دکتر داتیس- قسمت اول | دکتر اسماعیلیون

دکتر داتیس- قسمت اول | دکتر اسماعیلیون

جاده تمام می‌شد. آسفالت براق و تازه دیگر نبود. پیاده شدم. نور مهتاب می‌رفت و می‌آمد. نوک‌پا نوک‌پا جلو رفتم. قیر یا آب یا آینه؟ ته کفش‌ام را زدم توی ناپیدایی آسفالت. آب موج برداشت و صدای خفه‌ای داد. عقب‌تر آمدم. سنگی برداشتم و هل‌اش دادم تا در هوا قوس بردارد و بیفتد توی آب. سنگ تالاپی صدا کرد و به اعماق رفت. "هه. سرکاریم. نه دکتر؟" به حرف ‌اش اهمیتی ندادم. کنار من ایستاد و پاچه‌ی شلوارش را بالا ‌زد.
-    چکار می‌خواهی بکنی؟
جواب نداد.
-    آقا نادر!
-    هیچی آقای دکتر. آب آمده روی جاده را گرفته. الان جاده را پیدا می‌کنم و راه می‌افتیم. همین است دیگر آها روبروی همین جا که جاده هست.
و با دست‌اش مسیر را نشان می‌داد همان‌طور که خم شده بود و پاچه‌ها را انگار می‌دوخت روی هم؛ مرتب و دقیق.
حال‌ام را به هم می‌زد. چه باید می‌کردم؟ نمی‌شد که بگذارم همین‌طوری بزند به آب. گند زده بود به تمام امروزم. از وقتی وسایل را گذاشته بودیم پشت نیسان‌اش و یا علی گفته بود شده بود سوزنی که می‌افتد در انبار کاه. " شما برو من پشت سرت می‌آیم." موبایل هم که نداشت. راه چهار ساعته را ده ساعته آمده بود. هرچه بین راه سرعت کم کردم و پیاده شدم و زل زدم به فاصله‌ی بین کامیون‌ها فایده نداشت. گردن‌ام کج شد از بس توی آینه‌ی عقب را پاییدم. اول بزرگراه بابایی که رسید حق‌به‌جانب گفت که پنچر کرده و بارش سنگین بوده و ترافیک و از این حرف‌ها. بعد هم که تا این‌جا پشت سرم آمده بود آن‌قدر جست زده بود توی شانه‌ی خاکی که من به جای آینه‌ی بزرگ و یونیت و خرده‌ریزها سرگیجه گرفته بودم.
-    گفتم دست‌ات را بده به من.
غرولندی کرد.
-    یک وجب آب نجات‌غریق نمی‌خواهد.
-    بده من. بچه‌ی شمال ندیده‌ام شنا بلد باشد.
خنده‌ای مرد و مچ مرا گرفت. مثل آدمی که خودش را به نرده‌ی بلوار یله می‌دهد تا از عرض خیابانی شلوغ بگذرد. پای چپ‌اش را محکم توی آب زد. شاید برای شوخی کردن. شاید تا نشان بدهد یک وجب آب کمربند نجات نمی‌خواهد. رفت. دو دستی مچ‌اش را گرفتم. نصف بدن‌اش توی آب بود. صدای کشیده شدن پای من روی آسفالت می‌آمد.
-    هی آقای دکتر. هی. هی.
-    پای‌ات را بکش عقب. برگرد. این‌ور این‌ور.
هرچه زور داشتم زدم. مچ‌اش توی دست‌ام بود. آن یکی پای‌اش را هم توانست بند کند اما تن‌ لش‌اش توی هوا لنگر برداشته بود. نفسی فرو دادم . جانی گرفتم و کشیدم‌اش بیرون. کف پاهام داغ شده بود. سکندری خورد و با کف دست خودش را به زمین رساند. نشستم زمین و پا دراز کردم. نفس‌هاش افتاده بودند پشت سر هم. از دست و بال‌اش آب می‌چکید. زانوی‌ام را می‌مالیدم. لگدش کرده بود. می‌سوخت.
-    مگر می‌شود؟
گفتم : خیلی خب. من باید بروم صبح بیایم. تا این جاده‌ی مسخره هم پیداش بشود.
-    یعنی من این‌جا بمانم؟
-    تقصیر خودت شد آقا نادر. قرار بود عصر برسیم. برو پارک کن زیر آن درخت. اگر هم می‌ترسی...
-    باشد.
تکانی به خودش داد و نگاهی به مهتاب کرد به درخت‌های بلند خیلی بلند آن‌طرف جاده و گفت: همان‌جا می‌خوابم. جل‌الخالق.
داشت به موج خاموش شده‌ی آب نگاه می‌کرد.
-    ساندویچی چیزی برای‌ام بگیر می‌آیی آقای دکتر!
" اول صبح و ساندویچ؟" توی دل‌ام گفتم و نشستم توی اتومبیل. تا خانه فحش‌اش دادم.
                                                                              ***
مجبور شدم شانه بدهم زیر پایه‌ی یونیت تا بالا برود. سنگین بود و بدبار. یکی از کارگرها صفحه‌ی دیجیتالی‌ سمت ستون‌اش را گرفت تا کل دستگاه را بالابکشد که نشد و کل صفحه و خرده‌ریز‌ش توی دست آقا جا ماند. انگار شانه‌ام زخمی شده بود و زق‌زق می‌کرد. زانوم هم که از دیشب ضرب خورده بود. این‌ها که دل‌شان نمی‌سوخت. رفته بودم کنار چاله‌ی بزرگی که همین نزدیک کنده‌اند. چاله‌ی بزرگ به درد نخوری که معلوم نیست برای چیست. روزمزدها آن‌جا می‌ایستند. به یکی‌شان اشاره کرده بودم که بیاید. چیزی نمانده بود صندلی خودم را هم بگیرند. " دو نفر بیشتر لازم ندارم". آن‌قدر التماس کردند که هر شش‌تاشان را آوردم . آخرش هم زیر یونیت زه زدند. نادر هم که دم خیارشورها از زیر سبیل‌اش بیرون زده بود پول‌اش را گرفت و گذاشت و رفت. وقت رفتن سرش را از شیشه بیرون آورد. پوزخندی زد و گفت:"مواظب باش غرق نشوی دکتر!". آمدم ایستادم بیرون ساختمان و مطب تازه را تماشا کردم. بله نیمه مخروبه است. بله درست است. چفت و بست درست و حسابی ندارد. بله کف‌اش سیمان‌کشی می‌خواهد. دیوارها باید رنگ شود. باید پرده‌هاش را شست و آویزان کرد جلوی آفتاب. تازه دستشویی‌اش هم با یک تکه سیم قفل می‌شود. نگاهی هم به خودم انداختم. دکمه‌ای از دکمه‌های پیراهن‌ام نبود. شلوارم خاک خالی بود و هنوز خستگی چند روزه‌ی اسباب‌کشی این‌جا بود؛ روی شانه‌هام. باید می‌رفتم سراغ لوله‌کش، سراغ برقکار، سراغ صاحب‌ملک. ‌فکر کردن به هرکدام‌شان به قدر کافی زجرم می‌داد. این‌جا شهری مرزی در غرب نبود که کسبه‌ی مهربان داشته باشد تا برای ورود دکتر تازه اسپند دود کنند و گوسفند بکشند، جنوب ایران هم نبود که دندانپزشکان چندماهه پول یک وانت‌تویوتا را درمی آورند و غم‌شان نیست از دست به جیب شدن. شمال هم نبود که اگر دل‌ات گرفت از چیزی مثل بی‌پولی یا غریبی بروی کنار ساحل بنشینی و مرغ‌های دریایی را تماشا کنی. درست است که این‌جا اسم "حاشیه" به خودش گرفته است اما هرکس هم اراده کند می‌تواند تاکسی سوار بشود و برود دانشکده‌ی دندانپزشکی دانشگاه تهران یا مطب هر پزشک متخصصی. ویزیتی بدهد و به کفایت از دردهاش ناله کند. دوباره دور و برم را نگاه کردم. کاسب مغازه‌ی روبرو هنوز بیرون مغازه‌اش بود و مرا می‌پایید. می‌دانستم که داستان حضورم تا دقایقی دیگر در این حوالی پخش می‌شود پس تا بشود باید از ناشناس بودن‌ام لذت ببرم.
پیرمردهای هیات امنا با تردید تماشای‌ام کردند. یکی‌شان که تازه داشت خاک کاپشن‌اش را می‌تکاند تا آویزان کند به رخت‌آویز گوشه‌ی صحن ابایی نکرد که بلند بگوید" این است که جای دکتر هاشمی آمده؟". منتظر تایید نشد و نشست پشت میز. از هفت نفری که قرار بود باشند فقط سه نفر حاضر بودند. کمی حرف زدیم. از سابقه‌ی من، از سابقه‌ی محله، از شرایط اقتصادی و این چیزها. گفتگوی بی‌حاصل طولانی‌ای بود. می‌توانستم به کارهای مهم‌تر برسم. تمام صبح صرف انتقال یونیت و کابینت‌ها و باقی وسایل شده بود. کارگرها هم که عرق‌شان خشک‌نشده مزد تمام روز را گرفتند و رفتند. حتما باقی روز مسموم‌شان را هم در قهوه‌خانه‌ای چیزی به چای و قلیان می‌کشند. اذان هم نزدیک بود و تک و توک آدم‌ها می‌آمدند مهری برمی‌داشتند و قامت بستن‌شان می‌شد شبیه قامت بستن یک دورکعتی نماز قضای صبح. آخرش گفتند که چون باقی اعضا حضور ندارند تصمیم‌گیری به تاخیر می‌افتد.
-    حاج‌آقا. پس من وسایل‌ام را چه کنم؟
-    اشکالی ندارد. وسایل‌تان باشد. بالاخره در و پیکرش را خوب ببندید تا جلسه‌ی بعدی ما.
-    ان‌شالله کی حاج‎‌آقا؟
حاج‌آقا رحیمی که جوان‌تر از بقیه بود صدای‌اش را پایین آورد. تسبیح‌اش را ریز چرخاند و ادامه داد: همین روزها برای بررسی تقاضاهای وام جلسه‌ داریم. شما هم نبودی نبودی. بنده از جانب شما وکیل. قبول است؟ بنده وکیل‌ام؟
گفتم حرفی نیست. تا حرف‌ام تمام شود همه‌شان زدند زیر خنده. با حاضرجواب‌ها طرف بودم. زانوزده بلند شدم که بروم. پنجه‌ی پای‌ام یخ کرده بود. شانه‌ام هم می‌سوخت. همین‌طور که دنباله‌ی حرف را گرفته بودم و عقب عقب از صحن مسجد خارج می‌شدم پرسیدم: پس لوله‌کش و برقکار و...؟
رحیمی که تکیه داده بود به یکی از پشتی‌ها و تسبیح‌ سبز یشمی بین انگشتان‌اش می‌چرخاند، به ظرافت، گفت: لوله‌کش نمی‎خواهد برادر من. مگر همان شلنگ‌های دکتر هاشمی چه اشکالی دارد؟ شلنگ از آن بهتر هم هست مگر؟
داشت قاه‌قاه می‌خندید. مرتضوی که مسن‌تر بود و کاپشن خاکی‌اش همان‌طور خاکآلود گل جارختی بود ادامه داد: فعلا در همان شرایط باشد تا تصمیم بگیریم. تا جلسه‌ی بعد انشالله.
تشکر کردم و خارج شدم. نمی‌توانستم دست روی دست بگذارم. سر حوض مسجد دست و رویی شستم و آمدم بیرون. هنوز درخواست پروانه مطب‌ام هم جواب نگرفته بود. نمی‌دانستم امتیازم به کار کردن در حاشیه‌ی تهران می‌خورد یا نه. پس تعمیرات اساسی مطب چه می‌شود. بمانم منتظر تصمیم آقایان؟ چه می‌شود کرد؟
ساختمان مطب چسبیده به مسجد بود. ساختمانی یک و نیم طبقه. شرح‌اش مشکل است. دو پله پایین می‌رفت و می‌خورد به راهرویی تنگ و تاریک که در انتها می‌شد مطب پزشکی دو اتاقه. همین اول کار هم چند پله از سمت راست جدا می‌شد که بپیچد و برود بالا و بشود دندانپزشکی. وسط پله‌ها هم یک دستشویی و توالت نیم‌بند علم شده بود برای اکازیون شدن ملک. خود ملک مگر چیست؟ دو اتاق بزرگ تو در تو که به آشپزخانه‌ای معمولی تمام می‌شود با کفپوش سیمانی عهدبوقی که رنگ فرچه‌های سبز نامرتبی را هنوز بر چهره دارد. کفپوش را چرا رنگ زده‌اند من نمی‌دانم. صندلی‌ها را گذاشته‌ام در همین اتاق جلویی. روی دیوارها گچبری هست. قاب‌های نامتوازن پر از دالبرهای گلدار که نقاش به سلیقه‌اش گل‌ها را قرمز و زرد کرده است. گلبرگ‌های سبز و ساقه‌های قهوه‌ای را هم فراموش نکرده. میز منشی همین‌جاست منشی هم پشت‌اش. "اوه اصلا یادم نبود. شما می‌خواهی برو خانم عزتی."
-    فعلا هستم آقای دکتر.
-    نه شما برو کاری که برای انجام دادن نیست.
-    پس شما چه می‌کنید؟
-    هیچی. فعلا ببینم این شلنگ‌ها و چفت و بست‌ها به درد می‌خورند یا نه؟
-    به درد می‌خورند آقای دکتر! نه آب می‌دهند نه شلنگ هوا فس‌فس می‌کند. دکتر هاشمی جنس خوب خریده بود.
قبل از این که دکتر هاشمی، رفیق دوران دانشکده‌ی من این‌جا را تبدیل کند به مطب دندانپزشکی این‌جا کارگاه مبل‌سازی بوده، این را خانم عزتی می‌گوید. روی در و دیوار آثارحمل و نقل وسایل چوبی هست در آشپزخانه هم میز کوچکی هست که جای زخم چکش و جای کمر میخ خم‌شده روی‌اش هویداست. "این هم مربوط به همان دوره است آقای دکتر." خانم عزتی این را می‌گوید و آچار فرانسه را که از بین وسایل من پیدا کرده از آشپزخانه می‌آورد. همان دوره را طوری می‌گوید که انگار دارد توضیح می‌دهد چرا فتحعلی‌شاه بر طاق‌بستان نقش خودش را نقر کرده است. بالاخره هرکدام دوره‌ای داشته‌اند. قبل از مبل‌سازی ظاهرا خیاطخانه بوده است. " هنوز جای سوختگی اتو آن گوشه هست آقای دکتر." به گوشه‌ی اتاقی که قرار است اتاق کار من باشد اشاره می‌کند. راست می‌گوید. پیداست. این‌ها را قرار است سال‌های بعد هم بشنوم؟ نمی‌دانم. اگر قرار است این‌جا تعمیراتی نشود که بهتر است بعد از من بشود مرغداری. آن‌وقت مرغ‌ها نمی‌توانند به هم اشاره کنند و بگویند قبل از ما این‌جا چه چیزهایی بوده. " قبل از خیاطخانه هم...". دارد برای‌ام جالب می‌شود. به خانم عزتی نگاه می‌کنم. دختری است لاغراندام و سبزه و زبان‌دار. هفت سال منشی امانتدار و ساعی دکترهاشمی بوده که حسابی سفارش‌اش را کرده. " نه قر و فر دارد نه دزدی بلد است. همین بس است نه؟" دکتر هاشمی آخرین بار این را گفته بود.
-    حتما قبل‌اش غسالخانه بوده خانم عزتی ها؟
از بین دندان‌هام صدا بیرون می‌آید. یونیت را چرخانده‌ام به طرف وسط اتاق و دارم سر شلنگ را به ورودی هوا سفت می‌کنم. ورودی هوا قطور است و دست‌ام می‌لغزد. خانم عزتی هم یک‌طوری ایستاده و کمر خم کرده که الان باید سر یک هالتر دویست کیلویی را از من بگیرد و برای سه چراغ روشن بالا ببرد. حواس‌اش هم نیست.
-    غسالخانه؟ نه غسالخانه نبوده.
حتم دارم نمی‌داند غسالخانه کجاست.
-    خانه و زندگی مردم بوده دیگر. آهان مسکونی بوده.
خیال‌ام رحت شد. شلنگ متصل شد اما هنوز فکرم پی آدم‌هایی است که پیش از این این‌جا زندگی کرده‌اند. پس آن پرده‌ای که آشپزخانه را دو نیم می‌کند پشت خودش گونی برنج و حلب روغن و خشکبار پنهان می‌کرده. پس برای همین این پنجره که به حیاط خانه‌ی پشتی باز می‌شده جای جوش فلز بر خود دارد به جای دستگیره. و چه صبح‌هایی که صدای اذان ازهمین بغل‌دست زن و مردی را بیدارخواب نکرده است و صدای ونگ بچه‌ای را درنیاورده است.
-    روزنامه کجا می‌شود خرید این‌طرف‌ها؟
اگر می‌دانستم این سوال خانم عزتی را بالاخره از حرف زدن بازمی‌دارد زودتر می‌پرسیدم‌اش. مدتی فکر می‌کند تته پته می‌کند آخر سر به یاد می‌آورد که یک لوازم‌تحریر فروشی گوشه‌ی میدان هست که هر روز چندتایی "همشهری" می‌آورد.
-    همان همشهری خوب است برای شما نه آقای دکتر؟ می‌خواهید از فردا بخرم بیاورم مطب؟ یک دانه کافی است؟‌
این‌ها را وقتی می‌پرسد که بال چادر مشکی‌اش را به دندان گرفته و می‌خواهد بعد از من بیرون بیاید و در مطب را قفل کند.
-    این‌طوری توالت می‌ماند بیرون.
شوخی‌ام را نمی‌گیرد. با خنده‌ی من می‌خندد و می‌گوید: صابون نمی‌گذاریم. برمی‌دارند می‌برند.


کاربر مرتبط:  حامد اسماعیلیون | Esmailioun
مطالب مرتبط:  داستان | قلعه رودخان | دکتر اسماعیلیون
داستان | گم شده در بزرگ‌راه | دکتر اسماعیلیون
دکتر داتیس- قسمت دوم | دکتر اسماعیلیون
داستان | دکتر داتیس- قسمت سوم | دکتر اسماعیلیون
داستان | دکتر داتیس- قسمت چهارم | دکتر اسماعیلیون
داستان | دکتر داتیس- قسمت پنجم | دکتر اسماعیلیون
دکتر داتیس- قسمت ششم
-:  Esmailiun, Hamed دکتراسماعیلیون، حامد

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil