وقتی چراغ‌ها ناگهان خاموش می شوند | دکتر سندوزی

وقتی چراغ‌ها ناگهان خاموش می شوند | دکتر سندوزی

"از تو، تا به من هزار درّه رَه است.
تو به شعر نگفته می مانی،
من به شعر شنفته می مانم."
اسماعیل خوئی

گفتی، دستی پنهانی، ما چهار نفر را از چهار گوشه ایران سنگ قلاب سرنوشتی کرد که باید در آن، هر کدام نقشی متفاوت داشته باشیم. بدون این که یکدیگر را بشناسیم، در دبیرستان، دو به دو در دو کلاس، یکدیگر را یافتیم. سه نفرمان مهاجر زادگان قبل و بعد از انقلاب بودیم که در شهر فرشتگان به یکدیگر رسیدیم. نفر چهارم که من بودم تنها فرزند پدری بودم که همسرش را، در جوانی، از دست داده و بدان غم و افسردگی خود را منزوی و من را بزرگ کرده بود. وقتی عمه بزرگترم با فرزندش عازم آمریکا بود، پدرم پاسپورتم را داد دستم و با خواهر بزرگترش سوار هواپیمایم کرد و گفت:
"پسرم برو بخوان و قدر آزادی، آزادیابی، آزادخوانی و آزاد زیستن را کشف و بدان. که جدایی ات برایم بسیار سخت است ولی سعادت و آینده ات از مهر و دل مشغولی های پدرانه من، مهمتراست."
مرا بوسید و قبل از سوار شدنم و فرو ریختن اشگِ چشمش رفت. در لس آنجلس، پسر عمه ام به کالج و من به نزدیک ترین دبیرستان رفتم، بی آن که کلمه ای زبان بدانم! به همین دلیل اولین آشنای دو زبانه ای که در کلاس یافتم دو دستی به او آویختم. دختری بود ایرانی، نازک اندام، ظریف، حساس، زبان دان، و زبان دار که سالها قبل با پدر و مادرش به آمریکا مهاجرت اختیاری کرده بودند. او مرا نزد مسئولی برد، گفت:
"انگلیسی خوانده اما حرف زدن هیچ نمی داند!"
خانم مسن خوش اخلاقی داوطلب درس دادنم شد. در خانه اش که همان اطراف مدرسه بود مرا پذیرفت و با مهر و علاقه مادربزرگ وارانه اش انگلیسی ای به من آموخت که هنوز سپاسگزارش هستم. دوست جدیدم هم فارسیش تعریفی نداشت، در نتیجه من شدم معلمش. سه ماه بعد، مرا به دو پسر ایرانی دیگرکه در کلاسی دیگر با هم دوست بودند آشنا کرد که فارسی می دانستند ولی حرف نمی زدند. اول آشنا، بعد دوست صمیمی هم شدیم. سال بعد هر چهار نفر در یک کلاس بودیم. با رقابتی منطقی و دوستانه به من گفتند که دو سال بیشتر وقت ندارم. باید نمراتم در حد قبولی دانشگاه باشد تا بتوانم با آنها باشم. شیوا همان دوستِ کمک کارم، بسیار سخت و از روی دل و جان کوشید و یاریم داد تا همراه و همطرازشان شدم. این مهر و مهربانیش را به دل سپردم و هنوزهم به دل ویاد دارم.
999
برای نام نویسی در دانشگاه دو نفرمان، از جمله من، گذشت کردیم از رشته دلخواهِ مان دل کندیم تا در کنار هم و با هم باشیم. در نتیجه هر چهار نفر یک رشته را انتخاب کردیم تا از هم جدا نشویم. این برخلاف نظر پدر من و پدر مادر دیگری بود، شِکوِه شان را به جان خریدیم، درعوض با هم ماندیم و صمیمی تر شدیم. دانشگاهی که ما را پذیرفت به سه نفر از ما دور بود. آن یک نفر که خانه اش، تا حدودی با یک ساعت راه به دانشگاه، نزدیکتر بود، همان دختری بود که کمکم کرد، او، فداکاری کرد با ما شریک شد! آپارتمانی دو اتاق خوابه، نزدیک دانشگاه، اجاره کردیم در اتاق خواب بزرگ سه تخت گذاشتیم و اتاق دوم را دادیم دربست به نفر فداکار. ناهارخوری، آشپزخانه و مهمان خانه سر هم بود کردیم اش فضای مطالعه. چهار گوشه میز ناهار خوری، هرگوشه اش را به نام یک نفر کردیم و شد میزتحریر اشتراکی ما. برای دیگران عجیب بود ولی ما باهم خواندیم، خریدیم، پختیم، خوردیم، خندیدیم و در کنارهم ماندیم. دهها بار امتحان دادیم. کورس های فشرده تابستانی گرفتیم تا دوره و زمان تحصیل مان را کوتاه تر کنیم. آخرین امتحان برای گرفتن لیسانس مان را که دادیم به خودمان مرخصی تابستانی دادیم. کلاس برنداشتیم تا هر کس، پس از سه سال بدیدار خانواده خودش برود. اما، تا ذهن ما سه پسر از خواندن خلوت شد و فراغتی یافتیم، دانستیم که سه نفرمان عاشق نفر چهارم که همان دختر فداکار بود شده ایم! عاشق دختری که شیوا صدایش می کردیم. دختری با پدر مسلمان و مادر یهودی، که نه مسلمان بودند و نه یهودی! در محله گِلِندِل ارمنی نشین لس انجلس کسب پر رونق و همین یک دانه دختر، به جان بسته را داشتند. چه عشق مخفی، عمیق، صمیمانه ای هم پیداکرده بودیم. این عشق علاوه بر اشتراکی و تک معشوقه بودن، چند مشکل داشت بزرگترینش این بود که معشوق خودش بی خبربود! شیوا زیبا نبود، اما ساده پوش، ظریف، ملوس و مهربان بود. با پوست و مویی روشن و چشمانی به رنگ عسل، پر از شادی و نشاط و شیطنت. او زود آشنایی صمیمی و نکته سنجی طنّاز بود. هرگز توالت نمی کرد. پسرانه می پوشید و راه می رفت! زینت آلات هم به خودش نمی آویخت. رنگهای روشن و ساده را دوست داشت. تمیز و منظم بود. در این مدت از زمان که زیر یک سقف با هم زندگی کردیم نه او دختر بود و نه ما سه نفر روی هم مرد. مربی، معلم و تعمیرکار کامپیوتر ما سه نفر بود. کامپیوتر هم مال او بود. در ضمن مدیر داخلی خانه که لانه اش می خواندیم و پای ثابت گردش و پیک نیک وپینک پُنگِ مان هم بود. در آغاز هم خانه شدن، او را باس به معنی رئیس می خواندیم، بعد کدی، مخفف کدبانوی کامپیوتردان، صدایش کردیم. ولی چون، معلم کامپیوتر، سرپرست آشپزخانه، مدیرمسئول لانه در نتیجه دست در چندین کار و هنر داشت او را شیوا خدای پردست هندوها نامیدیم. این نام را خودش هم پسندید و دوست داشت. وقتی هم که مادر شد، همچنان شیوا ماند.

از بین ماسه جوان مطیع، درس خوان، خانگی و سر براه، آن که ازهر سه رشید تر، کشیده قامت تر و ورزیده تر بود، چون همیشه و درباره هر چیز اول می گفت نه، ولو موافق هم بود! اسمش را گذارده بودیم نادِی. سحرخیز، دوندهِ صبح گاهی، پر طاقت، بی تکبر و دست دل باز، در حد افراط، کتاب دوست و درس خوان با حافظه ای شگرف و باور نکردنی بود. دنیایش کتاب بود و مطالعه. روی سه راس یک مثلث جا به جا می شد. خانه، دانشکده و کتابخانه. موهایش فراوان و نیمه فری و همان گونه که بود، رهایشان می کرد. وقتی به اومی گفتیم:
"نادی، این قدر ننشین و بخوان، می پوسی هوای تازه لازم داری."
می گفت همان دویدن دو سه مایل صبحگاهی او را کفایت می کند. در چهار فصل سال با یک تی شرت رنگین و گاهی اگر می بارید با یک گرم کن ضد آب که همراه برمی داشت سر می کرد. مطیع و کم حرف و از مردم ایلات لرستان، پدرش خان زاده و سالها قبل به آمریکا کوچ کرده بود. مبتکراجاره کردن خانه و زندگی ایل نشینی ما هم او بود. سربه زیر، باهوش، زیرک و هرگز به صورت کسی مستقیم نگاه نمی کرد. نجیب و سربراه تر ازهر دوی ما بود.

نفر دوم از سه جوان عاشق کوفی بود. سبزه آفتاب خورده، پر از تحرک، طراوت و انرژی، ناآرام، پر از داستان و قصه و حکایت، کم خواب، پرکار، کمک دهنده و یاری رسان، اهل گردش وپیک نیک و کمپینگ، برای انجام هر کار بدنی سخت، داوطلب بود. اول او را فرکو مخفف فرهاد کوه کن می نامیدیم چون هر کار مشکل را به جان دل می پذیرفت و با صداقت و دقت به پایان می برد. پس از چندی، چون در تمام مناقشات و مشاجرات رل میانجی را بازی می کرد کوفی کوتاه شده کوفی عنان صدایش کردیم و خودش هم راضی بود. او نه تنها یاری دهنده، کمک کار، اهل گردش گری و پیش قدم گردش و سفرهای تفریحی بود، بلکه مدیر خوبی هم برای برنامه ریزی های گردشی مان بود. از روزها قبل پیش بینی های لازم را می کرد و وسایل کار را برای آسایش چهارنفر مهیا می نمود. اولین کسی بود که به عاشق شدن اقرار کرد و پایدار ماند.

سومین و آخرین اقرار کننده به عشق، که بزور از دهانم بیرون کشیدند، من بودم. از نظر قد و بالا بعد از نادی من بلندترین بودم کشیده قامت، کم چربی، اگر گوشتی در جایی از بدنم زیادی می کرد عضله بود که به یاری دویدنهای با نادی و ورزش مرتب صبح گاهی که می کردم به دست آورده بودم. احساساتی، اهل گل و بلبل، شعر و شاعری، اولین و آخرین فرزند پدرم -پدری که اهل خواندن ونوشتن وخلاقیت بود ولی به چاپ و انتشار کتاب بی اعتناء و رغبت، فقط می نوشت و انبارمی کرد- بودم! دلم می خواست خطیب و سخنران شوم. سبزه صورت و قهوه ای مو با چشمانی جستجو کننده به رنگ قهوه ای روشن -که می گفتند در آفتاب رنگ عوض می کند- بودم! موی بلند و بسته به پشت سر را دوست می داشتم. وقتی با شیوا در دبیرستان آشنا شدم، اولین دوستی من با یک دختر -دختری که موهای کوتاه پسرانه داشت- بود! کمک و یاوری بی دریغ اش مرا به او وابسته ای با احترام فراوان کرد. این حریم حرمتش همچنان باقی ماند تا دوستانم اقرار به عشق کردند. من نشستم فکر کردم. دانستم که من عاشق نبودم، وابسته و خاطر خواه بودم. آنچه او می خواست، همان را می خواستم.

تا کوفی اقرار نکرد من و نادی مخفیانه، در بُنِ جان مان دوستدار شیوا و هر سه بی خبر از درون هم بودیم. وقتی او به قول خودش "افشاگری کرد"، نادی با صدق و صفای ایلاتیش گفت که او هم همان حال و هوای دل کوفی را دارد. بعد هر دو برگشتند به طرف من. من را به دلیل کم کاری، شاعر مسلکی، ایلاتی بودنِ سابق پدرم و از همه بالاتر بهره برداری دوستانه ام از آن سه نفر دیگر خان می نامیدند. کوفی از من پرسید:
"جناب خان! گرچه حق تقدم در آشنایی امتیازیست برایتان، ممکن است موضع شاعرانه و ادیبانه خودتان را بیان بفرمایید. قبلا بگویم که من یکی انصراف دهنده نخواهم بود. اگر شما دو نفر از من بخواهید که بپرم از دایره عشق بیرون ممکن است به خاطر دوستی با شما این کار را بکنم، ولی این کار برای من کارمشکل و سنگینی است اشگ ریزان تا پایان عمر، به حسرت بیرون خواهم ایستاد. اما رهایتان نخواهم کرد. با شما می مانم ولی ناشاد خواهم ماند. حالا بفرمایید که نظر واقعی و مبارک خان چیست؟"
هر چه سعی کردم، کلمه ای بگویم، تعارفی، گذشت یا اقراری بکنم. نتوانستم. زبانم گره خوردِه در دهانم ماند. هر دو منتظر نگاهم می کردند. پس از تامل وسکوت ناخواسته ام گفتم:
"هرچه... هرچه شیوا بگوید و بخواهد!" نادی به صدای بلند خندید که:
"نه، نشد. جناب خان، نفرمودید که گلوی مبارکتان گیرکرده است یا خیر؟ اول اقرار، بعد، مراجعه و پرسش از معشوقه خانم بی خبر از همه جا!"
کوفی میانه را گرفت به نادی گفت:
"چنان گلوی رفیق مان گیر کرده است که صداش درنمی آید. حرفش منطقی است. اول از طرف مربوطه باید پرسید می خواهد یا نمی خواهد، اگر می خواهد کدام را، اگر می خواهد و نمی داند، بخت آزمایی ملی نیست که قرعه کشی کنیم! بطور حتم دوئلی در کار نخواهد بود. جناب نادی خان راه حل بطور حتم راهی مدنی خواهد بود."
من چون ساکت ماندم کوفی گفت برویم سراغ شیوا. رفتیم. داشت آشپزی می کرد. کوفی گفت:
"سرکار خانم شیوا خانم، هر سه خدمت تان سلام عرض می کنیم. ما سه تا جوان رشیدِ تودل برویِ برومند آمده ایم برای مشورت با علیا مخدره ایکه شخص شخیص شما باشید."
شیوا سر بلند کرد پرسید:
"این سه عدد جوانِ رشید تو دل بروی برومند، کجا هستند که من نمی بینمِ شان؟"
"همین سه نفری هستند که در حضورتان ایستاده اند!"
"تو به این سه نفر می گویی تو دل برو؟" اشاره به ما کرد.
"بله سرکار خانم شیوا خانم. در تودل برویی شان شک نکنید. دَرِ دل مبارکتان را باز کنید به آنی دیگر جا برای کسی نخواهد بود."
شیوا خنده اش گرفته بود اما، نخندید. دستش را شست، با حوله خشگ کرد. آمد جلو مثل افسری که سان می بیند، ما را نگاه کرد، بعد لبخند زد و گفت:
"حالا که دو عنوان خانم به پیش و پس نامِ مبارک مان اضافه کردی اجازه داری، اگر خبردار بایستی، عرضت را به سمع مبارکترمان برسانی. ولی مختصر و مفید که عدس پلو روی گاز میسوزد."
"قربان! به مجردی که امتحانات مان تمام شد، مشق و درسی دیگر نداشتیم رفتیم سراغ دِلِ مون. ناگهان هر سه با هم کشف کردیم که هر سه نفرمان عاشق شده ایم. بدجوری هم شده ایم از نوع حاد و شدیدش، به گونه ای که..."کوفی خوشحال و سر حال داشت می گفت که شیوا دوید وسط حرفش و پرسید:
"هرسه با هم؟"
"بله هر سه با هم."
"اشکالی ندارد. یک روانشانس ماهر سراغ دارم می برمتان کلینیک ایشان، علتش گرم شدن ناگهانی هواست، بیماری تان حادست. هنوز مزمن نشده، زود معالجه می شوید."
من خنده ام گرفت کوفی اخم کرد و جدی شد، گفت:
"شیوا خانم مسئله جدیست. درس ما تمام شده است. روی هم رفته شصت و نه سال، هرکدام بیست وسه سال، عمرداریم."
"حال که جدیست، باید بگویم که قرار ما گرفتن دکترا بود نه لیسانس. تا دکترا هم راه طولانی ای داریم. هر وقت تحصیل مان تمام شد. دست مان رفت تو جیب خودمان و توانستیم از جیب خودمان عاشق بشویم، نه به کمک دیگران آنوقت نوبت این کارهاست. هر چهارنفر با هم می رویم خواستگاری..."
"چه ارتباطی دارد عاشق شدن و دوست داشتن با شغل داشتن؟ ما که برای ازدواج کردن نیامده ایم. دوست داشتن با جیب خالی هم مقدور و ممکن است."
نادی به کمک دوستمان رفت. با شیطنت گفت:
"نه، نشد. شیوا، آن قول وقرارمان سر جایش محفوظ. قرار گذاشتیم که صبور، جدی، درس خوان و با هم، تا پایان دوره دکترا، باشیم و هستیم. قول ندادیم که احساس رقیق انسانی نداشته باشیم؟ چه اشکالی دارد عاشق باشیم و درس هم بخوانیم؟ تو اشکالی در جمع این دو می بینی؟ به علاوه نُک رفیق ما را بدجوری چیدی، نپرسیدی که این سه جوان رشید و تو دل برو عاشق کی..."
"ارّه برقی هم نمی تواند نوک کوفی جانم را ببرد. حالا کوفی تا عدس پلومان همه اش ته دیگ نشده بگو عاشق کی شده ای؟ شاید هم تقصیر من است که این غذاهای مقوی و انرژی زا را بخوردِتان می دهم. از فردا رژیم غذایی ضد عشق به هر سه نفرتان می دهم. سه وعده نان و ماست هفته ای یک بار، آبدوغ خیار بی کشمش."
کوفی خندید. رفت طرف آشپزخانه، شعله گازراکم کرد که غذا نسوزد. بعد از شیوا پرسید می خواهی بدانی ما عاشق کی شده ایم. شیوا گفت برای دلسوزی و همدردی به حال آن دختر بیچاره، بله. نادی گفت دلش بخواهد. عشق دست اول، پاک، و صد درصد خالص، محصول هندوستان... شیوا حرفش را قطع کرد و گفت بهترین راه، تبلیغ، تبلیغ از رادیوست. کوفی گفت بیا بریم تا نشانت بدهیم. شیوا گفت بگذارید من عینک آفتابیم را بردارم.
"عینک آفتابی لازم نیست. یک نُک پا تا اتاق خواب با ما بیایی نشانت می دهیم."
شیوا یک لحظه مردد ماند. برگشت به من نگاه کرد. دید که جدی و ساکتم. به طرف اتاق خوابِ ما راه افتاد. هرسه نفر به دنبالش رفتیم. من نمی دانستم کوفی چه می خواهد بکند، به نادی نگاه کردم. او هم نمی دانست. در یک فرصت مناسب کوفی برگشت انگشت گذارد روی دماغش و چشمکی زد، یعنی ساکت، گامی تندتر برداشت در اتاق را باز کرد همه چیزمرتب و منظم بود شیوا نگاهی از روی رضایت به نظم و ترتیب اتاق کرد. پرسید:
"سربه سرم می گذارید؟"
من به نادی و او به کوفی نگاه کرد. کوفی، هر وقت می خندید سبیل هاش دریک خط مستقیم قرارمی گرفت. دیدم سبیل هاش در یک خط صاف شده اند. گامی به جلو برداشت و در دستشویی را باز کرد. به شیوا اشاره کرد که داخل شود، به ما هم اشاره کرد که برویم تو. کلید چراغهای بالای دستشویی را روشن کرد. عکس شیوا در جلو و ما سه نفر پشت سرش در آیینه بزرگ و کشیده دستشویی، روشن و پر نور افتاد. قبل از این که شیوا سؤال کند کوفی با انگشت او را درآیینه نشان داد و گفت:
"دختری که ما هر سه در خفا و بی خبر از یکدیگرعاشقش شدیم همین دختر خانمی است که در آیینه پیداست. خوشگله؟"
شیوا اول جا خورد. برگشت من و نادی را نگاه کرد. هر دو جدّی او را نگاه می کردیم. برگشت به طرف کوفی او از ما جدی تر بود. خنده اش گرفت. آنقدر خندید که اشگش در آمد. دستمالی از جعبه جلو آیینه برداشت. چشمهایش را پاک کرد. دیدیم که شاد و خوش حال است. صورتش سرخ شده بود. همچنان که می خندید گفت:
"پس ویروس این عشق ناگهانی و مسّری را من به جان شما جوانان رشید تودل برو انداخته ام."
کوفی مانند قصه گویان و روایت خوانان قهوه خانه ها گفت:
"این دو جوان تودل برویِ اَخمو را نمی دانم، ولی اینجانب ویروسش را به جان خریده ام. گرچه، دوره مخفی بودن بیماریم طولانی بود. وقتی کشفَش کردم که دیدم دو نفر دیگر را هم از پا انداخته است. شعر:"تیرمژگان تو ازعینک پشت     زد به قلب این دو جوان بنده را کشت"
رو کرد به طرف ما با همان تُن صدا گفت:
"شما دو آقایانِ خوش بیان و شیرین سخن! این قدرعجول در بیان عشق ِتان نباشید. به یک دیگر مهلت حرف زدن بدهید! کمی متین تر و صبورتر باشید! آقایان چرا لال شده اید؟"
شیوا چشمکی به من و نادی زد و گفت:
"این یکی ازعلایم "شیوا ویروس" است، آن ها که گرفتارتر و بیمارترند از بیان و اظهارعشق می افتند."
"پس من از این تاریخ و بر اساس این قرار، لال مادر زادم و دم دهانش را گرفت."
شیوا از دستشویی رفت بیرون و راه افتاد طرف آشپزخانه همان گونه که لبخند می زد گفت:
" جانم جان، قربون یَهوِه خدای مامانم بِرَوَم. عاشقِ دل خسته نداد نداد، وقتی هم که داد، یکدفعه سه تا با هم، آن هم خانگی اش را، داد."
رو کرد به من گفت:
"تُو دل بِروی بی زبان جان، میز را برای ناهار خوردن آماده کن. "رو کرد به کوفی، "کوفی عنان جان، تو هم برو از صندوق عقب ماشین نادی آن نوشابه و میوه ها را بیار."
نادی مسئول همیشگی تهیه سالاد بود داشت دست هایش را می شست به کوفی گفت:
"تو دل برویِ لالِ ابدی مادرزاد، نری تو صندوق جلو دنبال میوه و نوشابه بگردی. خانم فرمودند صندوق عقب!"
شیوا به دفاع از کوفی بر خواست که اگر او نبود و اقرار به عشق سوزانش نمی کرد شما دو تا تُودِل برو، ریش تان به کمرتان می رسید و داشتید استخاره می کردید که بگویید یا نه. نادی خواست چیزی بگوید شیوا گفت باشد برای بعد از غذا. من گفتم می گویند گشنگی نکشیده ای که عاشقی یادت بره. اگر نادی وقتی گرسنه هست اظهار عشق کند مفید تر و موثرتر نیست؟ شیوا همین طور که داشت غذا را می کشید گفت:
"خان چه عجب که حرف زدی! فکر می کردم تا شصت سالگی سکوت کنی تا نشان بدهی که ویروس کاری تری را در دل داری؟"
کوفی با نوشابه و میوه برگشت. سر میز ناهار خواستیم راجع به مسئله مورد نظرحرف بزنیم.
"سر میز عدس پلو و مرغ برشته کاسکو کسی حق ندارد راجع به آن موضوع حرف بزند. مگر بخواهد از دور رقابت بیرون برود." شیوا گفت:
"من تا پایان شفته پلویی بنام عدس پلو، لالم." کوفی گفت:
" برای همین عدم رعایت دستور از دور رقابت اخراج شدی."
نادی قیافه محزونی بخود گرفت و پرسید:
"عاشقِ محروم شده جان، هفت تیر یا طناب دار، کدام را برای انتحار در شکست عشقیت انتخاب می کنی؟"
شیوا به او هم گفت تو هم برای کاربرد کلمه عشق از دور خارج شدی.من گفتم:"جانم جان، حق به حق دار رسید. از اخراج این دو رقیب عشقی قلبا..." هر سه نفرشان با قاشق کوبیدند به کنار بشقاب شان و مرا هو کردند که اخراج شدم.

بعد از غذا که میز را جمع و ظرفها را ما سه نفر شستیم، شیوا صمیمانه پرسید که آیا واقعا ما آنچه گفتیم جدیست یا او را دست انداخته ایم. نادی گفت:
"نه، اگر در طول این سالها یک حرف جدی و صمیمانه هر سه نفرمان با هم زده باشیم، همین است که جناب کوفی عنان بیان فرمودند."
شیوا در حال فکرکردن گفت:
"من که باورم نمی شود. حدود هفت سال است که ما یکدیگر را می شناسیم. بیش از سه سالی هست که شریک و هم اتاق و هم خرج هستیم. در این مدت هیچ کس: نه شماره تلفن، نه تقاضای دیدار و دعوتی، نه اشاره و نگاهی به من کرده است. بعد از این زمان طولانی یکدفعه هر سه با هم و به گونه اشتراکی آمده اید که ما هر سه با هم خواستار بی اختیاریم! اگر در مقابل آن آینه دو نفرتان آن قیافه مضحک و جدی را نگرفته بودید، موضوع را جدی نمی دانستم. قضیه را به شوخی برگزار و در می گذشتم. سؤالم این نیست که چگونه شما جوانان رشید تودل برو در این مدت، نجابتِ دوستانه و جوانمردانه از خود نشان و هرگز سوختن در عشق تان را به رخم نکشیدید. بلکه این است که چرا تاکنون، غیر از شما، هیچ کس خودی نشان نداده و پا پیش نگذاشته است؟ شما مؤدَب و مبادی آداب بودید چرا دیگران، غیر از نگهبان مونقره ای صبحِ دَرِ ورودی دانشگاه، برایم کلاه از سر بر نداشته و داوطلب و خواستار من نشده است؟"
من گفتم با بودن ما سه نفرچه کسی جرأت می کند که چنین کند.
"چرا جرأت نکند؟"
"چون ما سه نفر بیست وچهار ساعته سر کارعلیه را محافظت می کردیم. مردم می خواهند عشق بازی کنند، هوس گاوبازی که ندارند!"
"بسیار خوب. پس بی خواستار ماندنم تقصیر آقایان است. حالا بگویید کدام یکی از شما رشیدان تودل برو، بزن بهادرتراست؟"
"منظور؟"
"منظورم این است که مامان جون کدام یک از شما آخر هفته می آید در خانه مان برای دوئل با پدرم؟ چون وقتی آمدیم آمریکا پدرم مرا آورد به دبستان، در حیاط مدرسه پسرهایی را دید که از خودش درشت تر بودند! به من گفت:"دخترم اینجا آمریکا و ما ایرانی و به آداب و رسومی پای بندیم. به من قول بده که حرمت خود و مرا نگهداری. تا دکترایت را از دانشگاه نگرفته ای، شغلی و استقلال مالی نیافته ای عشق وآقا بالاسر، بی آقا بالاسر. قول می دهی؟" قول دادم. مرا بوسید. من در آغوش وسیع و هیکل بلند و ورزیده اش چون کبوتری بودم."
"اول این که ما را از هیکل و ورزیدگی پدر نترسان هر کدام از ما با مادرمان بیاییم اون دو تای دیگر به عنوان کمک و بادی گارد، همراه خواهند آمد. دوم شاید وقتی بیاییم که مادرت، که از تو ظریف تر است، تنها در خانه باشند و ما داستان خواستگاری را خانمانه حل کنیم!"
شیوا با لبخند گفت:"کُمار جان -گاهی، برای لج بازی با من، مرا بنام هنرپیشه هندی، راجندرا کمار، می خواندند که من دوستش نداشتم- سؤالم را جواب بده." من پرسیدم:
"سؤالت چی بود؟"
"به همین زودی بیماریِ فراموشی گرفتی؟ پرسیدم مامان کدام تان زودتر می آید به خواستگاریم؟"
من داشتم فکرمی کردم، نادی بجای من گفت:
"مامان من که با آن شلیته پرچین لُرّی اش، که هرگز با لباس آمریکایی عوضش نکرده و نمی کند، از بلندیهای "تویین وَلی" دره دو قولو، پایین و بیرون نمی آید. باید شما بیایید خدمت جناب خان و بانو!"
"خوب عذر تو موجه. جناب مدیرکل سازمان ملل متحد آقای کوفی عنان مامان شما چی؟"
"مادرم مرا این قدر دوست دارد و نگران راحتی و سلامتی زیست و سعادتم هست که برای گرفتاری مادام العمرم قدم از قدم برندارد. خودم باید چادر سرم کنم بیایم خواستگاری!"
شیوا رو به من کرد و پرسید:
"مامان تو هم که باید از کلکته پرواز کند؟"
"نه. اتفاقا همین دور و برهاست. فقط..."
"فقط چی؟"
"فقط یک اشکال کوچک دارد..."
"اشکال دارد، یا داری برایش اشکال می تراشی؟"
"من کی تراشکار بودم؟ گفتم اشکال دارد."
"چه اشکالی؟"
"اشکال اساسی این است که اگر بیاید، که از آمدن حرفی ندارد، هر کدام از والدینت که در بازکنند. درجا از هوش می روند و غش می کنند!"
"اینقدر خوشگل اند؟"
"نه، خوشگل نیستند. چون فوت کرده اند باید از جهان باقی با کفن بیایند!"
هیچ کدام نخندیدند. شیوا ساعتش را نگاه کرد. رو به من کرد وعذرخواست که فراموش کرده است که ایشان درقید حیات نیستند. بعد یادمان انداخت که غروب به دیدار و جشن تولد یکی از دوستان دعوت داریم و باید برویم و هنوز هیچ چیز به عنوان هدیه برایش نخریده ایم. در واقع قضیه به شوخی برگذار و تمام شد. کلیه گفت وگوهای جدی و قبلی، ما سه جوان تودل برو بی نتیجه ماند.

در تعطیلات قراربود سری به کسان خودمان بزنیم. به ویژه مسئله نام نویسی دوره دکترا، تامین هزینه تحصیلی مان هم درمیان بود. بنابراین هرکس به سویی می رفت. جز من که کسی را نداشتم. عمه ام به ایران برگشته بود. و عمه زاده ام با یک آمریکایی پاگنده، خودخواه و نچسبی ازدواج کرده بود که جز خودش، کارش، عاداتش و تماشای تلویزیون، آن هم کانال ویژه اش، به کسی و چیزی توجه نداشت. گفتی دنیاست و او، دیگر هیچ. یکی دوبارکه من به خانه شان رفتم مرا اصلا ندید. گویا من نامریی شده بودم! دریغ از سلام صبح، یا یک کلمه حرف! دیگر نرفتم. من ماندنی بودم. شیوا نزد پدر و مادرش رفت. کوفی را من و نادی به ایستگاه ترن بردیم. در بازگشت از ایستگاه، نادی پرسید:
"تو چه می کنی؟"
"من می مانم کار می کنم و ذخیره تا کمک هزینه تحصیل ام شود."
"بیا با من بریم به "تویین ولی" جالب و تماشایی است. دهکده ای در دل دو کوه و دو درّه، بعلاوه چند سال است که داریم سخت می خوانیم. یک مرخصی چند هفته ای و تغییر آب و هوا برای تو و من ضروری و لازم است. در دو سه سال آینده هم گمان ندارم که دیگر فرصت سفرمان باشد. بعد هم که من با شما باید برای شرکتِ مان کار کنم و شانس دیدن کسان ایلاتیم را با هم نداریم. بنابراین آخرین شانس است که تو کسان و خانواده ایلاتی من را، که می گفتی دوست داری ببینی، ملاقات کنی. باورت نمی شود در قلب آمریکا یک ایل لُرّ ببینی! با هم می رویم و با هم بر می گردیم. یکماه مخارجت را ذخیره کن."
وسوسه شدم. واقعا، در این مدت که به آمریکا آمده بودم شانس دور شدن از مدرسه و دانشگاه را نداشتم. عازم شدیم و راندیم.

نادی، اسم واقعیش، سهراب خان، بود. خان زاده ای که با پسوند خان بدنیا آمده بود، دنیایی که دیگر خان بازی را پذیرا نبود. او تنها پسرِ یک خانواده آمریکایی ایرانی الاصل لُرّ بود با شش خواهر قد و نیم قد که به ترتیب یکی دوسال از هم فاصله داشتند. یک خواهر بزرگتر از خود داشت که زن پسرعمویش -در آمریکا این ازدواج غیرقانونی است- شده بود که برای تحصیل به آمریکا آمده و با آن ها زندگی می کرد. فقط چهار سال از زندگی مشترکشان گذشته بود. دو تا پسردوقلو، در بیرون از رحم مادر و یکی در رحم مادر داشت! می گفتند این یکی هم پسراست. خانِ پسردوست، عاشق دو نوه و منتظرنوه سومش بود.

پدرش لهراسب خان مردی بلند بالا، قوی، سالم، استوار، با قدرت، مرد سالار، که در بین خانوار و وابستگانش، ایلاتی وار زیست می کرد و حکم می راند! نظم و انظباتی، سنتی ایلی، در ملکِ محدود و متعلق به خودش، برقرار و به اجراء گذاشته بود که باور ناکردنی می نمود. من تا با چشم خود ندیدم باور نکردم. در جوانی به عنوان دومین پسر خان بزرگ به اروپا و امریکا فرستاده شده بود. درس خوانده بود که به لرستان باز گردد تا به برادر بزرگترش، که جانشین پدرش می شد، کمک کند. این ملک را، وقتی در آمریکا درسش داشت تمام می شد، در یک آگهی تبلیغاتی برای فروش می یابد. مالکش یک اسکاتلندی با ذوق و ثروتمند بوده است. او طالب و خریدار ملک می شود. با اجازه برادر بزرگتر، به کمک سرپرستش، یک بازرگانِ لُرِّ ساکنِ کالیفرنیا، مُلک خریداری و نگهداری می شود. نادی از قول مادرش می گفت که:"شاید برادر بزرگتر خرید ملک را برای آمدن و ماندن برادر سرکشش در آمریکا، پسندیده و موافقت کرده است!" بهر حال لهراسب خان در بازگشت به ایران ازدواج می کند ولی با دوران قبل از انقلاب اسلامی و ناآرامی ها نمی تواند کنار بیاید. به سرعت سهم خودش را از ارث پدری برمی دارد و با خانواده و تبارش به آمریکا باز می گردد. مِلک شامل: چشمه ای جوشان، دریاچه ای دست ساز در بالادستِ کوه، چند باغ مرکبات، زمین های مزروعی فراوان، در دامنه دو تپه، که در کنارهم قرار داشتند بود. بر بلندی همواری مشرف بر باغهای میوهِ "دره دوقلو"ساختمانی به سبک اسکاتلندی دژ مانند، از سنگ سبز ساخته بودند که اکنون مهمان سرای خانواده شده بود. لهراسب خان در همان فضای باغ مانند، خانه ای کاملا به سبک خانه های سنتی جنوب غربی ایران با اتاق های فراوان، وسیع، پنج دری مانند، کفش کن دار، حوض خانه کاشی کاری شده، آشپزخانه وسیع، جدا از مهمان خانه، نشیمن وسیع و سایر اتاقها، ساخته بود. ساختمانی با دکوراسیون ایلاتی، بی میز و صندلی و مبل. پر از تشک و پشتی و فرشهای دستباف زیبای ایرانی. کاملا بیگانه با محیط و ناهمسان با ساختمان اسکاتلندی، نمای بیرون آجری و در درون با هلالها و طاق نماهای آیینه کاری و گچ بری تزئین شده بود! خانه ای با سقف بلند گنبد مانند شیشه ای، به شکل چادر ایلاتی بزرگ و تقریبا قلعه مانند. محدود و محفوظ در باغ پر درخت وسیعی که دیواری چون دیوار چین، کشیده شده بر تپه و درّه که ساختمان را در میان گرفته بود، داشت. این چندین هکتار باغ، زمین های مزروعی، دو ساختمان مسکونی خان نشین، در دو درّه و مِلکی قرارداشت که از جاده و بزرگراه 405 پنج مایلی به دور بود. در پایین دستِ تپه ها، در زمینی هموار و مرتع مانند، اصطبل های متعدد، زمین های پرورش و تعلیم اسب، فضای خورد و خوراک و چرای سبز برای چهارپایان. در کنار آن چندین خانه تمیز و کوچک -که نادی گفت متعلق به کارگران مزارع و اصطبل هاست- ساخته بودند. تعجبم وقتی افزون شد که گفت:"همه ی آن ها و خانواده شان لرُ ایرانی وفادار به ایل و خان زاده اند. که پدرش به تدریج با خودش یا پس از ساکن شدنش در آمریکا، به اینجا -به اصطلاح پدرش- "کوچانده" است، نه آمریکایی اند و نه مکزیکی! پرسیدم:
"از نظر تحصیل فرزندانشان؟"
"با ماشین دانش آموزبَر، به مدرسه ای در پایین دست دره می روند. در مدرسه، زبانِ انگلیسی می خوانند و در خانه با گویش لرّی حرف می زنند!

وقتی وارد زندگی عجیب خانوار نادی شدم دو تا شاخ روی سرم سبز شد. در آن خانه بزرگ و پر اتاق، سیزده نفر، اعضای خانواده، با سه کارگر همه با هم بگویش لری گفت وگو می کردند. مادر نادی، سروِناز بانوی کنگاوری با هفت فرزند، هنوزجوان می نمودند، ایشان با لباس رنگارنگ محلی و سربند پولک دوزی شان ابهتی خانمانه داشتند. بر تشکچه ای جلوس کرده و خانه و خانوار را به گونه سنتی اداره می کردند. کلمه ای هم انگلیسی یاد نداشتند! به شوخی آهسته به نادی گفتم حق با او بوده، مادرش با این لباس پرچین و رنگارنگ و خال آبی رنگ میان دو ابرو اگر هم می توانست بیاید خواستگاری، تو باید مترجم شان می شدی تا یک دختر، یهودی آمریکایی لخت و پتی -در قیاس آن بیست متر پارچه دامن دور کمر مامانت- را برای پسرش خواستگاری کند. خندید گفت:
"مادرم درس خوانده و فرانسه دان است. این پدرم هست که بااینکه تحصیل کرده انگلستان و آمریکاست ولی به فرهنگ و سنت ایرانی ایلاتیش سخت پایبند و وفادار مانده است. می خواهد فرزندانش را نیز مانند خودش بار بیاورد. در خانه لباس ایلاتی می پوشد. ایلاتی رفتارمی کند. می خواهد برای تنها پسر و وارثِ ثروتش، همسر وارداتی، از لُرّستانِ ایران به آمریکا بیاورد! می بینی که شرایط زیست ایلاتی را هم فراهم آورده، از وفادارترین کسان ایلش کارگر و مباشر دارد که او را درقلب کالیفرنیا خان خطاب می کند! همین خان، مهمان خانه به سبک انگلیسی دارد. برای پذیرفتن مهمانان خارجی اش، خودش لباس غربی می پوشد. کراوات می زند. مانند یک جنتلمن انگلیسی رفتار می کند. سر ساعت آن ها را می پذیرد، سیاست می بافد. قهوه می نوشد. تا آستانه در بدرقه شان می کند. وقتی رفتند باز به همان جلد ایلاتیش فرو می لغزد، شلوار گشاد سیاه، پیراهن بلند و جلیقه ملیله دوزی می پوشد، کلاه نمدی بر سرمی گذاشت و بر زمین می نشیند."
"نادی اگر خبرنگاران و رسانه های خبری بدانند در این درّه با چند مایل فاصله از بزرگراه شماره چهارصد و پنج و در حومه شرقی لاگونابیچ چنین موجوداتی در چنین شرایطی زندگی می کنند، عکس خود و کسانت، اگر بر پشت مجله "تایم" و "نیوزویک" چاپ نشود "نشنال جئوگرافی" داوطلب چاپش خواهد شد."
"گمان ندارم چنین بشود. در این، نزدیک سی سال که نشده است. کسی هم به اندرون خانه ما راه ندارد. تو هم اگر ایرانی و ایلاتی نبودی راه نمی یافتی و در همان "گِست هاوس" یا مهمان سرا پذیرایی می شدی. بی خبر از آن چه در اندرون خانه واقعی خان می گذرد، می ماندی و می رفتی!"
از درآمد و گذران زندگی شان پرسیدم. گفت:
"علاوه بر سرمایه گذاریهای سودده، مانند سهام بانک های خصوصی و مستقلات تجارتی، باغداری و دامداری برای مصرف داخلی و فروش، به ویژه پرورش اسب های دونده، که سخت مورد علاقه و توجه پدرم است، یکی از راههای درآمد خانوار -شامل تمامی کسانیست که در این درهِ ویژه و نمونه، ایل وار و به گونه اشتراکی، زیست می کنند- است. از خان تا کارگران در بهره بری ایل وار -نیمی سهم خان و نیمی سهم دیگران- سود و بهره می برند!"

وارد خانه که شدیم. من کفشم را در آوردم. سلام کردم و ایستادم. مورد لطفِ خان قرار گرفتم. گویا نادی قبلا خبر همراه بردن، و ایلاتی بودنِ پدرم را به ایشان داده بود. تعارف کردند در کنارشان بنشینم دورتر از ایشان و جایی که نشانم دادند، نشستم. بی کلامی حرف تا نپرسیدند، نگفتم. وقتی هم پرسیدند، خلاصه و کوتاه جواب دادم. نادی رفتار من را زیر نظر داشت. خودش کم حرف بود کم حرف تر شده بود. خان می دانستند که با پسرشان هم رشته تحصیلی و هم منزل هستم. از من پرسیدند:
"می خواهید ادامه تحصیل بدهید یا در جستجوی کارید؟"
"تا گرفتن دکترا می خواهیم ادامه بدهیم. ولی وضع من با دوستان دیگرمان فرق می کند."
سؤالشان به صورت جمع بود. من هم در جواب فعل جمع بکار بردم. نادی گفته بود که چون یک بار گفته بودند که چه رشته ای را انتخاب کند و نکرده است، دیگر درباره تحصیل با او صحبت نمی کند!
"چرا وضع شما با دیگران فرق می کند؟"
"چون من مشکل مالی دارم و باید کار کنم تا بتوانم بخوانم. با گران شدن شدید بهای دولار امکان ارسال وجه برای دوره دکترایم دیگر ممکن نیست. اگر هم مقدور بود من راضی نبودم که تمامی حقوق و درآمد ناچیز پدرفرهنگی ام در ایران، حواله آمریکا شود، او گرسنه بماند تا من بتوانم به سختی تامین معاش کنم و درس بخوانم."
"ادامه تحصیل تا کسب تخصص تصمیم بجایی است. سعی کنید وقفه ای بین دوران تحصیل تان ایجاد نشود که بنابر تجربه شخصی ام بسیار زیان آوراست. ذهن آقایان اکنون آماده فراگیری است. این آمادگی را نباید ضایع کرد. هر نوع آلودگی ذهنی حکم وقفه ای زیانبار را دارد."
"سعی خواهم کرد راهنمایی مفید شما را رعایت کنم شاید کاری در خود دانشگاه، ولو شستن ظرف در کافه تریا باشد، بیابم و از ایجاد وقفه جلوگیری کنم. بدون کار امکان تحصیل در دوره دکترا برایم ممکن نیست."
لهراسب خان گویا از تصور چنین شغلی برای نور چشمی شان ناراحت شدند. اَبرو در هم کشیدند. زمانی چند ساکت شدند. از زندگی و خورد و خوراک مان پرسیدند که واقعیت را گفتم ولی اشاره به آشپز چندین دست دارمان شیوا نکردم، که این هم مزید بر اَخم و سکوت بیشترشان شد! نادی از اولین ملاقاتم خیلی راضی بود. وقتی بیرون آمدیم گفت:
"تو هم به موقعش مارمولک سریع و هوشیاری هستی. پدرم داشت با من حرف می زد. فهمید که اگر هزینه تحصیلم را ندهد باید بروم و کار کنم و کار هم مانند هر نوع آلودگی ذهنی، از جمله عشق وعشق بازی،وقفه محسوب و زیان آوراست. ولی غرورش مانع حرف زدن مستقیم او با من شد. پدرم، سخت لج باز و یک دنده است."
"به نظر من چنین نیآمد. در دید و باوَر من مردی به معنایِ جوانمردی ومردانگی البته زیادتر از حّد، مقتدر آمدند. از مردانی هستند که پدرم باور داشت نسل شان دارد وَرمی افتد!"

چند هفته اقامت در هوای آزاد و خورد و خوراک فراوان، طبیعی و گوناگون به ویژه توجه و مراقبت های کدبانوی خانه از یگانه پسر و عزیزترین فرزندش چند پوندی ما را چاق و راه پیمایی های طولانی و پر از نشاط و شادی وهوای پاک چهره مان را رنگین کرد. من که دلم نمی خواست به هیچ وجه به لس آنجلس بازگردیم. ناهار و شام را همه با هم و به دور یک سفره بزرگ، که بر زمین می گسترانیدند، با گفت و شنود و شوخی و خنده دختران و داماد بزرگ خان که منبع جوک و شوخی بود می خوردیم. زود می خوابیدیم و آفتاب برگرده تپه های دوردست برمی خاستیم. من و نادی برای دویدن می رفتیم، خان برای سواری و سرکشی همراه با پسر برادرش که داماد و چشم راستش بود سوار می شد. خواهران نادی تا نزدیک ظهر خواب بودند! من که از سعادت زیست دسته جمعی و خانوادگی از آغاز عمرم محروم بودم تازه کشف کرده بودم که چه سعادت و لذتی را هرگز نیازموده بودم و هر ثانیه از آن را غنیمت می شمردم.

عمر سفر به پایان رسید. درموقع خداحافظی، خان از دوستی من با سهراب خانش، نه سهراب جانش، اظهار خوشنودی کردند. گفتند که در هر تعطیلات خانه ایشان را خانه خودم بدانم و منتظرم خواهند بود. به سهراب خان هم فرمودند:
"این ماشین شما، لاستیک هایش سابیده و هموار، خودش هم کهنه شده است. رانندگی با آن خطرناک است بگذاریدش در گاراژ و ماشین هوندای سفید را ببرید. اوراقش در داشپورت ماشین است."
او را در آغوش گرفت، فشرد و رها کرد. با من دست دادند. سروناز بانوی کنگاوری هم همراه با زنی که سینی آیینه و قرآن در دست داشت از در ساختمان بیرون آمدند. با مهربانی یک مادر با من خداحافظی کردند. نادی را به درون خانه فرستاد تا با خواهران و اهل خانه بدرود بگوید. به من گفتند که از سهراب خانِ شان مواظبت کنم و در گوشم گفتند به نادی یادآوری کنم که هر هفته، بطور حتم و مرتب، به پدرش زنگ بزند و تماس بگیرد. اضافه کردند:
"پسر محجوب، مهربان و نازنینی است، اما کمی غرور دارد و مانند پدرش سرکش و یک دنده است!"

کوفی زودتر از همه رسیده، همه جا را تمیز و نظافت کرده و یخچال را پر از آذوقه مورد نیاز ما نموده و منتظر ما بود. فشرده ای از داستان سفرمان را گفتم. فردایش شیوا از راه رسید با چند کارتون خوراکی و سوقاتی برای ما جوانان نارسِ تودل نَرو از توت خشگ و لوَاشک آلو گرفته تا آجیل تواضع و گز اصفهان گفت:
"اگر لس انجلس، "تهران جلس"است، گلندل به تنهانی "ایران جلس" است. هرچه در ایران هست در آنجا هم هست. از آش رشته تا کله پاچه و هر چه بخواهی و هوس کنی. من با کسانم قرار گذاشتم یک پایان هفته دسته جمعی برویم مهمان پدر و مادرم باشیم."
کوفی گفت پس ما هم مامان هایمان را بیاوریم. من گفتم که معذورم. نادی گفت که من بیهوده می گویم مادرش مرا به فرزند خواندگی قبول کرده است. اگر به خاطر من نیاید برای خاطر راجند کمارخان خواهد آمد. شیوا گفت:
"من تصور کردم در هوای آزاد و شرایط خوب شما سه جوان "تودل نَرو" شفا یافته اید، در حالیکه می بینم خیر هنوز هم..."
"نه کلی فرق کرده ایم. اول این که، بجای سه جوان تودل برو حالا دو تا شدیم. چون راجند کمار چنان زانو بر زمین زد و مؤدَب و مبادی آداب ایلاتی شد و رفتار کرد که پدرم بجای من با اوحرف می زد و مادرم از من، در خفا، پرسید او نامزد یا دوست دختر دارد، وقتی گفتم ندارد. خوشحال شد. گویا، از چهار دختر دم بخت اش یکی شون را نذر کرده، اگر رابطه من با پدرم خوب بشود، درسته عقد کند و بدهد به خان ! و خان می شود داماد سر خانه. وقت خداحافظی با سیاستی که خان بکار برده بود، پدرم ماشین کهنه مرا با یک هوندای نو عوض کرد. خوشبختانه هنوز مادرم نمی دانست که نذرش ادا شده است. والا کمار بی کمار. من باید تنها می آمدم."

داستان سفر را در چند جمله فاکتورگرفته گفت که کوفی اعتراض کرد و من ناچار شدم بر خلاف میل نادی قصه سفر را مفصل برای شیوا و کوفی دوباره بگویم و آن دو ناباورانه گوش کنند. در نتیجه نام پدر نادی شد خان بزرگ من شدم خان داماد و"تویین ولی" شد لرستان کوچک، بعد تغییرکرد به "لُرگاه"، و شیوا حرف را عوض کرد:
"باید از فردا، در فکر تامین مالی و مقدمات نام نویسی باشیم." من گفتم:
"من فعلا این ترم نام نویسی نمی کنم. کاری پیدا و..."
شیوا به اعتراض و محکم گفت:
"یا همه با هم نام نویسی می کنیم و یا هیچ کدام. هر چهار نفر سخت کار و ذخیره می کنیم در ترم بعدی همه با هم نام می نویسیم. قرار ما همه با هم بودن بود."
دو نفر دیگر به سرعت با او موافقت کردند. من خواستم بگویم که درست نیست سه نفر که می توانند، عقب بیافتند برای یکی که نمی تواند. ولی نادی مهلتم نداد و گفت که اندکی حساب پس انداز دارد و یک ماشین نو. دیگران هم ذخیره و پولی که دارند را از بانک بگیرند بریزند به حساب شیوا و کارت اعتباریش. برای ترم اول، حداقل واحدهای لازم را برداریم. هر چهار نفر کاری در هر کجا و هر چه که باشد پیدا کنیم. کار کنیم، بخوانیم و ذخیره کنیم. هر وقت هم لازم شد، ما که ماشین لازم نداریم. ولی واحد درسی لازم است. عذر فروش من هم، برای پدرم، موجه است. کوفی گفت فکر خوبیست. شیوا گفت:
"من صد در صد موافقم. از کارت اعتباری من می توانیم بخوبی استفاده کنیم. چون با حساب پدر و مادرم مشترک و معتبراست. گمان نمی کنم که بفروش ماشین نیازمان بیافتد. گیرم مبلغی بدهکار پدر و مادرم بشویم. آن ها که پس اندازشان زیاد و اعتبارشان کافی است و سودی به بانک نمی دهند. در نتیجه سودی هم از ما، اگر مقروض شان بشویم، نمی طلبند. بعلاوه بابت پرداخت های ما، از مالیات شان کم می شود و به نفع آن هاست. ضمانت و نحوه پرداخت بدهی خودمان را من با آن ها کرده و قرار نحوه پرداختش رامی گذارم. مشکلی پیش نخواهد آمد."
"بهر حال لازم است تو با آن ها گفت وگو و نظرشان را جلب کنی."
"این کار را خواهم کرد، گرچه می دانم لازم نیست."
کوفی از نادی پرسید:"تو نمی توانی از پدرت بخواهی تا کمکت کند؟ نادی جواب داد:
"او از خدا می خواهد که من این کار را بکنم. ولی استقلال و خود مختاریم بستگی دارد به استقلال مالیم. او دلش می خواست من پزشگ جراح و متخصص سرطان بشوم که چرا پدرش به آن زودی از سرطان مرده است. یا هزاران نفر در روز از این بیماری در رنج و عذابند. من از این کار که تمام عمرم پوزه بند بر صورتم بزنم و زیر نورِ نورافکن شکم مردم را بشکافم و به هم بدوزم نفرت داشتم. به غرور خانی اش برخورد. سه سالی هست که دیگر در این باره حرفی نزده، منهم از او چیزی نخواستم."

قرار شد همان کنیم که نادی گفته بود. فردایش تصمیم گرفتیم برویم بانک. نادی با یک بانک کوچک و محلی کار می کرد که پدرش در آن سهم داشت و برای او هم حسابی جداگانه بازکرده بود. سر راه، او از ماشین نزدیک بانک اش پیاده شد. شیوا نشست پشت فرمان تا ما را ببرد به بانک آو آمریکا. قرار شد نادی موجودیش را چک بانکی بگیرد و بیاید به بانک آو آمریکا تا به حساب شیوا گذاشته شود. بانک ما شلوغ وصفِ نوبت داشت. کارمان که تمام شد، آمدیم مقابل دَرِ بانک تا در سایه گیر جلوی در ورودی بایستیم و منتظر دوستمان باشیم. من می خواستم در صف نوبت بگیرم ولی کوفی گفت لازم نیست با ماشین می رویم چک را می دهیم به باجه اتوماتیک. در همین هنگام دیدیم که نادی در حالیکه دستهایش را باز کرده است، دارد شادی کنان می دَوَد و می آید. تا آمد هر سه ما را گرفت تو بغلش فشرد و بوسید. آن دو را رها کرد من را گرفت مارمولک جان گویان بوسید، فشرد.باز در آغوشم گرفت. دویده بود، نفس برای حرف زدن نداشت. نفسی تازه کرد و گفت:
"بچه ها کارت اعتباری بی کارت اعتباری(رو کرد به من) از امروز "خان جان" یا "خانِ خان ها" صدات می کنیم. گل کاشتی. واقعا که گل کاشتی مارمولک جان..."
نتوانست از شادی حرفی بزند. فتوکپی ایمیل پدرش به رئیس بانک را نشان ما داد. بعد با صدای بلند برایمان خواند. پدرش، دستور پرداخت هزینه نام نویسی برای دوره دکترا در دانشگاه او و من را به بانک داده بود، تا بانک مستقیم به دانشگاه بپردازد! مبلغی هم بابت پرداخت هزینه زندگی مان به صورت ماهیانه به او و من می پرداخت. حالا نوبت من بود که زبانم بند بیاید. نیم ساعت بعد به جای "برگرکینگ" دو دلاری، در رستوران شهرزاد در وست وود داشتیم سبزی پلو با ماهی کباب شده می خوردیم. در هنگام خوردن بستنی گل و بلبل ایرانی به عنوان دِسِر نادی لازم دید آنچه من از خود و رفتارم نگفته بودم را، تحت عنوان "سیاست مارمولکیم" به قول خودش، برای آن دو بگوید که سبب تاثر و دگرگونی تصمیم لهراسب خان شده بود.

تعطیلات پایان ترم تمام و ترم تازه آغازشد. در دو جلسه نشستیم با هم گفت وگو کردیم که برای دوره دکترا و تخصصی مان هرکدام، چه رشته تخصصی ای را انتخاب کند. چون قبول کرده و قول داده بودیم که با هم بطور اشتراکی مشغول به کار شویم. در رشته کاری مان رشته های تخصصی پایه مورد نیاز بود. هر کدام می خواستیم یک رشته را انتخاب کنیم تا در شرکتی که دایر خواهیم کرد، به شخص و متخصص دیگری نیازمند نباشیم. به یکدیگر کمک کردیم. هر کس برحسب ذوق و استعدادش رشته ای را انتخاب و در مورد من، رشته بر خلاف میل خودم را، قبول کردم و اظهاری هم نکردم.

اولین کاری که کردیم آپارتمان اجاره ای را با یک آپارتمان سه اتاق خوابه، خیلی نزدیکتر به دانشکده، عوض کردیم. اتاق بزرگ خواب را نادی و کوفی در اختیار گرفتند. اتاق خواب با حمام را به شیوا عشق مشترک مان دادیم، یک اتاق مستقل هم بدون حمام جایزه به مارمولک برای شیرین زبانیش بخشیده شد که همه را از کار کردن و ظرف شستن در رستوران خلاص کرده بود. در ضمن شستن ظرف در آپارتمان به عهده مارمولک گذاشته شد به شرطی آن ها را با زبانم، مارمولک وار، پاک نکنم!

درس ها سنگین، زیاد، مشکل و وقت گیر بود. چون غم نانمان نبود وقت کار و خواندن مان فراوان بود. من تصمیم گرفتم بدون اطلاع دوستان، حالا که وقت برایم فراهم شده است، کاری کنم که یک اسکلارشیپ از دپارتمان تحقیقات تخصصی بگیرم و وجه آن را ذخیره برای آغاز کارمان کنم ولو ناچیز باشد. نمی دانستم سرنوشت مان چه خواهد شد.

عشق مان به زیر خاکستر کار و تلاش برای تحصیل رفت تا کی دوباره گل کند. من برای سعادت شیوا سعی کردم تماس روزانه و معمولیم را با او کمتر کنم تا رقابت بین نادی و کوفی که امکانات مالی داشتند، فراهم و اتفاق بیافتد. در واقع من پا پس کشیدم. کمتر خوابیدم و بیشتر و بهتر خواندم. در سال دوم بورس تحصیلی تحقیقات را گرفتم. دوستانم جشن کوچکی گرفتند که فرصت جشن بزرگ مان نبود. در آغاز سال سوم، برنامه کاری ما اندکی سبک تر شد. بیشتر به نوشتن، تحقیق، تایپ و ادیت کردن می گذشت. لپ تاپ مجهز"اَپِل" ای که من خریدم تا به کمک کامپیوتر شیوا در اختیارمان باشد بسیار کمک خوب و سریعی بود. در سومین تعطیلاتِ تابستانی هر چهار نفرمان پذیرفتیم که، بعد از سه سال، ازتعطیلات استفاده و به یک پیک نیک دوهفته ای در فضای آزاد که سخت بدان نیازمند بودیم برویم. نادی سفری به "رِدوودِ" در "اورِگان" را پیشنهاد کرد. کوفی دو هفته را کافی ندانست و سه هفته سفر را پیشنهاد داد. برای جلوگیری از مخارج هتل هم کمپینگ، که خودش در آن وارد و صاحب امکانات و تجربه بود، را پیشنهاد کرد، که با شادی هر سه پذیرفتیم. انتخاب محل، تهیه مقدمات با او و شیوا بود. من اطلاع و تجربه ای در این زمینه نداشتم و تابع بودم. نادی عاشق هوای آزاد و زیستن در طبیعت بود ولی مانند من بی خبر از شرایط گردش گری و اقامت شبانه در جنگل بود.

صبح زود با ماشین نویِ نادی راه افتادیم. کوفی و شیوا به عنوان دو بَلَد و خُبرِه کار در صندلی جلو رانندگی و راهیابی را به عهده گرفتند. من و نادی در صندلی عقب لم دادیم و از مزایای خان زادگی ارثی استفاده کردیم. تمامی طول راه، در بزرگراه زیبای شماره یک و یک صدویک که از کنار دریا و میان جنگل به شمال کالیفرنیا و بعد جنوب ایالت اورِگان می رفت، گذشتیم. به محل موعود که رسیدیم. چادرهای زیادی برافراشته بودند. شیوا و کوفی با پدر و مادرشان قبلا به این جا آمده بودند. راه و رسم کار را می دانستند. در محل خلوت تری شش میخ چادرمان را بر زمین کوبیدیم. وسایل خودمان را جابجا کردیم. من مامور تدارکات، در واقع امربر، بودم. جمع کردن و آوردن سنگ برای دور چادر، کندن یک جوی باریک بدورمحل برقراری چادر، تا اگر باران بارید آب به زیر چادرمان نفوذ نکند، از وظایف من بود. هر چه گفتم که حالا فصل باریدن نیست مورد قبول فرمان دهندگان قرارنگرفت. ناهار و عصرانه را با هم در یک زمان خوردیم تا هوا تاریک شد، گفتند بخوابیم که فردا زودتر از آفتاب برخیزیم! من ندانستم این تعطیلات است یا اجبارات! چرا زودتر از طلوع آفتاب باید برخاست؟
همان شب خرسها آمدند. نان و آذوقه خیلی ها را بردند! ولی سراغ چادر ما نیآمدند. کوفی عقیده داشت که خرسها از من پشم آلوتراز خودشان ترسیده اند. شیوا از من دفاع کرد:
"خرسها برای عشق بازی که نمی آیند، برای غذا و مواد خوراکی می آیند. دیشب شما هرچه بود را خوردید و ظرف هایش را شستید و گذاردید کنار، خرسها برای چه بیایند؟"
کوفی باخنده گفت:
"من خواستم یک امتیاز به خان بدهم که نشد. اگرآنچه تو می گویی صحیح باشد. بازهم خرسها دلِ خوشی از خان ندارند که بیشترین آذوقه شان را دیشب خود ایشان خوردند. ممکن است امشب بیایند تا خودش را، به عنوان یک منبع غذائی ببرند."
"اگر خرسها بیایند ممکن است شیوا را هم با خودشان ببرند. چون دیشب در تمام کردن غذا شیوا جان هم خیلی زحمت کشیدند. تعجب من از این است که با این همه فعالیت های خوراکی چرا چاق نمی شود؟" نادی گفت:
"چون شیوا غذایش را خوب می جَوَد و چربی غذا زیر پوستش نمی رَوَد بلکه یک راست تبدیل به انرژی و زیبایی می شود."
شیوا از کوفی تشکر کرد. من پرسیدم:
"صبح سحر برخاستید تا با هم مشاجره نمکی کنید!سر و صورتی صفا بدهیم برویم هواخوری."
"تا من می رَوَم بِدَوَم شما صبحانه را حاضرکنید!" نادی گفت
"صبحانه و دویدن ممنوع است. این دو سه هفته، همه با هم هستیم. با نیم ساعت پیاده رَوی در قلب جنگل به رستورانی می رسیم که صبحانه اش حرف ندارد."
کوفی گفت: شیوا درست می گوید، ولی من تا قهوه نخورم بیدار نمی شوم. من گفتم تو خوابیده بیا من دم رستوران بیدارت می کنم. همه خندیدیم. کوفی پیشنهاد کرد:
"رستوران را بگذارید برای فردا. من می خواستم کمی زودتر راه بیافتیم به طرف غاری که تماشایی است. اگر دیر برویم باید ساعت ها در صف منتظر بشویم. من آب می گذارم جوش بیاید. قهوه و قطعه ای کیک می خوریم و راه می افتیم. یک ساعتی پیاده روی داریم می توانیم با ماشین هم برویم ولی لذتش به راه جنگلی و میان بُرِ زیبایی است که باید طی کنیم."
شیوا با خوشحالی گفت:
"من با کوفی موافقم. من دو بار آن غار را دیده ام. واقعا دیدنی است. بار اول ده دوازده سالم بود، ترسیدم و زیباییش را نفهمیدم. بار دوم برایم باورکردنی نبود. بازهم دلم می خواهد یک بار دیگرببینم."
من و نادی هم موافقت کردیم. کیک و قهوه را خوردیم و راه افتادیم. آفتاب نوک درختها بود که ما از خم و سربالایی های جنگل و کوه بالا رفتیم. وقتی رسیدیم دو سه ماشین بیشتر نیآمده بود. و ده بیست نفری در صف منتطربودند. نیم ساعت منتظرشدیم تا غار آغاز به کارکرد. در همین مدت کوتاه صف دیدار کنندگان مارپیچ وار داشت اضافه و طویل تر می شد. کوفی شاد و راضی نفسِ عمیقی کشید به شیوا گفت اگر منِ برنامه ریزِ تو دل برو نبودم آقایان حالا داشتند بند کفش شان را می بستند. شیوا خیلی جدی گفت:
"جوان تودل بروی برنامه ریز، کاری نکن که این دوجوان دیگر درغار جایت بگذارند و دست خالی بیایند بیرون."
"کی مرا جا بِگذاره؟ نادی که هم اتاقی و شریکم است. خان هم بالای ابرها است و دارد مانند ابوی گرامی شان با مولانا مشاعره می کند!"
"گمانم همان هم اتاقیت این کار را بکند. هم از خُرخُر شبانه ات خلاص می شود و هم اتاق را دربست در اختیار می گیرد.
" من گفتم شاید من هم کمکش کردم!" کوفی گفت:
"حضرت خان مارمولکیان امشب به چادر راهت نمی دهم. باید بیرون بخوابی شاید یکی از ماده خرسها به فرزندی قبولت کند."
هر چهارنفرمان خندیدیم. شیوا بُرّاق شد که:
"خرس که جای خوددارد،شیر هم بیاید با من طرفهِ، مگر می گذارم یکی از خواستگارانم را خرس ببرد؟" نادی گفت:
"نه شیوا جان خودت را ناراحت نکن اگر بقول کوفی این خان مارمولکیان جانِ من است که کاری می کند که خرسها یک بورس تحصیلی به همه ما بدهند و برش می گردانند دانشگاه! یا می آورند می دهند دستت و می گویند مال بد بیخ گیس صاحبش!"
من، ذوق کنان گفتم
"لطفا این فرمایش نادی را صورت مجلس کنید که شیوا صاحب من است. از طرف دیگر اگر خرسها بدانند که یک وکیل مدافع به این صمیمیت و شهرت دارند امشب می آیند سراغش." کوفی گفت:
"چطوره با صف که رفتیم توی غار همان جا بمانیم، تمدن بی تمدن. یک زندگی غارنشینی اشتراکی درست کنیم، به نام سلسله غارنشینان زن سالار..."
"عجب زندگی سختی خواهد بود."
"چرا سخت است خان؟"
"اول این که دو هفته بعد که ریشمان درآمد همه می شویم وحشتناک شکل هم دیگر. دوم این که اولین کسی که از غار فرار کند بانوی غاراست. سوم، سلسله بی سلسله با آن شکل و قیافه خرسها هم هوس زاد و ولد نمی کنند تا چه رسد به بانوی فراری غار..."
صف حرکت کرد. سوار آسانسور شدیم تا به عمق زمین برویم. غار عجیب، شگفت آور، عظیم، باشکوه، دیدنی و همه جای آن نور باران شده بود. برگشتم دنباله صف مانند مار بوآیی رنگین و خیزان، نرم نرم به خودش می پیچید و به پیش می آمد. ما، سَرِ این مار پیچان بودیم. با چندبار اطلاع قبلی، برای نمایش نور، چراغ ها را ناگهان خاموش کردند. شیوا جیغ کوتاهی کشید و محکم به بازوی من آویخت. برای اولین بار پس ازسال ها آشنایی، لمس و گرمی بدنش برایم سکرآور و برای خودم هم این احساس، تعجب آور بود. در تاریکی مطلق همچنان به بازویم آویخته ماند. نورافکن ها آرام آرام اول سقف غار را برای نشان دادن بلندی وعظمتِ حیرت آورش، در رنگ های گوناگون روشن و خاموش کرد و با هر تغییر رنگی جمعیت حیرت و شادیش را با همهمه ای شادمانه به نمایش می گذاشت. چراغ ها که روشن شد. نادی و کوفی به طرف ما برگشتند تا شادی و نشاط شان را با من و شیوا شریک باشند. شیوا گفت که ترسیده و از من برای جیغ و فشار بر بازویم عذرخواست. نمی دانم چرا آرزو کردم که باز هم چراغ ها را خاموش کنند!

بیرون که آمدیم هر چهار نفرمی خواستیم ابراز احساسات کنیم. هیجان زده و همه با هم شروع به گفت وگو کردیم و راه افتادیم. از راه دیگری به رستوران مورد نظرمان رسیدیم که در کنار دریاچه ای آیینه مانند، بی موج و تکان، به رنگ سبز قرار داشت. تا چشم کار می کرد و می دید جنگل بود و درختان غول پیکرش! بجای صبحانه ناهار خوش مزه و فراوانی خوردیم که حرکت و پیاده روی برایمان مشکل شد! به ناچار روی سبزه های نرم وِلو شدیم. دیگران را نمی دانم ولی من چرتی زدم. بیدار که شدم نمی دانستم در کجایم! شیوا و کوفی روی نیمکتِ بزرگ و راحتی نشسته بودند و نادی داشت با دو نفر از بازدید کنندگان به سن پدرش حرف می زد. وقتی بازگشت در دستش کتابچه راهنمایی بود که راهنمای خوبی شد برای جابجایی ما. به چادرمان رفتیم میخ هایی که دیروز بر زمین کوبیده بودیم را کندیم و چادر را بارِماشین کردیم و به کمپ دیگری رفتیم در حاشیه شمالی همان دریاچه سبز رنگ آیینه گون. با امکانات بیشتر و امینت فراوان تر، زیباتر تمیزتر ونردیک دریاچه. در همان جا ماندیم تا روز آخر که دلمان نمی خواست تمام شود. به بهانه پایان هفته و شلوغی جاده سه روز هم بیشتر ماندیم.

روزهای خوش زود می گذرند. ما ندانستیم چگونه و چطورگذشت. قرار بود در بازگشت از بزرگراه شماره پنج، که نزدیکتر و سریعتر بود، بازگردیم.. برای من بزرگراهِ ساحلی پرپیچ و خم، خوش منظره برتری داشت. ولی تصمیم با من نبود. من از روی احتیاط وکم تجربه بودنم ابرازعقیده کمتر می کردم. با این که هیچ دلم نمی خواست از بزرگراه برویم ولی اظهار نظر نکردم. شیوا مسئله را به رای گذارد. هر چهارنفر تصمیم گرفتیم تا برای بازگشت هم از همان راه و جاده ساحلی بازگردیم. برای این که به ترافیک سنگین برنخوریم صبح زود راه افتادیم. ناهار را در رستورانی در کنار یک رودخانه، در نیمه راه، خوردیم که فقط ماهی قزل آلا، سرو می کرد. این غذای مورد علاقه ما بود. دو ساعتی ناهار دلچسب ما طول کشید. جاده ساحلی، باریک، سربالا و فقط دو خط رفت و آمد داشت. نمی شد بسرعت رفت ما هم عجله ای در زود رسیدن نداشتیم. هنوز هفته ای از زمان تعطیلاتمان باقی بود. در بازگشت نادی می راند. یک سوی جاده دریا در ژرفا و طرف چپ مان کوه تپه و درختان جنگلی در بلندا بود. در رستوران با هم پیمان بستیم و قرار گذاشتیم در هر موقعیت و شرایطی که باشیم سالی یک بار، همین برنامه را تکرار کنیم و بدین نواحی بهشت گونه سفری دسته جمعی کنیم. قرار شد هر کس بهر بهانه اگرغیبت کند در سفر بعدی هزینه سفر دیگران را به عنوان جریمه نیآمدن بپردازد. نمی دانستیم که دیگر سفری در بین نخواهد بود.

اکنون که داستانم را می نویسم ده سالی از آن روز می گذرد. از یادآوری آنچه بر ما گذشت عَرَقِ سردی بر تنم می نشیند. اشگی در حلقه چشمانم برای فروریختن بی تابی می کند. سالهاست که بر این صندلی چرخدارنشسته ام. نیمه انسانی هستم که سعی می کند به نیمه دیگرِ بدون حس و حرکتش نیاندیشد. با همین صندلی چرخدار مرا به دانشگاه بردند. درسم را دنبال کردم. پایان نامه ام را نوشتم، از آن دفاع کردم و دکترایم را گرفتم. در جشن پایان تحصیلی شرکت کردم. بروی صحنه رفتم. برایم کف زدند. دعوت شدگان، به حرمت پایداری و امید فراوانم از جا برخاستند. ایستادند، ولی من نشسته برصندلیم ماندم. عمه ام پیر و شکسته آمده بود تا تبریک فراغت از تحصیل و خبر در گذشت پدرم را یک جا به من بگوید. پدرم مرا ندیده و ندانسته که فلج و صندلی نشینم، از جهان رفته بود! تبریک عمه پیر و شکسته ام اشگ آلود بود. نیمه نگفته آنقدر زار زد تا از حال رفت. خبر مرگ برادر نداده زیر بغل اش راگرفتند و بردنش. تنها خوشحالیم این بود که پدرم ندانست، که یگانه فرزندش معلول وصندلی نشین است، و ازجهان رفت.

آنروز از رستوران که در کنار جاده و رودخانه بود بیرون آمدیم. چند ساعتی از ظهر گذشته و هوا بهشت گونه و منظره مسحور کننده بود. پرسیدم :
"دوستان، کجا و چرا چنین عجله داریم که خودمان را به شهر دودآلوده برسانیم، حیف تان نمی آید این همه زیبایی را نادیده بگذاریم و برویم؟"
"کی گفت باید برویم. از رستوران بیرون آمدن معنایش سوار شدن نیست، جناب خان..."
در جواب شیوا گفتم:
"پس به دوستمان نادی بگو که کلید ماشینش را بگذارد تو جیبش برگردد اینجا." نادی خودش را شرم زده و خجل نشان داد و برگشت:
"داشتم به عنوان راننده ادای وظیفه می کردم و در ماشین را برای خانم "هزار دَستان"و دو ارباب مهربانم، به امید انعامی، باز و آماده می کردم!"
"من حالا دیگر"هزارداستان" شدم." شیوا پرسید.
"هزار داستان نه. هزاردستان نام دیگر بلبل است.
"یکی طلب من تا، بلبل زبانی، کردن را در تصمیم گیری، در انتخاب نهایی، در نظر بگیرم."
"چه کسی کلمه، زبان، را بعد از بلبل بکاربرد شیوا خانمِ گل؟"
همین طورشوخی کنان در حاشیه رودخانه می رفتیم به گروهی از ماهی های کوچک و بزرگ در رودخانه برخوردیم. چنان سریع و تند حرکت می کردند که به صورت یک موج تیره در آب دیده می شدند. نادی گفت اگر اینها بدانند که چند تا از پسر خاله و دختر عموهاشون در شکم ما هستند این گونه بی خیال نبودند. کوفی گفت قلاب ماهی گیری و وسایلش ته ماشین است اگر کلید را داشته باشد، چند تا ماهی برای شام می تواند صید کند. که با مخالفت هرسه ما روبرو و از پیشنهادش پشیمان گردید. گردش کوتاه و خوبی، به ویژه بعد از آن پرخوری در رستوران بود. سوار شدیم و گردش کنان به طرف جنوب راه افتادیم. نزدیک غروب به بلندی خوش منظره ای رسیدیم که عده زیادی ماشین برای تماشای غروب کردن خورشید وغرق شدنش در دریا، در پارکینگ کوچکی، پارک و منتظر ایستاده بودند. ما هم در محلی تنگ و نزدیک جاده جا پارکی به زحمت پیدا پارک و با احتیاط پیاده شدیم. غروبی بی نهایت زیبا بود. خورشید مثل طشتی از آتش گداخته کم کم در دریا فرو می نشست، هوا ناگهان تاریک شد. صبر کردیم تا ماشین ها رفتند. ساکت و مفتون آن غروب سوار شدیم. نادی پشت رل، شیوا کنار دستش و من پشت نادی و کوفی طرف راست من نشسته بود. نادی ماشین را روشن کرد، چراغ روشن نکرده، داشت از محلی که کنارِ جاده بود خارج می شد. کوفی مفتون ابرهای رنگین آسمان و من می خواستم کمربندم را ببندم، دیدم کوفی کمربندش را نبسته است. به او گفتم تا کمربندش را ببندد. کمربندش را گرفت کشید تا درگیره فروکند، نتوانست. من کمربندم را ول کردم خم شدم کمربند او را گرفتم وبستم، برگشتم تا کمربندم را بگیرم ناگهان شیوا جیغی کشید، ضربه ای به ماشین خورد! دیدم که خُردِه های شیشه جلو بر سر و صورت نادی پاشید. من روی هوا بلند شدم اول بر روی ران کوفی فرو افتادم، بعد تمام بدنم قوسی به عقب برداشت، گویی کمرم از میان دو نیم شد. دیگر چیزی نفهمیدم.

بعدها دانستم که ماشینی که از بالا با سرعت می آمده به در راننده می خورد قبل از این که کیسه محافظ باز شود دَرِ ماشین به درون رانده شده و سر و صورت نادی خُرد می شود به گونه ای که در دَم جان می دهد. کیسه هوای شیوا بدادش می رسد. کمترین آسیب را او دیده بود. کوفی به علت بسته بودن کمربندش، با شکستگی استخوان ران و سه دنده چپش در نتیجه وزن و فرو افتادنم به سختی آسیب دید ولی جان به ِدَر بُرد. شیوا در شوک تصادف برای مدتی مات، مبهوت و خیره شده بوده است. نه می گریسته نه حرف می زده و نه حرکتی می کرده است. فقط به یک نقطه در دوردست ها خیره مانده بوده. از تاریکی وغروب وحشت داشته. پدر و مادرش تمام فعالیت های شغلی شان را تعطیل و صرف مراقبت از او می کنند. برای باز گرداندن حس، به نیمه فلج بدنم سه بار به اتاق عمل رفتم. درعمل دوم کوفی با چوب زیر بغل به بیمارستان آمد. دوازده روز بعد از آخرین عمل نومید کننده ام شیوا به دیدنم آمد. او و کوفی دیگر مرا هرگز تنها نگذاشتند. در خانه، خیابان، دانشگاه، کتاب خانه، هر کجا و هر وقت هر دو با من بودند. نوری برای نگاهم به آینده شدند. نوشتم که باز هم در نبودنِ نادی با هم خواندیم و نوشتیم و از پایان نامه های دکترای خودمان دفاع کردیم. و کلاه مان را از سر برداشتیم و به هوا پرتاب کردیم.

در همان روزجشن فراغت از تحصیل، بعد از بردن عمه پیرم به خانه اش، شیوا و کوفی بازگشتند تا شام پایان تحصیل خودمان را در یک رستوران با هم بخوریم. برقی در چشمان شیوا و غمی در چهره کوفی بود که مرا ترساند. مدتی بود که شیوا لاغر و پریشان خاطر بود. از بی خوابی رنج می برد. داروهای پزشگ را نمی خورد. به دارو اعتقاد نداشت. ولی آن روز کمی شادتر می نمود. شادی اش نمی توانست آن برق عجیب نگاهش را از بین ببرد. وقتی به کنارم رسیدند. کوفی با کمی فاصله از من ایستاد. شیوا پیش آمد. خم شد. سرم را به سینه اش گذارد. موهایم را بوسید و نوازش کرد. فراغت از تحصیلم را تبریک گفت. گفتم که این موفقیت را مدیونِ هر دوی آن ها هستم. شیوا شاد و شنگول هر دو دستش را گذارد دو طرف صورتم. سرم را بالا گرفت. در حالی که توی چشمانم نگاه می کرد گفت:
"به قولی که به پدرم داده بودم، وفا و با هر دو صحبت کردم. فردا پایان هفته و پایان هفت سالِ سخت و پر کوشش تحصیل ما است. من امشب به خانه خودمان می روم. فردا بعد از ظهر لباس پلوخوریت را می پوشی، با کوفی به خانه ما می آیی. پدر و مادرم می خواهند از تو خواستگاری کنند که دامادشان شوی. وای به حالت اگر جواب رَد بدهی!"
من، مات بی حرکت ماندم. خواستم چیزی بگویم. کوفی اخم هایش را در هم کشید. شیوا انگشتش را بروی لبهایم گذارد و برنداشت تا لبهایش را بجای آن گذاشت. اخم کوفی بازشد و لبخندی چهره مردانه اش را گشود و سبیل هایش را در یک خط مستقیم درآورد. با غرور و تحسین شیوا و من را نگاه می کرد. او را از روی شانه شیوا می دیدم. با در هم کشیدن ابروهایم و حرکت سریع نگاهم که پرسشگر بود. شانه بالا انداخت و انگشت برلب و پلک برهم نهاد که ساکت و تسلیم باشم. به سرعت دریافتم، دستی برپشت شیوا زدم که اولین بوسه لب برلبش را، از لبانم برداشت. گفتم حتما خواهم آمد. خوشحال صورتم را بوسید، تشکرکرد، صندلیم را به جلو راند.

من، تا رستوران، مانند کوفی ساکت ماندم. شیوا، شاد و شنگول، دستم در دست اش گرفته، مانند بازیافته ای عزیزعاشقانه با من رفتار می کرد. با شوق وشادی دخترانه ای حرف می زد. گفت که با پدر و مادرش صحبت کرده است و آن ها پذیرفته اند با آینده اش آن کند که می خواهد. کوفی می راند. من بیاد نادی بودم. همیشه، هرکس می راند من نادی را، پشت فرمان می دیدم. اندیشیدم که اگر او بود، من هم نیمه انسان نبودم. به رستوران رسیدیم. کوفی صندلیم را به رستوران آورد. رستوران خلوت و آرام بود. کُنجی دور و کنار پنجره رو به دریا را انتخاب کردیم. من در میان آن دو بر صندلیم نشسته بودم. هر دو مرا می دیدند ولی من برای دیدنشان ناگزیر بودم رو به چپ و راست بگردانم. خواهش کردم تا جایم را عوض و پشت به نور و منظره دریا سر میز بنشینم به گونه ایکه هر سه بخوبی یکدیگر را ببینیم. صورتم، برخلاف آن دو نفر در تاریکی بود. این به من کمک می کرد تا تغییرات چهره ام را از آن دو، تا حدودی پنهان کنم. باید به آنچه می خواستم بکنم به دقت و وسواس بیاندیشم. رستوران محل مناسبی برای هجوم اندیشه نبود. سعی کردم شاد باشم. موفق هم شدم. شام دوستانه ای با هم خوردیم. من و شیوا بیشتر از کوفی طنز پرداز حرف زدیم. جوک گفتیم و راز پنهانی کردیم! شیوا از بُنِ دل و جان شاد بود می دانستم که در جدالی بزرگ بر والدینش پیروزشده است. رازی که با خنده و شوخی پنهانش می کرد. کمک اش کردم تا بر پنهان کاریش پیروز گردد. شادیش کوفی و مرا شاد می کرد. شادمان و خوش شام را به پایان بردیم. هر قدر شیوا را شاد احساس می کردم، کوفی را نگران شیوا و خودم می یافتم. کوچکترین حرکت ام را از نظر دور نمی داشت. در چشمان نگرانش نوعی خواهش و تمنا ی التماس مانند می دیدم. نمی دانستم چرا.

در خانه، به بهانه تعویض لباس، فرصت پرسش و گفت وگو با کوفی را یافتم. جزییات گفت وگومان لازم نیست. خلاصه اش این که شیوا به کوفی اقرارمی کند که از همان روز اول دبیرستان که مرا دیده دوستانه و دخترانه دوستم داشته است. کم کم وقتی رغبت دوستان و دختران دیگر را به من درک و کشف می کند، نوعی حسادت دخترانه احساس و سعی می کند تا مرا از دسترس دیگران دور نگهدارد و تنها به خود و برای خودش داشته باشد! در آشنایی چهار نفره مان احساس غرور و توانمندی ای می کند که کاملا خام و رویایی بوده است. در طول زمان، از صداقت، صمیمیت و رفاقت بین ما سه نفر درسی می آموزد که تنها با دوستی ساده و پاک، بدون این که رابطه عاطفی و عاشقانه ای را در نظر گیرد، می تواند با ما باشد. در اقرار سه نفره مان هم خوشحال و شاد می شود که رفتارش چنان منصفانه و بی طرفانه بوده است که هیچ کدام ما احساس برتری و تملکی درباره او نداریم. پس از تصادف می فهمد که من بیش از کوفی نیازمند مهر و عشق او بوده و هستم. در مخالفت والدینش هم گفته است اگر به پدرش قول نداده بود و با من ازدواج کرده بود امروزهمسرم و ناگزیر از خدمتم بوده است. کوفی به من اطمینان داد که اگر من نمی پذیرفتم او برای سلامت ذهنی شیوا سخت نگران می شده است. گفت:
"وقتی اشاره به سکوت و پلک برهم زدنم را دیدی و پذیرفتی، گویی دنیایی را به من بخشودی تا مرا شاد و خوشحال کنی. شیوا بعد ازتصادف حال خوشی نداشت. هم من و هم مادر و پدرش سخت نگرانش بودند. در این تصمیم گیری هم بسیار عاقلانه رفتار کردند."
"ممنونم. اشاره به موقع و به جایی بود. مرا به راهی منطقی و عقلانی هدایت و راهنمایی کردی راهی که بر تفکر، آینده نگری و واقع بینی استوار و از احساسات تند و بی دلیل به دور نگاهم داشت. سپاسگزار مهر، کمک به موقع و فهم ات هستم. سؤالی دارم. اگر به صداقتِ و مهر دوستانه ات جواب بدهی بیش از پیش مدیونت خواهم بود."
"به جان جواب می دهم."
"جانت باقی و سلامت. اگر تصمیمی را که من گرفته ام و به نظر تو صحیح و درست باشد، می توانم روی تایید و پشتیبانی از آن، از طرف تو، تکیه کنم؟"
"بطور حتم. نیاز به سؤال کردنش نیست."
"اگر من شرایطی را پیشنهاد کنم که ممکن و به نفع من و شیوا باشد تو قول می دهی از آن دفاع و در اجراء آن مرا یاری دهی؟ به خوبی می دانی که این داستان نمامی زندگی و آینده ماست."
"بتو قولِ مردانه می دهم."
دستش را گرفتم و فشردم. دستش گرم و مالامال مهربانی و کمک بود. با هم به سالن نشیمن رفتیم. شیوا چای خوش عطرش را دم کرده بود و استکان های کمر باریک لب طلایی منتظر پر شدن از چای بودند. من پُر از تصمیم و تفکر با لبخندی شاد، وقتی استکان چای را بدستم داد به شیوا که چسبیده به من و دست در دستم نشست گفتم:
"شیوا می دانم که می دانی ما هر سه نفر تو را صمیمانه اول دوست می داشتیم و بعد در یک زمان اقرار کردیم که عاشقیم. شنودی، اندیشیدی، نه رَد کردی و نه انتخاب! اکنون که به جای سه نفر، یک نفر و نیمی شده ایم به شهادت کوفی در زمان اقرار، آن دو، جوان مردانه گفتند که می توانند مردانه اگر دوام دوستی مان ایجاب کند، به نفع دوست دیگر، گرچه سخت است، کنار بروند ولی من نتوانستم چنین کنم. لال ماندم اصرار که کردند گفتم:" هر آنچه شیوا بگوید و بخواهد." اکنون خوش حال و مالامال از غرور و شادیم که تو مرا خواسته ای، پذیرفته ای و انتخاب کرده ای. آن که در کنار و اکنون شاهدمان است جوانمردی را به کمال رساند. مرا با نگاهی تشویق، ترغیت و هدایت کرد که مهرت را پذیرا باشم. باید اقرار کنم که من چنین شهامت و گذشتی را در خود و توانم سراغ نداشتم. تو مرا می شناسی. می دانی در سکوت و سازش ظاهریم شرایطی برای زیستن دارم و به اصولی پای بندم. به ویژه برای یک زیستِ مشترکِ پردوام. این اصول برایم نوعی پرنسیب محسوب و رعایتش را الزامی می دانم. می خواهم آن شرایط و اصول را درحضور کوفی بیان و رعایتش را از تو بخواهم. آیا قول می دهی بدین شرایط، که باور و خواسته من است، به دقت فکر و تامل کنی و بعد اگر پذیرفتنی بود بپذیری و اجراء کنی؟
"عزیزم وقتی من ترا شادمانه و از روی دل و جان پذیرفتم بدیهی است که شرایط تو را هم ناشنوده بدل و جان می پذیرم و قول می دهم آن کنم که تو می خواهی..."
"نه. دلم می خواهد نخست بشنوی، بیندیشی، آنگاه بپذیری واجراء کنی. هرگز انتظار ندارم درباره زندگی و آینده مان چشم بسته و ناشنوده تصمیمی احساسی و نا معقول، بگیری."
نگاهم کرد. بازویم را در بغل گرفت و فشرد. با مهر و لبخند گفت:
"با دقت و فراست می شنوم، درباره اش می اندیشم ولی می پرسم آیا شرایط تو از مردن و مرگ هم فراتر می روَد؟ من مرگ را به خاطر تو پذیرا هستم شرایط تو که فراتر از مرگ نیست. هست؟"
"نه شرایطم برای زندگی ولبریز از زندگی وحیاتست."
"پس قولم را قبول کن. من این قول و قبولی را همان وقت که چراغهای غار خاموش شد و من ببازویت آویختم آشکارا به خودم و در خفا به تو داده ام. باورم کن که وقتی می گویم می کنم، قبول کن که ناممکن را هم ممکن می کنم!"
"پس قول می دهی که نظرم رابپذیری واجراء کنی؟"
"نیازی بقول نیست ولی قول می دهم. "
به کوفی نگاه کردم. اخم هایش در هم و چهره اش پرازنگرانی بود. مثل این که نگران گفتارم و حالتی توام با شک و تدافعی داشت. به شیوا بر گشتم:
"کوفی بارها شنوده، حال هم می شنود و شهادت می دهد و خودت به خوبی می دانی که بودن با تو یک آرزو نبود، تمام زندگی و آمال ما بود، هست و خواهد بود. دوستت داشتیم و دوستت داریم و بسیارهم زیاد داریم و دارم. به ویژه اکنون که بی تو بودنم مشکل و در حدّ ناممکن است. به همین دلیل سعی می کنم با تو و در کنار تو بمانم. به نام آن دوستی صادقانه ات و آن مهری که در دل داشتی و داری و با آن در کنار این صندلی جهنم را برایم بهشت دلخواه کردی. بنابر قول بی بازگشتی که اکنون دادی. از تو می خواهم بی پرسش و گفت وگوی زاید و نالازم آنچه از تو می خواهم را بکنی وخوش حالم کنی..."
ساکت شدم. گویا، ناگهان، توان و نیرویم تمام شد. دیگر حروف از ذهنم به صورت کلمه نمی خواست در هوا رها شود. بُغضی سخت و سنگین گلویم را می فشرد. خودم را ستم کاری بی رحم می دیدم نه انسانی که عمری آموخته بودم، باید باشم! آرزو می کردم تنها بودم تا دریا دریا می گریستم. به خودم نهیب زدم که:"مرد باش این تنها زندگی تو نیست. زندگی و آینده چندین انسان است. آن کن که اندیشیده ای و گمان کرده ای باید بکنی." به ناچار ادامه دادم، که جان می دادم آسانتربود:
"خواسته ام این است که بجای من آن کسی را انتخاب کنی که اکنون ناظر، حاضر و نگران من و توست. مردی کامل با عشقی شورانگیز و توانمندی های لازم برای یک زندگی زناشویی کامل. عزیزم من فداکاری نمی کنم. واقعیت گرایی می کنم. شور و شوق زندگی هست ولی توان زندگی زناشویی در من نیست. برای درک و فهم حال و جان من باید روی این صندلی باشی با نیمه ای از وجود فیزیکی غیرفعال. قول می دهم و سوگند می خورم به عشقی که می خواهد مانع از سخن گفتنم بشود، با تمام ذرّات وجودم با شماهردو، دو پاره جان و شریک جوانیم تا عمر دارم بمانم و در کنارتان، با رضا و شادی زیست کنم. نمی خواهم کلمه ای در این باره بشنوم. قبلا از کوفی قول گرفته ام. تو هم قول دادی. به قولتان وفا کنید. این مهری است در حق من و نوعی بازگرداندن زندگی و تکامل دوباره ام می کنید. اگر نپذیرید از زندگی می گذرم و از زندگی تان بیرون می رَوَم. مرا ازخودتان نرانید. از زندگی بیرونم نکنید. آیینه ای شوید در مقابلم و مرا تکرار کنید.همین."

هستی از گردش باز ایستاد. عقربه زمان دَر دَم از کار افتاد. بُهت و حیرت به صورت سکوتی مرگ بار مانند بَهمَنی از یخ فرو آمد هر سه ما را فراگرفت تا در زیر آوار سنگین اش خُرد و منجمدمان کند. نمی دانم چه مدتی هر سه منجمد ماندیم. می دانستم که ظلم کرده ام. سر بلند کردم. کوفی کوهی از سکوت و خشم مژه بر هم نمی زد و خیره مرا نمی نگریست، بلکه، در سکوت و خیرگی اش، باتمام توانش سرزنشم می کرد. گمان نمی کرد تا این حَد جسور و بی پروا باشم.

یک نفر باید سخن می گفت. می گفت عشق اگر واقعی باشد باید خود را در دیگری ببیند. آسایش و سعادتش را در آسایش و سعادت دیگری بجوید و بخواهد. یک دختر جوان با یک مرد فلج چه آینده و سعادتی دارد؟ گلدان گل، بی نور و هوا می پلاسد. به گل و ثمر نمی نشیند. اگر شکوفایی و ثمر دهی گل را طالبی، باید در شرایط شکوفایی و محیط مناسب قرارش بدهی. در بی نوری، مرگ تدریجی اش حتمی است.

خواستم فریاد بزنم کوفی تو چیزی بگو... بگو... بگو روزی که شیوا گفت که عاشق کودکان فراوان است، به او گفتی:" خوشا به حال کودکانی که تو مادرشان باشی." اما صدایم در نیآمد. صدا از هیچ کدام ما در نیآمد. در زیر همان بهمنی از یخ منجمد ماندیم. شیوا بی صدا از جایش برخاست، به راه افتاد، در اتاقش ناپدید شد و در را بی صدا بست. من ماندم و کوفی. یاد خشم نگاهش مرا از نگاه کردن به او مانع شد. از طرفی نمی خواستم چشم براق از اشگم را ببیند. چرخ صندلیم را گرداندم و به طرف اتاقم راندم. دستمالی از جعبه بیرون کشیدم. با آن نَمِ غم را از چشمانم پاک کردم. چند لحظه بعد صدای پای کوفی و بعد صدای خودش را شنیدم که پرسید:
"نمی خواهی استراحت کنی؟"
"این بهترین کاریست که باید بکنم."
"ولی آن بهترین کاری نبود که می توانستی بکنی!"
جوابی ندادم. گفت:
"ناگهانی، باورنکردنی و کاملا غیر قابل پیش بینی بود."
خاموش ماندم.
"خودش را در اتاقش زندانی کرده است. اگر تو بیایی شاید در را باز کند. او عاشقانه تو را دوست می دارد. بیاد بیاور وقتی به بیمارستان آمد. حال خوشی نداشت ولی کنار تو را دیگر ترک نکرد، مگر وقتی که برای گریه به راهروی بیمارستان می آمد. می گریست. صورتش را می شست و با ماسکی از خنده و شادی به نزدت بازمی گشت."
صندلیم را به طرفش راندم. دست دراز کردم، گمان کرد کمک می خواهم، دست کمک پیش آورد. دستش را گرفتم. نگه داشتم، آرام و شمرده گفتم:
"تو خود می دانی که گفتنش برایم آسان نبود ولی ضروری بود." خواست دستش را از دستم بیرون بکشد. مانع شدم:"کوفی، مرد بودی. مردباش و متحمل، مرا ببخش و گوش کن. آنچه تو ظالمانه اش می دانی ولی نمی گفتی، من ظالمانه اش می دانم و گفتم. این گفتار نتیجه احساسی آنی و ناگهانی نبود و نیست. از وقتی بهوش آمدم و دانستم که نیمی از بدنم در اختیار من نیست، بدان فکرکرده و بدقت درباره اش اندیشیده بودم..." خواست چیزی بگوید مانعش شدم ادامه دادم:
"کوفی، گوش کن، اگر به تو نگویم منفجرخواهم شد. اگر تو و من هزاران بار احساسات مان را رقیق تر، ظریف تر، شاعرانه تر و انسانی تر، از آنچه هست بکنیم. هرگز، من و تو گمان نمی کنم قادر باشیم احساس مادر شدن یک دختر را درک و فهم کنیم. من از نیاز وغرایز طبیعی انسانی چیزی نمی گویم. مرا سرزنش کن ولی از یاری و همراهی خودت محرومم نکن. من در قالب توست که می توانم تداوم حیات بیابم. مرا از تداوم زیستن ام باز مدار. دوست و یاورم بودی بازهم باش. بی تو زندگی برایم و برای ما سخت است. سخت. همین."

زندگی شاید چشمه آبی باشد که در آن بتوان خود را دید و با دیدن خود به نوعی ازتداوم حیات دست یافت. دوست ماندیم. شش ماه شیوا گریست، یاریم داد، به کمکم آمد، اما هرگز به چشمانم نگاه نکرد. مدتی طول کشید و نازش را کشیدم تا به صورتم نگاه کرد. زمانی که شیوا دوباره شیوا شد، از من پرسید که می تواند قولش را پس بگیرد؟ وقتی با ملایمت و نوازش حرفم را زدم، شنود. گفتی با من اتمام حجت می کرد.

در جشن ساده عروسی شان فقط تنی چند از دوستان مان بودند. من کسی را نداشتم که دعوت کنم. اما من از همه شادتر و شادابتر بودم. از شادی بی اراده بر خود می لرزیدم. در عکس های عروسی شان همه جا من هستم. بالای سرم یکدیگر را دارند می بوسند و من نظاره گر آن بوسه ام. مهر پدر و مادر شیوا -که حالا آن ها هم او را بنام ازدواجی او شیوا صدایش می کنند- به من، قابل وصف و بیان نیست. برایم پدر و مادری شدند که سالها در حسرت داشتن شان بودم. چه مهری بی محابا در هر لحظه نثارم می کنند. اکنون با این که خانه ای از خود دارم، در خانه شیوا وکوفی، هم، اتاقی دارم و سالی چند است که با آن دوعزیزم و در کنار آن ها زیست می کنم. اولین کسی که دانست شیوا مادرشده است من بودم. او از من خواست تا این خبر را من به پدر و مادرش بدهم. با چشمانی از اشگ شوق پُر، خبردار شان کردم. پدرش گفت:
"این فرزندی است که تو به ما هدیه داده ای." برای من، این حرف کوچکی نبود. من را سَرمَست کرد. کوفی وقتی دانست، آشکارا گریست و گفت:"چه دختر و چه پسر نامش کمار خواهد بود."
اولین فرزندشان پسربود. در بیمارستان وقتی پرستار نوزاد را آورد،هیچ کدام از حاضرین او را، نوزاد را، نپذیرفتند و گفتند تا پرستار او را در آغوش بازوانِ لرزان از شادی من بگذارد. چشمانش بسته بود ولی صورتش به رنگ شکوفه هلو در بهار بود. در آن حال وهنگام گویی من جهانی را در بغل دارم. بنام نادی اش نامیدیم. دومین فرزند هم پسربود، من گفتم که او را بنام کوفی بنامیم موافقت کردند ولی وقتی شناسنامه اش را دیدم پرده ای از اشگ چشم هایم را درخشان کرد و سرازیرشد. نه تنها بنام واقعی ام، بلکه فامیل مرا مقدم بر فامیل پدرش بر او نهاده بودند. دانستم که این کار پدر و مادر شیوا ست.

اکنون، نادی ده ساله و هم نام من، هفت ساله است. چهار سال ما صبر کردیم و انتظارکشیدیم تا شیوا یِ کوچک به دنیا آمد. کوچک است و ظریف مانند مادر و مادر بزرگش. وای،... چقدر من چشم براه بزرگ شدنش هستم.
مرادر تو، تو را در من، همیشه جستجو کردن،... جز اینم دیگرهیچ...

زمستان، هزاروسیصدوهشتادوشش
فور.اس. رنچ، کالیفرنیای جنوبی
 


دکتر امیر اسماعیل سندوزیموزه هنری دکتر امیر اسماعیل سندوزی


کاربر مرتبط:  امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi
مطالب مرتبط:  معرفی کتاب: وقتی چراغ‌ها ... | دکتر سندوزی

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil