داستان |بد زخم | ایران شاهی

داستان |بد زخم | ایران شاهی

نویسنده: اعظم ایران شاهی
دکتر می‌گوید دهانت را باز کن. می‌گوید این طوری نه، گنده باز کن! باید دندان عقلت را بکشی. به این فکر می کنم که تو، چقدر شبیه بودی به این دندان عقلی که دکتر می‌گوید. پوسیدگی نداشتی ولی سیستم من را ریخته بودی به هم و جای بقیه را تنگ کرده بودی.
دندانم مقاومت می‌کند، لثه‌ام هم. نمی‌خواهند از هم جدا شوند، بعد این همه سال ریشه دواندن و همسایه‌بازی. یاد تو می افتم باز، یاد خودم، بعد آن همه سال ریشه دواندن و همسایه بازی... اشکم می‌ریزد از گوشه چشمم. دکتر می‌پرسد خوبی؟ با سر اشاره می‌کنم که یعنی آره، می گوید: نباید درد داشته باشد با اون همه آمپول بی‌حسی.
دهمین گاز استریلی است که چپانده‌ام توی دهنم، خونش بند بیا نیست. دست‌هایم شده‌اند یک تکه یخ، سرم داغ است، گیج می‌خورد و درد می‌کند، دهانم طعم خون می‌دهد، حرف نمی‌توانم بزنم، می‌خواهم صدسال سیاه جای بقیه باز نشود!
گریه می‌کنم. درد می‌کنه مگه؟ سرم را تکان می دهم. دلم می خواهد بگویم «هنوز هم آره» ولی آدم با حرکت سرش فقط می تواند بگوید «آره»، نه بیشتر.
دکتر می گوید که یخ بگذار روش، می‌بنده خون رو. نه دکتر، فایده نداره، من قبلا، سال ها قبل امتحان کرده‌ام، یخ هم جواب نمی دهد... طول می کشد... زمان می برد...
همکارم می گوید: لابد تو بدزخمی، من کشیدم دو ساعت بعدش تمام شد، بسته شد، تو دو روز و نیم است که کشیدی، هنوز مثل ساعت اولش خون می آید. چه خوب که همکارم از تکان دادن سر فقط می گیرد که یعنی آره...
دکتر می گوید: دهانت را باز کن، باز می‌کنم. می‌گوید این طوری نه، گنده باز کن! می‌گویم: ببین، هم زخمش بسته شده، هم این که چه تر و تمیز جای یقیه باز شده.
جای خالیش هنوز درد می کند... دکتر نمی داند.


بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil