طرح زوج و فرد و پالايش روح

طرح زوج و فرد و پالايش روح

روزي نگر که طوطي جانم سوي لبت
بر بوي پسته آمد و بر شکر اوفتاد
خدا پدر و مادر مبدع اين طرح زوج و فرد را ببخشد و بيامرزد که هرگز فکر نمي‌کرد طرحي را که براي رفع آلودگي هوا ارائه کرده به پالايش روح‌‌آلوده‌اي منجر شود. داستان از آنجا آغاز شد که چند شب پيش به علت عدم همخواني پلاک فرد بنده با روز زوج خدا، مجبور به استفاده از وسايل نقليه عمومي شدم. سر چهارراه، پرايد سفيدي ترمز زد و :
- آريا شهر؟
- بيا بالا
آقايي در صندلي جلو و خانمي در صندلي عقب مسافراني بودند که پيش از من سوار شده بودند. هنوز مسافت نسبتاٌ طولاني تا سه‌راهي که مسير آرياشهر را از پونک جدا مي‌کرد مانده بود که آقاي راننده با يکي دو سوال کاملا تخصصي کشف کرد که دو مسافر ديگر عازم پونک هستند. بنابراين در کمال اعتمادبه نفس به بنده امر فرمودند:
- شما سر سه‌راه پياده شو، چند قدم بيشتر تا آرياشهر راه نيست.
عرض کردم:
- يعني بقيه راه را بايد پياده بروم؟
فرمودند:
- همچين ميگه پياده برم انگار ميخواد تا کجا بره. من که نمي‌تونم به خاطر شما يک نفر بيفتم توي ترافيک ميدون.
دليلش به قدري محکم بودکه به تته پته افتادم و با لکنت گفتم:
- ولي شما براي آرياشهر سوار کرديد و بايد به چيزي که گفتيد متعهد باشيد.
اينجا بود که جناب راننده آخرين ميخ منطقش را با چوب استدلال در کله‌ام کوفت که:
- کي به من تعهد داره که بعد از 17 سال درس خوندن کارم اينه. آقا جون اکثريت مي‌خوان برن پونک، شما هم بايد پياده بشي.
اين را گفت ودر حاليکه هنوز تا همان سه‌راهي هم مسافت زيادي مانده بود ترمز کرد که يعني بفرما پايين. بنده هم از آنجايي که اصولا مخالف روشهاي غيرمسالمت‌آميز هستم و در عين حال جسم و جاني مناسب برخوردهاي فيزيکي ندارم عين بچه آدم پياده شدم و اکتفا نمودم به ايراد خطابه‌اي غرا در باب حق‌الناس بدين مضمون:
«هان اي جناب شوفر زبان آور که ظلمي آشکار بر من روا داشتي و اي مسافران زبان در کام کشيده که از جهت منفعت طلبي سکوت پيشه کرديد و چشم بر اين بي‌عدالتي بستيد؛ بدانيد که از آه مظلوم گريزي نيست. پس اگر روزي بر شما ستمي رفت زنهار از شکوه و شکايت که بذر آن را امروز خود بر خاک افکنده‌ايد.»
پرايد سفيد بدون اينکه آثاري از گزيدن کک در مسافرينش نمايان باشد حرکت کرد و من در حاليکه بر آسفالت داغ ايستاده بودم در آسمانها سير مي‌کردم که چگونه با اين سخنان نافذ برخي نقاط آن نابکاران را به سوزشي عظيم واداشته‌ام. ماشين بعدي رسيد و من همچنان لذت بيدار کردن وجدانهاي خواب‌آلوده را در عمق وجودم مزمزه مي‌کردم که ناگهان تلنگري از غيب مرا به صرافتي عظيم انداخت. نداي وجدان در گوشم طنين افکند که:
« هاي ... شيرافشين، از کجا معلوم که بذر ظلمي که امروز بر تو رفت را خود قبلاٌ در خاک نکرده بودي؟ خودت خوابي و ادعاي بيدارگري داري؟
مگر نشنيدي که شيخ اجل فرمود:
عيب کسان منگر و احسان خويش ديده فرو بر به گريبان خويش
اي واعظ غير متعظ، اي عالم بي‌عمل، اي کندوي بي‌عسل، اي...»
بگذريم. آن شب، وجدان حرفهاي ديگري هم زد و بالاخره دست از سرم برداشت. بنده هم که ديگر به منزل رسيده بودم به شکرانه اين پالايش روحي فاتحه‌اي نثار اموات مبتکر طرح زوج و فرد نمودم …


کاربر مرتبط:  افشین قناد | Qanad
مطالب مرتبط:  سرنوشت دندان پزشک خوش خیال | دکتر قناد
آرزوهای دندان پزشک خوش قلب | دکتر قناد
نصیحة السارقین یا بهینه سازی زورگیری | دکتر قناد
حسن خلق | دکتر قناد
قال و مقال کنگره | دکتر قناد

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil