داستان | پم پم خان | دکتر گلسرخی

داستان | پم پم خان | دکتر گلسرخی


امروز بعد از ظهر که داشتم از سر کار بر می گشتم جواد را دیدم. مدت زیادی است که از او خبر نداشتم و البته از همه بچه های آن سال ها. اتفاقی از آن مسیر می آمدم. مادرم زنگ زده بود و خواسته بود برای پم پم خان از آن لباس زیرهایی که قبلا فرستاده بودم بخرم. مجبور شدم مسیرم را عوض کنم. تا جایی که یادم می آید فقط همین شعبه مرکزی پالمرز بود که ممکن بود از آن ها پیدا شود. چند وقتی میشد که زنگ زده بود. می گفت تهران سرد شده و سر دل و شکم و کمر پم پم خان سرما می خورد، ولی من فرصت نکرده بودم تا این شعبه مرکزی بیایم. امکان داشت  که اصلا آن ها را پیدا نکنم. آخرین بار که خریده بودم شاید سه سال پیش بود. برای همین، سه ایستگاه زودتر از مترو پیاده شدم. وقتی از پله ها بالا آمدم، جواد را دیدم. نشسته بود توی ماشینش توی ایستگاه تاکسی. ازتاکسی زردش پیاده شد و سلام و احوال کردیم. چاق شده بود و جای زخم روی صورتش هم، دیگر آن طور که قبلا بود قرمز نبود. حالا یک خطی شده بود که از بالای ابری راستش کمی کج شده بود و آمده بود از کنار چشم پایین. مثل این بود که خطش کوتاه تر هم شده بود این طور خیلی توی چشم نمی زد. فکر نمی کردم که اصلا دیگر ببینمش خبر داشتم که تاکسی خریده و مشغول است؛ اما این که ببینمش را تصور نمی کردم.
 از ماشین پیاده شد. هوا سرد بود. سلام و احوالپرسی کردیم وقتی دست دادیم، دیدم که یک زنجیر کلفت طلا به مچش انداخته است. در آن هوای سرد و ابری تصور تماس آن زنجیر کلفت و سرد با تنم حالم را بد کرد. تک و توک باران شروع شد. جواد از حال دخترم پرسید و پرسید که از شراره خبر دارم یا نه؟ بهش گفتم که بی خبرم و در همان لحظه از ذهنم گدشت که چطور خبر ندارد؟ شاید هم می خواست از من چیزی بشنود. شانه ای بالا انداختم و گفتم که با کسی ارتباطی ندارم.
جواد رااز همان روزهای اولی که از ایران بیرون آمدم، شناختم. یکی از  همان اولین ایرانی هایی که در هم بر خورده بودند. آن وقت ها  جوان بودم و تازه  از حال و هوای ایران جنگی بیرون آمده بودم. شب آخر که چمدان بزرگم را جمع می کردم؛ دور و برم شلوغ بود و خواهر کوچکم نهال نشسته بود کنار چمدان و به اسباب و وسایل توی چمدان نگاه می کرد و در همان حال تکه ای از لواشک های داخل چمدان را درآورده و به نیش می کشید. همیشه فکر می کردم که نهال یک طوری شوت است. واقعا حالتش همان طور بود یعنی هنوز هم هست. بی خیال و سرد.مادرم آن گوشه دیگر اتاق عینکش را به چشم داشت و لی با این وجود کاپشن بی قواره و دودی رنگ من را می دوخت. درز لای کاپشن را باز کرده بود تا دلارهای لوله کرده  را در آن بدوزد. آن موقع خروج ارز مجاز نبود. سرهمین تبدیل ارز بود که جواد را شناختم. آن موقع او هم جوان بود و لاغر.جای زخم صورتش خیلی قرمزو بد منظره بود خودش می گفت که بچه آبادان است و در جنگ زخمی شده است.
 روزها برایم دراز بودند. آزادی بی حد و حسابی که در ورود به یک کشور اروپایی به چنگم افتاده بود، تشویقم می کرد که به دنبال دنیاهای نو، همه جا سرک بکشم و در عین حال به جمع تنک ایرانی ها آویزان باشم. هنوز آن قدر خانگی بودم، که تصور نمی کردم می توانم از ایرانی ها ببرم . انگار میترسیدم رها شوم. بیش از هر چیز، زبان مشترکمان باعث می شد که در دایره، باقی بمانیم. عاقبت هم  از این جمع، فقط یکی دو نفر فاصله گرفتند. یکی من بودم و یکی پسری به نام اشکان که هر دو جدا شدیم و دور ایرانی ها را قلم گرفتیم.
 آن وقت ها ایرانی ها کم تر ازحالا بودند. خیلی کم تر. توی اتاق های خوابگاه یک وجبی جمع می شدیم. نمی فهمیدم چرا؟ ولی با این جمع بی معنی، مدت ها سرگرم بودم و ساعت ها می خندیدیم. شاید از جواین بود شاید اضطراب مهاجرت بود که به شکل خنده خودش را نشان می داد.  زبان مان کمی پیش رفته بود اما بین خود بلژیکی ها مثل احمق ها می شدیم. دیر می فهمیدیم و جواب درست نمی توانستیم بدهیم برای همین یک جا برای  جمع شدن  باقی می ماند.  من شخصا به هر کجا که می رفتم، باز هم به سوی آن ها باز می گشتم. همان گروه در هم شده ایرانی ها. جمعمان کوچک بود. اشکان بود که به خاطر سربازی فرار کرده بود و از تهران به بلوچستان و از آن جا به پاکستان رفته و بعد از کلی در بدری به بلژیک رسیده بود. من بودم که به امید حمایت برادرزاده شوهر خواهرم راهی آن جا شده بودم و عمدتا برای ادامه تحصیل. جواد بود که کسی درست نمی دانست که جدی جدی چرا آن جاست؟ یکی دو تا می گفتند جاسوس سفارت است. بقیه هم  شراره و پگاه. شراره یک دانه دختر مادر و پدری پزشک بود، که قرار بود آن جا پزشکی بخواند و زودتر از همه ماها آمده بود؛ ولی هنوز موفق نشده بود حتی واحد های اولیه درسش را پاس کند و پگاه که خودش می گفت بچه خیابان جردن است و مقصد اصلی اش امریکاست.
 توی همین جمع بود که جواد عاشق شراره شد. خوب یادمه که شراره با چه شدتی از او بی زار بود مخصوصا از جای زخم قرمزی که وقتی دو پیک الکل می خورد قرمز تر هم می شد. اما جواد به صورت غیر قابل درمانی، پاپیچ شراره بود. هر کاری می شد برای جلب نظراو می کرد. آن موقع، اشکان که از نزدیک خل بازی هایش را می دید؛ همیشه پشت سر به من می گفت که جواد  طمع پول و آپارتمان شخصی شراره را دارد. جواد کادو پشت کادو می داد و حتی به تهران سفارش طلا برای شراره می فرستاد. همان وقت ها بود که من از جمع آن ها جدا شدم و شهرم عوض شد. شهر کوچک دانشگاهی که رفتم انقدر ساکت و ساکن بود و من انقدر مشغول که اصلا دیگر به صرافت این نیافتادم که سری به بچه ها بزنم. مگر اشکان که جسته و گریخته می دیدمش. شاید یک سال بعد بود که خبر دار شدم که شراره و جواد ازدواج کردند! تنها کسی که از آن ها خبری داشت، پگاه بود که  به من آمار می داد. نفهمیدم که پزشکی شراره چی شد؟ و چطور مادرو پدرش اجازه دادند که با جواد ازدواج کند.
به نظرم چهار سال بعد از آن زمان بود که وقتی برای اولین دیدارم باز گشتم به ایران، در یک بعد از ظهر داغ تابستان زیر باد تب دار کولر توی سالن بزرگ خانه شراره در ولنجک؛ خودش برایم شرح داد که چرا جواد را یک شبه و بی خبر رها کرده و به تهران برگشته است. تازه آن وقت بود که فهمیدم که جای زخم اریب از بالای چشم تا پایین، مربوط به جنگ یا هر چیز دیگری نبوده است. حاصل  یک درگیری ساده بین دو آدم آس و پاس خیابانی در تهران بوده. شراره در میت همه حرفهای تلنبار شده مان  این را هم  برایم فاش کرد که بر عکس ادعاهای پگاه، منزلشان اصلا در جردن نبوده و نیست. من  دیگر نخواستم جزییات بیش تری بدانم. آن جمع مدتی بود از هم گسیخته بود و شراره نمی توانست تصور کند که اصلا ارتباطی با هیچ کدامشان ندارم حتی اشکان که دو ماهی بود که بی خداحافطی و یک شبه رفته بود به پاریس.
قضیه دیدن شراره و حرف هایش بعد از این که به بلژیک برگشتم، به کلی از یادم رفته بود تا این که جواد را امروز دیدم شاید خودش حدس می زد که حالا می دانم بچه آبادان نیست و این که می دانم سر یک چاقو کشی زخمی شده و زخمی کرده و از مرز بازرگان دررفته. شاید حتی حس  کرد که ازدزدی دلارهای خاله شراره  که مهمان آن ها در بلژیک بوده است خبر دارم. با این همه؛ سلام و احوال کردم و در واقع راه فرارای نداشتم آزاری هم به من نداشت. می خواست شماره تماسی بگیرد که طفره رفتم و گفتم تلفن دستی ندارم و خدا خدا کردم که زنگ نخورد. از شراره هم خبر داشتم اما چه ربطی به اوداشت که شراره رفته بود امریکا و زن یک تاجر فرش شده بود. پرسیدم وضع خوب است؟ سوتی زد و گفت توپم ! پرسیدم زن گرفتی ؟ خندید و گفت آره یک بوسنیایی مسلمان مامانی و عکس بچه اش را به من نشان داد. وقتی از او جدا می شدم گفت سری بهش بزنم. نفهمیدم کجا را می گوید. از آن تعارفهای ایرانی بود اگرچه که تمایلی نداشتم اما انقدر بی معنی بود که به صرافت افتادم بپرسم کجا سربزنم ؟  منصرف شدم.  باران ریز و تندی شروع شده بود و منظم مثل ساعت می بارید.چترم را باز کردم و راه افتادم به سوی آخر خیابان.
زیر شلواری و لباس زیر برای پم پم خان اصلا نبود. به قول مادرم یک چیزی که سر دل و شکم و کمرش را بپوشاند، پیدا نکرد. با خودم گفتم شاید هفته آینده بتوانم بروم مرکز خرید بزرگ آن طرف شهر، شاید سارا را هم با خودم بردم. ویز ویز کیفم حواسم را جمع کر. چه خوب شد که جلوی جواد زنگ نزد. آلک بود می خواست بداند برای شام چی خوب است؟ چه خوب بود که آلک عاشق غذا پختن بود.

زیر شلواری های پم پم خان را بسته کردم تا فردا ببرم پست خانه. هر چی صبر کردم، کسی را پیدا نکردم که عازم تهران باشد.  پست راحت تر است. یک کمی گران می شود اما بهتر از منت کشی ازاین و آن است. تازه آن طوری که بدهم مسافر ببرد، مادر بدبختم باید بدود برود از هر کجای شهر که بگویند؛ بگیرد، وگرنه پم پم خان حاضر نمی شود حتی دو ساعت صبر کند.
 از آن زمان که ایران بودم هم، همین طور بود. کم صبر و تحمل بود. طفلک مادرم الان سه سال هست که بلژیک نیامده. کسی نیست پم پم خان را نگه دارد. بعد از بچه دار شدن خاله سیمین و دعوا و آن بساط  و بعدش هم  مردن پدرم، پم پم خان برگشت پیش مادرم و حالا انقدر خاله سیمین گرفتار بچه و شوهرش شده، که حتی سر هم نمی زند. علاوه بر این که پم پم خان صد مرتبه بیش تر از پدرم، از داماد جدیدش بدش می آید. شوهر خاله سیمین را یکی دو بار بیش َتر ندیدم و اصلا نفهمیدم چه جور آدمی است، اما مادرم هم می گوید که آب زیر کاه است و همه دارو ندار خاله سیمین را کشیده برده طرف خودش و به نام خودش زده. بیچاره پم پم خان! چه عاقبتی پیدا کرد بااین دو تا داماد!؟ از عروس هم که خیری ندیده بود. پاکت نامه مادر را گذاشتم روی دست تا از روی آن آدرس بنویسم تا مثل دفعه قبل گم و گور نشود

اشکان دستش را گذاشته بود روی صورتم و جای دستش داغ .ود یک گرمای خاص و شیرین که انگار طعم آن را در دهانم می توانستم بچشم. حس می کردم چیزی مثل آب نبات در دهانم هست آلک هم همان جا کنارمان نشسته بو.د فکر می کردم از این که ببیند دست اشکان روی صورتم مانده ناراحت شو؛د اما آلک می خندید و من با دستم، دست اشکان را نگه داشته بودم. آفتاب افتاده بود روی بالکن و می توانستم باغچه پم پم خان را از آن جا ببینم که چقدر شمعدانی در آن کاشته بو.د پم پم خان  بالا را نگاه می کرد اما من به اشکان چسبیده بودم. سرم را برگرداندم که نگاهش کنم ولی نمی دانم چطور شد که دیدم به جای اشکا،ن جواد است اما من همانطور به او چسبیده بودم و آلک مِی خندی. گرمای دست جواد یک لذت خاصی داشت و من صورتم را تکیه داده بودم به جای زخم قرمز اریب که مثل یک خط خطی اشتباهی بود
چشمم را که باز کردم هنوز مزه آب نبات و گرمای دست جواد را حس می کردم. دلم می خواست دوباره بخوابم و پم پم خان و باغچه و اشکان و آبنبات را دوباره ببینم و بچشم، اما از احساس لذتی که از گرمای جواد حس کرده بودم، حالم بد می شد. چطور ممکن بود که همچین مزخرفی را ببینم؟ صورتم را چسبانده بودم به جای زخم قرمز جواد و چه گرمای حیوانی داشت. دستم را گذاشتم روی صورتم همان جا که دست اشکان بود و تبدیل شده بود به جواد. ساعت را می توانستم ببینم که از چهاروربع گذشته بود. توی خواب، پم پم خان چه سرحال بود. داشت باغچه را آب می داد. چادرش را بسته بود به کمرش، حتما برا این که نچاد. چقدر باغچه پر گل بود. آن خانه مال چند سال پیش بود؟ وقتی من ده ساله بودم، آن خانه را فروخته بودیم اما من هنوز خواب آن خانه را می بینم. اصلا هر وقت خواب خانه می بینم فقط آن جا را می بینم. خواب آپارتمان الان مادرم را هرگز ندیدم و خواب این آپارتمان خودم را  هم هرگز.
دیگر خوابم نمی برد. میروم توی آشپزخانه و کتری را می گذارم روی گاز. شاید یک چای بخورم سر حال تر شوم. مثل آن موقع که سحری می خوردیم با پم پم خان. از اشکان  پس از جدایی مان اصلا خبری ندارم. شاید سه ماه پیش بود که یک بسته برای سارا فرستاد و یک نامه که برای ژانویه بچه را بفرستم پاریس. الان حتما با زن دو رگه الجزایری و فرانسوی اش خوابند. اتفاقا سارا شبیه اشکان هم هست با آن صورت کشیده و لب هایی که به هم نمی رسند من از این حالت صورت اشکان خیلی خوشم می آمد. اما الان دکتر دندان سارا گفته شاید لازم باشد فکش را دستکاری کنند. این لبهای باز، یک خواهشی در صورتش ایجاد می کند. من هم از این حالت اشکان خیلی خوشم می آمد.
صدای سوت جوشیدن آب در کتری، توی تاریکی و سرمای آشپزخانه کوچک، یک دفعه از خیال بیرونم آورد. چه صدای عجیبی است. انگار توی مغزم فرو رفت. بسته پم پم خان روی میز آشپزخانه است. گذاشته ام که فردا یادم نرود. ساق پایم  می خورد به پایه فلزی سرد و چندشم می شود. بیرون هوا تاریک است و بخار کتری روی پنجره نشته است. چای را شیرین می کنم .عجیب یاد سحری خوردن افتادم. توی همان خانه حیاط دار، توی محله قدیمی. بچه بودم؛ با این حال بیدار می شدم. به جز پدرم بقیه همه روزه می گرفتند مادرم، پم پم خان، خاله خانم سیمین که هنوز شوهر نکرده بود و با ما زندگی می کرد. ننه هم بیدار می شد. صدای کتری آب جوش، همین طور توی مغزم با صدای دعای سحر، قاطی می شد و درسکوت راهروی آشپزخانه می پیچید. همه آرام حرف می زدیم که پدرم بیدار نشود.به  جز پم پم خان که صدایش کلفت بود و نمی شد کاریش کرد. هیچ وقت نپذیرفت که دخترش با یک مرد لامذهب ازدواج کرده باشد. همیشه غر می زد و متلک می گفت. می گفت توی خانه ای که عرق و شراب باشد، نماز ندارد. از وقتی هم که سیمین ازدواج کرد، ما را ول کرد و رفت. با سیمین زندگی کردند تا همین سه سال پیش، که خاله با آن وضع، دعوایش کرد. من با آن بچگی همیشه می فهمیدم که پم پم خان از پدرم بیزار است. پدرم اما کاری به کارش نداشت. یک طرف خانه، مادر بزرگ دعای سحر می خواند. یک طرف دیگر در باز می شد و پدرم مخمور از در می آمد توو می رفت توی اتاقش و می افتاد. آن وقت نمی فهمیدم ولی حالا فکر می کنم مادرم چه آزاری از هر دو طرف می کشیده. باید صبح زنگ بزنم و بگویم که بسته را می فرستم و حال و احوالی هم بکنم. شمعدانی های حیاط را همیشه خود پم پم خان آب می داد. پم پم خان اسمی بود که خاله سیمین روی مادرش گذاشته بود. ما هم به آن عادت کرده بودیم وقتی توی مدرسه به همکلاسی هایم می گفتم فکر می کردند گربه مان را صدا می زنم اما ما همه به آن عادت داشتیم.

آلک سعی می کند با آن دست ها ی بزرگش من را محکمتر به خودش بچسباند. استخوانهای دراز و تیزش اجازه نمی دهد آدم لذتی از آغوشش ببرد. به خصوص که من زنی با قدی معمولی هستم و او مردی نسبتا بلند. حس می کنم مثل این است که یک عنکبوت دارد تلاش می کند تا زوایای تندش را محو کند. تنها اثری که فشار آوردن او دارد، این است که کلافه می شوم و دلم می خواهد بلند شوم. ولی می دانم که جز این راه،  راه دیگری برای تسلی دادن من ندارد. وقتی دیروز زنگ زدم به تهران و خبر دار شدم که پم پم خان نیم شب مرده است، آلک هم همانجا توی آشپزخانه پیش من بود و با دیدن من که به زحمت چهار زانو روی صندلی آشپزخانه نشسته بودم و گریه می کردم، به طریقه خودش متاثر شد. الان هم رفت و تلفن را جواب داد و آمد گوشی را داد به من، تا با اشکان حرف بزنم که نفهمیدم به این سرعت، چطور فهمید که مادر بزرگم مرده است. حالا آلک سعی می کند با این فشار دادن، من را تسلی ده.د به مادرم پای تلفن گفتم که تنها نماند در تهران، ولی فکر می کنم زود بهش گفت. چون خیلی گریه می کرد. شاید هم باید خودم بروم و بیاورمش. شاید بگویم نهال هم از امریکا بیاید و با ماد،ر مدتی این جا خوش باشیم. فشار آلک غیر قابل تحمل شده است. دستهایش را با ملایمت پس می زنم و نوک انگشتانش را می بوس.م پم پم خان همیشه می گفت مادر نری با این اجنبی ها ازدواج کنی ه!ا نه سرو شکلی دارند و نه دین ما را دارند. حقیقتش هیچ وقت بهش نگفتم که یکی از این اجنبی ها با این سرو شکل و بی دینی، حاضر شده با من ازدواج کن؛ اما اشکان با آن لبهای از هم باز خواهان و هم دینی و هم وط،نی وقتی فهمید من آبستن هستم فقط سه هزار دلار پول گذاشت توی کشو و شبانه از این مملکت رفت. طفلک تا روز آخر فکر می کرد که من و اشکان خوب و خوش داریم با هم زندگی می کنیم تنها غمش این بود که یک بار هم برویم تهران تا عاقد ازدواجمان را شش میخه ک.ند بارها خودش به من می گفت اگرچه پدرم مرد عرق خورو بی دینی بوده ولی خدا را شکر من عقوبت پس ندادم و گیر یک مرد خوب و مهربان افتادم. به نظرم مادرم در وقت های بیکاری از اشکان برایش قصه سر هم کرده بود. شاید برای این که خوشحالش کند. چه صورتش خوب بود وقتی شمعدانی ها را آب می داد و به من نگاه می کرد! خدا بیامرزدش. باید بروم به  یادش یک شمع، توی کلیسای ماریای مقدس روشن کنم. برای پدرم هم گاهی روشن می کنم.عادت کردم وقتی خیلی دلم می گیرد بروم آن جا. نمی دانم چه چیزش من را یاد پم پم خان می اندازد. شاید صدای پچ پچ دعا خواندن ها که مثل امن یجیب خواندن پم پم خان است. خدا کند از این که توی کلیسا برایش شمع روشن کنم عصبانی نشود. حتما می فهمد که چاره ای ندارم. شاید هم حالا که همه چیز را فهمیده با آن صدای کلفتش بگوید تخم عرق و شراب از این بهتر نمی شود.خدا هر دو تایشان را بیامرزد هم پدر را هم پم پم خان را


-:  Golsorkhi, Firuzeh دکترگل سرخی، فیروزه

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil