خاطره | خاطرات یک دربان | امیری

خاطره | خاطرات یک دربان | امیری

این آخری‌ها دیگر حافظه اش را ازدست داده بود. هر جا که می رفت چیزی جا می گذاشت که پشت سرش می گذاشتند توی پاکتی می فرستادند. مدت ها خبری نشد تا این که در آخرین پاکت دندان مصنوعی اش رسید. فاصله دو ردیف دندان طوری بود که انگار وقت خنده از دهانش افتاده.!

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil