داستان | پدر | دکتر مرسلی

داستان | پدر | دکتر مرسلی

از پشت سر صدایم کرد .درست مثل همان وقت ها که صدایم می کرد. شک کردم خودش باشد. برگشتم. نگاهش کردم. خودش بود. چه طور متوجه آمدن کسی نشده بودم...
– چه طور آمدی؟
    - سلام،
    - پرسیدم چه طور آمدی؟
  -از در
در را که بسته بودم.
-ندیدم...یعنی یادم نیست
چه می خواهی
-    چیزی نمی خواهم.
-    پس برای چه آمده ای
-    آمده ام تو را ببینم
-    خوب دیدی...فرمایش؟
-    اوضایت رو به راه است؟
-    من خوبم، اوضای تو چه طور است؟
-    من هم خوبم...نیازی ندارم خوب باشم ولی خوبم.
-    چیزی می خوری؟
-    نه چیزی نمی خورم.
-    چای چه طور؟
-    نه...نه..باز هم چیز می نویسی؟
-    نه زیاد...هر از گاهی
-    آن موقع ها می خواندم
-    من دوست نداشتم بخوانی
-    می دانم...یواشکی می خواندم.
دور اتاق چرخی زد  نگاهی به کتاب های کتابخانه انداخت.سر تا پای مرا بر انداز کرد...
دیگر برای خودت مردی شده ای...ازدواج که نکرده ای؟
-نه
-تنهایی نمی ترسی؟
- نه، از چه بترسم؟
- من از تنهایی می ترسم...الآن هم که الآن است باز از تنهایی می ترسم...تو هم که بچه بودی از تنهایی می ترسیدی
- دیگر نمی ترسم
پدر... احتمالا از راه درازی آمده ای ،ولی من باید به کارهایم برسم بعد  بخوابم...فردا صبح زود باید سر کار بروم.
-می فهمم پسرم...مزاحمت نمی شوم...کمی چرخ می زنم و می روم.
- اشکالی ندارد، می توانی برای خودت بگردی...من باید  دوش بگیرم و اصلاح کنم...فقط محض خاطر خدا سرزده از توی حمام سر در نیاور.
نه قول می دهم زود بروم...
جای خاصی قرار است بروی؟
نه...هر جا که پیش بیاید...شاید به خواهرت سر زدم...شاید به برادرم...هنوز عمویت خانه قبلیش است؟
همان جاست...فقط زهره ترکشان نکن.
نه...نمی کنم.
پدر... باید درک کنی...تو مرده ای...تو وجود نداری...دیدن تو در خانه ام باعث می شود که احساس حماقت بکنم!  خواهش می کنم تمامش کن.
باشد پسرم
پس خدا حافظ.
خدا حافظ پسرم.
دوش آب سرد را باز می کنم و زیرش می روم. امیدوارم آخرین باری باشد که دوباره پدرم را می بینم.


-:  Morsaliahari, Ali دکتر مرسلی اهری، علی

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil