داستان | پاسگاه | دکتر صالحی

داستان | پاسگاه | دکتر صالحی

" قربان! اون پیرزنه باز هم داره می آد."
استوار طاقباز روی تخت کنار پنجره دراز کشیده پاکت سیگار را از روی زمین برمی دارد و سیگاری آتش می زند. لبه ی تخت می نشیند. پک عمیقی می زند. سر تکان می دهد و زیر لب می گوید: " عجب گیری افتادیم با این پیرزن دیوونه. نمی ذاره توی ظهر گرما چشم مون رو هم بیاد. عجوزه! "
شلوارش را بالا می کشد و کمربند را محکم می بندد. طرحِ هیکل سرباز غلامی میان چهار چوب در، توی زمینه ی نور زننده ی پشت سرش خبردار خشک ایستاده . استوار، سیگار به لب، دکمه ی پیراهنش را می بندد و می گوید: " تو برو سر پستت دیگه."
غلامی پا می چسباند و عقب گرد می رود.
استوار با انگشت، عرقِ پیشانی را پائین می ریزد و از پنجره به بیرون نگاه می کند. درخت بیدِ پاسگاه با شاخه های آویزان خاموش ایستاده است. نگاه استوار از بالای بید به آسمان می رود - آسمان دم کرده و سربی رنگ است- و روی خانه های روستا پائین می آید. کنار آخرین خانه راه باریکه شروع می شود، روی زمین می خزد، از چند فرو رفتگی پائین و بالا می رود- پیرزن بقچه به دست، لرزان، به کندی بالا می آید. گاهی دخترکی کنارش دیده می شود و بعد از یکی دو قدم پشت سر پیرزن جا می ماند .
استوار سر از پنجره بیرون می کند:
" غلامی! "
" بله قربان. "
" بدو درو ببند."
لبه ی تخت می نشیند. صدای بستن در می آید. سیگار را فرو می کند بین فیلترهای له شده توی قوطی کنسرو. سر میان زانوها پائین می آورد و شقیقه ها را می گیرد. کمی بعد صدای دق دق در می آید. استوار به حیاطِ پرآفتاب پاسگاه قدم می گذارد و به غلامی علامت می دهد که تکان نخورد. به سربازِ توی برجک نگهبانی با دست نشان می دهد که به سمت پاسگاه برگردد و به پیرزن پشت کند. دق دقِ در. به اتاق بر می گردد و سیگار و کبریت را از روی تخت بر می دارد. کبریت می کشد. دق دق در. ناگهان مگسی روی بینی استوار می نشیند و هر چه او سر تکان می دهد بلند نمی شود. چسبیده است. استوار
کبریتِ روشن را می اندازد و با دست مگس را می تاراند. کبریت می کشد سیگار را روشن می کند و به حیاط می رود. زیر بید می ایستد. گنجشکی از توی شاخه ها جیک جیک می کند. سر بالا می کند پرنده را نمی بیند، تنها تکان خوردن شاخه و بر گ ها را می بیند. نور سوزن سوزن پائین می ریزد.
"آهای جوون... دیت داغت نبینه الهی درو واز کن. با آغی رئیس کار دارم. "
غلامی می گوید: " نیسش. چه کارش داری؟ "
استوار می چرخد و پشت تنه ی بید پنهان می شود.
پیرزن بقچه را روی هره ی دیوار جلویش گذاشته، به دو دست نرده های دیوار را گرفته و پیشانی چسبانده به نرده ها می گوید:
" هر روز پرس می کنی چه کارش داری... بچه ام... "
غلامی: "... "
پیرزن پشت نرده ها جا عوض می کند و می گوید:
" تو خودت سربازی می دونی چه می گم.انشالله سالم واگردی پیش دیت درو واز کن.ثواب می کنی."
غلامی به سوی استوار سر می چرخاند. استوار به بالا سر تکان می دهد.
پیرزن دستش را از بین نرده ها رد کرده می گوید:
" بگویه دقیقه بیاد کار واجبی دارم باش... بارک الله پسرم." دستش در هوا می لرزد.
استوار سر و دست برای غلامی تکان می دهد.
غلامی می گوید: " نیستش... گفتم که... بیرونه هنوز. "
پیرزن سر روی نرده ها می گذارد و آرام می گوید: " تو مثل بچه می دلت می آ دروغم بگی؟ خودم می فهمم که هسش. از ماشینش که اینجاس می فهمم، او بی ماشین هیچ جا نمی ره. "
استوار سیگار را روی تنه ی بید له می کند و تکیه به درخت در پناه آن می نشیند.
" آغی رئیس خودش اومد پی بچه ام گرفت فرستادش خودش هم باید بگه کجایه و کی می آ. تو خودت اگه یه سال نری خونه تون دیت ناگرونت نمی شه؟ خب منم مثل او. "
سربازِ توی برجک تفنگ به کول پائین را نگاه می کند.
غلامی می گوید: " برو... برو دیگه دنبال زندگیت. مزاحم نشو. "
پیرزن: " زندگیم کجاست؟ مو دیگه زندگی دارم؟ زندگیم پسرم بود که نه معلومه کجایه... آغی رئیس فرستادش.... دیگه هیشکی ندارم. همه چیزم رفت... جیگر گوشه ام رفت. "
مویه می کند. صدایش بریده بریده خاموش می شود. سکوتی سنگین پاسگاه را می گیرد. استوار سرک می کشد. بقچه پشت نرده ها روی هرّه ی دیوار است و پیرزن پیدا نیست. تنها لکه ی سیاهی از روسری دخترک پیداست که پشت دیوار جا به جا می شود. استوار با اشاره غلامی را به داخل ساختمان می فرستد و بعد خودش پابرچین پابرچین بر می گردد. دگمه های فرنچش را باز می کند و لباس را مچاله گوشه ای پرت می کند. زیرپوشِ خیسِ عرق به تنش چسبیده. با نوک انگشت زیرپوش را از تنش جدا می کند و توی یقه اش فوت می کند. خودش را می اندازد روی تخت و ساعد روی پیشانی می گذارد. مگس دور سر و گوشش
می پیچد و وز وز می کند. درست دم سوراخ بینی اش می نشیند... استوار به تندی سر و دست تکان می دهد و بلند می شود. دمپائی برمی دارد و مگس که نشست، محکم می کوبد. مگس به نرمی جاخالی می دهد. محکم تر می کوبد. مگس به سوی پنجره می رود. استوار روی تخت رو به دیوار می غلتد. شقیقه اش تیر می کشد. نفس نفس می زند.


وز وز مداومِ سکوتِ پهناور ظهر. جهان خاموش و بی حال. لحظه های کند گذر تابستان وگرما و گرما و گرما و شرجی.


غلامی چای عصر را می آورد. استوار هنوز نخوابیده. سردرد دارد. می نشیند و اشاره می کند که سرباز، سینی را روی تخت بگذارد. دو استکان چای تلخاتلخ هورت می کشد. لباس می پوشد و بند پوتین ها را محکم می بندد برای گشت عصرانه توی روستا.
سایه ها پهن شده اند و زهر گرما را کمی گرفته اند. صدای عصر روستا می آید. روی راه آدم ها، گله های بز و گوسفند، گاوها، و یکی دو ماشین و موتور سیکلت در میان گرد و غبار رفت و آمد می کنند. سربازِ راننده تویوتای لندکروز را از گاراژ بیرون می آورد. استوار آبی به سر و صورت می زند. با کف دست پشت گردنش را خیس می کند و تا رسیدن به ماشین چند بار دور و زیر گردنش دست می کشد .
همین که سربازِ دربان، درِ بزرگ پاسگاه را باز می کند پیرزن و دختر هل می خورند داخل .
" سلام آغی رئیس."
استوار یک پا روی رکاب بالا می کشد. پیرزن می گوید:
" خبری از پسرم گیرت نیومد؟ "
استوار روی صندلی می نشیند و دسته ی در را می گیرد. پیرزن خودش را میان در و ماشین می گذارد، بقچه در یک دست، با دستی دیگر آستین رئیس را می گیرد.
" خودت گرفتی فرستادیش... چطو حالا خبری ازش نداری؟... بگو کی می آ. "
استوار سر تکان می دهد و می گوید: "راه بیفت دیگه. "
پیرزن همراه ماشین می آید و می گوید:
" الان شونزده ماه و هفت روزه که هیچ خبری ازش ندارم... خودت فرستادیش... کجایه؟ "
استوار در را می کشد. پیرزن مچاله می شود. بقچه را بالا می گیرد می گذارد روی داشبورد و می گوید : " احتیاط کن. خاگ آوردم صبح ها بخوری ، مال مرغای خودمه، اقلا بگو کی بیام که خبر خوشی بهم بدی. "
"گاز بده تو هم دیگه!"
ماشین از جا کنده می شود. پیرزن چند قدمی آویزان به در ماشین می آید. استوار از توی آئینه می بیند پیرزن دست ها به هوا گرفته مثل مرغِ جوجه گم کرده ای بال بال می زند و می آید. و کمی بعد پشت غبارها گم می شود.


-:  Salehi, Ali دکترصالحی، علی

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil