داستان | ارثیه | دکتر عاقل نژاد

داستان | ارثیه | دکتر عاقل نژاد

پشت پرچین باغ پنهان شدم. قلبم تند می زد،  نمی دانستم باید چه کنم. نمی خواستم درباره این که چه کار باید کرد فکرکنم. بالاخره یک طوری می شد به زمزمه ای که می شنیدم، دقیق شدم.  صدای کش دار پیر زنی بود، مادر بود. از پشت پرچین سرک کشیدم. پدر هم کنارش بود. جستی زدم و از زوی پرچین داخل باغ پریدم"سلام مادر." پیرزن مرا برانداز کرد و به پیرمرد گفت: چطور شد برگشته پشت سرش که آب نریختم . یخ کردم، دلهره،دلم را پر کرد فریاد زدم"مادر" لحن سوزناکم در دلش اثر نکرد. بدون اعتنا به پیرمرد گفت: در تمام این مدت یک بار نشد به من فکر کنه. به تو چطور؟ هر چه دستم بود انداختم و به طرفشان دویدم. روی زمین چمباتمه زدم تا برایشان ناله کنم ولی از من دور شدند تا همان فاصله قبلی به روی خودم نیاوردم" مادر" و بعد رو به پیرمرد گفتم: من همیشه دوستتان داشتم . "پیرزن باز هم رو به پیرمرد"                                          " حوصله ام سر رفت. از زمین بلند شدم ، دورتر رفتم هرچه داشتم برداشتم ، برگشتم، فریاد زدم فقط من مقصر نبودم صدبار گفتم همراهم بیاید. تقصیر خودشم هم بود. "باز هم رو به پیرمرد" ولی اون زن کسی نشد. مگه نه؟اصلا چرا یه هو از پیش زن خارجیش اومد؟ و پیرمرد برای اولین بار حرف زد " شاید دیگه دوستش نداشت". هردو خندیدند. ارتعاش صدایش تنم را لرزاند، سرم تیر کشید ، چشمانم سیاهی رفت.
نشستم و دست هایم را روی گوشم گذاشتم و محکم فشار دادم، خنده ها مثل مته مغزم را می خراشید، فریاد زدم.
قوطی سیگار را وارونه کردم و محکم تکاندم. هیچ... ته سیگارها را شمردم، هفت تا باید بر می گشتم به هر قیمتی از فرودگاه بیرون آمدم یک تاکسی خالی سوار شدم، زیر نگاه راننده کاغذی را در آوردم." برو به این نشانی هر چی به خوای میدم."
"نگه دار". نمی خواستم جلوتر بیاید. گقتم:اون جور که دهاتی می گفت:  تا اون جا زیاد نمونده، خودم می رم." ای وای، فراموش کرده بودم پول هایم را تبدیل  کنم یک اسکناس صدی را جایش دراز کردم. به چشمهایم زل زد". این چیه مارو گرفتی این.... "این پول خارجیه دیگه بااین میشه اون جا یه ماه           . " پول را گرفت ورندازش کرد، باد خاک چرخ های ماشین را رو به قبرستان برد. این جا ها را خوب به خاطر می آورم، خوب شد راننده نیامد، چشمهایش فضولی می کردند. ازچیزی نگران بود، شاید از نزدیکی شب، از فکرش لرزیدم." شب و قبرستان"دویدم و صدا زدم " مادر...مادر..." جواب نداد روی سنگ ها را خواندم برای اینکه گم نکنم نشانه می گذاشتم چند نام آشنا خطرات در تاریکی ذهن و اشباحی در تاریکی قبرستان ، از هر دو ترسیدم. خودم را سرزنش کردم."چقدر ترسو شده ای".
باز هم سنگ قبرها. نام های آشنا وناآشنا. خاطرات خوب و بد" مادر" به جایی دویدم، نشستم، با دست خاک ها را کنار زدم مادر بود آن سوی هم پدر خاموش و صبور. مثل همیشه، کنار آن دو آشنایی دیگر، زهر بود." ولی چرا به این زودی؟" بغض گلویم را گرفت. سرم درد گرفت، صدای گنگی گوش هایم را پر کرد قبرستان خلوت بود خودم را رهر کردم ، غروب سردی بود، اشک ها چه زود سرد می شدند.
***
  یک جفت چشم درشت نشانم کرده بود به طرفم می آمد ایستاد خاموش و روشن شد. صدایم زدند ارواح بودند یا اجنه یکی یکی به دنبالم شلاق به دستشان بود. سم هاشان  روی سنگ های قبر صدا می کرد.
ناله مرده ها از صدای قدمهایشان را شنیدم، سینه خیز خودم را کشیدم گودالی بود یا قبری خالی. می شد ماند قلبم می خواست سینه ام را بشکافد، بی انصاف آرام تر چراغ قوهای بالا سرم روشن شد و صدای نفسم را شنیدم." بیائد این جاست" نور چشمهایم را دوخت." هه...هه... گنجت را یافتی؟" باید او را به پاسگاه ببریم.
***
جیب به سرعت می رفت. دندان هایم از شدت بهم خوردن درد گرفته بودند. تمام تنم می لرزید،سربازی پتویی به من داد کنار جیپ کز کردم. مثل دیوار برزنتی اتاقک جیپ می لرزیدم چشمهایه را بستم، پلک هایم می سوخت.آن که کنار راننده بود ساکم را زیرو رو می کرد با هم پچ پچ می کردند. مرا شناخته بود." ای استوار پیر فضول"ولی کسی حرفش را قبول نکرد.
***
با رئیس پاسگاه صبحانه خوردم، از شکلات های کاکائوئیم خوشش آمد. قبل از این که مثل یک مجرم سوال پیچم کند همه چیز را حالیش کردم. نشانی ده مان را داد. می گفت: کسی آن جا نمانده جز یک زن چادری که گاهی پیدایش می شود و کسی چیزی از او نه می داند....
نکنه اجنه است فریاد زدم" باز خیالاتی شدی احمق" لقمه دهانش  مانده فکر کرد با او بودم، چشمهایش گرد شده بود،" معذرت می خواهم. فکر می کردم، نه تونستم خودم و کنترل کنم." وسایلم رو برداشتم . خداحافظی کردم. با جیپ پاسگاه تا ده رساندنم. خانه ها خراب بودند سقف خانه مان ریخته بود دیوارهایش همه خراب گوشه و کنار جغدها چرت می زدند،سراب پر بود از خفاش ها که با سر و صدا زدند بیرون، در از پاشنه در آمده بود. شیشه ها شکسته بود. گره بند نشو روی چوب سقف مانده بود. بوی پهن را حس کردم، بوی گوسفند، بوی دود، تنوری که با تاپاله گاو روشن شده و بوی نان تازه.
صدای عر عر خری از دور و صدای بچه ای که  گریه می کرد و صدای کشیده کودکی که مادرش را می خواند. همه رفته بودند ولی بوها و صداها مانده بود. به یک یک خانه ها سر زدم. خانه کدخدا، خانه مشهدی، خانه بقال، خانه حسین کفتر باز، به حمام مخروبه، به اتاق مهراب، کنار جوی قنات خشکیده، خسته به خانه برگشتم. بالای اتاق، روی خاک ها نشستم همان جا که همیشه پدر می نشست به انتظار که مادر برایش برایش چایی ببرد." سلام، خوش ،مدی. ولی چرا انقدر دیر؟ " از حیاط بود صدای زهره بود همان چادر همیشگی، همان صدای لطیف سرش پایین بود و صورتش راذ محکم گرفته بود" تو این جایی پس؟ کنار مادرم اون کیه؟
سرش را بالا نیاورد مثل همیشه محجوب." خیلی دنبالت گشتم باید چیزی رو بهت بگم. پدر می خواست بهت بگم ارثیه تو از تو سراب برداری، به کارتن می آید. زود رفتی، اگه نه بهت گفته بودم." و ساکت شد مثل کسی که آخرین وصیتش را کرده شانه هایش را تکان دادم توی صورتم نگاه کرد" خدای من... اسکلت." سرم سنگین شد دنیا سیاه شد روی زمین افتادم چشمهایم را بستم جغدها دور خانه می چرخیدند.
***
صبر کردم تا چشم هایم به تاریکی عادت کرد، ته سراب چیزی بود چرخ چاه وقتی ته چاه یا قنات کار می کرد باهمین چرخ، خاک را بالا می کشیدم قنات زیاد دور نبود، اما چرخ چاه سنگین بود، اگر آن استوار پیر مرا با این حال در حین رفتن به سوی قنات می دید می توانست سر هم قطارانش فریاد بزند.
" دیدین گفتم این پسر مشهدی مقنی خودمه؟ دیدین؟"


-:  Aqelnejad, Mahdi دکترعاقل نژاد، مهدی

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil