داستان | ویران می‌آیی (بریده‌ی رمان) | سناپور

داستان | ویران می‌آیی (بریده‌ی رمان) | سناپور

وقتِ مریض قبلی را که روی ورقی نوشتم و دادم به دست اش، برای زهره یک صندلی کشاندم و آوردم نزدیک میز خودم، باز هم با خِرخِر گوش خراش. به مریض‌ها نگاه نکردم تا خجالت بکشم. از زهره هم عذرخواهی کردم و رفتم تویِ اتاق شادیار. لیوان کاغذی را عوض کردم و به مرد که خیره به حرکات شادیار، ساکت روی یونیت دراز کشده بود، نگاهی انداختم.
شادیار گفت: "امروز سرتان شلوغ تر از روزهای پیش است؟"
گفتم : "نه فقط خانم ضرغام خواسته اند که بین مریض‌ها وقت به شان بدهید."
گفت: "از دوست‌های شما هستند؟"
"این جا خیلی وقت است پرونده دارند." دوست داشتم سر به سرش بگذارم تا بیش تر کنجکاوی کند. شاید چون تازه‌گی‌ها کمی کنجکاوی نشان می‌داد و قبلاً اصلاً این طور نبود.
گفت: "فکر کردم دوست تان هستند و برای کار نیامده اند."
وقتی دور از مریض داشت عکس‌های دندان‌اش را که آورده بود روی لایت باکس نگاه می‌کرد، رفتم کنارش و آرام گفتم :" من هم قدیم قدیم‌ها یکی دو تا دوست حسابی داشتم."
او هم صداش را آورد پایین: "یعنی دوست‌های حالاتان حسابی نیستند؟" پشت ابرویی نازک کردم و گفتم: "این جور ناز کردن‌ها به سن و سال ات نمیآید."
امیدوار بودم که مریض ندیده باشد. برای خود من زیاد هم البته مهم نبود اگر دیده بود. شادیار اما کمی رنگ به رنگ شده بود. همان طور خیره به عکس دندان و صفحه‌ی روشن گفت که فِرِز آشور را برای چرخ کردن بگذارم و من هم رفتم سراغ فرزها، اما زیر چشمی نگاه‌اش می‌کردم. از سرخ و سفید شدن‌اش معلوم بود که دارد زور می‌زند تا قیافه‌اش جدی بماند. خوش‌اش آمده بود از این شوخی که با سن و سال‌اش کرده بودم. خودش روزی که با شیشه پاک کن به دنبال‌اش گذاشته بودم و خورده بود زمین و نزدیک بود پاش در برود، کلی سخن رانی کرد درباره‌ی شور جوانی و بچه‌گی و فرق‌اش با پا به سن گذاشتن. دل ام سوخته بود آن روز براش. نه به خاطر حرف هاش، که درست گوش نمی دادم، به خاطر یک جور حسرت که توی صداش بود.
این بار هم اولین بار بود که پیش چشمِ مریض باهاش شوخی می‌کردم. پشت‌اش به مریض بود. طرفِ مریض که برگشتم دیدم با نگرانی نگاه مان می‌کند. خیال می‌کرد درباره‌ی وضعِ خراب دندان او این طور آهسته حرف می‌زنیم. این جور حرف زدن توی مطب شادیار خیلی غریب بود. همیشه ساکت و آرام و دقیق کارش را می‌کرد و با هر کدام از مریض‌ها فقط به اندازه یی که برای کارش لازم بود حرف می‌زد. هیچ بگو بخندی در کارش نبود و هیچ چیزی به آن‌ها نمی گفت یا نمی پرسید که به دندان شان مربوط نباشد؛ بر خلاف بقیه‌ی دکترها که تمام اسرار زندگی مریض شان را از لای همان دندان هاشان بیرون می‌کشیدند. خود مریض‌ها می‌گفتند چه قدر دکتر کم حرف است، و بعضی شان هم می‌گفتند چه قدر خوب است که مثل خیلی‌ها شوخی و جلف بازی در نمی آورد و مدام پرت و پلا نمی پرسد. بیش تر مریض‌های دائمی‌اش این‌ها بودند واخلاق شان خوب با دکتر جور بود. اما خُب، بعضی‌ها هم می‌گفتند اخلاق‌اش خشک است. من بیش تر همین را از طرف آن به‌اش می‌رساندم. معلوم است؛ چون خودم هم خوش ام نمی آمد.
تصمیم هاش انگار از آسمان نازل شده بود و برنامه هاش اگر به هم می‌خورد انگار ساعت و تقویم به هم می‌خورد. گمان ام برای همین بود که با وجودی که با زن‌اش هیچ مشکلی نداشت، حالا که زن‌اش با دو بچه در آمریکا ماندگار شده بود، تمام زندگی شان شده بود مشکل. زندگی در آمریکا مشکل‌اش نبود. خودش می‌گفت هر چهار بار از تعطیلات آمریکا خوش و خرم برگشته بود. مشکل‌اش فقط تصمیم گرفتن بود و عوض کردن همین زنده‌گی که داشت می‌کرد. هیچ اختلافی با هم نداشتند وانگار هیچ تفاهمی هم نداشتند. زن‌اش نمی خواست برگردد و شادیار نمی خواست تصمیم به رفتن بگیرد. هیچ کدام هم طلاق نمی خواستند. بیش تر از یک سال هم بود که زن و بچه‌ها رفته بودند. من نمی فهمیدم این طور زنده‌گی یعنی چه، ولی خوب، همین طور با هم بودند هنوز؛ از آن سر اقیانوس‌ها با تلفن. دعوا نمی کردند، حتا مشاجره هم نمی کردندو. هر دوتا خیلی محترم بودند. احوال هم را می‌پرسیدند، اما آن چیزهایی را که نباید می‌پرسیدند نمی پرسیدند. مقصودم خواب و تنهایی واین جور چیزهاست. این جوری بودند وا ین ربطی به فهمیدن و نفهمیدنِ من نداشت. یک جورهایی البته داشت. من برای ازدواج با دکتر دندان تیز نکرده بودم، آن طور که بعضی از دوست‌های او خیال می‌کردند یا بعضی از خانم‌هایی که انگار قرارداد صد ساله بسته بودند که هر یکی دو هفته سری به دکتر بزنند. آن قدر آمده و رفته بودند که جزو آشناها شده بودند یا به مطب می‌آمدند و دندان هاشان را نشان دکتر می‌دادند تا سراغی ازش گرفته باند و تجدید دیداری کرده باشند. هر چه بود به زنده‌گی دکتر هم کار داشتند، و به لباس پوشیدن و آرایش و رفت و آمدِ من هم به همین دلیل. اما من شوهر نمی خواستم. گمان ام دوست و همدم می‌خواستم، اما شوهر نه. تازه چهار ماه هم نشده بود که طلاق گرفته بودم و اصلاً به فکر شوهر کردن نبودم. شادیار سی و هشت سال‌اش بود و من بیست و سه سال. او دکتر بود و زنی هم هنوز داشت که دکتر بود. من شانسی منشی شده بودم. و تازه عقل آن‌ها هم نمی توانست قد بدهد که گرچه خودم نمی خواستم واز چشم شادیار هم پنهان مانده بود، اما سنگ صبور زن‌اش هم شده بودم. در آن تنهایی و زنده‌گی وانفسایی که خودم داشتم، بعد از چند بار صحبتِ تلفنی با زن اش، نمی دانم چه کار کرده بودم که همه چیزش را به ام می‌گفت، از به قول خودش شب ادراری عصبی پسر بزرگ ترش تا گفت و گوش توی یک میهمانی با یک مرد آمریکایی که تنهایی‌اش یک طور دل نشین و غم انگیزی از توی چشم هاش پیدا بود و هر چه تقاضای مرد را برای رقص رد می‌کرد، مرد ول کن نبود. این جور چیزها را به ام می‌گفت، به جای کنجکاوی تویط رابطه‌ی کاری و غیره کاریِ من و شادیار. شاید برای این که راه‌هایی را که به نظرم می‌رسید می‌گفتم تا او بتواند دکتر را بکشاند به آمریکا. و او دیده بود که بعضی هاش بی تاثیر هم نیست،چون دکتر را به فکر می‌انداخت و سر آن ساعت‌ها با هم حرف می‌زدند. البته این قسمت‌اش را شادیار به ام می‌گفت. روزهایی که بعد ازظهرش تمام مدت توی فکر بود، بالاخره مریض‌ها که می‌رفتند، مثلاً می‌گفت برویم شام بخوریم. بعد سرشام می‌گفت که دیشب یک ساعتی دوباره با زن‌اش حرف می‌ده. من فقط گوش می‌دادم و به دختر و پسرهایی که خیره‌ی هم بودند و سرشان را می‌بردند برای حرف زدن نزدیک هم نگگاه می‌کردم و هی به تکه‌های گوشت ذره ذره سُس می‌زدم، یا پرهای کاهو کلم و رشته‌های هویج رادانه دانه می‌گذاشتم توی دهان ام تا یک وقت به کله ام نزند و دم به دم‌اش بدهم. خوبی‌اش این بود که اگر به حرف می‌افتاد، که معمولاً نمی افتاد، دیگر واقعاً به حرف می‌افتاد و لازم نبود من حتماً پا به پاش بیام. هیچ خوش آیندم نبود. نباید هم این کار را می‌کردم، که مثل جاسوس‌ها دو جانبه حرف‌های هر دو تاشان را بشنوم و به آن یکی نگویم. اما خوب، این طوری شده بود. به زن‌اش هم به خیال خودم کمک می‌کردم تا شاید خودم هم از این وضع بیرون بیایم. فکر می‌کردم درست‌اش این است که این دو تا با هم زنده‌گی کنند. به نظر می‌آمد با هم هیچ مشکلی نداشته اند و حالا فقط به خاطر سلیقه‌ی زنده‌گی در دو جای مختلف این طوری از هم دور افتاده بودند. من هم باید می‌رفتم دنبال زنده‌گی ام، اگر می‌شد کانادا و اگر نمی شد یک جا و طور دیگر.
حالا هم فورسپس را داده بود دست ام تا توی اتاقم نگه ام دارد. می‌دانستم فقط می‌خواهد پیش‌اش بمانم. دو سه بار که سرش را از توی دهان مریض برداشت و نگاه ام کرد، فهمیدم می‌خواهد حرف بزند. اما نمی زد. حرف زدن از چیزهای خصوصی براش سخت بود، آن هم با رمز و کنایه، به خاطر مریض که چشم هاش به سقف بود و کنار لثه هاش هی خونابه جمع می‌شد و من لوله‌ی ساکشن را می‌گذاشتم توی لُپس، یا با پنبه‌ی روی پنس خونابه‌ها را جمع می‌کردم. زهره توی سالن کنار میزم بود و من همان جور بی خودی مانده بودم و نمی دانستم شادیار چرا صبر نمی کند.


بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil