خاطره‌های هنری دکتر مهدی یزدان پناه

خاطره‌های هنری دکتر مهدی یزدان پناه

دکتر مهدی یزدان پناه

آن چه گفتني است در زمينه هنر خاطره هاست. چون كار هنري عشق مي خواهد و عاشقانه آغاز مي شود و به انجام مي رسد. خاطره‌ها می تواند شنیدنی تر باشد.
يك نكته بيش نيست غم عشق و وين عجب        از هر زبان كه مي شنوي نا مكرر است
آن چه يادم مي آيد از زمان نوجوانی، دو اصطلاح در زبان محاوره اي مردم جاري بود. يكي به خاطر كوپني شدن پس از جنگ جهاني دوم در دهان ها افتاد كه مثلا مي گفتند: فلاني بيش تر از كوپن خودش حرف مي زند و من نمي خواهم و نمي توانم بيش تر از كوپن خودم صحبت كنم كه شيوه محرم علي خانِ قيچي به دست، از زمان هاي ديرين، زبان گوياي فردوسي ها و ناصر خسروها و مولوي و خيام و حافظ و عبیدزاكاني و فيلسوفاني چون رازي و بوعلي سينا و سهروردي و ملاصدرا را در هم پيچيده که دردور زدن گفته ها و ایهام شاهکارها آفریده اند و من های کوچک ذره هاي ناچيزي در برابر اين بزرگان ادب و شعرو هنريم و ناچار بیشتراز کوپنی که برایمان معین شده خاطره ای نمی توان گفت.

نقاشی آبرنگ دکتر مهدی یزدان پناه

اصطلاح شوخي وار ديگر بر مي گردد به ميزان سواد و تحصيلات كه مي گفتند: فلاني بالاتر از آب پاش بلد نيست و يا خيلي ها بزرگوارانه شكسته نفسي مي كردند براي خودشان اين مطلب را مي گفتند. امروزي ها به ويژه جوان ها ممكن است اين به گوششان رسيده باشد، اما شايد بسياري نمي دانند که ريشه اش در كجاست. آن وقت ها كه به دبستان مي رفتيم، معلم هاي با سواد خوبي داشتيم اما، بسياري از آن ها در كلاس نقاشي ضعيف بودند و زوركي روي تخته يك آب پاش مي كشيدند كه ما شاگردان از رویش نقاشي كنيم و اين چنان تكرار مي شد كه همچون درس انشاء موضوع علم بهتر است يا ثروت که همیشه تکرارش به طنز و شوخي می كشيد.

نقاشی آبرنگ دکتر مهدی یزدان پناه

در كلاس دوم دبستان بودم كه معلم پي برد كه من بالاتر از آب پاش هم بلدم بكشم و تا سال ششم دبستان معلم ها مرا براي نقاشي هايي چون گل و گياه، ميز و صندلي و چهره و غيره پاي تخته می بردند تا طرحی بکشم و بچه ها از رویش نقاشی کنند. اما اين كه چه شد كه نقاشي را شروع كردم؟ بايد خاطرةای از كودكيم را بگويم. سه ساله بودم كه مداد رنگي هاي برادرهای بزرگ ترم را كش مي رفتم و يا خودشان در دسترسم مي گذاشتند و من جاي دنجي پيدا مي كردم و روي ديوار اتاق نشيمن نقاشي مي كردم: گربه و سگ و پرنده ها و آدم ها، حتی روی بخاری هیزمی سیاه باگچ سفید. اتاق هاي نشيمن آن روزگار طاقچه هاي فرو رفته ای داشتند كه رويش آينة بزرگ بود و چراغ هاي لامپا و گردسوز و يا شمعدان ها را می گذاشتند. زير اين طاقچه فضاي خالي بزرگ تري بود كه مناسب محل بازي با بچه ها و من ديوارهاي آن فضا را پر كرده بودم از نقاشي هايی كه سال ها بعد اين نقاشي ها باقي بودند و جالب اين كه ديگران متوجه مي شدند كه بيش تر اين نقاشي ها معكوس كشيده شده است. خودم هم که بزرگتر شده بودم از وارونه بودن آنها تعجب می کردم؛ سرها پايين و پاها بالا و اين اتفاق همان سه سالگي من انجام شد و ديگر تكراری صورت نگرفت. بعدها كه در دبيرستان فيزیولوژي چشم می خواندیم كه عدسي چشم چون دوربين عكاسي تصوير را معكوس روي شبكيه مي اندازد و تصوير در انتقال به مغز به تدريج با يك فنومن پيچيده عصبي ذهنيت انسان را عادت مي دهد كه واقعي دیده شود نه معکوس، پی بردم که در کوتاه زمانی چنین اثرگذاری نا خود آگاه به‌وسیله من انجام یافته است.
دبستان آن زمان ما فضاهاي بزرگي داشت یک حیاط بزرگ که سه طرفش ردیف کلاس ها قرار داشت. مرد بزرگوار خیری اصولا ساختمانی برمبنای مدرسه در اختیار اداره فرهنگ قرارداده بود که نام دبستان رفعت (نام ایشان) سال‌های سال بر سردرش درخشیده است. در پشت این حیاط فضای بزرگی برای بازی بچه ها قرار داشت که به آن باغچه می گفتند که در كنارش يك زمين هم براي بازی فوتبال داشت. مسابقات در شهر ما در حضور عده زيادي از مردم كه آن وقت ها بسيار علاقه مند بودند، باحضور ‌فرماندار و شهردار و روساي اداره ها در این میدان برگزار می شد.
من دوم دبستان بودم که چنين مسابقه فوتبالي برگزار شد. دفتر و قلم در دست، تماشاگران و بازيكنان را مي كشيدم..  در كنار ديوار تعداد زيادي دوچرخه گذاشته بودند؛ توجه من به يك دوچرخه جالب جديد كه شبيه دوچرخه هاي مسابقه امروزي بود با دسته قشنگ پيچيده كه تازه به بازار ایران آمده بود جلب شد. این دوجرخه از آن محمد تقی کیا  بودکه امروز از پیش کسوتان پزشکی وجراحی ایران است که ایشان خود این خاطره را برای دیگران بارها بیان کرده است و من به سرعت آن را كشيدم و ديگران با شگفتي نقاشي كردن مرا مي ديدند و بلافاصله آن را از من گرفتند. نقاشی دست به دست شد و به دست فرماندار و روساي وقت و به خصوص رئيس فرهنگ افتاد و همان جا مرا شفاهاً مورد تشويق قرار دادند. اين گذشت تا شد آخر سال.
معمولا آخر سال تحصيلي، اداره فرهنگ در فضاي بزرگ همان دبستان كه به آن باغچه مي گفتند مراسم مفصلي بر پا مي كرد، با تئاتر و موسيقي و آواز و سرودها كه علاوه برشاگردان دبستان ودبیرستان گروه های هنرمندآزاد شهر نیز برای شرکت در این مراسم دعوت می شدند. توضیح این‌که ما در آن زمان درس سرود داشتیم. خواندن سرود، آواز ، پیش‌پرده واجرای موسیقی و تئاتر معمول بود. بجز مدعويني كه مي آمدند، سراسر پشت بام ها، زن و مرد و بچه به تماشا مي نشستند و در پاپان جوايزي را که آماده كرده بودند به شاگرد اول ها و برندگان مسابقات ورزشي دبستان ودبیرستان می دادند. جالب بود كه براي من جايزه ويژه اي در نظر گرفته بودند كه عبارت بود از يك سري دفتر نقاشي، يك سري مداد رنگي و قلم مو ی آب رنگ كه تازه از آلمان به ايران آماده بود و بسيار مرا خوشحال كرد.

نقاشی آبرنگ دکتر مهدی یزدان پناه
در همان سال ها، ياد گرفته بودم از چهره ها و اندام هاي زنده نقاشي كنم و نسبتاً شباهت لازم را پيدا مي كرد من جمله در روضه خواني ها معمولا از اهل منبري ها به سرعت نقاشي مي كردم كه وقتي به دست آن ها مي رسيد با شگفتي خوششان مي آمد و اما نمي دانم چرا به من مي گفتند: « پسرجان تو ناچاري روز قيامت جوابگو باشي و به اين ها جان بدهي...!!»
دوران دانش آموزیم تنها نقاشي نبود كه مرا راضي نگه می داشت. علاقه به خواندن كتاب هاي شعر و ادب و رمان و مجله های هفتگی وروزنامه ها که به خانه ماوارد می شد؛ مرا واداشت به نويسندگي بپردازم و درس انشاء را خيلي دوست داشتم. يادم مي آيد پنجم دبستان بودم، معلمي داشتم مرد روشن فكر و آگاهي بود. با ديگران از نظر تفكر خيلي فرق داشت. حرف هاي نو و تازه اي مي زد. ولي با وجودي كه من با علاقه به سخنانش توجه داشتم، شايد به خاطر شيطنت هايي كه در كلاس مي كردم ميانه چندان خوبي با من نداشت. تا اين كه موضوع انشاء جالبي مطرح كرد و من آن را مفصل نوشتم كه اين انشاء بسيار روي او تاثير گذاشت واز آن پس مورد تشويق اوقرارگرفتم. بعد از آن ساعت انشاء ‌اولين كسي بودم كه به خواندن دعوت مي شدم و كار به جائي رسيد كه مرا دعوت مي كرد در كلاس بالاتر كه ششم ابتدايي بود يا كلاس هاي پايين تر بروم و انشاءهایی راکه نوشته بودم بخوانم.
آمدم به دبيرستان. دوران ملي شدن صنعت نفت بود. تفكرات ملي گرا ها كه روشنفكران و آرمان گرايان و به خصوص نوجوانان آن موقع را كه اهل خواندن كتاب ها وروزنامه های ملی بودند به خود جلب كرد. با شيفتگي حوادث را دنبال مي كردم و انشاء‌هائی كه مي نوشتم موردد توجه ديگران،دبیران و همشاگردي هايم بود. یکی ازدبیران بسیاربا سواد آن دوره که تسلط کامل به شعر و ادبیات فار سی و عربی داشت مرد معمم روشنفکر ی نیز بود. درجلسه های انشاء باوجودطولانی بودن نوشته هایم من اولین اجراکننده بودم.باوجودی که نکته های انتقادی از تفکرات خرافی واپس گرایانه می کردم گرجه امکان داشت این باورمن کا ملا درست نباشد.  اما  این مرد بزرگوار باصعه صدرعجیب بدون هیچ گونه اظهار نظر سراپا گوش بود وبلافاصله نمره ی بیست همیشگی را به من می داد. از جوانان روشنفکری پرمطالعه ای که روی اندیشه های آرمان گرایانه نوجوانی امثال من تاثیر گذار بود دکتر شمس شریت تر بقان استاد برجسته ونام آ ور امروز ودانشجوی پزشکی آ نروزگار. که هر زما ن به شهر موطنش وارد می شد دیدارش را و مصا حبت فا ضلا نه ا ش را غنیمت می شمردیم. همچنان که امروز هم.
28 مرداد سال 1332 بگير و ببندها آغاز شد و بسياري را به انزوا برد. سپس خفقان عقايد و انديشه ها آمد. من آن زمان در دبيرستان به كمك دوستان خوش فكري که داشتم، هفته نامه ديواري را كه آن موقع تازه باب شده بود در دبيرستان خودمان پايه گذاري كردم.
دوست عزيزم دكتر احمد خادم که امروز از دندان پزشكان پيش كسوت وبنام مي باشد و انسان بسيار فرهيخته و خوش فكریست با خط زيبايي كه داشت درانجام اين هفته نامه ها ودیگر کارها مرایاری می کرد.
در اين هفته نامه ها، مقاله هاي انتقادي، كاريكاتورها و نقاشي هاي آبرنگ درج می کردم وحتي تصويرهایی از چهره ورزشكاران دبيرستان را با معرفي شان به انجام مي رساندم. ديگراز خاطرات هنري من نمايش نويسي بود.نمایش نامه هايي كه  مي نوشتم به كمك دوستان دبيرستاني كه استعدادي در اين زمينه داشتند، به صحنه مي بردم و كارگرداني آن ها با خودم بود. همان موقع دلم مي خواست اين كار را علمی تر انجام بدهم، از مقاله هاو نوشته هایی که در زمینه ی تاترو سینمادر روزنامه هاومجله هادرج می شدبسیار استفاده می کر دم. در آن زمان بهترين كتابي كه در زمينه آموزش تئاتر به دست آوردم از عبدالحسين نوشين بود كه از پايه گذاران نتاتر نوين ايران محسوب مي شود. من با عشق و علاقه و دقت وافر كتاب را خواندم و آن را در اجراها به بازيگران ياد مي دادم كه گفتگوهاشان و حركات بدني شان مناسب صحنه تاتر باشد. همكلاسي گريمور واقعا هنرمندي داشتم كه چهره پردازي جالبي را انجام مي داد و من چهره شخصیت های نمایش نامه را اول نقاشي مي كردم و به ا و مي دادم تاچهره های بازی گران را اجرا كند.
هنرمندهاي دانش آموز، ويولونيست، آكاردئونيست و طبال و تنبك زن و سازدهني و آوازه خوان داشتيم كه به طور زنده به صحنه هاي تاتر و پيش پرده خواني جان مي بخشيدند. چندين نمايشنامه را به روي صحنه آوردم که سعي مي شد طنز آلود و فكاهي باشد. به نظر خودم بهترين نمايش نامه هایي که آن زمان نوشتم و چند بار به صحنه رفت یکی نمايش نامه ای بودکه ایده اش رااز روی کاری از نماشنامه نویسان آمریکای جنوبی گرفتم که داستان جوانی بودکه در یک پار ک خلوت تمرین شمشیر بازی می کرد وبرای آنک کسی متوجه نشود که او تمرین می کند  درحال نزدیک شدن آدم ها بلافاصله خودش رابه یک مجسمه تبدیل می کرد ک این خوداتفاق های طنز آلود جالبی در پی دا شت.  نمایشنامه دیگری که دردوران دبیرستان نوشتم کمدی حاكم شهر بلخ بود.
  داستان خلاصه شده اي در مجله فردوسي آن زمان پیداکردم که ازمعدودمجله های روشنفکرانه ی آنزمان بود. به سردبيري دكتر محمود عنايت نویسنده چیره دست آن زمان که اتفاقا دندان پزشك هم بود وسرنوشت من این بود که بعد ها همکارایشان باشم ومن کوشیدم این داستان را به يك نمايشنامه مفصل و انتقادي براي مقابله با خفقان آن روزگار تبديل کنم. حيف است كه آن داستان را بيان نشود.
حاكم شهر بلخ الگوي حاكمان خودسر بي منطق چاپلوس پرور و تزويرگر با اطرافیا نی بی چون چرا مطیع و شخصیت سمبولیک درهمه زمان های تاريخي ايران است. (گنه كرد در بلخ آهنگري - به شوشتر زدند گردن مسگري) تو خود حديث مفصل بخوان ازين مجمل).
مردي براي دستبرد به اموال خانه اي به بالاي ديوار بلندي مي رود. پايش در مي رود و از بالا سرنگون شده پايش مي شكند. از صاحب خانه كه چرا ديوار را بلند ساخته است، شكايت پيش حاكم مي برد. حاكم عدالت پرور صاحب خانه را مي خواند و به جلاد حكم قصاص مي دهد كه پایش را قطع كند. صاحب خانه بزودي پي مي برد که قدرت سرپيچي ندارد. بهانه مي آورد که تقصير بنا است كه ديوار بلندي ساخته است. حاكم بنا را احضار مي كند. بنا مي گويد مقصر خشت مال است كه خشت هاي بزرگ و پهن ساخته که دیوار بلند شده. خشت مال مي آيد و او نجار را بهانه مي كند كه قالب هاي بزرگ ساخته است و او به گردن چوب بر كه چوب هاي بد گره دار تحويلش داده می اندازد. چوب بر مي آيد و همه تقصيرها را به گردن جنگل و جنگل بان مي اندازدکه چشمانش در مورد درختان جنگل خطاکاربوده است. حاکم حکم می فرماید به از حدقه درآوردن یکی ازچشمانش.
 جنگل بان شصتش خبردار مي شود كه كاري از دستش ساخته نيست و گناه كبيره خواهد داشت از اين كه بگوید گره دار  دست من نيست و نبوده و كار خداوند است.ومی ترسد از این که گردنش رابزنند به گناه کفر
جنگل بان فکری می کند و میگوید: قربان دست و پايت گردم. من در اختيار شما هستم برای اجرای حکم. فقط تقاضائي دارم از من بپذيريد. من براي نگهباني جنگل به چشمانم خيلي نياز دارم ولي كسي را مي شناسم كه به يك چشمش احتياج نداردحاکم می پرسد آن کیست؟ جنگلبان می گوید ا و شكارچي در بار است كه وقت شكار يك چشمش را مي بندد. حاكم شهر بلخ منطق او را مي پذيرد و دستور لازم را براي شكارچي بيچاره به جلاد مي دهدکه یک چشمش راکور کند. برای پر کردن زمان ها یی که حاکم آدمهارااحظار می کند ،درین نمایشنامه جاپلوسی ها،خودفروختگی های اطرافیان حاکم وشاعران مدیحه سرای متملق رامطرح کرده بودم.
آن زمان براي نمايش ها در صحنه دكورهاي متحركي روي چوب و پارچه از در و ديوار درخت و منظره و كوه و دشت با نقاشي های خودم بکمک دبیر نقاشی باذوقی که دا شتیم و تنی چند از دانش آ موزان تهيه مي كردم.
دوران دبيرستان به پايان رسيد و پاي كنكور دانشگاه رسيدم. به جز دندان پزشكي چند دانشكده ديگر از جمله هنرهاي زيبا قبول شدم كه آرزو داشتم بتوانم آن را هم زيرسبيلي همراه دندان پزشكي ادامه دهم اما كارهاي عملي زياد دانشكده دندان پزشكي كه صبح و بعدازظهر مشغولم كرده بود، به من فرصت اين كار را نداد ولي آن قدر به كارهاي هنري علاقه مند بودم كه از طريق مطالعات و تجربه هاي آكادميك به خيلي اصول هنري و علمي هنرهاي تجسمي دست يافتم.
در دوران دانشجويي با كمك دانشجويان كه به آينده خود اميد داشتند به عنوان يكي از نمايندگان دانشجويي كوشش فعالانه اي داشتم. براي كمك به پايه گذاران جامعه دندان پزشكي ايران و تشكيل جامعه دندان پزشكي اين جا و آن جا رفتن ها با مقامات وزارت بهداري و نخست وزيري آن موقع با كمك دوستان انجام مي شد كه اين ها را دوستان آن زمان مي دانند و مجال گفتن نيست. که جدای از خاطرات هنری من است که در جای دیگری با ید بیان شود.
در اولين كنگره دندان پزشكي در دانشكده دندان پزشكي دانشگاه تهران، ‌دومين كنگره در دانشكده پزشكي و سومين كنگره در هتل هيلتون آن زمان، سعي کردم براي انجام پوسترهاي بزرگ راهنمايي ها و اطلاعيه هاي نقاشي شده و كاريكاتور ها كه با كمك امكانات آن زمان به كار مي بردم با ماژيك و گواش و آب رنگ معمول آن زمان بود. همه اين كارها را دانشجويان و استادان و بزرگان دندان پزشكي با هزينه خودمان انجام مي داديم.
در اين سه دوره جوايز و تقديرنامه هايي دريافت كردم. دوست همکلاسی عزیزم دکترهوشنگ فاضل که آن زمان سرپرست  امور داخلی جامعه ی نو پای دندان پزشکی بود بیدریغ بمن کمک می کرد.  
در سال1342 اولين روز دندان پزشكي در 24 دي ماه مراسمي انجام گرديد كه من كاريكاتورهايي از استادان برجسته دندان پزشكي تهيه كردم و درمحل مراسم به نمايش درآمد كه بعدا در دانشكده نيز به مدت يك هفته به تماشاي عموم گذاشته شد.
بعد از فارغ التحصيل شدن به مشهد رفتم و كارهاي هنريم را با آشنا شدن با تكنيك انيمشن با كمك دوربين سوپر هشت كانن آغاز كردم.

نقاشی آبرنگ دکتر مهدی یزدان پناه
اولين فيلم انيميشن، مواظبت از دندان ها را در ايران تهيه كردم كه بلافاصله در شبكه سراسري تلويزيون آن زمان پخش گرديد. دو فيلم انيمیشن به نام هاي « بزك زنگوله پا» و « خانه پيرزن» در بين سال هاي 1353 تا 1356 براي برنامه خردسالان تهیه شد كه از شبكه سراسري پخش شد. در 1359 به تهران آمدم. در اولين نمايشگاه گل و گياه از تعداد زيادي تابلو نقاشي كه فرستاده شده بود، تابلوهاي من هم انتخاب و به نمايش گذاشته شد. بعدها چندين نمايشگاه نقاشي آبرنگ انفرادي داشتم.
بعدها متوجه شدم كه اين داستان هاي ملي و حماسه اي که از فردوسي داریم، كسي به دنبال استفاده از آن ها براي فيلم برداري نيست و من با امكانات كمي كه داشتم فيلم هفت خوان رستم كه داستان عروج انسان را مطرح مي كند با كمك دوربين ويديويي به مدت 45 دقيقه به انجام رساندم كه در اسفند 1375 در محل خانه سينما طي مراسمي به نمايش گذارده شد كه از برگزيده هاي موسيقي دوست عزيزم استاد مرتضي حنانه استفاده كردم درین مراسم سینماگران وفردوسی شناسان سرشناسی حضور داشتند. استاد دکتر شمس شریعت تربقان، دکتر هوشنگ کاووسی منتقد و کا ر شناس سرشناس سینما.  حسین مختاری کار گردان برجسته سینما ومهندس حسابی سخنرانان این مراسم بودند.  و در سال هاي بعد در 1379 فيلم نقاشي متحرك (مواظب دندان هاي خود باشيد) را تهيه كردم (به مدت سي دقيقه) که در آن آهمیت دندانها  ،علتهای بیماری های دندانی ، چگونگی موا ظبت ونگهداری از دندانها، درست مسواک زدن عملا نشان داده شده است. این  فیلم چندين بار از تلويزيون (كانال يك) پخش شده است. و سپس آنرا به صورت ويديو و سي دي در اختيار دندان پزشكان قرار دادم.
در اولين كنگره پروستودونتيست ها به تشويق و پيشنهاد دكتر دادمنش نمايشگاه كاريكاتور از چهره هاي فعال دندان پزشكي ايران انجام گرديد.
در كنگره سالانه دندان پزشكي ايران، فروردين ماه 1382 در محل تالار اجلاس سران، نمايشگاه نقاشي به نام (چهره ها در تاريخ دندان پزشكي ايران) برگزار شد كه بعداً تمام اين تابلوها به موزه تاريخ پزشكي ايران انتقال پيدا كرد.
كارهاي ديگر من پژوهش ها و تجربه ها در زمينه رنگ و رنگ آميزي در هنرهاي تجسمي ونقاشی، در تئاتر، تلويزيون- ويدئو- كامپيوتر و همچنين ادامه اين پژوهش ها در انتخاب رنگ در دندان پزشكي، رنگ آميزي و تهيه رنگ كامپوزيت ها و پرسلن ها كه چندين سخنراني علمي در كنگره ها داشته ام که مجموعه آنها در 1386 به صورت سي دي آموزشي بنام زيباسازي دندان ها در اختيار همكاران دندان پزشك قرار داده شد.
نمايشگاهي كه اخيرا به پيشنهاد استاد بزرگوارم دكتر جعفر دادمنش رییس پنجاهمين كنگره دندان پزشكي ايران در سالن همايش هاي برج ميلاد برگزار شد خرداد ماه 1389 آخرين و جديدترين نوآوري هاي من در زمينه نقاشي آبرنگ بود.لازم بذکراست که استاد دكتر جعفر دادمنش كه از پايه گذاران مهم دندان پزشكي نوين ايران هستند سال هاست مشوق من در كار هنري بوده اند. گرچه پايان آمد اين دفتر سخن ها هم چنان باقي است.
  زمستان 1389

کاربر مرتبط:  مهدی یزدان پناه | Yazdanpanah

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil