داستان | وقایع نگاری یک قتل از پیش تعیین شده

داستان | وقایع نگاری یک قتل از پیش تعیین شده

دو روز است كه همه مي گويند: چي شده؟ كسي مرده؟ و تو با انگشت ،به گونه چپت اشاره مي كني و مي نالي كه : دندون عقله! و همه پوزخندي مي زنند كه :...
حوصله شوخي نداري چون جلسه مهم فردا فكرت را مشغول كرده است و خودت را مجسم مي كني با صورت ورم كرده و دردي كه هر 20 ثانيه يك بار سرك مي كشد.
تا غروب تحمل مي كني. دليل منطقي مراجعه نكردنت به دندانپزشك، ورم احتمالي ناشي از جراحي است كه يك بار صابونش به جامه ات خورده و تا 24 ساعت نمي توانستي توي آينه به خودت نگاه كني.
هنوز يادداشت هايت را براي فردا تنظيم نكرده اي. صداي باران روي كانال كولر همراه با دردي كه ديگر يكنواخت شده و از پشت گردن تا جايي نزديك سوراخ بيني ات ادامه دارد، مثل پتك توي سرت مي كوبد. براي اولين بار به خاطر درد گريه مي كني. تمام توصيه هاي همكاران و دوستان خاله زنكت را مرور مي كني... حوله گرم، نشاسته ، خمير دندان، آب نمك و هزار زهرمار ديگر هم فايده ندارد. ميان گريه اي كه به زوزه تبديل شده است ياد دوست دندانپزشكت مي افتي، همان كه الان هزار كيلومتر با تو فاصله دارد و در حال گذراندن دوران سربازي است. شماره اش را پيدا مي كني. فقط مي تواني بگويي: دندونم!
انگار چند تا ناسزا از يك دوست لازم داشتي تا به سرعت لباس بپوشي و زير باران بدوي به سوي درمانگاه شبانه روزي كه سر خيابانتان تازه باز شده و تا چند روز قبل فكر مي كردي ، مردم بايد چقدر درمانده و ساده دل باشند كه به جاي پزشك متخصص؛ سراغ درمانگاه بروند.
صحنه اي كه زير باران مي دوي و چند بار پايت فرو مي رود توي گودالي آب، به همراه بوق ماشين ها و دردي كه چشمهايت را چپ كرده است ، تو را به ياد صحنه اي ازيك فيلم هندي مي اندازد كه " كارينا" زير باران مي دود و " راج" با نعره اي جگر خراش به دنبالش مي رود!
درمانگاه خلوت است. اشاره مي كنند كه به بخش دندانپزشكي بروي . جايي كه خانم چاقي نشسته است و بدون توجه به پيچ وتاب خوردن تو شماره مي نويسد و خيلي خونسرد از دو دندانپزشك جوان سئوال مي كند كدامشان وقت دارند كه نگاهي به دندان تو بيندازند؟
ميان سروصدا و حركت پاي يكي از بيماران كه انگار مي خواهد جفت پا از يونيت بپرد پايين خانم دندانپزشك مي نشاندت و بلافاصله تشخيص پانسمان موقت مي دهد، تمام مراحل را توضيح مي دهد و اينكه : واي واي بالايي هم كه پوسيده، اين يكي هم كه تعريفي نداره.
و تو انگار موظفي با دهان نيمه باز، همه چيز را توضيح بدهي. از جلسه ات بگويي و اينكه نگراني كه فردا صورتت ورم مي كند و دندانپزشك به چشمانت خيره مي شود و مي گويد: مي دونستي كه وضعيت دندان با سيستم عصبي بسيار مرتبطه؟ يعني مطمئن باش اگر امشب نمي آمدي، حتما فردا نصف صورتت ورم مي كرد.
توي دلت براي دوستت دعا مي كني و آنقدر براي نجات از شر اهريمن دندان عقل، خوشحالي كه متوجه نيش آمپول نمي شوي. احساس امنيت مي كني. روي نيمكتي در همان اتاق مي نشيني. و با حسي شبيه دلسوزي به پسر جواني كه هنوز پيچ وتاب مي خورد ، خيره مي شوي.
صداي منشي چاق كه دستور كوكوي سبزي مي دهد، حواست را پرت مي كند. براي گذراندن وقت به كليه دوستان و آشنايان پيام كوتاه مي فرستي و پاسخ ها را همان جا باز مي كني و مي خواني.
مدتهاست كه كوكوي سبزي آماده شده، شارژ همراهت ديگر نفس هاي آخر را مي كشد، و به مرحله اي رسيده اي كه با فك بي حس شده، پايت را به علامت تمام شدن صبر، تكان مي دهي. حتما آمپول بي حس كننده پديده ي مهمي است. چون اگر نبود چطور مي توانستي 45 دقيقه بنشيني وبه دهان باز دو بيمار نگاه كني؟
بالاخره نوبت توست كه يونيت را اشغال كني. دندانپزشك قبل از اينكه كانال هاي عفوني را كشف كند، يادآورمي شود كه نيم ساعت از وقت كاري اش گذشته و به خاطر نجات جان تو صبر كرده است. صداي منشي چاق نمي گذارد به صدايي كه توي سرت زوزه مي كشد فكر كني. خواهر بزرگش از سفر حج برگشته است و بايد برود استقبالش.
حالا صحنه ي شكنجه فيلم "z" را مجسم مي كني. چند بار چشمهايت را محكم فشار مي دهي به اين مفهوم كه : چه خبره؟ يواشتر!
نگاهت براي لحظه اي خيره مي ماند به ساعت ديواري كه هشدار مي دهد حتي اگر صورتت ورم نكند، باز هم به جلسه نمي رسي . چون هيچ يادداشتي آماده نكرده اي.
كارت كه تمام مي شود، تمام محتويات كيف پولت را مي ريزي روي ميز و قول شرف مي دهي كه 48 ساعت ديگر براي جراحي و كندن قال قضيه ي دندان عقل مراجعه كني. قبل از اينكه از درمانگاه خارج شوي، نگاهي به اطراف مي اندازي. مطمئني تا درد بعدي، پايت را به مطب هيچ دندانپزشكي نمي گذاري!
باران مثل سيل مي بارد....صدايي از دور دستها مي شنوي.


بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil