داستان | زاویه‌ی دید | نیستانی

داستان | زاویه‌ی دید | نیستانی

بستگی دارد از کدام زاویه به دنیا نگاه کنیم، بالا یا پائین، چپ یا راست، روبرو یا پشت سر، آن وقت تصویرهایی متفاوت می‌بینیم، مردم را و حوادث را جور دیگری شناسایی و تفسیر می‌کنیم، به همین خاطر است که شاهدان عینی از صحنه‌ی یک تصادف روایاتی متضاد می‌دهند، به همین خاطر است که وقتی پای صحبت "مرد" می‌نشینید از جفای "زن" متأسف می‌شوید و بعد که روایت "زن" را می‌شنوید از خودخواهی "مرد" تعجب می‌کنید و بعد که سر و کله‌ی ناظر سومی پیدا می‌شود و داستان او را می‌شنوید از هردو طرف دعوا بیزار می‌شوید و... خلاصه هرکسی از زاویه‌ی دید خودش به دنیا نگاه و درباره‌اش قضاوت می‌کند. بعضی‌ها به خاطر شغل‌شان مجبورند که از بالا نگاه کنند مثل "کوبی برایان" که قدبلند است و دنیا را از توی حلقه‌ی بسکت تماشا می‌کند و یا مثل دکتر مرتضوی که قد بلند نیست اما چون دندان پزشک است همیشه من را از بالا دیده‌است؛ تصویری که دکتر از من دارد دهان گشوده‌ای است که بوی پیاز می‌دهد- مخصوصاً قبل از رفتن به مطب فراوان پیاز می‌خورم- با چند دندان پرشده و یکی دو پل مخروبه که به نوبت ریزش می‌کنند و یک زبان باردار که هرازگاهی تلاش مذبوحانه‌ای برای گفتن آخ از خود نشان می‌دهد، تلاشی که به واسطه‌ی لوله‌ای که دکتر زیرزبانم گذاشته تا مایعات را بمکد و دائماً در حال غرغر کردن است نافرجام می‌ماند. تصویری که من از مرتضوی دارم به خاطر وضع نشستنم کاملاً متفاوت است. از نگاه من دکتر یک جفت دست بزرگ پشمالو است با دو چشم خیره و یک پیشانی بلند و براق که گاهی یک جفت سوراخ بینی هم به این مجموعه اضافه می‌شود. بیشتر وقت‌ها او را این شکلی می‌بینم، حتی اگر خوابش را ببینم- که چندبار دیده‌ام- آن‌جا هم وارونه ایستاده است و از بالا نگاه می‌کند و توی دست‌های پشمالواش آلات و ابزاری تهدید کننده دارد. مثل همه‌ی کسانی که رابطه‌شان به کار، همسایگی یا زندگی زناشویی محدود است، من و دکتر شناخت زیادی از یک‌دیگر نداشتیم، دکتر همیشه توقع داشت که فقط "چند ثانیه"‌ی دیگر درد را تحمل کنم و چون خودش دندان‌هایی سالم داشت و هیچ‌وقت نشستن روی این صندلی را تجربه نکرده بود به ترس من می‌خندید و چند ثانیه درد بیشتر من را به راحتی تحمل می‌کرد. من او را مالک درد و فرشته‌ی عذاب می‌دیدم. با این‌که خانه و زندگی‌اش را ندیده بودم اما اطمینان داشتم در اتاق پذیرایی به جای مبل، صندلی دندانپزشکی دارد، ماسک می‌زند و در حالی‌که لوله‌ی ساکشن زیر زبان میهمان‌ها گذاشته تا بزاق دهان‌شان را جمع کند با انبر و کلبتین از آن‌ها پذیرایی می‌کند و چای را نه در فنجان، در سرنگ به لثه‌ها تزریق می‌کند...به همین خاطر وقتی در خیابان با هم سینه به سینه می‌شدیم اغلب یکدیگر را به جا نمی‌آوریم مگر این‌که برحسب اتفاق من بالانس زده باشم. چهره‌ی واقعی او را وقتی دیدم که در بیمارستان بستری شدم و دکتر با یک جعبه شکلات به عیادتم آمد. دیر وقت آمد و من را از روی شماره‌ی اتاق و اشاره‌ی پرستار بخش پیدا کرد اما من که به چشم‌هایم باور نداشتم فقط روی تخت نشسته بودم و هاج و واج به او و جعبه‌ی شکلات‌اش نگاه می‌کردم...‌ از خودم می‌پرسیدم «آیا چون پانزده سال مراقب دندان‌های من بوده و حالا آدمی که ضمیمه‌ی دندان‌ها است ممکن است از دست برود و دندان‌ها را با خود ببرد به دیدنم آمده؟» اشتباه می‌کردم، دکتر فهمیده بود که من به جز دندان‌هایی بیمار، قلب کرم‌خورده‌ای دارم که به مراقبت و توجه نیاز دارد و به همین نیت برای عیادت از یک دوست آمده بود... بعد از ده دقیقه که فهمید خسته‌ام بلند شد تا برود و من دراز کشیدم و رفتن‌اش را از پشت‌سر نگاه کردم، در آخرین ساعات شب یک‌باره داشتم تنها می‌شدم و آن وقت او را برای اولین بار "دیدم‌".

آشنایی با دکتر جلالی از سر ضرورت نبود، دندان‌درد نداشتم، هردو مشتری یک کافه بودیم و در وضعیتی کاملاً صلح آمیز و رو در رو آشنا شدیم و خیلی بعد فهمیدم که دندانپزشک است. وقتی که مرتضوی نبود برای اولین بار روی صندلی مطب‌ جلالی نشستم و برای اولین بار او را از زاویه‌ای که همه‌ی بیماران می‌بینند دیدم و از مردی که تا دیروز یک دوست بود و بارها از دیدار اتفاقی‌اش خوش‌حال شده بودم ترسیدم! چهره‌اش از این زاویه آشنا نبود، شبیه به چهره‌ی یک دوست نبود اما این بار گول زاویه‌ی نگاهم را نمی‌خورم، وقتی که با آمپول و مته‌اش مشغول کار است نگاهش نمی‌کنم، تسلط بی‌چون و چرایش را بر وجودم وقتی روی من خیمه می‌زند انکار می‌کنم، دوستانه تهدیدش می‌کنم کاری کند که درد نکشم وگرنه...

منتظرم که مرتضوی از سفر بیاید، اگر بیاید، به دیدنش خواهم رفت، نه برای این‌که به پزشک نیاز دارم، برای این‌که بیشتر از پانزده سال است که او را می‌شناسم، دور است اما دوست است و هیچ‌وقت فرصت نکردم از روبرو و در وضعیتی انسانی نگاهش کنم.

عیب از آدم‌ها نیست، از زاویه‌ای است که به تو نگاه می‌کنند و زاویه‌ای که تو به آن‌ها نگاه می‌کنی...


بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil