داستان | قلعه رودخان | دکتر اسماعیلیون

داستان | قلعه رودخان | دکتر اسماعیلیون

از وانت پیاده شدیم و راه جنگلی شروع شد. دفعه‌ی دوم بود که این راه را بالا می‌آمدیم. از تبریز رسیده بودیم رشت. از رشت با مینی بوس آمده بودیم فومن و بعد با اکراه پشت یک وانت سوار شده بودیم و حالا بعد از گذشتن از روستای قلعه رودخان درست جلوی رودخانه‌ای که عبور از آن با اتومبیل ممکن نبود پیاده شده بودیم. خسته بودیم اما نه آن قدر که نتوانیم دو سه ساعت کوهنوردی را ادامه بدهیم. سفر را با دعوا مرافعه شروع کرده بودیم. در ترمینال تبریزراننده‌ی اتوبوس حاضر نبود کوله پشتی‌های بزرگ ما را در صندوق اسباب مسافران جا دهد و کرایه‌ی اضافه می‌خواست.هرچه چانه زدیم فایده ای نداشت. کار به مسوول تعاونی و مقامات ترمینال رسید. ما هفت دانشجوی سرتق زبان نفهم بی پول بودیم و آن ها آدم بزرگ هایی که حتما به معاش و زن و بچه‌شان فکر می‌کردند. راننده گفت که حرکت نمی‌کند و یا بدون ما حرکت می‌کند. "هرکاری دلت می‌خواهد بکن." ما این را گفتیم و مثل آینه‌ی دق ایستادیم جلوی راننده.
پیام گفت: خودش هم می‌داند که نمی‌تواند بدون ما برود.
لحظه‌ای بعد کاوه با ماموران حراست ترمینال سر رسید. راننده و شاگردش سعی می‌کردند ما را عصبانی کنند اما ما که در شروع یک سفر تفریحی بودیم خوش نداشتیم اوقات‌مان را تلخ کنیم. پای اتوبوس سیگار می‌کشیدیم و می‌خندیدیم. تا آن وقت که به ضرب و زور مامورها تمام کوله‌پشتی‌های رنگی درصندوق اتوبوس جا گرفتند. پیام را می‌دیدم که ظفرنمون کوله‌ها را به شاگرد می‌دهد و او را راهنمایی می‌کند و ما نفر به نفر که سوار می‌شدیم با شیطنت دستی بر شانه‌ی پیام می‌زدیم و تشکر می‌کردیم. روی صندلی‌ها که آرام گرفتیم قلم و کاغذ را درآوردم و بازی جمله نویسی آغاز شد. حمید یادآوری کرد که جمله‌ی اول را کاوه گفته."هواپیما به اون گنده‌گی تاخیر داره چه برسه به اتوبوس." از به یاد آوردن‌اش دوباره خندیدیم و من نوشتم کاوه بیست مهر هزار و سیصد وهفتاد و نه و جمله را جلوی اسم‌اش اضافه کردم. جمله‌ی دوم را راننده‌ی اتوبوس گفت. وقتی که در ترمینال رشت پیاده می‌شدیم. از پله‌ها که پایین می‌رفتم گفتم خسته نباشید او هم جواب داد: این آخرین باریه که تعاونی ما به شما بلیت می‌فروشه.
نتوانستم جلوی خنده‌ام را بگیرم. بقیه هم همین طور. آمدم پایین دفترچه را درآوردم و نوشتم راننده‌ی تعاونی پانزده، بیست مهر هزار و سیصد و هفتاد ونه. بچه‌ها هم ریسه رفته بودند در حالی که راننده با خشم و غضب نگاه‌مان می‌کرد. دوربین را داده بودیم دست علیرضا. او دل‌اش پی مه بالای کوه بود و مدام یادآور می‌شد که اگر بالا برویم و مهی در کار نباشد ممکن است برگردد. سیامک معتقد بود مهم تر از مه، خورد و خوراکی است که با خودمان بالا می‌بریم.
او اضافه کرد: اگر می‌خواهید مثل دفعه‌ی قبل پنیر و خرما به ناف مان ببندید من نیستم.
کاوه گفت پس عرق چه؟ همین جا سه سوت برای‌تان جور می‌کنم. همین سبزه میدان.
من و مسعود رفتیم دنبال نان. پیام رفت که مرغ بگیرد. حمید راهی سوپرمارکت شد و بقیه با کاوه در به در ساقی‌های دور سبزه میدان رشت بودند. من و مسعود که برگشتیم گفتم: خبر نداشتم ساقی‌ها هشت صبح هم کار می‌کنند.
کاوه حرفی نزد . مشروبی در کار نبود. همه که جمع شدند سوار مینی‌بوس شدیم و راه افتادیم.
از همان ابتدای راه جنگل چشمه‌ها و رودها آغاز می‌شدند. ما که روزها و هفته‌های متمادی گرفتاری امتحانات  و استرس دانشگاه را داشتیم شبیه حیوانات سیرک کوچکی شده بودیم که به یکباره زنجیر پاره کرده‌اند و دارند از همه تقاص می گیرند. گله به گله کوله‌ها را درمی‌آوردیم و به آب می‌زدیم. دور از راه اصلی، دور از راه روستایی یا جاده ی کوهستانی توریست‌ها. به عمد از جاده دور می‌شدیم که کسی مزاحم‌مان نباشد. مسعود گفت: به نظر شما راهمان می‌دهند به قلعه؟ درش بسته نباشد تعمیراتی چیزی.
گفتم: راهمان هم ندهند همان کنار دیوار چادر می‌زنیم.
علیرضا گفت: دفعه ی قبل آن قدر سروصدا کردید که من هم بودم راهتان نمی‌دادم.
بالاتر که آمدیم توریست‌های انگلیسی را دیدیم.
کاوه گفت: هی این ها این جا چه می کنند؟ الان می روم می‌گویم مستر! کن یو اسپیک انگلیش؟ اگر گفت یس می‌گویم ساری .آی کن نات اسپیک انگلیش.
حمید گفت: محسن! جان من! جمله‌اش را بنویس. این حماقت‌اش امروز بالا زده.
گفتم: چکار کنم؟بنویسم؟
پیام گفت: بنویس.
سیامک که هن و هن کنان بالا می‌رفت گفت: نه بابا هر آشغالی رو که نمی‌نویسند.
گفتم: رای می‌گیریم.
رای گرفتیم و تصویب نشد. راه را ادامه دادیم. توریست‌های انگلیسی سخت مسحور ما شده بودند. خودشان پیرپاتال بودند وعصا به دست، لابد چابکی سیامک در بالا رفتن یا هیکل پر پیام چشم‌شان را گرفته بود اما مطمئن‌ام یک ایستگاه بالاتر که همه‌ی ما را سیگار به دست دیدند که نفس نفس می‌زنیم دیگراز آن شیفته‌گی اولیه خبری نبود.
علیرضا گفت: ببین جلوی خارجی‌ها آبرومان را بردید. نمی شد حالا سیگار روشن نکنید.
پیام کوله‌اش را زمین گذاشت و گفت: من اگه تحریک بشم حماقت هم می‌کنم.
سیامک پرید وسط که: بنویس! بنویس! این جمله را بنویس.
مسعود گفت: نه بابا. اه چقدر بی‌ربط می‌گید شما.
من خودکارم را درآوردم و گفتم: این‌جا دموکراسی و رای‌گیری بی‌معنی است . می‌نویسم چون به نظرم جالب بود. من اگر تحریک بشوم...
از کنارمان دهاتی‌ها و اسب‌هاشان می‌گذشتند. بار اسب‌ها آجر بود و سیم‌های برق. حتم داشتیم می‌برند آن بالا تا قلعه را تعمیر کنند. اسب‌ها در گل و لای لیزمی‌خوردند و هر آن منتظر بودیم با مرد افسار به دست به عمق دره سقوط کنند. جاهایی بود که کوه شیب شدیدی پیدا می‌کرد و ما هم به زحمت خودمان را نگه می‌داشتیم. جاده بهتر از دفعه ی قبل بود اما همه‌ی ما از این که می‌دیدیم جای بکر دو سال پیش حالا پر رفت و آمد شده دلخور بودیم.
پیام می‌گفت: این تهرانی ها همه جا را به گند می کشند.کلار دشت، دماوند، کردان، کنار دریا، همه‌جا را.
پیام بیشتر از همه‌ی ما به تهران رفت و آمد می‌کرد و هر وقت از این حرف‌ها می‌زد خودش می‌دانست که الان است که متلک‌ها شروع شود. یکی می‌گفت پسرم بیشتر از تهران بگو. میدان ونک چه خبر؟ یا پیام جان شنیدم بابا اینا کمپلت دارن می رن تهران سکونت دائم. راسته؟ که پیام جواب می‌داد: شماها همه چیز رو به لجن می‌کشین. همه چیز رو.
دم عصر که شد به قلعه نزدیک  شدیم. سیامک جلوتر از همه با شور و شوق قدم برمی‌داشت بعد پیام و کاوه که آرام با هم نجوا می‌کردند. من و علیرضا و بعد مسعود و حمید که آخر صف هر چند قدم یک بار می‌ایستادند و به قول خودشان به خروشیدن رود در ته دره گوش می‌کردند. پیچ آخر را که رد کردیم دیوارهای قهوه‌ای سوخته‌ی قلعه و دروازه‌ی بلندش پیدا شدند. جیغ اول را سیامک کشید و شروع به دویدن کرد. بقیه هم پشت سرش. سعی کردم ساکت‌شان کنم. علیرضا گفت: تو این جا هم دست از آبروداری برنمی داری؟ توی بخش که سر و صدا نکنیم توی خوابگاه که سر و صدا نکنیم این جا هم وسط بر بیابان ول نمی کنی؟
گفتم: نه که شماها خیلی حرف گوش کنید!
نفسی تازه کردم. مسعود گفت: آهان الان است که یک جمله‌ی نوشتنی صادر بکنی.
دهان‌ام را بستم و راه افتادم. بعد گفتم: از ترس این جمله‌نویسی نمی‌شود حرف زد. خودم کردم که...
سیامک بر درگاه قلعه ایستاده بود و بر وزن آهنگی که مد روز بود می‌خواند: خونه‌ی خودتونه بفرمایین! قلعه‌ی خودتونه بفرمایین!
پیام دیوار داخلی را گرفته بود و سعی می‌کرد از پناه یکی از روزن‌ها به جنگل دور و بر نگاه کند. در واقع قلعه چیزی جدا از جنگل نبود. درخت‌ها همه‌جا بودند اما دیوارهای متوسط قلعه که حدود پنج هزار متر مساحت داشت بر قله‌ی یکی از کوه‌های اطراف فومن جایگاهی رفیع  آفریده بود که اگر مه هم می‌آمد و اگر نم‌نم باران هم شروع می‌شد کم از تمثیل خیالی بهشت نداشت.
مسعود گفت: چیه؟ باز داری خیالبافی می‌کنی؟ با کارگرها صحبت کردم. الان دیگه همه‌ی مسافرها می‌رن ولی می‌گه فردا صبح خیلی شلوغ می‌شه نه که جمعه ست.
گفتم: پس دنبال یک جای دنج باشیم.
کاوه نفس عمیقی کشید، نزدیک شد و گفت: حیف شد عرق همراه‌مان نیست. د لامصبا لا اقل یه شیشه الکل سفید می‌آوردیم.
علیرضا درآمد که: عیب نداره خودم براتون چایی درست می‌کنم. من پنج ساله که چایی دم می‌کنم.
کاوه گفت: یالله بنویس. بنویس این پنج ساله داره چایی دم می‌کنه مدرک باشه فردا که زن گرفت...
پیام گفت: برویم آن بالا جای دنجی است ارتفاع هم دارد.
سیامک که کوله‌ی حمید را هم می‌کشید گفت: جان مادرتان این دو روز حرف از زن و دختر و جنس لطیف نزنین بذارین اعصابمون راحت باشه. این جا که دستمون بهشون نمی‌رسه.
به طرف بالای قلعه راه افتادیم .در سفر دو سال پیش زیر و زبرش را درآورده بودیم. دالان‌ها و زیرزمین‌های تودرتوی‌اش را و آن راز بزرگ که می‌گفتند از زیر کوه به جایی حوالی قزوین راه دارد و هنوز باستانشناس‌ها پی‌اش می‌گردند. باروهای قلعه پوشیده از سبزینه‌ی گیاهان بود و در پناه ابر که نگاه‌شان می‌کردی عظمت و وحشت  نصیب‌ات می‌شد. یکی از باروها را دور زدیم و از زیر دالانی که به سمت راست می‌چرخید به حیاط کم عرض بلندی رسیدیم که در گوشه‌ی راست  پلکانی سنگی داشت که اگربالا می‌رفتی حالا روی سقف دالان بودی. بالای پلکان یک فراخی کوچک بود و اتاقی سه در چهار با طاق ضربی که در واقع اتاقک داخلی همان بارو بود.
مسعود که کوله‌اش را زمین گذاشت گفت: چه بهتر چادر هم نمی زنیم. پیام! ملیکا را بده به من بروم چوب جمع کنم.
ملیکا کلنگ کوهنوردی نویی بود که پیام از گروه تربیت بدنی دانشگاه قرض گرفته بود. اسم‌اش هم در برابر تبر کهنه و قدیمی من انتخاب شده بود. اسم تبر امیرهوشنگ بود. امیر هوشدنگ هم صدای‌اش می‌کردند و چون کلنگ تازه وارد خیلی شایسته‌تر بود به حق نام بهتری می‌خواست.
گفتم: هان چی شد حالا دیگه ملیکا. تا دیروز کی چوب خورد می‌کرد؟
مسعود خندید و فحشی داد و رفت. آتش را سریع فراهم کردیم و برای شب چیزی خوردیم. شب آرام و بی‎‌صدا به جنگل وارد شده بود. با مه و ابر و سکوت. آن قدر خسته بودیم که نفهمیدیم چگونه توی کیسه‌خواب‌ها بیهوش شدیم البته مسعود فراموش نکرد که جمله‌ای از من بنویسد." نمی‌دونم چرا آدم وقتی می‌ره تو کیسه‌خواب و زیپ رو می‌کشه، دماغ‌اش شروع می‌کنه به خاریدن."
صبح فردا با صدای جیغ دخترها بیدار شدیم. سیامک از همان توی کیسه‌خواب‌اش گفت: واویلا! این‌جا هم ول نمی‌کنن.
مسعود گفت: پیام تو می‌روی پایین آب بیاوری یا بروم؟
پیام با شیطنت خندید و گفت: معلوم است که با هم می‌رویم.
گفتم: علیرضا جان پاشو تو هم در ادامه‌ی فعالیت پنج‌ساله‌ات چای دم کن.
 بساط صبحانه فراهم شد و آتش و بازی ورق و سیگار و به یاد آوردن خاطرات همین دو سه روزه شروع شد. روز مطبوعی بود. حتا یک جمله هم از یک دختر و پسر که از کنارمان گذشتند شکار کردیم دختر گفت: توی کوه هر کی به فکر خودشه.
کاوه که می‌خواست ورق‌های بازی شلم را مرتب کند گفت: مدیونی اگر ننویسی.
گفتم: مرده شورت را ببرند نگذاشتی ببینم پسره چی جواب داد.
مسعود گفت: معلومه حتما گفت فدات شم همه تو کوه به فکر خودشونن. اما مطمئن باش منم تو فکر توام.
علیرضا خندید و ته‌سیگارش را روی نوک انگشت شصت گذاشت و با انگشت اشاره ضربه‌ای به آن زد و پرت‌اش کرد به جایی دورآن را جایی دور.
سیامک گفت: اتفاقا منم به فکرشم حیف که...
حمید گفت: کم مزخرف بگویید روح رودخان شاکی می‌شه‌ها.
کاوه  تمام روز از نبودن الکل نالید. ساعت‌های طولانی به مرغ و آبلیمو و پیاز و فرو رفتن در اعماق جنگل گذراندیم تا شب دوم و آخر سفر از راه رسید. سیامک آتش بزرگی درست کرده بود و همه دور آتش نشسته بودیم. هرکس هر آوازی بلد بود خوانده بود و مثل همیشه همه رازهای همدیگر را می‌دانستند. من راز مسعود را، کاوه راز پیام را، سیامک راز علیرضا را. من راز مسعود را به علیرضا گفته بودم، سیامک به کاوه، حمید به مسعود.همه فکر می‌کردیم کسی چیزی نمی‌داند و همه می‌دانستند توی دل هر کس چه می‌گذرد. فردا صبح باید می‌رفتیم انزلی لب دریا و تا عصر برمی‎‌گشتیم تبریز. سال آخر دانشگاه بود و راه فراری نداشتیم. ساعتی هم پای آتش حرف‌های بی‌فایده زدیم و سیامک اولین نفر بود که در گوشه‌ی اتاق، خواب‌اش برد. من و حمید در تاقچه‌های دیوارهای اتاق که می‌دانستیم تاریخی به قدمت ساسانیان دارد شمع روشن کرده بودیم. پیام می‌گفت باید جای مشعل هم جایی باشد. ندیده بودیم. نم‌نم باران که شروع شد همه توی اتاق بودند. با حمید و پیام گوشه‌ای دراز کشیدیم و شروع کردیم به تعریف کردن خاطرات ترسناک.
مسعود گفت: هیس ساکت.
حمید آمد چیزی بگوید سرفه‌اش گرفت و با صدای بلند سرفه کرد.
پیام گفت: وقتی آدم می خواد سر و صدا نکنه بیشترین صدا رو از خودش در می‌آره.
گفتم: انصافا جمله‌ت نوشتنی است. حفظ‌اش کن فردا صبح دوباره بگو بنویسم.
حمید گفت: خب می‌گفتی...
آن‌چه داستان از کتاب‌های احضار روح خواند بودم  و بازی‌های دوره ی نوجوانی که فراموش کرده بودم بازگو کردم. از وزش درختان وقتی که روح بزرگ می‌رسید، از لغزش لیوان وسط سینی به طرف حروف، از دست هایی که کتابت القایی می توانستند و از چشم‌هایی که جلای بصری داشتند. همه محفوظاتی از آن چه سال‌ها پیش درباره‌ی متافیزیک خوانده بودم. پیام هم چیزهایی گفت. از دختر مرده‌ای که شب‌های تابستان بر تاب انتهای حیاط شان بازی می‌کرد، از دوست درگذشته‌اش که یک بار او را در میان جمعیت عزاداران دیده بود و حمید هم چیزهایی گفت از ارواح خبیثی که دیگر از تن مدیوم خارج نمی‌شدند. مسعود بحث عمیق‌مان را به هم زد.
"اوهوی محسن خان! تو که همه‌ش حرف از دموکراسی می‌زنی چرا خفه‌خون نمی‌گیری؟ می خوایم بخوابیم مثلا.
گفتم: الان هم عین دموکراسی است. ما سه نفر داریم حرف می‌زنیم پس موافق حرف زدنیم تو هم که معلوم است مخالف. علیرضا و کاوه و سیامک هم خوابند پس سه تا ممتنع. تصویب شد، صلوات بفرستید.
لنگه‌ی پوتین مسعود از کنار گوش‌ام گذشت. پیام هم گفت: بهتر است بخوابیم.
من چسبیده به دیوار خوابیده بودم و سمت راست ام کسی نبود. سمت چپ‌ام حمید بود و بعد پیام. زیپ کیسه‌خواب را کشیدم و به سقف خیره شدم. شمع‌های به آخر رسیده پت‌پت می‌کردند و سایه روشن محوی، تند و پشت سرهم بر سقف و دیوارها شکل می‌گرفت. صدای نفس  بلند کاوه می‌آمد و باقی صدای باران بود که بی‌عجله می‌بارید. ما درمیان ابرها بودیم. نور آتش بیرون هم دیگر سویی نداشت. باران خاموش‌اش کرده بود. در همین خیالات بودم که صدای پا را شنیدم. صدا شبیه صدای چکمه‌ای بود که بر زمین خیس می‌کوبد. حتا انگار چکمه یراق هم داشت یا پاشنه ای فلزی که بر زمین کشیده می‌شد. صدا از دالان زیر ما شروع شد و قدم به قدم جلوتر آمد. نفس‌ام را در سینه حبس کردم. صدای پا آرام و با طمانینه از دالان گذشت. به سمت راست پیچید و وارد حیاط کم عرض طویل شد. جلوی پلکان مکثی کرد انگار ارتفاع پله ها را با نگاه اندازه بگیرد یا صاحب صدا تازه بوی آدم‌ها را در گوشه‌ای نزدیک به درون کشیده باشد. از پلکان بالا آمد. یک دو سه چهار ... تا هفت.
درست است الان همین دو سه متری است، کنار آتش. انگار کسی خاکستر آتش را زیر و رو کرد. آخرین شمع روشن اتاق هم رو به خاموشی می‌رفت. جرات نمی‌کردم حتا سرم را به طرفی بچرخانم. همین طور خیره به سقف مانده بودم. دو سه قدم بلندتر برداشت. حالا درست جلوی درگاه اتاق بود. اتاقی که در و پیکری نداشت و هفت جوان سرتق بی‌پول توی آن خوابیده بودند یا خودشان را به خواب زده بودند. ایستادن‌ صاحب چکمه داشت طولانی می‌شد؛ طولانی و کشنده. حتا پاشنه بر زمین می‌سایید. تصور می‌کردم جرقه‌ی فلز را بر زمین در شررهای کوتاه زردی که در اتاق جاری بود می‌دیدم. با خودم گفتم الان است که یکباره با صدای نعره ای وارد اتاق بشود. اگر خرس نباشد روح یکی از همین قراولان قدیمی قلعه است که از برآشفتن خواب‌اش ناراضی است یا شاید اصلا یک شاه ساسانی است یا شاید خود رودخان. احساس کردم صدای نفس‌هاش را هم می‌شنوم. آرام و با طمانینه. دیگرداشتم قبض روح می‌شدم. یکباره حمید گفت: پس چرا نمی‌آد تو؟
با صدایی که از ته چاه می‌آمد گفتم: تو هم می‌شنوی؟
پیام گفت: من که دارم  زهره ترک می‌شم.
سریع از کیسه خواب بیرون آمدم و ملیکای پیام را به دست گرفتم. حمید هم بلند شد. پیام هم. از هیاهوی ما همه بیدار شدند. لحظه‌ای بعد همه در کنار آتش بودیم و به یاری نور کم جان چراغ قوه جنگل را جستجو می کردیم. اثری از صاحب صدا نبود باران هم زمین را می‌شست و جای پایی پیدا نبود. سیامک دست از مسخره کردن‌مان برنمی‌داشت. می‌گفت: صدای پا؟ روح؟ کره‌خرها شام زیاد خوردند.
کاوه گفت: مشروب هم نداشتیم بگوییم بد مستی کردند.
من گفتم: گیرم من خیالاتی، مگر می‌شود سه نفر با هم یک صدا را بشنوند؟ مگر می شود؟ بچه ها برمی‌گشتند به اتاق که بخوابند. سیامک حتا با چراغ قوه تا ته حیاط بلند رفت و خندید و برگشت و سرتکان داد. من و پیام و حمید با وحشت به هم خیره شده بودیم.
"چطور می‌شود خوابید؟"
این چیزی بود که در ذهن ما می‌گذشت. مسعود هم غرولندی کرد و به اتاق رفت.
علیرضا گفت: به جای جمله این بار باید کل این ماجرا را بنویسی.
چاره ای نبود. رفتیم که بخوابیم. در کیسه‌خواب که آرام گرفتم حمید در گوش‌ام گفت: محسن آن سوراخ  را دیدی پای پله ها.
گفتم: آره. همون که سیامک رفت روش سه بار سرش رو رد کرد و هو کشید تو جنگل؟
حمید گفت: مطمئنم که صبح اون جا نبود.
گفتم: راستی؟
گفت: من امروز صبح دقیقن همون جا چند تا عکس  گرفتم رفتیم تبریز ظاهر می‌کنم نشونتون می‌دم.
زیپ کیسه‌خواب را بالا کشید که بخوابد.
                                                                                                        
ششم خرداد هشتاد و هفت


مطالب مرتبط:  داستان | گم شده در بزرگ‌راه | دکتر اسماعیلیون
دکتر داتیس- قسمت اول | دکتر اسماعیلیون
دکتر داتیس- قسمت دوم | دکتر اسماعیلیون
-:  Esmailiun, Hamed دکتراسماعیلیون، حامد

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil