داستان | موج ها و خرچنگ ها | دکتر زیرکی

داستان | موج ها و خرچنگ ها | دکتر زیرکی

بیدار نمی شوی مهتاب؟  بلند شو. بلند شو عزیز من. خودت را به خواب نزن. تاب قهرت را ندارم.  تمام شب را ساکت بودی،  بس نیست؟  سکوتت صدای این بمب ساعتی را بلندتر می کند.  تیک. . . تاک. . . تیک. . . تاک. . . راستش را که بخواهی،  چند شب است که می نشینم و به خودم می گویم که چه کسی را اذیت کرده ام که آهش دامنم را گرفته؟ نان و آب کسی را که نبریده ام، سرم به کار خودم بوده.  چشممان زدند مهتاب.  چشم خورده ایم. . . همین فکروخیال ها که به سرم می زند،  صداها بیشتر توی سرم می پیچند. تو که می خوابی،  این ها می آیند.  دلم نمی آید بیدارت کنم.  روی صندلی می نشینم و سرم را توی دستم می گیرم. صبر می کنم تا بروند. باور کن دروغ نگفتم. این بار همه شان راخوردم.  تک تکشان را قورت دادم.  باور نمی کنی؟  خودت بگرد.  جایی قایمشان نکردم. اما قرمزه را پیدا نکردم.  کجا گذاشتی اش. خنده دار است.  انگار که زمین و زمان با تو همدستند. هیچ چیز سرجایش نیست.  لج کرده اند با من.  حتا عینکم را هم گم کردم.  انگار خودشان را قایم می کنند.  حس می کنم گم شده ام،  توی خانه ، بین این همه خرت و پرت.
 
     می دانی؟  مثل بچه ها شده ام، مثل بچه ای که مادرش گذاشته و رفته.  بی خود به در و دیوار نگاه می کنم و  منتظرم چیزی عوض شود:صدایی بلند شود. تلفن زنگ بزند، تو حرفی بزنی. اخم کنی. ازهمان اخم هایی که همیشه اعتراف می گیرند.  نگاهم کن مهتاب. اخم کن. دلم می خواهد اعتراف کنم.
 
         تا حالا قهر نکرده بودی. حرف بزن.  سکوت تو از صدای این ها بدتر است. ولم نمی کنند لعنتی ها. هنوز توی سرم شلیک می کنند . تنهایی تاب نمی آورم. می ریزندتوی سرم، مثل آوار ، مثل یک موج بزرگ که روی سر آدم فرو بریزد. موج خاک. اول صدایشان می آید، بعدهم خودشان. هی می آیند و می روند. هی شلیک می کنند . . .  توی سر من. می خواهند کرم کنند. حتا صدای آن خش خش لعنتی بی سیم که آرام آرام بلند می شود و بعد انگار که همه دنیا خش خش می کند .  بعدش صدای خودم را می شنوم که از آن طرف خط داد می زنم :

      (( مرکز،  مرکز،  مرکز. . . خرچنگ ها از پل رد شدند. مرکز، مرکز، مرکز. . . خرچنگ ها ریخته اند توی خاکریز. . .  ))
 
     خرچنگ. . . خرچنگ های لعنتی. با آن چنگک های. . . 
 
    ((مرکز،  مرکز ،  مرکز. . .  ))
 
دلم می خواهد جواب بدهم. . . به خودم. . . اما نمی توانم. هیچ وقت نمی توانم. انگار که لال شده باشم. انگارکه زبانم سنگین شده باشد و عین جنازه توی دهانم . . . من . . . من. . .  من داد زدم مهتاب.  همان روز که دورمان کردند. . . من فهمیدم محاصره شدیم. . . ، داد زدم، داد زدم، اما کسی پشت خط نبود. می خواستم خبرشان کنم. بگویم دارند می آیند، بگویم نیرو بفرستند. انگار کر بودند،  نمی شنیدند، فقط خش خش بود، انگار که هنوز هم نشانه ام گرفته اند، با آن لوله های درازشان،  دراز و بزرگ.  عین لوله همین جارو برقی که دستت بود.  تو حواست نبود. نشانه ام گرفته بود و دنبالم می کرد.  هی کش می آمد و دراز می شد. اول صدایش آمد ،  بعدهم خودش.  می خواست مرا بکشد، ببلعد، دنبالم  کرده بود. می خواست شلیک کند. گفتم پناه بگیر. گفتم بخواب روی زمین. گوش نمی کردی. همان طورایستاده بودی و من را نگاه می کردی. انگار نمی شنیدی. باید دراز می کشیدی. روی زمین.  ایستاده امن نبود مهتاب. تو که این چیزها را نمی دانی.  یکی بازوهایم را گرفت، یکی نه، دوتا. . . دوتا چنگک بازوهایم را گرفتند وفشار دادند. جای زخمش هنوز هست.  دروغ نمی گویم. نگاه کن. . . همه اش فکر تو بودم، باید نجاتت می دادم. . .  باید. . . 
 
      بعدش تو ساکت شدی و دیگر جوابم را ندادی.
 
     یادت هست همیشه موقع اعزام، نگاه می کردی توی چشم هایم و می گفتی ((جنگجوی من))؟  فقط موقع اعزام می گفتی. شرمت می آمد ببوسی ام.  نمی خواستی دلم پیشت بماند.  بازوهایم را می گرفتی و محکم فشار می دادی. ناخن هایت را توی گوشتم فرو می کردی.  می گفتی جنگجوی من ، یادت هست؟  تند پلک می زدی که اشکت را نبینم. جنگ من تمامی ندارد مهتاب. حالا سخت ترشده. حالا شبیخونشان وقت ندارد. انگار همه جا هستند.  حالا بیشتر صدایت را می خواهم.  دوست دارم صدایم کنی. بازهم بگویی جنگجوی. . . من. . . من خسته شدم. . . از این همه دشمن. . . از این همه جنگیدن. . . کی تمام می شوند؟  زیادند مهتاب. خیلی زیاد. مثل خرچنگ. . . یکی دوتا نه، هزارتا. هزارتا خرچنگ. وقتی که با موج به ساحل می آیند.  تند، نه، آرام، نه، نمی دانم. . .  یکجوری. . .  یکجوری راه می آیند. انگار پاهایشان جابه جا می شود. عقبی ها جلو می آیند و جلویی ها عقب می روند. بعد دوباره می چرخند. می خواهند من را بترسانند. چرا ولم نمی کنند؟  گوش کن . . .  می شنوی ؟  دارند نزدیک می شوند.  صدایشان. . .  صدای چنگکهایشان. . .  بلند شو ، بلند شو مهتاب. باید برویم، می ترسم ، می ترسم بلایی سرت بیاورند. هیچ کس حواسش نیست. باید همه را خبر کنم:
 
         ((مهتاب، مهتاب، مهتاب. . . خرچنگ ها از پل رد شدند. . . مهتاب ، مهتاب ، مهتاب . . .  خرچنگ ها توی خاکریزند. . . ))
 
بلند شو خانم. تکان بخور. اینجا که جای خوابیدن نیست. چه تان شده. ترکش خوردید؟ زخمی شدید؟ نخواب خانم. . . نخواب. . . مرد غریبه اینجا مرده. معصیت دارد. باید توسل بگیریم. ذکر بگو.  ذکر.  امن یجیب  مظطراذا دواه و. . .  چرا جیغ می زنید؟ جیغ نزنید.  گوشم کر شد. اینجا وادی مقدس جهنم است. نمی بینید خمپاره ها را. شب را روشن کرده. همه جا جشن است. باید مولودی بخوانیم. شب ولادت است. باید بخندیم . هه. . . هه. . . بخندید. شما خنده تان نمی آید؟ بخندید. . . بخندید. . .  اماآرام بخندید.  حدیث داریم قهقه از شیطان می آید. از خرچنگ. از خرچنگها.  شما که خرچنگی نیستید؟  هستید؟  نه. . . نه. . . به چهره تان نمی خورد. . .  خرچنگهای لعنتی. کثافتها. پنجره ی خاکریز را ببندید. خاک می ریزد تو. موج خاکی. موج خرچنگ. هزارتا خرچنگ. هزار هزارتا. . . دارند تو می آیند. . . بگذار بیایند . نگران نباشید. من هستم. من باید مراقب همه باشم. باید مراقب زنم باشم. ز. . . ز. . . زن. . . زنم. زنم امشب قهر کرده. می دانم. می دانم. . . وقت اعزام، می خواهد دلم پیشش نماند. اما من باید. . . باید بجنگم. نباید. . . بیایید لعنتی ها.  من. . .  من. . .  من نمی ترسم. همه تان را می زنم. . . نمی گذارم به زمین برسید. . . توی هوا می زنمتان. . . لهتان می کنم. . . از همین پنجره. . . زیر پایم لهتان می کنم. . .


بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil