستونهای فعلی دانشکده برادرم شهید می شود.»
دکتر پوران شریعت رضوی در ادامه می افزاید: «پدر و مادرم در آن زمان در مشهد بودند، برادر دیگرم به جست وجوی آذر مجدداً به دانشگاه برمی گردد و پس از جست وجو تا ساعت ۱۰ شب، به او خبر می دهند که آذر به همراه دو دانشجوی دیگر به شهادت رسیده است. از طریق سرهنگ فرجاد که یکی از اقوام خانوادگیمان بود و نیز از سوی پدر «بزرگ نیا» که ارتشی بود، متوجه شدیم که اجساد این سه شهید به قبرستانی در جاده خاوران منتقل شده است. سپس با وساطت این دو، اجساد تحویل داده شدند. در این فاصله دانشگاه تهران آرام و کلاسها تعطیل می شود تا این که... به مناسبت بزرگداشت چهلمین روز شهادت این سه دانشجو از طرف حکومت اجازه داده شد که این سه خانواده مراسمی در محل دفن آنان (امامزاده عبدالله شهرری) برگزار کنند به شرط این که آرامش برقرار باشد. ضمناً هر خانواده می تواند تا ۵۰۰ نفر میهمان داشته باشد.
همچنین شاه برای این که بر روی این مسأله سرپوش بگذارد، اعلام کرد که خانواده این سه دانشجو اگر بخواهند می توانند برای زیارت به کربلا بروند؛ که پدر و مادر من به درخواست حکومت جواب منفی دادند و با فرستادن نامه پرگلایه ای این درخواست را قبول نکردند.»
وی در ادامه خاطر نشان می کند: «تا مدتی مصاحبه های رادیویی و مباحثی پیرامون این موضوع در مجلات و مطبوعات به چاپ می رسید؛ در سالهای اول سه خانواده در مزار این سه دانشجو همدیگر را ملاقات می کردند و گویا خانواده شهید بزرگ نیا به خارج رفتند و اکنون ما از خانواده قندچی هم خبری نداریم. بعد از سالهای اول انقلاب، عملاً تنها عده معدودی از دانشجویان متعهد بر سر مزار این سه شهید حضور به هم می رسانند و مراسم مختصری برگزار می شود، در مطبوعات نیز فقط ستون مختصری به این واقعه اختصاص می یابد؛ در واقع آنها سربازان گمنامی هستند که سالی یک بار یاد کوچکی از آنها می شود.


حال این سؤال پیش می آید که چرا نباید در حال حاضر دانشجویان ما اطلاع دقیقی از روز ۱۶ آذر سال ۱۳۳۲ داشته باشند؟!
شریعت رضوی می افزاید: «در سالهای اخیر در سالگرد ۱۶ آذر زمانی که بر سر مزار این شهدا می رویم، ساعاتی را انتخاب می کنیم که با جوانان مواجه نشویم و مشکلی برای آنان به وجود نیاوریم، توصیه ما به جوانان این است که به دور از شائبه های موجود در حالی که بخشهایی از تاریخ در حال فراموشی است به تاریخ خود بنگرند و به خاطر بسپارند.» وی در پایان خاطر نشان می کند:«مهدی (آذر) در خانواده ای مذهبی به دنیا آمد که دفاع از مرز و بوم انگیزه اش بود، او نه ساله بود که برادر بزرگش علی اصغر شریعت رضوی (طوفان) در سال ۱۳۲۰ در حال دفاع از وطن شهید شد. آذر هم پس از کودتای ۲۸ مرداد قبل از شهادت به خاطرات مبارزات سیاسی علیه حکومت شاه مدتی در زندان باغ شاه زندانی شد، او یک جوان مبارز ملی بود.»

نگاه
دست نوشته دکتر علی شریعتی به مناسبت ۱۶ آذرآنها شهیدند
متن دست نوشته معلم شهید دکتر علی شریعتی به مناسبت بزرگداشت ۱۶ آذر سال ۱۳۳۲ و شهادت سه تن از دانشجویان دانشکده فنی دانشگاه تهران:
«اگر اجباری که به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش می زدم، همان جایی که بیست و دو سال پیش «آذر»مان، در آتش بیداد سوخت، او را در پیش پای «نیکسون» قربانی کردند!
این سه یار دبستانی که هنوز مدرسه را ترک نگفته اند، هنوز از تحصیلشان فراغت نیافته اند، نخواستند- همچون دیگران- کوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند. از آن سال، چندین دوره آمدند و کارشان را تمام کردند و رفتند، اما این سه تن ماندند تا هر که را می آید، بیاموزند، هر که را می رود، سفارش کنند. آنها هرگز نمی روند، همیشه خواهند ماند، آنها «شهید»ند.
این «سه قطره خون» که بر چهره دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. کاشکی می توانستم این سه آذر اهورایی را با تن خاکستر شده ام بپوشانم، تا در این سموم که می وزد نفسرند!اما نه، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگاه دارم.
گزارش پزشکی قانونی درباره نحوه شهادت دانشجویان دانشکده فنی تهران
پزشکی قانونی، گزارش خود از معاینه پیکرهای بزرگ نیا، شریعت رضوی و قندچی را در تاریخ ۱۷ آذر ۱۳۳۲ منتشر کرد.در این گزارش آمده است: «علت فوت سه نفر از دانشجویان دانشگاه از طرف اداره پزشکی قانونی چنین تشخیص داده شده است:
۱-مصطفی بزرگ نیا دانشجوی دانشکده فنی بر اثر یک گلوله که از طرف راست سینه وارد و از زیر بغل چپ او خارج شده فوت کرده است. بر اثر این گلوله استخوان بازوی وی به کلی خرد شده و خونریزی زیاد باعث مرگ وی شده است. بر پشت شانه راست مقتول نیز اثر زخم سرنیزه دیده می شود که تا ۱۵ سانتیمتر زیر پوست فرو رفته بود.
۲-شریعت رضوی دانشجوی مقتول دیگر فقط به علت زخم سرنیزه فوت کرده است.
سرنیزه استخوان ران راست وی را به کلی خرد کرده و شریانها را پاره کرده و در نتیجه خونریزی زیاد مجروح درگذشته است. یک گلوله نیز به دست راست وی اصابت کرده که جلدی بوده و نمی توانسته باعث مرگ باشد.
۳-مقتول دیگر احمد قندچی نام دارد و به علت اصابت گلوله ای که وارد شکم وی شده و احشاء داخلی را پاره کرده درگذشته است.


منبع:
ویژه نامه آذرخش/ آذر ۱۳۸۶

نام گفتاورد
رضوی
ســه روایت از «ســه قطره خــــون»
چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۱ ساعت ۱۳:۳۳
16 آذر 1332 آنچنان که تاریخ روایت می کند، نقطه عطفی بود برای پیشگام شدن دانشجویان در عرصه مقاومت ملی و ایستادن در برابر طاغوت زمان. به روایت شاهدان عینی، 16 آذر یکی از تلخ ترین روزهای تاریخ دانشگاه تهران بوده است.
ســه روایت از «ســه قطره خــــون»
به گزارش هم اندیشی به نقل از خبرنامه دانشجویان، در زیر با نگاهی نو به ۱۶ آذر ۳۲ ، سه روایت از پوران شریعت رضوی، شهید دکتر مصطفی چمران و روزنامه های آن روزهای تهران را از نظر می گذاریم.

پوران شریعت رضوی، خواهر یکی از دانشجویان قربانی شده در جلوی پای نیکسون از خبر کشته شدن آذر چنین روایت می کند:" هنگامی که خبر کشته شدن آذر را به خانواده‌ام دادند، من مدرسه بودم که یکی از اقوام به دنبالم آمد و گفت باید به خانه بیایی و بساط عزای برادر را برپا کنی. سوار بر درشکه مرگ بر شاه می‌گفتم و برای مرگ برادرم شیون می‌کردم. بعدها علی شریعتی گفت که آن روز برای اولین بار من را دیده و به من علاقه‌مند شده است. حالا راست و دروغش پای خودش!" شریعت رضوی از محیط خانواده و نوجوانی برادر بزرگتر می‌گوید: "پدرم تاجر فرش بود و نسبتی هم با سیاست نداشت اما پس از آنکه برادر بزرگترم که نظامی بود، در جریان عبور متفقین از ایران کشته شد، سخن گفتن از جنگ و مبارزه و سیاست در خانه ما رایج شد و آذر هم بیشتر از دیگران به این مباحث علاقه نشان می‌داد."

شریعت رضوی فعالیت های سیاسی و انگیزه آذر برای فعالیت سیاسی را اما متاثر از فضای عمومی آن روزهای جامعه می‌داند؛ فضایی که محمد مصدق، نخست‌وزیر بود و دربار بنای مخالفت با او برداشته بود. در این فضاست که آذر شریعت‌رضوی طعم بازداشت و زندان را نیز می‌چشد: "آذر ۲ بار بازداشت شد. یک‌بار روز کودتای ۲۸ مرداد بود که نیمه شب آزاد شد و مدتی بعد نیز در یک تظاهرات بازداشت شد و یک‌ماه در باغشاه زندانی شد."

اگرچه در این سالیان به وفور گفته و نوشته شده که آذر شریعت‌رضوی سابقه فعالیت سیاسی نداشته است، اما او همچون بسیاری از جوانان آن روزگار در یکی از فراگیرترین تشکیلات سیاسی آن زمان حضور داشته و فعالیت می‌کرده است؛ فعالیت‌هایی که البته با مخالفت خانواده همراه بوده و مقاومت آذر در مقابل خواست خانواده: "آذر همراه با جوانان آن زمان به شدت دلبسته فعالیت‌های سیاسی بود تا جایی که در مقابل مخالفت‌ها و نگرانی‌های مادرم می‌گفت که من مبارزات اجتماعی- سیاسی را به خانواده ترجیح می‌دهم."

"او جوانی عمل‌گرا بود و در آن زمان معتقد بود که مرد و زن باید در حقوق اجتماعی مساوی باشند." القصه، آذر، مهرماه ۱۳۳۲ در امتحانات دانشکده فنی دانشگاه تهران پذیرفته می‌شود و پای در دانشگاه می‌گذارد، دانشگاهی که مقرر بود چند ماهی بعدتر قتلگاه او و دوستان دیگرش باشد؛ دانشگاهی که به مناسبت ورود نیکسون به ایران، حضور اجباری گارد نظامی‌ تهران را تحمل می‌کرد تا صدای اعتراض از آن بلند نشود، اگرچه نظامیان مستقر در دانشگاه، حضور دانشجویان در دانشگاه را تاب نیاوردند و شیطنت چند دانشجو را بهانه به رگبار بستن دانشجویان قرار دادند. پوران شریعت رضوی برای روز ۱۶ آذر ۳۲، روایتی دقیق از ماجرا بیان کند: “روز ۱۶ آذر دو دانشجو، از پشت پنجره کلاس برای چند سرباز شکلک درمی‌آورند و آنها را مسخره می‌کنند. وقتی سربازان برای بردن دانشجویان وارد کلاس می‌شوند، استاد شمس ملک‌آرا مقاومت می‌کند و جریان را به اطلاع ریاست دانشکده می‌رساند.

مهندس خلیلی، ریاست دانشکده اجازه ورود به سربازان نمی‌دهد و دکتر رحیم عبادی، معاونت دانشکده را موظف می‌کند که در صورت ورود سربازان به کلاس، زنگ دانشکده به نشانه اعتراض نواخته شود.” اتفاق می‌افتد و زنگ اعتراض در تمام دانشکده شنیده می‌شود، دانشجویان در راهروهای دانشکده به یکدیگر می‌رسند و شعار "مصدق پیروز است- شاه پفیوز است" ، بلندتر از هر فریاد دیگری شنیده می‌شود. شعاری که مجوز تیراندازی به سربازان می‌دهد و سه شهید و ده‌ها مجروح در راهروهای دانشکده فنی بر جای می‌گذارد. آذر شریعت‌رضوی و مصطفی بزرگ‌نیا در همان راهروی دانشکده جان می‌دهند و احمد قندچی ساعاتی بعدتر و در بیمارستان: "آذر به ضرب یک گلوله در قلب و فرو رفتن سرنیزه در پای راست، شهید می‌شود. من آن زمان مشهد بودم و برادر بزرگترم، دکتر غلامرضا شریعت که دانشجوی پزشکی بود از جریان باخبر می‌شود. برادر بزرگترم به دامان یکی از اقوام نظامی‌- سرهنگ فرجاد- پناه می‌برد تا از سرنوشت آذر مطلع شود.

جسد آذر نه در بیمارستان ارتش بود و نه در پزشکی‌قانونی. پس از پیگیری‌های برادرم و سرهنگ فرجاد و خانواده بزرگ‌نیا، اطلاع دادند که جسد آذر و بزرگ‌نیا در گورستان خاوران دفن شده است. با وساطت سرهنگ فرجاد و برادر نظامی ‌بزرگ‌نیا، اجازه نبش قبر می‌دهند و روز بعد آذر و بزرگ‌نیا را در امامزاده عبدالله شهرری، غریبانه به خاک می‌سپارند.” تا اینجا سراپا گوش بودم، سخن پوران خانم که تمام شد، از چگونگی خبردار شدن خانواده از مرگ آذر می‌پرسم، پدر و مادری که آن روزها در مشهد بودند و اجازه برگزاری مراسم ختم در تهران و حتی مشهد را نیز نداشتند. پدر ومادری که حتی اجازه حضور در مراسم چهلم آذر در تهران را که با حضور تعداد زیادی از دانشجویان برگزار شد، نیافتند و در مقابل از طرف دربار با عطیه سفر به کربلا روبه‌رو شدند.

سفری که البته با مخالفت پسر بزرگ - غلامرضا- به سامان نرسید تا عطیه دربار برای سکوت پدرومادر آذر مقبول نیفتد." ، "پسر عمویم قبری در کنار قبر آذر برای مادرم خرید و مادرم پس از مرگ هم به پاسداری از دانشجویان مبارز همت گمارد."

«اگر اجباری که به زنده ماندن دارم نبود، خود را در برابر دانشگاه آتش می‌زدم، همان‌جایی که بیست و دو سال پیش، « آذر» مان، در آتش بیداد سوخت، او را در پیش پای «نیکسون» قربانی کردند! این سه یار دبستانی که هنوز مدرسه را ترک نگفته اند، هنوز از تحصیلشان فراغت نیافته اند، نخواستند - همچون دیگران - کوپن نانی بگیرند و از پشت میز دانشگاه، به پشت پاچال بازار بروند و سر در آخور خویش فرو برند. از آن سال، چندین دوره آمدند و کارشان را تمام کردند و رفتند، اما این سه تن ماندند تا هر که را می آید، بیاموزند، هرکه را می‌رود، سفارش کنند. آنها هرگز نمیروند، همیشه خواهند ماند، آنها «شهید» ند. این «سه قطره خون» که بر چهره ی دانشگاه ما، همچنان تازه و گرم است. کاشکی می توانستم این سه آذر اهورائی را با تن خاکستر شده ام بپوشانم، تا در این سموم که می وزد، نفسرند! اما نه، باید زنده بمانم و این سه آتش را در سینه نگاه دارم.» دکتر شریعتی‏

دکتر شهید مصطفی چمران، اما با ریز بینی و جزییات داستان را از کمی قبل تر شرج می دهد::
"بیشتر از ۵۰ روز از کودتای آمریکایی ارتشبد زاهدی نگذشته بود. مردم هنوز درک کودتا برایشان سنگین بود. اولین تظاهرات یک پارچه مردم علیه رژیم کودتا در همین روز اتفاق افتاد؛ دانشگاه و بازار به طرفداری از تظاهرکنندگان اعتصاب کردند. تظاهرات به قدری سنگین بود که کودتاچیان وارد معرکه شدند و طاق بازار را بر سر بازاریان خراب کردند و دکان‏های آنان را به وسیله مزدوران خود غارت کردند.

۱۶ آبان سال ۳۲ بود؛ کابینه زاهدی و دولت انگلستان برای تجدید روابط ایران و انگلستان که در جریان ملی سازی نفت قطع شده بود، مخفیانه شروع به مذاکرات کردند.

در تاریخ ۲۴ آبان اعلام شد که نیکسون معاون رئیس جمهور آمریکا از طرف آیزنهاور به ایران می‏آید. نیکسون به ایران می‏آمد تا نتایج «پیروزی سیاسی امیدبخشی را که در ایران نصیب قوای طرفدار تثبیت اوضاع و قوای آزادی شده است» (نقل از نطق آیزنهاور در کنگره آمریکا بعد از کودتای ۲۸ مرداد) ببیند. دانشجویان مبارز دانشگاه نیز تصمیم گرفتند که هنگام ورود نیکسون، نفرت و انزجار خود را به دستگاه کودتا نشان دهند. وقوع تظاهرات هنگام ورود نیکسون حتمی می‏نمود.

دو روز قبل از آن واقعه تلخ (۱۴ آذر) زاهدی تجدید رابطه با انگلستان را رسما اعلام کرد و قرار شد که «دنیس رایت»، کاردار سفارت انگلستان، چند روز بعد به ایران بیاید. از همان روز ۱۴ آذر تظاهراتی در گوشه و کنار به وقوع پیوست که در نتیجه در بازار و دانشگاه عده‏ای دست گیر شدند. این وضع در روز ۱۵ آذر هم ادامه داشت.

رژیم شاه برای مسلط شدن بر اوضاع و حفظ سلامت (!) سفر نیکسون نیروهای نظامی خود را در دانشگاه مستقر کرد؛ روز ۱۵ آذر یکی از دربانان دانشگاه شنیده بود که تلفنی به یکی از افسران گارد دانشگاه دستور می‏رسد که باید دانشجویی را شقه کرد و جلوی در بزرگ دانشگاه آویخت که عبرت همه شود و هنگام ورود نیسکون صداها خفه گردد و جنبنده‏ای نجنبد...

صبح شانزده آذر، هنگام ورود به دانشگاه، دانشجویان متوجه تجهیزات فوق العاده سربازان و اوضاع غیر عادی اطراف دانشگاه شده، وقوع حادثه‏ای را پیش بینی می‏کردند.

دانشجویان حتی الامکان سعی می‏کردند که به هیچ وجه بهانه‏ای به دست بهانه جویان ندهند. از این رو دانشجویان با کمال خونسردی و احتیاط به کلاس ها رفتند و سربازان به راهنمایی عده‏ای کارآگاه به راه افتادند. ساعت اول بدون حادثه مهمی گذشت و چون بهانه‏ای به دست آنان نیامد به داخل دانشکده‏ها هجوم می‏آوردند؛ از پزشکی، داروسازی، حقوق و علوم عده زیادی را دستگیر کردند. بین دستگیر شدگان، چند استاد نیز دیده می‏شد که به جای دانشجو مورد حمله قرار گرفته و پس از مضروب شدن به داخل کامیون کشیده شدند؛ چون احتمال وقوع حوادث وخیم‏تری می‏رفت، لذا برای حفظ جان دانشجویان، دانشکده را تعطیل کردند و به آنها دستور دادند به خانه‏های خود بروند و تا اطلاع ثانوی در خانه بمانند.

دانشجویان نیز به پیروی از تصمیم اولیای دانشکده، محوطه دانشگاه را ترک می‏کردند ولی هنوز نیمی از دانشجویان در حال خروج بودند که ناگاه سربازان به دانشکده فنی حمله کردند. بهانه حمله آنان به دانشکده ظاهرا این بود که در این گیر و دار دو دانشجوی رشته ساختمان به حضور نظامیان در دانشگاه اعتراض می‏کنند. ارتشی‏ها برای دست‏گیری آنان وارد دانشکده فنی وارد کلاس درس مهندس شمس می‏شوند تا دانشجویان معترض را دست گیر کنند؛ وقتی مهندس شمس نسبت به حضور نظامیان در کلاس درس خود اعتراض می‏کند او را با مسلسل به جای خود می‏نشانند و حتی با شکنجه مستخدم دانشکده سعی می‏کنند که آن دو دانشجو را بیابند.

رئیس وقت دانشگاه تهران برای اینکه جلوی ناآرامی‏ها را بگیرد، کل دانشگاه تهران را تعطیل کرد. حضور نظامیان در صحن دانشکده فنی باعث شد که بین نظامیان و دانشجویان، زد و خورد شود. عده‏ای از سربازان، دانشکده فنی را به صورت کامل محاصره کرده بودند تا کسی از میدان نگریزد. آنگاه دسته‏ای از سربازان با سر نیزه از در بزرگ دانشکده وارد شدند.

اکثر دانشجویان به ناچار پا به فرار گذاردند تا از درهای جنوبی و غربی دانشکده خارج شوند. در این میان بغض یکی از دانشجویان ترکید و او که مرگ را به چشم می‏دید و خود را کشته می‏دانست دیگر نتوانست این همه فشار درونی را تحمل کند و آتش از سینه پرسوز و گدازش به شکل شعاری کوتاه بیرون ریخت: «دست نظامیان از دانشگاه کوتاه!». هنوز صدای او خاموش نشده بود که رگبار گلوله باریدن گرفت و چون دانشجویان فرصت فرار نداشتند به کلی غافل گیر شدند و در همان لحظه اول عده زیادی هدف گلوله قرار گرفتند. به خصوص که بین محوطه مرکزی دانشکده فنی و قسمت‏های جنوبی، سه پله وجود داشت و هنگام عقب نشینی عده زیادی از دانشجویان روی پله‏ها افتاده، نتوانستند خود را نجات دهند، مصطفی بزرگ نیا به ضرب سه گلوله از پا درآمد. مهندس مهدی شریعت رضوی که ابتدا هدف قرار گرفته به سختی مجروح شده بود بر زمین می‏خزید و ناله می‏کرد، و دوباره هدف گلوله قرار گرفت. احمد قندچی حتی یک قدم هم به عقب برنداشته و در جای اولیه خود ایستاده بود و از گلوله باران اول مصون مانده یکی از جانیان «دسته حاجیباز» با رگبار مسلسل سینه او را شکافت.

بعد از پایان درگیری‏ها احمد هنوز زنده بود؛ او را به یکی از بیمارستان‏های نظامی تهران منتقل کردند. در حالی که در درگیری‏ها لوله شوفاژ در مقابل احمد ترکید بود و آب جوش تمام سر و صورت او را به شدت مجروح کرده بود با این حال مسئولان بیمارستان از مداوا و حتی تزریق خون به او ابا کردند و ۲۴ ساعت بعد او مظلومانه شهید شد.

مظلومیت قندچی به حدی بود که حتی بعد از شهادت، به خانواده‏اش گفته بودند که احمد را با دو شهید دیگر در امام زاده عبدالله دفن کرده‏اند. برادر شهید قندچی گفت: «بعد از این که فهمیدیم احمد را در مسگر آباد دفن کرده‏اند با خانواده شریعت رضوی و بزرگ نیا به مسگر آباد رفتیم و قبر شهید را نبش کردیم و او را مخفیانه به امام زاده عبدالله بردیم و در آنجا در کنار دوستانش به خاک سپردیم.»

در جریان درگیری ۱۶ آذر عده زیادی از دانشجویان که تحت فشار و حمله قرار گرفته بودند به ناچار به آزمایشگاه پناه بردند. پس از ختم گلوله باران دقیقه‏ای سکوت، دانشکده را فرا گرفت. ناگهان میان سکوت ناله بلندی به گوش رسید که مانند دشنه در قلب‏ها فرو رفت و از چشم بیش‏تر دانشجویان اشک جاری شد. ناله‏های بلند سوزناک می‏فهماند که عده‏ای مجروح شده‏اند و در همان جا افتاده‏اند. اولیای دانشکده، مستخدمان و چند نفری از دانشکده پزشکی می‏خواستند مجروحان را به پزشکی برده معالجه کنند ولی سربازان با تهدید به مرگ مانع این کار شدند. بدن مجروحان در حدود دو ساعت در وسط دانشگاه افتاده بود و خون جاری بود تا بالاخره جان سپردند. بدین ترتیب سه نفر از دانشجویان (بزرگ نیا، قندچی و شریعت رضوی) شهید و بیست و هفت نفر دستگیر و عده زیادی مجروح شدند.

خبر واقعه ۱۶ آذر به سرعت در تمام تهران پخش شد. در روز ۱۷ آذر تمام دانشگاه‏های تهران و اغلب شهرستان‏ها در اعتصاب کامل به سر بردند؛ حتی بسیاری از دبیرستان‏ها هم با تعطیل کردن مدرسه خود هم دوش دانشگاهیان در تظاهرات علیه فجایع ۱۶ آذر و سفر نیکسون به تهران شرکت کردند.

برای کم رنگ کردن واقعه ۱۶ آذر، جنایت کاران شروع به سفسطه کردند. در مقابل خبرنگاران گفتند که: «دانشجویان برای گرفتن تفنگ سربازان حمله کردند و سربازان نیز اجباراً تیرهایی به هوا شلیک نمودند و تصادفا سه نفر کشته شد.» در همان روزها یکی از مطبوعات نوشت: «اگر تیرها هوایی شلیک شده، پس دانشجویان پر درآورده و خود را به گلوله زدند!»

رژیم برای این که واقعه ۱۶ آذر زودتر از یادها برود از برپایی مراسم یادبود شهدا جلوگیری کرد.

برادر شهید شریعت رضوی می‏گوید: «بعد از شهادت این سه تن به ما اجازه برگزار کردن شب سوم در خانه هایمان را هم ندادند؛ ولی در مراسم چهلم به خاطر پافشاری زیادی که کردیم فقط ۳۰۰ کارت که مهر حکومت نظامی روی آن خورده بود به من دادند. هر کس می‏خواست به طرف امام زاده عبدالله برود کارتش را کنترل می‏کردند.»

برادر شهید بزرگ نیا نیز می‏گوید:«از طریق علم، شاه به پدرم تسلیت گفت و پیغام داد ۲۰۰ هزار تومان خون بها بدهند که جواب رد دادیم؛ بعد می‏خواستیم مجلس ختم و شب هفت بگیریم، مخالفت کردند. تا این که خودم پیش سرتیپ بختیار فرماندار نظامی رفتم و متعهد شدم اگر اتفاقی افتاد خودم مسؤول باشم.»

درست روز بعد از واقعه ۱۶ آذر، نیکسون به ایران آمد و در همان دانشگاه، در همان دانشگاهی که هنوز به خون دانشجویان بی گناه رنگین بود دکترای افتخاری حقوق دریافت کرد. صبح ورود نیکسون یکی از روزنامه‏ها در سر مقاله خود تحت عنوان «سه قطره خون» نامه سرگشاده‏ای به نیکسون نوشت. در این نامه سرگشاده ابتدا به سنت قدیم ما ایرانی‏ها اشاره شده بود که «هرگاه دوستی از سفر می‏آید یا کسی از زیارت بازمی گردد و یا شخصیتی بزرگ وارد می‏شود ما ایرانیان به فراخور حال در قدم او گاوی و گوسفندی قربانی می‏کنیم؛ آنگاه خطاب به نیکسون گفته شده بود که «آقای نیکسون! وجود شما آن قدر گرامی و عزیز بود که در قدوم شما سه نفر از بهترین جوانان این کشور یعنی دانشجویان دانشگاه را قربانی کردند.»

منابع:
۱- خاطرات شهید چمران
۲- روزنامه کیهان آذر ۵۸
۳- روزنامه اطلاعات آذر ۵۸
۴- روزنامه جمهوری اسلامی آذر۵۸
۵- مصاحبه ای از پوران شریعت رضوی
نام گفتاورد
 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر