چند لحظه در پرده ابهام... و آن | دکتر سندوزی

چند لحظه در پرده ابهام... و آن | دکتر سندوزی

چترها را باید بست،
زیر باران باید رفت،
زندگی تر شدن پی درپی،
زندگی آب تنی کردن
در حوضچه اکنون است.
فروغ فرخ زاد

در یک کشتی تفریحی غول پیکر اقیانوس پیما، در فصلی نا مناسب برای یک سفر تفریحی یِ دریایی درسوییتی که گنجایش یک خانواده را دارد، تنها سفر می کنم!
 باید سعی کنم تا در فراغت، سکوت و تنهایی آرامش از دست داده ام را باز به دست آورم. در طبقه هشتم روی دماغه کشتی، جایی که من فقط آسمان و دریای بی پایان را می بینم، نشسته ام. به گونه ای که کشتی وهر آنچه هست در پس و پشت من قرار دارد. پیش رویم تا چشم کار می کند، دریا دریا، آب است و آسمان، هر دو خاکستری، هر دو در دور دست ها با هم یکی می شوند. آنچه در بالا، چون خودم، بغضی از باران و آنچه در پایین است دامنی گشوده برای باریدن باران دارد. گویی، بی نهایت دریا، تشنه باریدن است! صدایی اگر هست، صدای بر خورد امواج است با این هیولایی از فولاد که بی اعتناء بدان خشم و خروش و جوشش، بی رحمانه سینه دریا را می شکافد و پیش می رود. هر از گاهی آوایی از نوای موسیقی جسته و گریخته از طبقات پایین به گوش می رسد و قطع می شود. در این سکوت و تنهایی، به آنچه زندگی آرام و منظم خانوادگی من را در کمتر از چند ساعت بهم ریخت و واژگون کرد تا من به اجبار به بیمارستان پناه ببرم می اندیشم. انتخاب و فراهم آوردن امکانات این سفر را هم دوست، پزشگ معالجم و همکار روان شناس او به عهده گرفتند. من از چنین سفری بی خبر بودم. هرگز در عمرم به چنین سفری با این سرعت و چنین تنها نیاندیشیده بودم. روانشناسم گفت:
"بیمارستان جای بیماراست شما بیمار نیستید. باید از اینجا و این محیط دربسته بیرون بروید. به جایی که پناه آورده اید، پناهگاه نیست. زندان است. پرواز کنید. در گسترده ای با افقی باز و نا محدود، بی در و دیوار، شهر و شهرنشین، تمدن و ماشین، مدتی در آغوش طبیعت و با طبیعت بسر برید. جایی باز و افقی گسترده چون غریقی نجات یافته بر تخته چوبی غلطان در میان امواج اقیانوسی بی پایان! اول خودتان را باور کنید و بعد جز بر خودتان و بازوان بر چوب استوارتان به هیچ کس و هیچ چیز نیاندیشید، دل نبندید، گره نخورید، فکر نکنید. تنها بر رهایی و شناور بودن خودتان فکر کنید. گویی همه جهان و جانتان است و شناور بودنتان! اگر ساحل نجاتی هست، آن ساحل هم در خودتان و برون از شما نیست. هستی و هر آنچه هست فقط، در درون و وجودِ خودتان است بر خودتان و بر فیزیک و کوشش خودتان متکی باشید. آن که برتخته ای از چوب آویخته جز به خودش، حتی برآن تکه چوب، هم نمی اندیشد. سعی کنید فقط در دریا و به دریا باشید، نه در ساحل دریا. به زندگی، گذشته وآینده تان نیاندیشید، ازهمه وهمه چیز ببرید. با خودتان و اقیانوس بی پایانِ هم اکنون تان، سعی کنید صمیمی و صادق باشید. بکوشید با خودِ گم کرده تان دوباره آشنا شوید. خودتان را بیابید. سه دهه تلاش، کوشش، مبارزه و جَهد برای موفقیت در زندگی اجتماعی-اقتصادی، شما را مرد زندگی ساخته ولی معنای زندگی را از چنگ تان بدر برده است. باید بروید خودتان آن معنی را بیابید. درک و کشف کنید. تعریف ناقص من از زندگی، زندگانی نیست و آنچه کرده اید و این که دارید می کنید هم زندگی نبوده ونیست."
"پس زندگی چیست؟"
"اگرمن برای شما آن را معنی کنم. آن زندگی من است نه زندگی شما. شما می گویید: خانه من، همسر من، شغل من، موفقیت های من و... اما یک نکته مهم را نمی شناسید و به حساب نمی آورید و آن خود آن من است. شما باید با آن من درون و حاکم بر خودتان آشنا بشوید. بشناسیدش دوست بشوید. کنار بیایید ولی تسلیم او نشوید. او که منِ درون شماست، شما نیست! خِرَد، آگاهی، وجدانِ آگاهِ مرتبط برخِرَدِ حاکم بر هستی شما، عنصری بی شکل و غیر مادیست. غیر از من و منّیت (ایگو)ی شما است. برای او زیست کنید و با او معنا، تعریف، مفهوم و هدف از زندگی را کشف و درک کنید. شما دارید نقش زندگی کردن را مانند یک هنرپیشه ماهر بازی می کنید! آن که در نقش ناپلئون بناپارت ظاهر می شود که امپراطور فرانسه نیست. نقش او را دارد بازی می کند. او هنرپیشه ایست با تمام مزایای ناچیز و کمبودهای فراوان انسانیش. او در نقش واقعی خودش دیگر نقش بازی نمی کند. همان است که هست. اما شما نا خواسته نقشی را بازی می کنید که خودتان نیستید! سعی کنید خودتان را کشف، درک وبخوبی بشناسید وبه توانمندی های انسانی خودتان آگاه شوید. آن باشید که هستید. "ایگو"ی خودتان را در تظاهرات و فرا افکنی های خود پسندانه اش بشناسید. از تظاهرات و کژ رویهای آن برحذر باشید. در "انسان بودن" به نقشِ انسان با تمام مزایا، کمبود ها و خود خواهی هایش برخورد کنید. از همه مهمتر تکیه و توجه تان را به آن "بودن" معطوف کنید -که بر عکس "انسان" که ماده و فیزیک است بودن مقوله ای متافیزیکی است- به عبارت دیگر راز حیات، فقط "انسان بودن" نیست! بلکه تعادل بین "انسان" و "بودن" است.
"منظورتان این است که انسان بودن به تنهایی کافی نیست، بلکه آن بودن است که اگر با آگاهی و هوشیاری همراه باشد، در همه حال، می تواند سبب آرامش و آسایش انسان گردد؟"
"کمی فراتر از این. این دو را از هم جدا نکنیم. این دو دَر هَم و بَر هم استوارند. آگاهی و اطلاع مداوم بر رمز و راز چگونه بودن (که میتوان آن راعشق به زیستن هم نامید، زیرا عشق به تعریفی دیدن و جستن خود در دیگریست) که "ایگو"ی خود خواهِ ما را به کنار میزند، و دیگران را همچو خود می بیند و بر دیگران روانمی دارد آنچه بر خویش نمی پسندد است. این دو باهم فضیلت انسانی را شکل می دهد."

ساکت شد و مرا نگریست. چیزی در درون من داشت روشن و بر افروخته می شد. نمی دانستم چیست ولی احساسش می کردم. شاید، نوعی"دل آگاهی". دانست که راه را دارم می یابم. رهایم کرد تا خودم را کم کم بجویم و بیابم.

مدتی فکرکردم. پیش از این، جداییم از آن زندگی انبوه و در هم تنیده و ترک همه آن مشغله های گوناگون نا ممکن بود. گفتم:
"جز آن زندگی، من زندگی دیگری را نیازموده ونمی شناسم."
"بهتر است که بگویید نمی شناختید، زیرا اکنون دارید با آن آشنا می شوید. من هم کمک تان خواهم کرد. خودم، همین راه را به دلیل دیگری رفته و باز گشته ام. تجربه عملی دارم. واگذار به من کنید. ترتیب جا به جایی جسمی و روحی شما را می دهم."

یک روز هم آمد، بی مقدمه گفت تا برخیزم و لباس عوض کنم و آماده رفتن شوم. در سنِ کمالِ مردی ام، کودک وار برخاستم، پوشیدم، آماده حرکت شدم. کیف کوچک دستی و پاکت دسته دار رنگینم را برداشتیم و راه افتادیم. صبحانه را کنار دریا، در سکوت کامل، خوردیم و با هم به این کشتی اقیانوس پیما آمدیم. مرا سوار کرد و خود رفت.

چند روزی طول کشید تا بدین نوع زندگی کم کم عادت کنم. روزهای اول فقط خوابیدم. صبحانه ناهار و عصرانه ام را روی همان فضایِ بازِ بالکن مانندِ مقابل سوییتم، که فقط، منظره دریا و آسمان را داشت برایم می چیدند، سِرو و جمع می کردند. منظر نظرم جز دریا و آسمان چیز دیگری نبود. این طبقه از کشتی در این فصل نامناسب از سال تقریبا خالی از مسافر بود. برای ورود به این بخش اعیان نشین باید"کلید کارت"مخصوص داشت. کسی بدین طبقه نیامد. من هم به طبقات دیگر نرفتم. در ابتدا به اهمیت این کلید کارت آگاه نبودم. حالا از بودنش و این انتخاب پزشگِ معالج ام، راضی و خشنودم. تصور نمی کردم که درمیان اقیانوس بتوان چنین راحت زیست و همه چیز در اختیار داشت. هرچه می خواستم با یک تلفن به فروشگاه مجهز و عظیم کشتی، آماده و ارسال می شد. جز ملزومات ضروری نیازم به چیزی نبود. روان پزشگم ازمن خواسته بود تا هر زمان که برایم ممکن بود. آنچه به ذهنم می گذرد را، اگر دوست می دارم، برایش بنویسم. گفته بود:
"این تنها راه تماس شما با من و دنیای متمدن است. جز من، کسی نمی داند که شما در حال سفری دریایی هستید. تماسِ تان را با من قطع نکنید. روزی یک خط هم بنویسید کافیست! این دست نبشته ها می تواند برای درمان شما بسیار مفید باشد. نوعی خود درمانی است. شاید هم هرگز کسی آن را نخواند. وقتی خودتان را یافتید پاره کنید و به دور بریزید. شاید هم خودتان بخواهید تا من تمام یا بخشی از آن ها را روزی بخوانم.
"اگر ننویسم؟"
"ننویسید. مختارید. من دوست دارم و لازم می دانم که بنویسید. ولو بعدها آن ها را به دریا بسپارید!"

به حرمت صداقتش در درمان و انتخاب شایسته ای که برای سفرم کرده بود. تصمیم گرفتم تا در آغاز سومین هفته، بنا بر گفته اش، صادقانه بنویسم، که خود، برایم نوعی سرگرمی شد. روز اول قلم بر دست ساعتها نشستم. کلمه ای ننوشتم. بین اکنون وگذشته چند روزه ام گویی زمانی به درازای قرون، در پرده ای محو و ناپیدا، خفته بود. من و آنچه بر من گذشته بود، با این که هنوز یک ماه هم نشده بود، آن قدر دور و گم بود که رابطه ای بین حال و گذشته را، بسی طولانی می دیدم. شاید ذهن من، نمی خواست آن خاطره را زنده کند و بیاد بیاورد! نمی خواستم باور کنم که چه اتفاق افتاده است. سعی کردم به روزگار جوانی برگردم. دوران تحصیل و تلاشم. این گذشته نسبتاً دور، از گذشته بسیار نزدیکم تجسم اش آسانتر می نمود.

به دلیل؛ سفرم برای ادامه تحصیل، جدایی از خانواده، تنهایی، غریب بودن، و نیاز مالی ناگزیر شدم تا دست بر زانوی خودم بگذارم تا ازجا برخیزم. ثروتمند نبودیم. از یک پدر و مادر فرهنگی زحمتکش که آرزوهای گم شده خودشان را می خواستند در آینده من بجویند، به دنیا آمدم. تنها فرزند بودم. دوران متوسطه را که تمام کردم آن دو، سخت تر کار کردند تا من در شرایط بهتری دور از آنها، در ایالات متحده، که ینگه دنیایش می نامیدند، درس بخوانم و کار کنم. سخت خواندم. سخت تر کار کردم. اولین عشق دوران دانشجوییم را در سال سوم دانشگاه یافتم. آن عشق، چنان سالم و سرشار از صداقت بود که هر دو مفتون و گیج هم شدیم و راهی جز با هم بودن نیافتیم. دَر با هم بودن هر دو نا وارد و نا آشنا بودیم! نا دانسته های خودمان را با هم شریک شدیم. او یک دختر ایرانی سفرکرده به امریکا با پدر جدا شده از مادر بود. که ازدواج مجدد پدرش، سبب استقلال و جداییش شده بود. من، کم پولی مانع عاشق شدنم شده بود. درس و تجسم پدر و مادری که جان می کندند تا من کسی بشوم، تمام ذهنم را پر کرده بود. دو بار در طول اقامتم در آمریکا، کار کردم صرفه جویی کردم، به ایران رفتم و بازگشتم. مادر و پدرم، هر دو به دلایل سیاسی بازنشسته و شکسته شده بودند. در بازگشت بار دوم بود که او را یافتم و دیگر به ایران نرفتم. هر دو غریب و تنها و سخت نیازمند پناهگاهی عاطفی بودیم. ازدواج ما ساده صادقانه و از روی عشق بود. برای هر دوی ما، این اولین عشق و تجربه روابط جنسی بود! همچنان عاشق هم بودیم و ماندیم. پنج سال من از او بزرگتر بودم. درس خواندنم با کار توام و نیاز به کار، مرا سه سالی از تحصیل عقب انداخته بود. دو سالی هم او دیرتر از موعد مقرر به دانشگاه آمد. اگر چه مخارج تحصیل دانشگاهیم سنگین بود. ولی من هم کار کرده بودم و هم آپارتمان کوچکی خریده بودم. یکی دوسه سالی هم پس از ازدواج با زندگی دانشجویی در همان آپارتمان تک اتاق خوابه باهم در صفا و عشق زیستیم. او و پدرش تبعه آمریکا بودند. ازدواج ما سبب گشایشی در کاریابیم شد. به یاری دل آرا که دوستان دِلی صدایش می کردند. آپارتمان کوچک را فروختیم وشرکت کوچکی برای فراهم آوردن و فروش قطعات یدکی دستگاه های مخابرات ارتباطات نوری براه انداختیم. کم کم قراردادهایی با شرکت های فروشنده و خریدار بستیم که سود آور شد. دوباره خانه و زندگی کوچکی خریدیم و هر دو پشت به هم دادیم. شرکت را گسترش و زندگی ای پر از نشاط، کوشش، صفا، صداقت وعشق برای خودمان ساختیم. کارمندانی چند استخدام کردیم. کارمان رونق گرفت. وضع مالی مان که خوب شد به دنبال دل خواسته های جوانی مان رفتیم. کاری کردم تا دِلی نیازی به کار کردنش درخارج ازمنزل نبود.

گسترش شرکت لازم و شعبه های متفاوتی مورد نیاز بود. شرکت را به صورت شرکت سهامی در آوردیم و چهل و نه درصد از سهام را به بورس واگذار کردیم. امتیاز شعب تاسیس کرده را به دیگران فروختیم که در فروششان ما درصدی سود می بردیم. ثروت، آسایش و امکانات بیشتر آورد. دل خواسته های بشری کم نیستند. دلی در آرزوی فرزند داشتن براه افتاد. هرچه کردیم نشد. داشتیم نا امید می شدیم که خود دلی به فکر قبول فرزند افتاد. از بین کودکان پرورشگاهی مدرن، دخترزیبا و شیطانی را انتخاب کردیم که وقتی او را برای آشنایی با خودمان طلب کردیم گفتند که پسر است! با انبوهی از موهای تابدار قهوه ای. مستقیم به طرف ما آمد دلی زانو خم کرد عروسکی را که برایش خریده بود به طرفش گرفت. نگاه کرد ولی نگرفت گفت که او پسر است و یک ماشین می خواهد که از راه دور کنترل شود! دلی خواست مرا برای خرید چنین سفارشی بفرستد. پسرک گفت که خودش می خواهد انتخاب کند! سخت دلبسته این کودک و استقلال رای کودکانه اش شدیم. قبلا صلاحیت ما را گواهی کرده بودند. مراسم مربوطه را انجام دادیم. هرسه با هم راه افتادیم تا ماشین دل خواه پسرمان را انتخاب و بخریم. در اندک مدتی یک اتاق از اتاقهای متعدد خانه مان از وسایل بازی دیجیتالی پُر و ما دلبسته ترِ وجود او شدیم. تمام اوقات تنهایی همسرم را دارا پر کرد. خانه ما گوشه دلپذیری از بهشت شد و دارا گل خوش رو و خوش رفتار زندگی هر دوی ما. دارا پسری آرام، مداراگر، بانشاط، زیبا و بسیار حساس و پناهگاه اَمن اَش آغوش دلی بود. با آمدن او دوران موفقیت من هم آغازشد. شرکت دومی، ضرورت تاسیس یافت که سهامش به سرعت به فروش رسید. ما ناگزیر بودیم که مرکز آن را در نیویورک قراردهیم. سالی چند و مبالغ زیادی صرف آن کردم تا بسود دهی کلان رسید. دل آرا و دارا با هم، من وشرکت هم با هم رشد کردیم. تمام امور خانه به عهده دلی بود که همه چیز را با دقت و وسواس زیر نظر داشت وشاداب مانند گلی زیبا و چون خورشید گرم و نورانی می درخشید. هر دو هفته یک بار، چهارشنبه صبح، راننده مرا به فرودگاهِ لس آنجلس می برد. با یک شرکت هوایی معتبر و در یک صندلی مشخص از پیش رِزِرو شده "فرست کلاس" در ساعتی مشخص پرواز می کردم. در نیویورک در فرودگاه در ساعت و دقیقه معین "وله پارکینگ" ماشین آلفارامئوی قرمز رنگم را آماده می آورد. دوست می داشتم که از فرودگاه "جان اف کندی" تا شمال غربی نیویورک، جایی که ساختمان هیولای شرکت مان در منطقه سبز و پر طراوتی قرار داشت را تنها و خودم برانم. بیشتر راه از میان کشتزارها و مناطق جنگلی سرسبز می گذشت. فرصت خوبی برای تفکر و تنظیم افکارم بود. مستقیم به کمپانی می رفتم. در دفترم به همه امور رسیدگی، کنترل و بررسی می کردم. در راس ساعت یازده درجلسه هیات مدیره شرکت، و تصمیمات مهم را تصویب و به مسایل اساسی رسیدگی و اوراق و اسناد لازم را امضاء و بعد از ظهرم به ملاقات های خصوصیم اختصاص داشت. دو ساعتی هم، به ظاهر، به عنوان استراحت، صرف مسایل وبررسی های کنترل کننده امور می کردم دستورات و ملاقات های خصوصی را صادر و انجام می دادم. شام را با برخی از سهام داران عمده می خوردم. در محیطی غیر رسمی به امور رسمی رسیدگی می کردیم. صبح روز بعد با کادر فنی و برنامه ریزان کمپانی دو جلسه جداگانه و سازنده داشتم که معمولا تا بعد از ظهر به طول می انجامید. ساعت سه تا چهار دیداری کوتاه با دوستان، مشاوران و وکلا که اشخاص مورد اعتمادم بودند داشتم. اگر زمستان و یخ بندان نبود سوار می شدم تا فرودگاه می راندم. در فرودگاه ماشین را به پارکینگ می بردند. من سوار هواپیما می شدم درهمان جا و مکان که آمده بودم می نشستم و به کالیفرنیا باز می گشتم. در فرودگاه راننده منتظرم بود. مرا به رستورانی در ساحل اقیانوس آرام در آخرین طبقه یک آسمان خراش می برد. دلی و دارا منتظرم بودند. شام را با هم می خوردیم و دیر وقت به خانه باز می گشتیم. گاهی دلی و پسرم با ماشین به دنبالم می آمدند و مرا از فرودگاه برمی داشتند که برایم بسیار لذت بخش بود. دل آرا به رانندگی من ابدا اعتماد نداشت! می گفت:"تو کارهای فکری و اقتصادیت را پشت رل ماشین و وسواس و دقت و توجهت را در شرکت صرف می کنی!" راست هم می گفت. دارا حالا برای خودش مردی شده بود. رانندگی را آموخته بود. با این که هنوز هیجده سالش تمام نشده بود ولی از منِ بلند قد، فقط چند اینچی کوتاه تر بود. داشت از نظر اندام ورزیده و مردانه تر از من می شد. بسیار شیک و رنگین پوش بود. در انتخاب لباس و رنگ سلیقه دِلی را طالب بود. با هم برای خرید می رفتند. نکته ایکه من بیشتر تحسین می کردم هم آهنگی کامل آن دو در انتخاب رنگ و مدل لباس بود. هر قدر من نیویورکی و مقید به لباس های کلاسیک ورنگهای تیره، ساده و رسمی بودم. آن دو، مادر و فرزند مدرن، ساده، شُل، راحت و رنگهای شاد می پوشیدند. کفش های مد روز، شال گردن های بلند و آویزان تا نزدیک زانو، پیراهن از زیر کت در آمده و... مدل هایی که اگر من می پوشیدم نگهبان کمپانی به ساختمان در نیویورک، راهم نمی داد! در این چهارده سال پدر شدنم هرگز نشد که شام پنج شنبه شب ها را از دست بدهم. تا آن چهارشنبه وحشت ناک پیش آمد و هم چیز را دگرگون کرد.

راننده صبح سر ساعت مرا به فرودگاه برد. در نیویورک روزی آفتابی، روشن و بسیار دلپذیر بود. در سایه گیر دَرِ خروجی فرودگاه پسرکی با کت قرمز و شلوار سیاه کنار ماشینم منتظر بود. صبح بخیر گفت و در ماشین را برایم باز کرد. پشت رل که نشستم و کمربندم را بستم، در را آرام بست و از ماشین فاصله گرفت. من راه افتادم. نیم ساعتی بیشتر راه نبود. من این راه را آهسته تر می راندم. وقت بسیار، هوا لطیف، و درختانِ شسته از نم شبانگاهی طراوت بهار را داشت. می راندم و در ذهنم ترتیب عنوان کردن مسایل را مرور می کردم. سهام شرکت برای اولین بار، با این که سود خوبی را در انتظار داشتیم، اندکی در حال تنزل کردن بود. در ذهنم سعی کردم طرحی را که مشاور ژاپونی شرکت پیشنهاد کرده بود را مرور کنم. ندانستم کی از بزرگراه بیرون آمدم و به اولین چهار راه رسیدم. وقتی به خود آمدم که تکانی شدید خوردم. ضربه ای به در طرف راست ماشینم خورد من و ماشین بروی چرخهای طرف چپ بلند شدیم. ولی سپرعظیم یک کامیون که دَرِماشین را بداخل آورده بود، مانع غلطیدن ماشین شد. با قفل شدن آنی کمربندم، به در و شیشه نخوردم ولی گردن و شانه ام به سختی درد گرفت. در لحظه ای که دیدم چراغ قرمزاست. پایم را روی ترمز فشردم. تا پلیس و آمبولانس آمد من همچنان پا روی ترمز و فشار داشتم! راننده کامیون صورتش خونین بود. توجه همه به راننده کامیون بود نه به من. پلیس خواست در را باز کند. در قفل بود. من ماشین را خاموش کردم قفل در باز شد. خواستم در را باز کنم، پلیس با اشاره دست مانع شد. کمک کاران آمبولانس رسیدند در را باز و مرا در همان جا معاینه کردند. شکایتم از درد شانه و گردن بود. گردن بندی برگردنم بستند که سر و گردنم را بی حرکت نگاهداشت. آرام مرا از ماشین بیرون آوردند و روی بیماربَرَم گذاشتند و آژیرکشان به بیمارستانی بردند. در راه یک بار دیگر مرا معاینه و به کسی گزارش دادند که فشار و ضربانم طبیعی است فقط از درد ناحیه گردن و شانه چپ شاکی هستم. آستینم را بالا زدند و سوزنی درعضله ام فرورفت. مرد گفت که مسکن تزریق کرده است. در بیمارستان، راننده کامیون، با سر و کله باندپیچی شده روی تختی، دراز به دراز خوابیده بود. لباسم را در آوردند. لباس بیماران را برتنم کردند. دکتر آمد یک بار دیگر معاینه دقیق کرد. از گردن و شانه چپم عکسبرداری نمود. گفت که خوشبختانه صدمه چندانی نخورده ام:
"شانس آوردید شکستگی، پارگی یا خونمردگی ای ندارید. اندکی ضرب خوردگی دارید که با مسکن و استراحت بر طرف خواهد شد. گردن بندتان را برای یک هفته تا ده روز بر گردن داشته باشید. بیست و چهار ساعت در بیمارستان خواهید بود. بعد مرخص تان می کنیم. مطمئن هستید که حالتِ سرگیجه یا آشوبِ دل ندارید؟"
"بلی مطمئن هستم."
موهای دست و پایم را کشید. مطمئن شد که به سلسله اعصابم صدمه ای وارد نشده است. ازمن خواستند تا انگشتان دست دکتر را بفشارم و از تخت پایین بیایم.
"لطفا سرتان را بالا نگهدارید. چند قدم مستقیم راه بروید و روی یک پا بایستید و سعی کنید تعادل تان را حفظ کنید."
همه یِ این کارها را کردم. گفتند استراحت کنم. از مدد کار اجتماعی خواستم به کمپانی در نیویورک و معاونم تلفن کند و بدون ذکر خبر تصادف بگوید که این هفته درجلسات به علت گرفتاری شرکت نخواهم کرد. ملاقات هایم را خودش انجام و در جلسات شرکت، بعد نتایج را به من فاکس یا ایمیل کند. من با ایشان فردا تماس خواهم گرفت. اگر کاری فوری بود با موبایلم تماس بگیرند. مددکار، خانم باهوش و فراستی به نظرمی آمد. نگاهی به حلقه در انگشتم کرد و پرسید می خواهم به خانواده ام خبر بدهد که امشب در بیمارستان خواهم بود. لازم ندیدم که دلی را نگران کنم. فکر کردم در بیمارستان نخواهم ماند. امروز بعد از ظهر به کالیفرنیا باز خواهم گشت. خودم برایش تعریف خواهم کرد. وقتی مرا سالم ببیند نگرانی بی معنی خواهد بود. گفتم:
"من امشب در بیمارستان نخواهم ماند. ضمن تشکر، ضرورتی ندارد که خانواده ام را بیهوده نگران کنم."
"هرطور صلاح می دانید. برای نماندن در بیمارستان باید با آقای دکتر صحبت کنید اجازه مرخصی شما از بیمارستان با ایشانست."
"حتما این کار را خواهم کرد. از یادآوری تان سپاسگزارم."
دکتر که آمد گفتم که در بیمارستان نخواهم ماند. آدرس نیویورک را داده بودم. اندکی تامل کرد. گفتم که ماشینی که دیگر در بین نیست با تاکسی به خانه خواهم رفت و پزشگ خانوادگی ام از من مراقبت خواهد کرد. اوراقی آوردند امضاء کردم. در مجموع، چهار پنج ساعتی تا مرا مرخص کنند طول کشید. خواستم تلفن کنم برای رِزِروِ جا، متوجه شدم که کیف و تلفنم درماشین جا مانده است. از خانم مددکار کمک خواستم با کسی صحبت کرد و معلوم شد که هر دو را پلیس در اختیار بیمارستان گذارده است. آوردند. از دکتر و کارمندان تشکر و خداحافظی کردم. در هال بزرگ بیمارستان کافه تریای کوچکی بود. نشستم قهوه ای سفارش دادم. جا در هواپیما برای بازگشتم رزرو کردم. داشتم به منشی ام درکمپانی دستورات لازم را می دادم که نرس آمد و شیشه کپسول مسکن و آرام بخشی به دستم داد و گفت که دکتر گفته در صورت وجود درد یا هیجان می توانم تا شش کپسول در روز بخورم به ویژه توصیه کرد که یک کپسول قبل از این که اثر آمپول از بین برود بخورم. همان جا خوردم. تا پرواز وقت زیادی داشتم. جلو در بیمارستان تاکسی گرفتم. در هواپیما جایم راحت بود ولی خودم هیجان زده و نا آرام بودم. گردنم اندکی درد می کرد. به گونه ایکه بالشتی زیر گردنم گذاردم ولی راحت نبودم. کپسول دیگری خوردم که تا کالیفرنیا بیدار نشدم. اگر مهماندار بیدارم نمی کرد همان جا خواب می ماندم! به ویژه به راننده ام تلفن نکردم. نمی خواستم کسی مرا با آن سر و وضع ببیند. تاکسی گرفتم. آدرس منزل را دادم، چرتی هم در راه زدم. نمی دانم چه ساعتی به خانه رسیدم ولی می دانم وقتی در تاکسی بودم، ساعت در حدود نهِ شب بود. در مقابل در بزرگ باغ پیاده شدم. در کنار ستون شماره کُدِ دروازه را فشردم درکوچک عبور پیاده بازشد. چراغهای باغ روشن و فواره های چمن ها داشت کارمی کرد. ماشین دلی در جای معمولیش، زیر آلاچیق پر از گل، نبود. او کمتر در گاراژ بزرگ مان پارک می کرد. مگر بخواهد حضورش را در خانه پنهان دارد. چراغهای ساختمان خاموش بود. فکرکردم که دلی با دارا به سینما رفته اند. هر دو عاشق سینما با پرده عظیمش بودند. معمولا بهترین فیلم ها را در شب اول نمایش می رفتند. قبلا درباره آن فیلم، قبل از روی پرده آمدنش، مطالعه و گفت و گومی کردند. از خلوت و خالی بودن خانه خوشحال بودم. دَرِ ورودی نیز کُدِ رمز داشت. آن را فشردم. در را که بازکردم، چراغ های اتوماتیک سالن و در نتیجه پله های وسیع طبقه دوم روشن شد. به طبقه دوم که رسیدم نیازی بروشن کردن چراغ نبود. هال و سالن بالا در حد لازم روشن بود. روبرویم اتاق دارا چراغش خاموش بود. این نشان می داد که او در خانه نیست. چون اولین کاری که در ورود به خانه می کرد روشن کردن چراغ های اتاقش بود. حتی وقتی می خوابید دوست می داشت چراغی در اتاقش روشن باشد. حالا هم که مردی شده بود هنوز این عادتش را ترس از تاریکی نمی دانست، عشق به روشنی می نامید! شاید از روی سستی ناشی از کپسول های آرام بخش بود که دلم می خواست به اتاق خواب خودم که مبلی چرمی و راحت و تختخوابی اتوماتیک داشت که به فرمهای دلخواهم تغییرمی کرد بروم. قبل از این که به طرف اتاقم بروم، نگاهی به اتاق خواب بزرگ من و همسرم کردم. در کم نوری سالن طبقه دوم، اتاق خواب با نوری ملایم، روشن به نظرم آمد. با نبودن دلی و دارا فکر کردم یکی از چراغهای اتاق روشن مانده است. برایم مهم نبود. دو قدم به طرف اتاقم رفتم فکر کردم بهتراست به اتاق خواب بزرگتر بِرَوَم. تا وقتی دلی باز می گردد ببیند که من بازگشته ام. اگر دلش خواست بیدارم کند. ضمنا با آن ضربه وکپسول تنها نباشم بهتراست. آن دو قدم راهِ رفته را بازگشتم، نیمه گیج، به طرف اتاق خواب بزرگ رفتم. در آستانه اتاق بزرگ که باز بود متحیر و متعجب خشگ ماندم. نمی دانستم آنچه می بینم واقعیت دارد یا نوعی وَهم و خیال است. مانند توده ای از یخ، منجمد ماندم. دلم می خواست که چشم هایم را بمالم واز باز بودن شان مطمئن گردم، اما توانش را نداشتم! عضلاتم، درک و فهمم در اختیارم نبود. همچنان به آن چه می دیدم خیره ماندم. دل آرا و دارا هر دو لخت، در آغوش هم خفته بودند! احساس کردم در درونم چیزی مانند شیشه خرد شد، شکست و فرو ریخت. خودم در خودم فرو نشستم. در کمتر از لحظه ای تمام دوران حیات و زندگیم از تولد تا تحصیل، از آشنایی تاعاشق شدنم، از فرزندخواهی تا فرزند داریم. از همه وهمه ی لحظه های خوش کودکی دارا دویدن ها، شادی ها، قهر و مِهرها تا همراهی و هم گامی های نوجوانیش، از مِهرَم، ذوقم، شوقم، تلاشم، کوشش هایم، ذرّه ذرّه برهم نهادن هایم تا موفقیت های بزرگ اقتصادیم و... همه وهمه آمدند، خودی نشان دادند و گریختند. آن چهارده سال پدر بودنم، آن بیست و اندی سال عاشق بودنم می رفت تا به نفرت بدل شود. فرهنگ سنتی شرقیم، شرف شناسیم، غیرت و آبرو خواهیم مجال تظاهر یافته بود. در درونم کسی عَربَدِه شرف، خیانت وخون شویی می کشید. حرارت آتشِ خشم و نفرت داشت ذوبم می کرد. من دیگر خودم نبودم. گلوله ای در حال انفجار بودم. اول داشتم در خودم منفجر می شدم. ندایی بی صدا در گوشم گفت:"خطا را با خون و خطا نمی شویند. برحَذر باش تا دیو نفرت در پناه غیرت و شرف از خود بی خودت نکند. تو حق نداری هم شاکی و هم قاضی باشی. در این آتش همه را با هم یک جا نسوزان. هم چنان که قاضی نیستی قاتل هم نباید باشی. تو در شرق نیستی، عمری در تمدن غرب زیسته ای. ننگ است ولی عریان و منتشر کردنش ترا پاک نمی کند. سعی کن بر خود مسلط گردی... زندگی خودت را که مستحق حرمت و دوام است، زندگی آن نو جوان که بی گناه است، زندگی آن زن که یک انسان خطا کار ولی برای خودش یک انسان است و آینده خودت را درهم و برهم مَزَن و مَریز. از این دَرو دَرگاه دورشو. دورشو... دور... عضلاتم در اختیارم نبودند. تا از جا کنده شوم و براه افتم. نا گزیر نهیبش زدم، فرمانش دادم. شاید همین نهیب و فرمانِ در سکوت، همین نیروی حرکت دهنده صدای ناشنوده ای شد که دلی از جا جهید مرا که دید، بی اختیار جیغی کوتاه کشید که دارا را سراسیمه درخواب به جای خویش نشاند. دارا، سعی کرد ببیند. نتوانست. دِلی او را بزیر پوشش رختخواب کشید... گویا من رفته بودم!

کی و به کجا رفتم. خودم هم نمی دانم. وقتی به خود آمدم که گردن بندم را از گردنم کنده بودم. کراوات زده و کت پوشیده درسالن روی مبلی که همیشه می نشستم منتظر دلی نشسته بودم. می دانستم که خواهد آمد! سعی کردم متین و آرام باشم. دارا را، درهمان نخستین لحظه بخشوده بودم. اندیشیدم که با دِلی آن کنم که اگر این خطا از من سر زده بود انتظار داشتم او درباره ام کند. صدایی از حرکتی نمی آمد. ولی می دانستم که دِلی خواهد آمد. مدتی بعد سایه اش بر دیوار افتاد و خودش سایه وار در مقابلم ایستاد. ماسکی از آرامش نه تنها بر چهره داشتم بلکه بر جسم و جانم نیز گسترده بودم. فکر کردم دارم تزویر می کنم. اما، خوش بختانه، همان ندا که مرا از درگاه اتاق رانده بود، هنوز هم فرمان می راند. مرا به عدالت و آرامش می خواند. از جا بر خاستم و از او خواستم تا بنشیند. روح مانند حرکت کرد و نشست. فکر کردم این حرمت و از جا برخاستنم او را آرام کرد. سر به زیر در مقابلم نشست. سر به زیر داشتم. زانوانش را فقط می دیدم. دامن لباسش می لرزید. می دانستم که آرامِشَم سنگین و سهمگین است، نمی خواستم او را بترسانم، آغاز سخن کردن آسان نبود. بر خودم مسلط شدم. بی مقدمه گفتم:
"نیازی به سؤال، توضیح و یا تفسیر نمی بینم. هرچه بوده، صحیح یا غلط قضاوتش با من نیست. من و شما بیش از دو دهه با هم به مهر و احترام زندگی کرده ایم. دوست می دارم با همان حرمت و احترام هم از هم در گذریم و جدا شویم."
آشکارا تکان خورد. ناباورانه شنود که ادامه دادم:
"می دانید که او هنوز تحت حمایت قانون است. من نمی خواهم برای او و شما ایجاد زحمت کنم. او به شما نزدیکتر از من است. او را به شما وا می گذارم. توضیح یا گفت و گویی را هم در این زمینه لازم نمی بینم..."

برای لحظه ای به خاطر ندارم که چه گذشت. ساکت بودم، حرف می زدم یا حرفی نزدم را نمی دانم. گویا، در نوعی خَلسه رویا مانند فرو افتادم و درآمدم. اکنون که فکرمی کنم فقط می دانم که نمی دانم آن مدت از زمان را چه کردم و یا چه گفتم. وقتی به خود آمدم، بخشی از دو پای جفت شده بهم او را دیدم که در مقابلم قرار داشت. خواستم دنباله حرفم را پی بگیرم. یادم نیآمد چه می گفتم. بناچار به طرف راستم خم شدم و تلفن را از روی میز برداشتم. به ساعتم نگاه کردم. فکر کردم نباید در خواب باشد. بر فرض هم باشد، مهم نیست. شماره تلفن وکیل کمپانی آقای ژوزف پاوول را گرفتم. با زنگ سوم گوشی را برداشت:"
"آقای پاوول؟"
"بله خودم هستم. شب بخیر."
"عذر می خواهم که در دیر وقت تلفن می کنم. امری ضروری و فوری پیش آمده است. می توانم خواهش کنم مرا در منزل ملاقات کنید؟"
"مگرشما در نیویورک نیستید؟"
"خیر. در خانه منتظرتان هستم!"
"نیمساعتی راه است. اگر مسئله فوریست ایمیل یا فکس کنید."
"فوری وحضورتان ضروریست."
"منتظرم باشید."
تلفن را بستم. آرام به دلی گفتم لطفا بروید برای پذیرفتن ژوزف آماده شوید. تاَمل کرد. خواست چیزی بگوید، منصرف شد. آرام برخاست سر به زیر رفت. نزدیک بود که یک بار دیگر از خود بی خود شوم. سعی کردم تا خودم باشم. نشد. به خودم که آمدم نزدیک در ورودی ساختمان ایستاده بودم. در باز بود و من درهوای خنک شبانه وآزاد بیرون، روبه باغ و پشت به در ایستاده بودم. اندیشیدم اینجا چرا ایستاده ام. به خاطرم نیآمد. تکمه فشاری در بزرگ را فشردم تا دروازه باغ باز و آماده ورود ماشین ژوزف باشد. به درون آمدم. زبانه در را بیرون دادم تا در باز بماند چراغ های غیر اتوماتیک سالن را نیز روشن کردم. باز گشتم. در جای خودم منتظر ماندم. دل آرا که آمد دستی جلوی چشمانش گرفت ندانستم که نور چراغها چشمانش را آزرد یا شرم. کت دامن خاکستری تیره ای پوشیده بود. بر لب مبل نشست. تکیه نداد، در همان لبه مبل استوار نشست. من به صورتش نگاه نمی کردم. ژوزف که آمد می خواست نگرانیش را با سؤال ابراز کند ولی قیافه جدی مرا که دید ساکت ماند. نمی توانست با آن هوش سرشارش حدس بزند چه اتفاق افتاده است. عذر خواهی و تعارف کردم که پذیرفت و منتظر نشست. من بی مقدمه گفتم:
"آقای ژوزف پاوول به دلایل کاملا شخصی همسرم و من تصمیم گرفته ایم بطور کاملا دوستانه و سریع ازهم جدا شویم..."
اصلا منتظر چنین تصمیمی نبود. اول حیران ماند، سعی کرد بر خودش مسلط شود. موفق که شد، به عنوان اعتراض و تعجب خواست چیزی بگوید اما من مؤدَبانه با حرکت دست مانع شدم و ادامه دادم:
"همسرم دِل آرا به من اجازه داده است تا شرایط جدایی را تعیین و دیکته کنم. این جدایی با رضایت کامل طرفین و شناخت کلیه حقوق قانونی طرفین به تساوی، بدون طرح در دادگاه صورت خواهد گرفت و متضمن رعایت حقوق طرفین براساس قانون است. حق نگهداری فرزندمان دارا صد درصد با همسرم خواهد بود. من موظف به پرداخت هزینه این نگهداری تا سن قانونی وتا زمانی که دارا تحصیل می کند خواهم بود."
ساکت شدم. رو به دل آرا کردم و پرسیدم:
"شما با آنچه من گفتم موافقید و به آقای ژوزف پاوول این اجازه را می دهید تا مقدمات و تشریفات قانونی و لازم را انجام بدهند؟"
او همان طور که استوار نشسته بود گفت:"بلی موافقم. خواهش می کنم تا چنین کنند." رو به ژوزف کردم. شمرده و محکم گفتم:
"آقای ژوزف پاوول از شما می خواهم در کوتاه ترین زمان ممکن این لطف را در حق ما مبذول فرمایید. شما مدارک مورد نیاز را در اختیار دارید اگر مدرک یا سند دیگری را نیاز دارید بگویید تا در اختیارتان بگذاریم."
ژوزف آنقدر باهوش بود که بداند من در این زمینه جدی هستم و او نباید در این مورد دخالتی بکند. ولی موقع شناس و زمان سنج قابلی بود. برای این که فوراً خانه را در این دیر وقت از شب ترک نکند. ساعتش را نگاه کرد. پرسید:
"می توانم برای مدت کوتاهی از دفتر شما استفاده کنم؟"
گفتم حتما. با دست اشاره به دفترم کردم که بخوبی با آن آشنا بود. قبل از این که از جا برخیزد، رو به همسرم کرد و گفت:
"اگر شما با من امری ندارید مزاحم حضورتان نخواهم شد." دِل آرا از جا برخاست از او و من خداحافظی کرد و رفت.

ژوزف سالها با من و کار در دفترم و خانه آشنا بود. یکی از وکلای حقوقی نام آور کالیفرنیا، شاید آمریکا و مردی پخته و سرد و گرم روزگار چشیده بود. کیف به دست به طرف دفتر راه افتاد. نزدیک در دفتر برگشت وقتی دید دل آرا دارد از پله ها بالا می رود و من در جای خودم مانده ام به طرفم روگرداند و گفت:
"ممکن است شما چند دقیقه از وقت تان را به من بدهید. حضورتان بسیار ضروریست؟"
من راه افتادم، او می دانست که نباید در این زمینه حتا سعی ای برای انصراف یا سؤال از من بکند. مرا خوب می شناخت. درباره مسایل مالی، حدود یک ساعت، او پرسید و من جواب دادم. حضور و گفت و گو با من ضروری بود. مسایل فراوانی را مطرح کرد. در موقعیت کنونی این تقسیم سهام می توانست نوعی خودکشی اقتصادی باشد. گفت که دل آرا باید به طور حتم دراین ماجرا وکیلی داشته باشد. بهتراست این وکیل آشنا، مَحرَم و از دوستان خودمان باشد. از طرفی اگر دل آرا تصمیم به فروش سهامش داشته باشد فروش او بهای سهام را بشدت تکان خواهد داد. خریدار این مقدارسهم می تواند شما را در دراز مدت بر زمین بزند. پرسید راهی نیست که این جدایی به تاخیر افتد. من جوابی ندادم و او دانست که تصمیم من ولو به ضرر و زیانم تمام شود حتمی است. باز هم توصیه کرد دراین زمینه باید مشورت و با مطالعه کافی اقدام کند. متفکر و ناخرسند رفت. من روی همان مبلی که استوار نشسته بودم و اظهار نظر می کردم ولو شدم. دیگر نیرویی برای بازی کردن نقش آدم مقتدر را نداشتم. سخت گرسنه بودم. قند خونم بسیار پایین آمده بود. زانوهایم می لرزیدند. قطعه ای شکلات از روی میزی برداشتم و در دهان گذاشتم. کراوات و کتم را روی مبلی پرت کردم. کپسولی از شیشه بیرون آوردم و بلعیدم. مسواک نزده نمی دانم کی وچگونه به اتاقم رفتم و روی تختخوابم افتادم. این خواب نبود نوعی ویرانی بود که مرا در خود کشید و ویران ترم کرد.

چه مدت از زمان درحالِ ویران شدن بودم را نمی دانم. وقتی به خود آمدم بر روی مبل چرمی کنار پنجره همان اتاق بودم! آفتاب شانه ام را گرم کرده بود. سر، گردن و شانه ام درد می کرد. دهانم تلخ و چنان خسته و کوفته بودم که گفتی کوهی را از جا کنده ام. درد گردن و شانه در مقابل دردی که از درون مرامی خورد و ویران می کرد ناچیز بود. تمام جسم و جانم گناه بود و سر افکندگی. لیوانی آب از شیر دستشویی پر کردم و با کپسولی نوشیدم. احساس کردم توان ماندن در آن خانه ام دیگر نیست. فرمانی می گفت از این خانه بیرون شو. از تلفن روی میز استفاده کردم به ژوزف زنگ زدم. گفتم در کار جدایی مان سریع تر عمل کند. دستوراتی هم برای اداره کمپانی به او دادم تا به معاون اولم اختیارات کتبی لازم برای اداره و تصمیم گیری بدهد. گفتم که برای مدتی از حضور و کار در کمپانی معذورم. در سکوت شنود و قول داد تا ترتیب کارها را بدهد. ضمنا گفت که وکیلی برای همسرم انتخاب کرده تا از منافع او در جریان متارکه دفاع کند. از من خواست قبول ایشان را به دل آرا توصیه کنم که اعتنایی بدان نکردم. تلفن را که گذاردم فکری بسرم آمد. روی ورقه کاغذی نوشتم:
"دل آرا، برای مدتی به خانه باز نمی گردم. در این مدت فرصت خواهی داشت تا هر آنچه از آن توست یا دوست داری از آن تو باشد را برداری و به خانه ایکه در"پالم اسپرینگ" داریم منتقل و آن خانه را از آن خود کنی. مرا بدان خانه دیگر نیازی نیست. دوست می دارم در بازگشتم کسی را در این خانه نبینم!"
کمی پایین ترنوشتم که:" نیاز به وکیل دارد. وکیلی که آقای ژوزف پاوول معرفی خواهد کرد را اگر صلاح می داند قبول کند."
گوشی تلفن را برداشتم با دوست و پزشگ سالمند خانوادگی مان صحبت کنم. نبود. در پیام گیرش خواهش کردم تا هر چه زودتر با من تماس بگیرد. گوشی را که گذاشتم تلفن زنگ زد. دکمه کنفرانس را فشردم صدای او را شنیدم. گوشی را برداشتم و گفتم که می خواهم همین امروز در اتاقی خصوصی در خلوت ترین و بالاترین طبقات بیمارستانش فوری زندانی شوم! صدای خِس خِس تنفسش را شنیدم. ساکت ماند. بعد آرام و شمرده پرسید:
"دوست عزیز مشکلی پیش آمده است یا خدای نا کرده تصادفی...؟" نگذاشتم که حرفش را تمام کند:
"نه بیماری و نه تصادف بلکه..."
"بلکه چی؟"
"بلکه بیزاری."
"بیزاری ازچه؟"
"اززندگی."
صدای خنده اش آمد که می پرسید:
" پس آن تحمل، وقار، متانت و بردباری چه شد."
"این را من نمی توانم جواب بدهم. وقتی بستری شدم شما روان شناسی را معرفی خواهید کرد تا جواب را بیاید. من درحال ویران شدنم. گاهی خودم هستم و زمانی ویرانم!"
"حتما این کار را خواهم کرد. دوست هم سن و هم دندانی دارم بسیار کم فرصت و گرفتار از او خواهم خواست تا با همه گرفتاری هایش این دژ درحال ویران شدن را بپذیرد. کی خواهید آمد؟"
"همین حالا."
"مگر در نیویورک نیستید؟"
"خیر."
"عجب، در لابی بیمارستان کسی منتظرتان خواهد بود. رانندگی نکنید. از راننده بخواهید شما را بیاورد. قول می دهید؟"
"چاره دیگری ندارم."
"منتظرتان هستم."
گوشی را گذاشتم. می ترسیدم دوباره ویران شوم و نتوانم خودم را به بیمارستان برسانم! از خودم نفرت داشتم. در آیینه که نگاه کردم، دیگر من خودم نبودم. پیراهنم، شلوار چروکیده ام و لباس های زیرم بوی جنون می دادند.همه را از تن بدر کردم در ساک کاغذی گلداری که در آن کادو می گذارند ریختم. بدون این که حمام بگیرم، لباس دیگری پوشیدم. با تلفن تاکسی ای خواستم. لوازم ضروریم را در ساک دستی ای انداختم و از در خانه بیرون آمدم. بیرون از در بزرگ باغ منتظر تاکسی ماندم. تاکسی که آمد چهل دقیقه بعد در بیمارستان بودم. در لابی بیمارستان کسی منتظرم بود. فکر کردم قبل از ویرانیم رسیده ام! آن کس که منتظرم بود مرا با خود برد. در اتاقی رو به دریا، پرستاری از من خواست تا فرمی را پر کنم. همراهم مانع شد و گفت آقای دکتر براون گفته اند فقط بستری شان کنیم و منتظر ایشان بمانیم. حتی وزن، فشار و ضربان هم لازم نیست. فقط تغییر لباس و استراحت را بیاد دارم! من دیگر چیزی بیاد ندارم و نفهمیدم. چه مدت، در حال آن ویرانیِ ویران کننده بودم. نمی دانم. همین قدر می دانم که خواب نبود. در آغاز احساس می کردم که در خودم دارم فرو میریزم، در حدی که دیگر خاطره و حافظه ای نداشتم. بازگشتم از آن حالت، مانند بیدار شدن از یک خواب نبود. بازگشت از یک راه ِپر از خستگی، تقلا و تلاشی توان فرسا و همراه با فراموشی بود. بیدار که می شدم، چند لحظه محیط نو و بیگانه را نگاه می کردم، نمی دانستم که در کجا هستم. برای تجسم و یاد آوری باید چشم فرو می بستم. چشم هایم را بستم. گویا باز خوابیدم. کسی به در اتاق زد. من چشم باز کردم دکتر براون بود. با نگاهی به چهره ام سلام کرد. لبخند زد. در پایین پای تختم ایستاد. دستیاراش پَرونده به دست منتظر ایستاده بود. ازمن پرسید صبحانه خورده اید. سرتکان دادم که خیر. برگشت به طرف دستیارش:
"لطفا ما را تنها بگذارید. سفارش کنید کسی مزاحم و داخل نشود. در ضمن از کافه تریا بخواهید دو تا قهوه داغ و پر مایه با دو قطعه کیک ساده به ما بدهند. متشکرم."
دستیار با گفتن:"چَشم دکتر براون" بیرون رفت. اتاق که خالی و خلوت شد. صندلی ای را جلوکشید. کنار تختم، به گونه ایکه نور به صورت او میریخت و چشمان من از گزند نور در امان بود، ساکت و منتظر شنودن نشست. من، هم چنان ساکت بودم. داشتم فکر می کردم از کجا سخنم را آغاز کنم. می دانستم بخشی از داستان را باید ناگفته رها کنم و هرگز به هیچ کس هیچ از آن نگویم. گفتنی ها را گفتم پرواز، رانندگی، تصادف، خرد شدن ماشین، راننده زخمی، بازگشتنم به خانه، آمدن وکیلم، تصمیم برجدایی و خوابیدنم. در پایان در حالی که سعی می کردم هوشیارانه رفتار کنم اضافه کردم:
"تصادف تکانم داد. روبرو شدن با مرگ، فاصله ناچیز بین مرگ و زندگی، بیهودگی این دوندگی، تلاش لازمِ مداوم و پایان ناپذیر، بی پایان بودن خواسته های انسانی و... در نتیجه، تصمیم گرفتم مسیر وهدف زندگی ام را تغییر بدهم. دلبستگی های بیهوده را قطع کنم، وابستگی های دست و پا گیرم را پاره کنم و به دور بریزم. نوع دیگری، فقط برای خودم و زندگیم، زندگی کنم. راهی نو، معنا و هدفی تازه تر برای زیستنم بیابم. از ویران شدن هایم نیز گفتم. گفتم که همین چند لحظه قبل نمی دانستم که درکجایم. زمان های نامشخصی در خودم فرو می نشینم. احساس می کنم که در خودم دارم فرومی ریزم. نابود و گم می شوم. از زندگی ای که داشته و کرده ام بیزارمی شوم. نمی دانم چرا. ولی می دانم که نباید آن را ادامه بدهم... چرا باید دوید. به کجا باید رسید؟
ساکت شدم. فکر کردم اگر ساکت بمانم باز ویران خواهم شد. اما دیگر حرفی و میلی برای گفتنم نبود. دلم می خواست نبودم، یا این بار که ویران می شوم دیگر نیمه آباد و خسته بازنگردم. در همان ویرانی و بی خبری بمانم، غرق و محو شوم! در زدنند. قهوه و کیک آوردند. پرسید:
"از دیروز تا کنون چه خورده اید؟" گفتم فقط همان کپسولی که دکتر برای آرامش و رفع درد داد. خندید:
"منظورم غذاست."
"هیچ، یک قهوه در نیویورک و یک عدد شکلات دیشب."
"پس با یک قهوه شیرین و قطعه ای کیک موافقید؟ سفید یا سیاه..."
"فرقی نمی کند."
"من بدون شیردوست می دارم."
ازظرف قهوه فنجانم را پر کرد. با حوصله در آن شکر ریخت. بهم زد و بدستم داد. قهوه داغ وخوشبو بود. جرعه ای نوشیدم. خودش نیز همین کار را کرد. هم چنان که می نوشید گفت:
"شانس آوردید. ممکن بود با شکستگی گردن و فلج بدن روبرو می شدید. من مدارک پزشگی شما را از بیمارستان خواهم خواست. شوک تصادف گاهی از صدمات فیزیکی آن زیان بارتر است.(بشقاب کیک را بدستم داد) آهسته و با دقت بجوید. سعی کنید از مزه، طعم و بوی خوش آن لذت ببرید. زندگی فقط همین لحظه حال است. گذشته، گذشته است و آینده هنوز نیآمده است. سعی کنید فقط در لحظه اکنون زیست کنید. خوشحال و راضی باشید. دکتر تِرنِر روانشناسی ماهر و کار کشته و در ضمن رفتاری خودمانی، شیرین و پر از طنز دارد. شاید با طنز دل فریبش جواب سؤالات جّدی شما را بدهد. امروز بعد از ظهر شما را ملاقات خواهد کرد. بگذارید بعد از نوشیدن و خوردن کیک تان من هم شما را معاینه ساده ای بکنم."
کپسول ها را دید. گفت دیگر مصرف نکنم. مرا معاینه کرد. گفت که همه چیز برای باز گشتم به خانه و زندگی معمولیم مناسب است. اما از چه می گریزم را همکارش باید بیابد و بگوید. از من خواست درباره جدایی از دلی عجله نکنم. فکر هم نکنم. بگذارم زمان بگوید که چه باید بکنم. تاکید کرد که بهترین کار تلفن و آمدن تان نزد من است. چند روزی برای استراحت مطلق مهمان من باشید. دستور می دهم استراحتِ مطلق و ملاقات ممنوع تان کنند. فقط نرس و دکتر ادوارد تِرنِر از شما دیدار خواهند کرد. تلفن را برداشت دستوراتی داد. از من پرسید ناهار چه دوست می دارم. گفتم:
"هیچ میل به غذا و خوردن ندارم."
"اینجا بیمارستان است. برای بهبودی، آسایش و آرامش آمده اید. نه ریاضت. تا وقتی در این اتاق بستری هستید به حرف من گوش کنید."
هیچ جوابی ندادم. فقط گفتم که گردن و شانه ام درد می کند.
"کوفتگی است. تزریقی می کنند که به خواب خوش و راحتی میروید. عضلات تان شل و خودتان ریلکس می شوید. اول ناهار بعد تزریق و خواب. تا آمدن همکارم پنج شش ساعت وقت دارید. خوب بخوابید."
پرستاری گل بهی رنگِ شاد و شنگولی آمد. فکرکردم این همه شادی و شعف، به دردِ بیمارستان نمی خورد. زیادی شاد بود. فشارخون و ضربان قلبم را گرفت و نوشت. پشتی تختخوابم را بالا و میزی را جلو کشید تا نزدیکی های سینه ام آورد. دستمال سفره و وسایل ناهار را چید. کسی در زد، او رفت با سینی غذا آمد. ناهار غذای بیمارستانی نبود. دیدنش اشتها آور می نمود. دستمال سفره را برجلوی سینه ام نصب کرد. من آرام و آهسته مقدار کمی از غذا را خوردم. سینی را پس زدم. آب میوه را نگاه کردم. به دنبال قهوه گشتم که نبود. وقتی داشت آمپولم را تزریق می کرد، گفت که سفارش کرده تاقهوه برایم آماده کنند. من قبل از رسیدن قهوه به خواب رفتم.

چه مدت خوابیدم نمی دانم. بوی قهوه، نیمه بیدارم کرد. شنیدم وخوابیدم. باز با بوی قهوه بیدارشدم. گوشه چشمی باز کردم به جای فنجان یک "ماگ"سرمه ای با نقش و نگار طلایی کنار تختم بود. نیم خیز شدم ظرف قهوه را برداشتم به لبم بردم. جرعه ای نوشیدم. نیم گرم و خوشمزه بود تمام آن را سر کشیدم و خوابیدم. گذر و گرمی قهوه را در معده و روده هایم احساس می کردم. این گذر و گذار اول آرام بود. سپس خروشان و سیل آسا به راه افتاد. همه جا را گرفت در خانه مان همه چیز بهم ریخته و شلوغ بود سیل خانه و اثاث خانه مان را داشت با خود می برد. دِلی در میان سیلاب دست و پا می زد. سیلاب او را گرفت و با خودش برد. من نعره زدم. از جا جستم و هراسان نشستم.

مردی خوش چهره، درشت اندام، با موهای نقره ای، کت وشلواری خاکستری و کراواتی خوش طرح پا رو پا انداخته، به پشتی مبل تکیه داده و منتظرم بود. چشمانی درشت و به رنگ آسمان قاب شده در کادر پنجره اتاق داشت. در صورت آفتاب خورده اش لبخندی آشنا موج می زد. همان طورکه نشسته بود خودش را معرفی کرد:
"من دکتر تِرنِر، جان ادوارد ترنر، روانشناس هستم که، به توصیه دوست مشترک مان، به دیدارتان آمده ام. خواب بودید. حیفم آمد شما را از آن خواب راحت بیدار کنم. فکرمی کردم که خواب خوش نوعی آسایش و راحتی است، ولی گویا در حال نجات و یا تقلا برای نجات کسی بودید.چرا ناگهان از جا جستید و نشستید؟"
جوابی نداشتم که بدهم. سعی کردم چهره و خودم را آرام نشان بدهم. خسته و کوفته نبودم. اما هنوز از خوابی که دیده بودم عصبی و ناراحت بودم. موفق شدم تا آرامشم را باز یابم. خودم را معرفی و از آشنایی با ایشان اظهار خوشحالی و تشکرکردم که با همه گرفتاری و کم وقتی هایشان به دیدارم آمده بودند. پرسیدم که خیلی وقت است که منتظرند. با لبخند گفتند:
"از وقتی بلند شدید و قهوه تان را بدون تعارف به من، در حالیکه بوی خوشش داشت دیوانه ام می کرد، نوشیدید و دوباره خوابیدید."
"عذرمی خواهم که وقت زیادی از فرصت کم و گران بهای شما را تلف کردم."
"تلف نکردید. به من فرصت دادید تا اندکی بیاسایم، در ضمن به سؤالات شما بیشتر فکر کنم. برخی از آن ها سؤالی است که من هم از خودم دارم. به سرشتِ سرنوشتم، که تجربیات گذشته من اند، نگاهی ژرفتر کردم. دیدم آنچه کرده ام در استدلال زیستن جایگاه منطقی ای روشنی ندارد. برخی، اگر بیهوده نباشند، تکرار مکرری، هستند."
ازجایش بلند شد. آمد در کنار تخت خوابم. دست دراز کرد. دست دادیم. دستم را فشرد. نگاه داشت گفت:"من و شما باید اول یکدیگر را بشناسیم، سپس با هم دوست شویم. آنوقت شما به من بیاموزانید که هدف از زندگی چیست. شاید منهم راه و روش شما را انتخاب کردم. به طرف پنجره رفت. پشت به من و رو به اقیانوس ایستاد. بدون این که رو بگرداند گفت:
"هوای بیرون پر از لطافت و انرژی حیاتی است. اجازه می دهید تا پنجره را کامل باز کنم تا هر دو ببینیم که وسعت هستی از کجا تا به کجاست؟"
بدون جوابم پنجره را گشود. نسیم دریا سراسیمه به درون اتاق دوید. برگشت رو به من و پشت به نور ایستاد. هر دو دستش را صلیب وار باز کرد. من چهره و هیکل او را محو و سیاه می دیدم. خیلی خودمانی و صمیمانه پرسید:
"اجازه می دهید تا خودمان را بنام کوچک هم بنامیم. مرا بنام جان یا ادوارد هر کدام که راحت ترهستید بنامید. (موافقت کردم. او گفت) حرفه من در بستری از صمیمت، صفا، صداقت واعتماد رَه می پیماید. شما و من مانند دو رود که از کوه های دورِ بیگانه ای سرچشمه گرفته، فراز و نشیب هایی را طی و تحمل کرده، تا در پایان، در بستری یکی شوند و در پهنه ای از یگانگی به دریا بریزند به هم رسیده ایم. تا چند لحظه قبل دو بیگانه بودیم، اما اکنون در پیوستگیِ با دریای هستی، دیگر من و تو و ما و شمایی نیست. هر چه و هر که هست، سراسر در "هستی" و "پیوستگی" است. کار ما روانکاوان و روانشناسان گشودن پنجره و رَه یابی درست به واقعیت زندگی در پهنه هستی است. نگاه من، نگاه شخصی و تجریدی نیست. سعی می کنم از منظر شما، به هستی نگاه کنم. با هم ببینیم، با هم به قضاوت بنشینیم، با هم بیابیم و با هم به دریایِ واقعیت ها برسیم. در آنجا که هر دو شناوریم، هر دو، با هم، در "هستی" یکی و پیوسته به هم شویم. وقتی همراه و همراز شدیم رَه یاب و رهگشا هم خواهیم شد.
آمد جلوتر، کنار تختم که خالی بود را با دست صاف کرد و نشست، پرسید رشته تحصیلیم چیست. گفتم دکترا در مدیریت اقتصاد صنعتی و ارتباطات دارم. نزدیک بودنش علاوه بر چهره مهربان نوعی اعتماد به نفس را هم در من القاء می کرد. بوی خوش ادکلنش را دریافتم. بی درنگ و بدون تامل گفت:
"بیژن است. می دانم بیژن را می شناسید، او هموطن و مانند خودتان مرد موفقیست."
تعجب کردم با چه سرعت و فراستی دانست که در ذهنم به دنبال چه می گردم. سخن را او آغاز و مانند یک رهبر ارکستر به هر کجایی که می خواست هدایت کرد. آنچه به دکتر براون و ژوزف گفته بودم را بازگو کردم، نا گفتنی ها را هم نگفتم. وقتی گفتم که زندگی به مویی بنداست و دانستم که عمری زندگی ای کرده ام که ایفاء نقش بوده است نه واقعیت! نگاهم کرد. پرسید منظورتان حقیقت است یا همان واقعیت؟
"چه فرقی می کند؟"
"واقعیت، مقوله ایست که وجود دارد، هست و دور از دسترس و توان تغییر ماست. در حالیکه حقیقت، ساخته و پرداخته فکر و ذهن ما و مقوله ایست که ما ساخته ایم و کشف و درک کرده ایم. امری که اتفاق افتاده، ممکن است حقیقت داشته باشد. ممکن است که در طول زمان خلافش ثابت گردد. مانند حقیقت مطلق بودن زمان که آنیشتن نسبی بودنش را ثابت کرد. مانند همان که شما تصور می کردید که حقیقت است و بعد بر اثر یک واقعه کشف می کنید که چنان نبوده است."
"هر واژه ایکه شما صلاح می دانید بنامید. از دید من ناگهان همه چیز از حقیقت، بنا بر تعریفی که شما کردید، تهی شد. روابط بر اساس شرایط استوار بود نه واقعیت و عشق! بهمین دلیل، تغییر شرایط، روابط عاطفی بیست و اندی ساله را دگرگون می کرد."
به دقت گوش کرد. ساکت که شدم ازجایش برخواست پوشش تختخواب را هموار کرد. تا نزدیک پنجره رفت، مکث کرد، روی پاشنه پای چپش کودکانه چرخید. رو به من ایستاد. دستهایش را بهم زد. خوشحال با شادی کودکانه ای گفت :
"خوش حالم که یک نفر هم فکر و هم نظر پیدا کرده ام. سالهاست که از زندگی زناشویی بریده و دور شده ام. تنها، رها، آزاد و پرنده وار زیست می کنم. تعاریف و مفاهیم حیات و زیستن، سالم زیستن، را از نو برای خودم تفسیر و معنی کردم. عشق را، جستن خویش در دیگری شناختم. عشقِ بی شرط و شروط، همان که شما می گفتید دور از شرایط و ضوابط دست و پا گیر. دامنه توقع و انتظار را به زیر صفر رساندم به نحوی که صفر خوش حال و راضیم کند. نه قاضی شدم و نه قضاوت کردم. همه کس، همه چیز و هر واقعه و حادثه ای همان گونه که هست و اتفاق می افتد برایم پسندیده و پذیرفتنی است."
آمد نزدیک تر.گفت:
" باورکرده ام که هستی همان گونه که هست بی تغییر درتعادلی کامل دوام می یابد. هیچ چیزبه دلیل این تعادل مهمترازدیگری نیست. چون مهم ترنیست هیچ عنصری ازعناصر مختلفِ هستی برتر ومهمترازعنصر دیگری نبوده وماهم نباید به دنبال مهم ترکردن هیچ عاملی باشیم."
"حتا مرگ وزندگی هم دریک طراز از اهمیت اند؟"
" بلی! نه تنها دریک مقام ازاهمیت اند هردولازم وملزوم هم اند. بی یکی دیگری معنا ومفهوم ندارد. دوام وتعادل هستی برمرگ، زندگی وتولد استوار است..." صندلی راحتی را پیش کشید روی آن نشست. با لبخند گفت:
"می دانید، ما روانکاوها، گاهی فقط دو تا گوش داریم. راحت و آسوده می نشنیم تا شما بیماران ما برای ما حرف بزنید. اما امروز، تصور می کنم که باید من بگویم و شما گوش کنید. حوصله اش را دارید؟"
جواب سؤالش را ندادم بلکه پرسیدم:
"چرا باید شما بگویید و من گوش کنم. مشکل روانی را من دارم نه شما..." حرفم را با عذرخواهی قطع کرد و گفت:
"به همین دلیل که من مشکلی ندارم، می خواهم اول خودم را به شما که مدعی هستید مشکل دارید معرفی کنم و بگویم چرا من به عنوان یک انسانی مانند سایر انسان ها، بر خلاف همه آن ها، فاقد مشکلم! اگر شما پذیرفتید که روش انتخابی من دفع مشکل می کند. با هم گفت وگو می کنیم، چه کنیم که شما هم دیگر مشکل یاب و مشکل بین نباشید، وگرنه، جهان پر از مشکلات گوناگون است. هرگاه پای سنجش پیش آید مشکل و کاستی کم نیست. لهستانی ها می گویند:"سعادت در درک نکردن سعادت است. آنگاه که می سنجید، دیگر سعادتمند نیستید." بگذارید یک واقعه یِ شنودنی از عِرفان "ذن" را برایتان حکایت کنم."کریشنامورتی Krishnamurti" فیلسوف الاهیات، معلم، سخنران و مربی معروفِ باورها و فرهنگ خاوردور و میانه، در سالهای پایان تدریس و آموزش بی وقفه اش روزی در سخنرانی ای از شاگردان و پیروانش پرسید:"می خواهید به رازی که مرا کریشنامورتی کرد پی ببرید؟" بدیهی است که شاگردان و پیروان فراونش مشتاق و منتظر دانستن آن بودند. او مدتی سکوت کرد بعد سر برداشت و گفت:"راز من این است که من به هیچ وجه اهمیت نمی دهم که بر من چه می گذرد." این بیان همه را سرگردان کرد. اما منظور مورتی این بود: وقتی او اهمیت نمی دهد که بر خود و اطرافیانش چه می گذرد دلیل بر بی خبری یا اهمیت ندادن برآنچه بر او و دیگران می گذرد نیست، بلکه او در چنان هوشیاری، آگاهی و بصیرتِ درونی بسرمی برد که آنچه، در اکنون حال، می گذرد را می شناسد، می پذیرد و می داند که چیست و چرا اتفاق می افتد. آگاهِ بر آنچه می گذرد، به قضاوت، در نتیجه به مقاومت دیگر نیاز ندارد. او آن را به بَد و خوب و نوعی از تضاد تقسیم نمی کند، بلکه می پذیرد که امریست که اتفاق افتاده و اوست که باید خود را به آن امرِ اتفاق افتاده، همراه، و شاید، از آن بهرمند کند. البته بدین نکته توجه دارد که برای بهبود وضع موجودش باید کوشا باشد ولی وقتی واکنش ما ناشی از آگاهی و بصیرت درون است کنش و واکنش ما در جهت همان "نیروی حیات و هستی بخشی" خواهد بود که هستی را می گرداند و اداره می کند. نه در رویا رویی و مبارزه با آن. در نتیجه برخورد ما واکنش ضد جریان نیست، بلکه واکنشی همراه و همسوی جریان، و به سود ما، است. واکنشی نیرومند و همراه با نیروی حاکم بر گردش هستی است. هرچه شما دلتان می خواهد آن نیرو را بنامید."
من ساکت ماندم. نیاز به تفکرم بود. این چند ساعت استراحت مفید بود ولی کافی نبود. نمی توانستم. به خوبی تمرکز فکری داشته باشم. گریزهای ناگهانی به دیروز و امروزم داشتم. ذهنم پر از حادثه و اتفاق بود. گمان می کنم به سرعت فهمید. به آرامی گفت:
"برای شما کمی زود است. به خودتان فشار نیاورید. فقط یاد حرف کریشنا مورتی باشید. قضاوت، مبارزه و مقاومت نکنید. همراهی و همگامی کنید. آنچه اتفاق افتاده را بپذیرید. سخت است ولی ناممکن نیست. بگذارید با هم یک تمرین کوچک کنیم.
بلند شد و آمد مقابلم ایستاد و گفت:"به هیچ چیز فکر نکنید." انگشت اشاره اش را گذارد بین دو اَبرویم. اندکی فشارداد." حالا تمام ذهن و توجه تان را به فشار انگشت من برگردانید. فقط فشار انگشتم." سعی کردم. نمی دانم چرا چشم هایم بسته شد. گفت:
"حالا چند نفس عمیق بکشید هوا را به ریه های تان ببرید. در آن جا آن را نگاه دارید. اکسیژن هوا را احساس کنید که وارد خون و تمام بدنتان می شود... سعی کنید تمام آن هوای بدون اکسیژن را، بیرون بدهید. بکوشید این حرکت تنفسی را با تمرکز مداوم به فشار انگشت من هرچه طولانی تر و عمیق تر تکرار کنید. بدن تان را، کم کم شل کنید. حالا احساس آرامش و راحتی می کنید. فشار انگشت اش بر میان دو اَبرویم زیاد بود. ولی تنفسم راحت تر و منظم تر شد احساس گشودگی و رهاییِ خوشی کردم. او هم چنان آرام و یک نواخت دستورمی داد. من ندانستم که کم کم سست شدم یا خوابیدم. دنیای دیگری را تجربه کردم."

آرام آرام به خود آمدم یا بیدارشدم. می دانستم که بیدارم ولی دلم نمی خواست چشم بازکنم. دوست داشتم درهمان حال بمانم. صدایش آمد:
"دوست عزیزهمین گونه که چشم بسته اید، چشم بسته بمانید. سؤال ساده ای از شما می کنم. می دانم به صداقت جواب خواهید داد: آیا در هم اکنونِ حال، همین لحظه، که من می پرسم و شما جواب می دهید، شما احساس بد و ناراحت کننده ای دارید؟"
"خیر."
"دقت کنید. در این لحظه که من "هم اکنون حالش" می نامم، شما و ذهن شما در چه حالیست؟"
"درهیچ حال وهوایی نیست."
"درحال آرامش و سُکون وعاری ازنگرانی است؟"
"تصورمی کنم."
"اگر من از دیروز و یا فردای شما بپرسم بر ذهن آرام و ساکت هم اکنون شما ناگهان، گذشته ناخوشایند دیروز و ترسِ ناشناخته فردا هجوم می آورد. شما بر می گردید به گذشته پر حادثه دیروز و فرداهای نیآمده و ناشناخته تان. آیا آمدند؟"
"بله."
"سؤال این است که شمایِ نگرانِ کنونی و شمای چند لحظه، در آرامش، قبلی تان یک نفر هستید. تنها با "در هم اکنون بودن زیستن" آزاد و راحت بودید. به مجرد آمدن خاطرهِ دیروزِ تان، یا آمدن آینده، این آرامش محو می شود! گذشته، گذشته است. من و شما به آن دسترسی نداریم. آینده هم که هنوز نیآمده است! پس پریشانی خیال را چرا اینقدر سهل و ارزان می خریم؟ یا آن آرامش خیال را چرا چنین مفت و رایگان از دست می دهیم؟ من این سؤال را به صورت فعل جمع کردم تا شامل همه انسان ها بشود که نمی دانند آرامش، بدبختی و خوشبختی محصول و ساخته ذهن خودشان است!"
آمد بر جایی که صاف کرده بود، بر لبه تخت خوابم، نشست. نگاهی آشنا، شوخ، صمیمی و مهربان داشت. با لبخند پرسید:"قبول دارید که لازم بود تا من حرف بزنم؟"
"آری."
"پس قبول کنیم که شما هم توان شنودن، تشخیص، تمایز، پذیرش فراوانی دارید. من دوست نمی دارم که شما را بیمار بنامم. جای شما هم در این بیمارستان نیست. راجع باین موضوع، بعد، صحبت خواهیم کرد. اگر شما بپذیرید، من دوست می دارم شما را به عنوان یک دوست بشناسم و بپذیرم. در چنین رابطه ای شما مرا یاری خواهید داد تا با هم به مکانی که کریشنامورتی در قله آن ایستاده بود، اندکی، در حد توانِ ذهنی مان، نزدیک شویم."
منتظر چنین برخوردی نبودم. اندیشیدم که این مرد انسان ساده ای نیست. مسلط بر "بودن" است! دلم می خواست از او درباره خودم بیشتر بشنوم. نمی دانستم این میل را چگونه عنوان کنم. بهترین راه را صداقت دانستم. ساده و صادقانه پرسیدم:
"تعریف شما از من باعمل کردنم دراین دو روزی که گذشت، هم خوانی ندارد. توانِ تشخیص، تمایز و پذیرشِ فراوان داشتنم..." با دست مرا به سکوت دعوت کرد. منتظر و ساکت ماندم. خودمانی و ساده گفت:
"دوست عزیز یک تصادف نمی تواند موجی چنین ویران گر داشته باشد. بگذارید درباره مجهولات و ندانسته هایم گفت وگو نکنیم! برای پیدایش این موج پیش زمینه قبلی ای باید موجود باشد. من نمی خواهم در این پیش زمینه وارد شوم. به آنچه گذشته است، فعلا، کاری نداریم. شما در مقطعی از زمان "بریده" اید. مثل یک وسیله نقلیه که ترمزش در حد و توان مشخصی توان مقاومتِ توقف دارد. از آستانه آن تحمل که بگذرد نمی تواند دیگر مفید باشد. این به معنی عدم توانایی نیست. نوعی گذر از آستانه تحمل است. به خودتان اعتماد نکردید، به بیمارستان پناه آوردید! این عدم اعتماد شما را نگران کرده است. قبل از این که از خودتان سلب مسئولیت کنید و یا بخواهید زیر چتر محافظتی کسی مخفی شوید، از این کار بر حذر باشید. زیرا شما انسان تابع و مطیعی نیستید. مدیرید. یک مدیر، مطیع نمی شود، مگر به مصلحت برای اعمال مدیریت اش! در واقع شما به دنبال تایید می گردید نه هدایت! به جرأت می گویم شما انسانِ پریشانی نیستید که روی تختِ روان شناسی بخوابید و ضمیر آگاه و نا آگاه تان را عریان و بیان کنید. بزرگترین حادثه زندگی تان را، بیست و اندی سال زندگی مشترک خودتان را، به عمد، مختصر و مجهول گذاشتید و گذشتید.
"چرا مجهول؟"
"این را شما باید، اگر صلاح بدانید، روشن کنید. از نظر من، مجهول، چون نامی از کسی نبردید. کسی را متهم نکردید. گناهی نیافریدید. همه مسئولیت ها را مانند یک مدیر مُدبّر، خودتان بعهده گرفتید. من مطمئن هستم، اگر زیر تاثیر داروی اوهام زا نبودید از خانه نمی گریختید. خانه ای که در اوهام شما، دارد از بین می روَد. شما نام کسی را صدا می کردید، نه خانه را... ما دیگر دارو به شما نخواهیم داد. سعی کنید بر خودتان غالب شوید. نقش مغلوب و مغروق برای شما و برازنده شما نیست. همان شوید که بودید، یک مدیر مقتدر و کار آمد، نه آن که، ندانسته شدید."
آرام در کنارم ایستاد. دستی بر شانه ام گذارد، اندکی فشرد و گفت:"چند روزی در بیمارستان بمانید. اما هوشیار و آگاه بمانید تا در یک دور باطل فرو نلغزید. سعی کنید همان باشید که با وکیلِ تان گفت و گو می کردید، نه آن که صبح آفتاب بر شانه تان افتاده برخاستید! حالا لطف کرده آن زنگ را بفشارید. فشردم. پرستار گل بهی رنگ، لبخند بر لب و عصر به خیر گویان وارد شد. دکتر ترنر رو به من نمود. ساعتش را نگاه کرد و پرسید:
"من سخت گرسنه هستم. شما چطور؟"
"من به آن سختی احساس گرسنگی نمی کنم، به ویژه..."
"به ویژه میانه ای با غذا های بیمزه و بی نمک بیمارستان هم ندارید."
برگشت به طرف پرستار گل بهی رنگ:"خانم، ناگزیرم به عنوان درمان با بیمار بستری شده در بخش شما شامی در خارج از بیمارستان صرف کنم، حیف که از حضور شما نمی شود برای همراهی بیمارتان خواهش و دعوت کرد. اگر ممکن است تا من به دفتر سری می زنم دستور بدهید تا ایشان لباس عوض کرده و آماده شوند من، این خروج و بازگشت را در پرونده ایشان خواهم نوشت! قول می دهم امشب این تخت خالی نخواهد ماند. رانندگی، بردن و باز آوردن ایشان با من و به مسئولیت من و بخشی از پروسه درمانِ ایشان است!"

آهسته می راند. به اولین چراغ قرمز که رسیدیم، بی اختیار بروی ترمز خیالی زیر پایم پا فشردم که از دید راننده مخفی نماند! در پارکینگ بزرگ و آشنایی از ماشین پیاده شدیم و ماشین را مامور مربوطه برد. با آسانسور به بالاترین طبقه رفتیم. با رستوران آشنا بودم کارمندان رستوران هر دوی ما را می شناختند. به پشت میزی رو به دریا و منظره غروبِ بخشی از شهر نشستیم. درباره موضوعات گوناکون سخن گفت. در هر مبحث و موضوعی وارد، مطلع و صاحب نظر بود. از توسعه شگرف شهر در حد یک شهرساز، از اقتصاد در حال لرزش و ریزش در حد یک کارشناس، و در زمینه هنر و شعر و فیلم به عنوان یک علاقمندِ مطلع، مطلب گفتنی و شنودنی داشت. درباره ورزش و برنده آینده فوتبال آمریکایی او بر احساس و من بر محاسباتم متکی بودم. گفت و گویی آزاد و گوناگون داشتیم. انگار نه انگار که من در بیمارستان بوده ام و باید به همان مکان باز گردم! در پایان شام من احساس آرامش و خوشحالی از این دعوت کردم و گفتم: امیدوارم این فرصت خوش تکرار و من میزبان ایشان در آینده باشم. رستوران همان بود که هرشب جمعه من با دل آرا و دارا در آن شام می خوردیم. این بار دو سه ساعتی زودتر آمده بودم! به یاد حرف دکتر ترنر افتادم که باید مدیر و مدبّر باشم. که سعی نکرده و نا خود آگاه چنین کرده بودم."

به بیمارستان که رسیدیم ساعت در حدود هفت و نیم، یا، هشت شب بود. دکتر ترنر مرا جلوی در پیاده کرد و رفت. با آسانسور بالا رفتم. تا وارد اتاق شدم نرس شبانه آمد. بر خلاف نرس گل بهی این نرس رنگین پوست و درشت اندام چشمانی درشت، و شفاف و بسیار هوشیار داشت. لباس های تمیز و جدید روی تختخواب، در انتظارم بود. لباس عوض کردم. پرستار لباسهایم را برد و در کمود لباس آویزان کرد، برگشت و به من در بستن بند پشت لباس بیمارستانیم کمک کرد. مسواک زدم و آماده خوابیدن شدم. روی تخت که دراز کشیدم تلفن زنگ زد. پرستار با آن دو چشم بزرگ و شفافش به من نگاه کرد. گفتم:
"لطفا شما بردارید. من جز با دکتر براون یا دکتر ترنر با هیچ کس صحبت نخواهم کرد."
پرستار گوشی را برداشت. من به گفت وگوی او توجه چندانی نداشتم. نمی دانم چه گفت. وقتی گفت و گو به درازا کشید. کسی اصرار می کرد و او اجازه نمی داد. صدا در تلفن مطلبی را گفت که پرستار دچار تردید شد. نگاهم کرد. دست بر دهانه تلفن گذارد و نگران گفت:
"از اداره پلیس شریف گوستاو میلِر اصرار دارد که با شما صحبت کند. حدس زدم راجع به تصادف دیروز و راننده کامیون است. شماره تلفن های ژوزف پاوول را دادم و گفتم که با ایشان صحبت کنند. گویا طرف چیزی پرسید که نرس گفت بله در این جا بستری هستند. گوشی را نگاه داشت و منتظر ماند. من با خیال راحت دراز کشیدم. داشتم راجع به گفت و گوهایم با دکتر ترنر فکر می کردم که پرستار گفت:
"آقای ژوزف پاوول وکیل شما می خواهند با شما صحبت کند."
با تعجب از این سرعت گوشی را گرفتم. ژوزف گفت که باید با شریف صحبت کنم. او روی خط خواهد بود هر کجا ضرورت داشت دخالت خواهد کرد. با اکراه گوشی را گرفتم. شریف می خواست بداند که من چه زمانی از خانه خارج شده ام و... من حرفش را قطع کردم و در یک جمله گفتم که فقط در حضور وکیلم به سؤالات ایشان جواب می دهم. تصور می کردم تا ژوزف برسد فرصت دارم در این زمینه فکرکنم. شاید هم ژوزف زودتر بیاید و من فرصت داشته باشم راجع به تصادف و خسارت با او گفت و گویی داشته باشم. ولی انگشتی به در خورد و شریف و همکار درشت اندامش وارد شدند! شریف بدنی ورزیده، ابروانی پرپشت، سیمایی جسور و نگاهی تند و گزنده داشت. گونه و پیشانی برنزه شده از آفتاب اش برق می زد. خودش و همکارش را معرفی کرد. یک نفر دیگر هم بود که بیرون از اتاق منتظر ماند. شریف مرا مطمئن کرد که منتظر آمدن وکیلم خواهد ماند. از پرستار پرسید:
"ایشان چه ساعتی به بیمارستان آمدند و بستری شدند؟"
"من اطلاعی ندارم از پرستار روز یا دفتر بیمارستان باید بپرسید."
"در پرونده ایشان ساعت مراجعه و بستری شدن هست..."
"بله هست ولی وظیفه من نیست که اطلاعات مندرج در پرونده بیمار را بیان یا برای کسی فاش کنم. هر نوع سؤالی از این گونه سؤالات را باید از دفتر بیمارستان یا پزشگ معالج بپرسید."
"علت بستری شدن ایشان؟"
علت بستری شدن را هم نگفت. تقریبا جواب هایش منفی و محتاطانه بود. در مقابل اصرار شریف گفت که پرستاری است که برای بار اول مرا می بیند. اگر اطلاعاتی در زمینه مسئولیت شغلیش مرتبط با من می خواهند از پرستار روز بپرسند. شماره تلفن پرستار گل بهی را خواستند گفت که نمی داند. دفتر بیمارستان می داند. شریف همکارش را در اتاق گذارد و بیرون رفت. ده دقیقه بعد ژوزف وارد شد. ژوزف متفکر، نا آرام و اخم کرده آمد. شریف هم سریع و جسور باز گشت. با ژوزف دست داد. شریف مدارک او را خواست، آشکارا ژوزف با تانی و وقت کشی آن ها را نشان داد. من از این سستی و کندی عملش دانستم که تعمدی در تاخیر دارد. برای وقت کشی از شریف پرسید:
"در غیاب من از موکلم شما سؤالاتی که نکرده اید؟"
"خیر، منتظر شما بودیم."
نگاهی به من کرد. در نگاهش هم سؤال بود که گفته شریف را تاکید کنم، هم حیرت و تعجب همراه با پرسشی که من ندانستم برای چیست. آن نگاه اول را با حرکت سر جواب دادم و او را مطمئن کردم که سؤالی را جواب نداده ام، ولی دلیل نگاه دوم، حیرت و تعجب، او را ندانستم، در نتیجه بی جوابش گذاردم و به صبر و متانت واگذار کردم تا ببینم که چه پیش خواهد آمد. شریف پرسید که من وژوزف آماده برای سؤال هستیم. او به جای جواب از کیف دستی اش یک ضبط صوت کوچک در آورد. در جای مناسبی گذارد و به شریف گفت که او وکیل حقوقی و مالی من است. وکیل جزایی من در راه است تا چند دقیقه دیگر می رسد! من تعجب کردم که وکیل جزایی برای چه! ولی واکنشی از خودم نشان ندادم. با این خوداری، تعجب شریف و ژوزف از نظرم دور نماند. شریف گفت:
"اگر چنین است صبر خواهم کرد تا ایشان هم از راه برسند."
من پرسیدم: آقای پاوول وکیل جزایی چرا؟ کسی به من پاسخ نداد. ژوزف به شریف نگاه کرد و شریف شانه بالا انداخت. شریف از همکارش پرسید که در غیاب او کسی با من تلفنی صحبت کرده است. همکارش او را مطمئن کرد که کسی با من تماس نداشته است. یک بار دیگر نگاهی بین آن دو رد و بدل وساکت ماندند.

وکیل دیگر از راه رسید. ریز نقش، با لباسی شیک و تنگ، فرز و چالاک، چشمانی ریز و کنجکاو، تا وارد شد خودش را معرفی کرد. هیچ قیافه دوست داشتنی ای نداشت. مثل این بود که با همه درگیر است. رو به من سلام وعلیکی تند وگذرا کرد. به شریف گفت:
"چون تاکنون با موکلم گفت و گو نکرده ام، لازم است بنابر ماده قانونی (که نام و شماره ماده قانون را گفت و من به خاطرم نماند) باید به طور خصوصی با ایشان گفت و گو و حقوق شان را تذکر دهم. اصل ماجرا را بپرسم و اوراق مربوطه را به ایشان برای خواندن و تفهیم و امضاء بدهم. بنابر این ملاقات باید خصوصی باشد."
شریف به همکارش اشاره کرد. هر دو از اتاق بیرون رفتند. ژوزف از او تشکر و او را به من معرفی کرد. وکیل تازه به طرفم آمد با من دست داد. گفت:
"گمان می کنم از آنچه درخانه اتفاق افتاده خبرشده اید. امیدوارم شوک آور نباشد. شما باید تحمل بیشتری داشته باشید. من باید از واقعیت امر به طور کامل بدون پرده پوشی مطلع باشم. اگر آنچه بیان می فرمایید، دور یا خلاف واقعیت باشد یا به هر دلیلی نکته ای را از من مخفی کرده باشید از قبول وکالت عذر می خواهم. چنانچه در جریان تحقیقات نکته نا گفته ای را من کشف و درک کنم که شما نا گفته گذاشته یا از من مخفی داشته اید، حقوق قانونی ام را مطالبه و از وکالت شما کنار خواهم رفت. این نکته را هم به همکارم ژوزف ناچارم تذکر دهم که در گفت و گوی من و شما فقط ما دو نفربا هم صحبت خواهیم کرد. مگر این که شما بخواهید ایشان هم حضور داشته باشند!"
"حضور ایشان ضروری است. من مسئله ای پنهان از ایشان برای گفتن ندارم."
ژوزف آشکارا نفس راحتی کشید و در صورتش شکوفانی و خوشحالی موجی کوتاه زد و محو شد. دانستم که از نبودن نکته نا گفتنی قلباً شاد و مسرور است. آرام روی مبل نشست. وکیل جسور دکمه کت تنگش را باز و سیل سؤالاتش را آغاز کرد: ابتدا بگویید چرا بی خبر از سفر باز گشتید، از ورود به خانه تا خروج از خانه به قصد بیمارستان را به تفصیل برایم بگویید. من نگاهی به او کردم. بدون دادن جواب رو به ژوزف کردم و پرسیدم:
"ژوزف شما به من بگویید این شریف بازی و این بازجویی برای چیست و چه اتفاق افتاده. این سؤالات نا مربوط برای چیست؟"
ژوزف ناراحت و شرمگین بود. همچنان که سر به پایین داشت به اختصار گفت که:
"پلیس گشت ناحیه مسکونی منزل شما، امروز نزدیک ظهر، از باز بودن دروازه بزرگ باغ مشکوک و تعجب می کند. در بازگشت می بیند که دَر هنوز باز است. از دیکتافون و در بازکن استفاده می کند. کسی جواب نمی دهد. به مرکز پلیس اطلاع و کسبِ تکلیف می کند. همکاری به سراغش می روَد. دو نفری وارد باغ می شوند. درِساختمان هم باز و چراغ ها روشن بوده است. زنگ می زنند. کسی جواب نمی دهد. از مرکز پلیس کمک می خواهند اجازه ورود می گیرند. وقتی وارد می شوند، گردن بند شما روی زمین افتاده، اتاق خواب شما در هم ریخته، دارا و همسرتان نیز زنده نبودند!"
لال و بی حرکت ماندم. سعی کردم آرامش خودم را باز یابم. در طول سکوت و تامل ام، هر دو نفر ساکت و بی حرکت ماندند. وقتی بر خودم مسلط شدم، رو به وکیل جسور کردم وگفتم:
"اوراق تان را بدهید. تا امضاء کنم مطمئن باشید آنچه به شما می گویم، همان است که به شریف خواهم گفت."
اوراق را داد امضاء کردم. شریف و همکارش به درون آمدند. سؤالات شان را آغاز کردند. سعی کردم آنچه در خاطر داشتم را با ذکر جزییات در سؤالات مکرر و گوناگون به صداقت بیان کنم. شریف پرسید و من جواب دادم. یک سؤال را در زمان های متفاوت به صورت های گوناگون می پرسید. بدقت گوش می کردم و جواب می دادم. علاوه بر حقیقت سعی می کردم به دقت همان کلمات و جملاتی را تکرارکنم که گفته بودم. ژوزف سخت نگران سؤالات و جوابهای من بود ولی به هیچ وجه دخالت نمی کرد. گاهی از حضور ذهن و دقت من در جواب خوشحال می شد. وکیل جدید گاهی جملات مرا تصحیح یا توضیحی درباره اش می داد. به من نگاه نمی کرد. تمام حواسش به سؤالات شریف و حرکات صورت او بود. من ضمن توجه به سؤالات به حرکات صورت وکیل جدیدم نیز با دقت نگاه می کردم. به سرعت و فراست دریافتم که نکات انحرافی در متن پرسش در صورت وکیلم چه تغییراتی را ایجاد می کند. از باز شدن یا در هم رفتن چهره اش می دانستم که سؤال انحرافی و یا جوابی که داده ام راضی کننده بوده است یا نیازمند توضیح بیشتریست. این چهره خوانی و محاوره ناگفته مان ژوزف را متعجب و گاهی هم خوشحال می کرد. من کوتاه و مختصرترین جواب را می دادم.

برای لحظه ایکه همکار شریف یادداشتی را که نوشته بود نشان شریف می داد وکیل جدید انگشت شست اش را به طرف بالا گرفت، مرا و جواب دادنم را تایید کرد. من در ذهنم، ازدکتر ترنر برای قطع دارو و خارج کردنم از محیط بیمارستان سپاسگزار شدم. این خروج و گفت و گو، در بازگشت شخصیتی که او در من کشف و تلقین کرده بود بسیار موثر بود. منظورم از خروج، خروج فیزیکی من نیست بلکه خروج ذهنی من از آشفتگی ام است. احساس کردم من آن که از خواب برخاسته بودم، دیگر نیستم! شریف جهت سؤالاتش را به طرف مسایل خانوادگی و شخصیم برد که سخت مورد اعتراض وکیل جسور و مهاجمم قرارگرفت. من از فرصت استفاده کردم و مروری بر جواب هایم کردم. همه آنچه گفته بودم با واقعیت همخوانی داشت. تنها مسئله یِ تامل درآستانه درِ اتاق خواب بزرگ و خوابیدنم بر تختخواب و بیدار شدنم روی مبل چرمی را هنوز هم مخفی داشته بودم. شریف به دنبال کشف علل اختلاف منجر به طلاق بود. جواب های من دال بر صمیمیت، آرامش، توافق، همراهی کامل و روابط عاشقانه مان تا آخرین لحظه بود. شاهد من نیز ژوزف بود که، هم آنشب و هم اکنون حضور داشت! از همه مهمتر نامه ای بود که من، صبح، قبل از ترک خانه، برای همسرم نوشته بودم که گویا در اختیار پلیس بود، زیرا سؤالات شریف حکایت از خواندن آن نامه داشت. بعدها وقتی ژوزف از من پرسید چه عاملی سبب نوشتن آن نامه قبل از ترک خانه ام شده بود گفتم بیست واندی سال زندگی مشترک عاشقانه و صمیمانه، او ساکت شد و دیگر سؤالی دراین باره نکرد. سؤالات شریف کم کم آرامتر و مؤدَبانه تر شد. وکیل جدید توضیحاتی درباره حقوق قانونی خودش برای توضیحات بیشتر درباره سؤالاتی که شریف کرده بود داد و از شریف خواست آن را در متن برگ بازپرسیش ذکر کند. ژوزف درباره آن شب و حضور دل آرا و نحوه برخوردمان با هم و توافق کامل همسرم با شرایط منصفانه و قانونی من داد. صداقت، صراحت و شهادت ژوزف آشکارا در برخورد و رفتار شریف با من تاثیر محسوسی داشت. شریف نیازی به قرار بازداشت ندید. ضمن اظهار تاثر از من خواست تا از خروج از حوزه قضایی لس آنجلس تا اطلاع بعدی خوداری کنم. در ضمن گفت از نظر احتیاط و حفظ جان من مامور سویلی محافظت اتاقم، در زمان حضور در بیمارستان را بعهده خواهد داشت. همان جا ژوزف و وکیل جدید به محدودیت سفرم و حفاظت من اعتراض کردند. گفتند که مسئولیت حفظ جانم را خودشان با امکانات شخصی و خصوصی ایکه دارند به عهده می گیرند.عدم خروج از حوزه قضایی هم ضرورت قانونی ندارد. شریف گفت:
"من از نظر وظیفه قانونیم لزوم این دو عمل را ضروری می دانم شما می توانید اعتراض تان را کتبا بنویسید و در رفع آن اقدام کنید."
شریف برخلاف ورودش، دوستانه خداحافظی کرد و رفت. مامور لباس شخصی در راهرو گویا، تا روز بعد بود. ژوزف و همکارش با قرار وثیقه برای خروج از حوزه قضایی، به دلیل نبودن دلیل مخالفت کردند. دو روز بعد هرگونه محدودیتی برطرف گردید. آن شب را من بسیار ناراحت و پریشان بیدار ماندم. یکی دوبار تصمیم گرفتم از پرستار بخواهم تا دارویی خواب آور به من بدهد ولی هرباره مقاومت کردم. صبح روز بعد دکتر براون شاد و خندان آمد. وقتی ماجراء را شنود مدتی متحیر و ناباورانه ماند، اشگش جاری شد. او هر دوی آن ها را سخت دوست می داشت. نمی توانست باور کند که دیگر نیستند. وقتی داستان دیشب و آمدن شریف را برایش گفتم. بازهم تسلیت گفت و تاکید کرد که:
"ضروری است برای شما، هم از نظر مسئولیت بیمارستان و هم مشکل حقوقی، دستور یک چک آپ کامل را بدهم. ضمنا لازم است که شما این آزمایش ها را در این سن وسالِ، مناسب برای سکته مغزی یا قلبی، انجام دهید. حضور و مشاوره با دکتر ترنر هم اکنون ضروری تراست. برای شما شوکی بسیار سخت و می تواند ویران کننده باشد. صبور و متحمل باشید."
دستورات و آزمایشات وعکس برداری های لازم را نوشت." موقع خداحافظی پرسید:
"دکتر ترنر از شما و شخصیت برجسته و مدبّرانه شما تعریف فراوان داشت. معتقد به لزوم یک سفر طولانی چند ماهه شما بود. نظر شما درباره ایشان چیست. انسان والا و جالبی هستند، این طورنیست؟"
"همین گونه است که می گویید. از معرفی واعمال نفوذتان در قبول کردنم به عنوان یک بیمار، هم چنین آشنا شدن با ایشان از شما سپاسگزارم."
لبخند تلخی زد، سر تکان داد و سنگین وغمگین رفت.

شب نخوابیده بودم. صبحانه ام هنوز روی میز و من خوشبختانه ناشتا بودم. آمدند خون گرفتند و رفتند. صبحانه مختصری خوردم. مرا برای رادیوگرافی و اِسکن بردند که تا ساعتی از بعد از ظهر طول کشید. ناهار بیمارستان را به مقدار کم و بسیار مختصر آزمودم. خسته و نیازمند خواب بودم. از پرستار گل بهی خواهش کردم پرده های اتاق را کشید. اتاق تاریک شد و من ناراحت خوابیدم.

خواب بد وپریشانی بود. نیمه خواب ونیمه بیداربودم که دکتر تِرنِر آمد. عصر به خیرگویان وارد شد، نگاهی به پنجره های بسته، پرده های کشیده شده، اتاق نیمه تاریک و نگاهی به صورتم کرد و گفت:
"در بیرون از این اتاق، غروب دلپذیری در حال شب شدنست. دوست می دارید پرده ها را کنار بزنم، پنجره را باز کنم و بار دیگر با هم تسلیم روز را به شب و فرو نشستن خورشید گداخته را در دل دریا نگاه کنیم؟"
"خواهش می کنم. من دیشب را، به دلایلی، خوب نخوابیده بودم اتاق را تاریک کردم تا خودم را گول بزنم و جبران کم خوابی دیشب را بکنم."
به طرف پرده و پنجره رفت. پرده ها را پس زد. پنجره را گشود. باز صلیب شد بر چهار چوب پنجره و پرسید:
"جبران کردید؟"
"نه کاملا."
"من هرگز فرصت خواب بعد از ناهار را نداشته ام. خوشحالم که شما حالا دارید!"
بروی خودم نیاوردم که اشاره اش به این چند روز اخیر است و گرنه منهم کمتر چنین فرصتی را داشتم. خلاصه ای از جریان دیشب را برایش گفتم. در حال صلیب بودن گوش کرد! بی تعجب، لبخندی تلخ زد. گفت که متاسف است و تسلیت می گوید. جریان را می داند. خبر را در روزنامه خوانده است. چند گامی به طرفم برداشت، از پایین پایم عبور کرد و به طرف دست راستم آمد ایستاد. حالا او در نور بود و من برای نگاه کردنش مشکل نور سرخ و نارنجی آسمان درحال غروب کردن را نداشتم. مکثی کوتاه کرد و گفت:
"پس تصادف آن روزتان پیش لرزه های این موج دگرگون کننده بوده است."
می دانستم منظورش چیست. اما بازهم ساکت ماندم. دوست نداشتم در این باره، موج و تصادف، یا تصادف و موج صحبت کنم. نپرسیدم که در روزنامه چه خوانده است. او هم اشاره ای نکرد. دورتر از من، کنار تخت را که صاف بود را با دست نوازش کرد و نشست. گویا صاف کردن قبل از نشستن عادتش بود. دَمی ساکت ماند. بعد بی مقدمه گفت:
"مرگ، امری دردناک و برگشت ناپذیراست. در مقابل آن؛ فرهیخته گان سکوت می کنند، اهل دانش نقل قول که:"نظم عالم براساس فناست نه بربقاء" فیلسوفان سر می جنبانند که می دانند و نمی خواهند بگویند، که نمی دانند و تاکنون هم نگفته اند. هنرمندان به هنر می آویزند. بازماندگان اول گریه، بعد صبر و تحملی منجر به عادت می کنند. از نظر من مرگ امریست اجتناب ناپذیر که دیر یا زود اتفاق خواهد افتاد. روی دیگر و دنباله زندگیست. رویارویی با آن را باید پذیرفت ولی نباید منتظر اش بود. فاصله بین این دو، تولد و مرگ، آمدن و رفتن، زندگیست. مرگ یک استحاله، از حالی به حال دیگر شدن است. همین. هرچه هست از آن نباید یک تراژدی آفرید. باید قدر اکنونِ بودن را دانست، نه ترسید و نه تاسف رفتن را خورد."
من، نظر او را طلب نکرده بودم. رو گرداندم به طرف پنجرهِ باز و رو به دریا. ابرهای آسمانِ درحال غروب گرُ گرفته و خورشید سرخیِ گل آتش را داشت. سطح مواج و آرام اقیانوس به رنگ مس شده بود. شب داشت پیروزیش را بر روز جشن می گرفت. به طرف دکتر ترنر برگشتم صورتش همرنگ شب و چشمانش برنگ امواج دریا و دو لکه سرخِ طلایی رنگ درآن بود. برخاست چراغ اتاق را روشن کرد. پنجره پرده سیاهی شد که برآن چند اَبرِ صورتی می رفتند تا به شب بپیوندند. دنباله سخنش را تمام کرد:
"بهتراست باور کنیم که جهان ما، جهانی قانون مدار، هوشیار و تواناست که می داند چه می کند و به چه سمت و سویی می روَد." به سرعت حرف راعوض کرد." دکتر براون از من خواست که در چکاپ عمومی شما اظهار نظر کنم. می دانید چه خواهم نوشت."
"سلامت کامل فکری، مدیر یک دنده!"
"چیزی شبیه به این، با اشاره به فرودهای ناگهانی و ناخواسته ناشی از ضمیر نا خود آگاه تان، با ذکرِ توان بازگشت سریع شما به آنچه می خواهید باشید! راستی این نگهبان در راهرو بهانه خوبی برای فرار شما ازمیزبانی امشب است. نکند به پیشنهاد خودتان...؟"
هر دو خندیدیم. او اضافه کرد:
"امشب به عنوان تنبیه باید به غذای بیمارستان رضایت بدهید تا دیگر پنجره را بر روی روشنایی نبندید! ولی قول می دهم نگذارم زیاد در این اتاق، مثل پیله به دور خودتان بتنید! این نکته را در گزارشم به صراحت قید و به عنوان درمان تاکید و توصیه خواهم کرد."
باز حرفش را عوض کرد. نیم ساعتی با هم صحبت کردیم خداحافظی کرد. به من گفت که:"در باره تصادفات ابدا فکر نکنید." چرا تصادف را به صورت جمع بکار برد نمی دانم. اندیشیدم که قرار است در این باره فکر نکنم. او رفت. یک باره اتاق و من خالی و تاریک شدیم!

در این پراکنده ورها ازهرقید وبندنویسی، من در صدد نوشتن وشرح ماجرای تحقیقات، هجوم خبرگیران، خبرجویان و خبرنگاران به بیمارستان، داستان سرایی و قلم زنی مخبرین خبرهای جنایی، مصاحبه خبرنگارِ زیرکی با پرستار گل بهی، هیجان و ذوق زدگیش از مطرح شدنش در رسانه های تصویری و سکوت مسئولانه پرستار رنگین پوستِ جدی و کم حرف نیستم. ذکر قرار منع تعقیب و آزاد بودنم برای سفر، به هر کجا، تنها نکته ایست که من نوشتم. حتی از ذکر آنچه با زندگی گسترده اقتصادیم کردم نیز خودداری می کنم. یک خط خبر، یک کلام گزارش از آنچه برای دو سه هفته همه را هیجان زده کرده بود، به عمد نخواندم، نشنیدم و ندیدم! ترجیح دادم همه را به دست فراموشی بسپارم. آسان نبود. ولی لازم بود. سپردم! از بیمارستان بیرون نیآمدم تا پیشنهاد دکتر تِرنِر برای ترک بیمارستان و رفتن به یک سفر بی سر و صدا و دور از همهمه وهیاهوی تمدن را پذیرفتم. گمان می کردم به یک کشور آمریکای جنوبی، جنگل های آمازون و نظایر آن باید بروم. گفته بود:
"شما نگران برنامه مسافرت، محل، مقصد، مدت، وسیله و چگونگی آن سفر نباشید. من دراین باره تجربه کافی دارم. برنامه ریزی و شرایط سفرتان با من. حتی شما تهیه لوازم سفر را نیزبه من واگذار کنید. مطمئن باشید، دراین سفر، تا کارت اعتباری شما اعتبار دارد شما به هیچ چیز از شیرمرغ تا جان آدمیزاد نیاز نخواهید داشت!"
در جواب گفته بودم:
"نمی دانم چگونه، به کجا، چرا، و چه وقت می روم، ولی می دانم که چنین خواهم کرد که شما می گویید."
"ازاعتماد یک مدیر مسئول وکار آمد، به خودم مفتخرم. مطمئن باشید، دور از هیاهو و عکاس و خبرنگار به سفری دلخواه خواهید رفت! سفری که من توصیه می کنم و خود تجربه کرده ام."
بنابر نظر و هدایت ایشان، من به کارهای اداری-اقتصادیم، به کمک ژوزف سر و صورت قانونی دادم. تقریبا خودم را از کوران شدید کار بیرون کشیدم. مسایل و مشکلات را هیاَت مدیره انجام می داد. وکیل و مشاورم ژوزف پاوول مسایل را به دقت زیر نظر داشت و حافظ منافع من بود. دستور مرخصی و زمان آن از بیمارستان را دکتر براون، بدون اطلاع من و کس دیگری، فقط در اختیار دکتر تِرنِر گذارد. صبحی زود، خلوت و آرامی دکتر تِرنِر به سراغم آمد. با هم از بیمارستان خارج شدیم. ساک دستی ام در دست او و پاکت دسته دار کادویی رنگین را من در دست داشتم. در جلو بیمارستان سوار شدیم. دکتر تا نزدیک ساحل و بندرگاه راند. نوشتم که در یک رستوران ساحلی صبحانه ای سر فرصت، وقت فراوان و در آرامش کامل، با هم خوردیم، گفت وگو کردیم، من دانستم که آن روز، مسافر و عازم سفرم، کجا و چگونگی آن را نمی دانستم. وقتی زمانش رسید باز سوار شدیم. مرا در همان ساحل کنار یک اقیانوس پیمایِ هیولا و تفریحی پیاده کرد. ماشین را کسی برد و ما وارد شهری شناور در هشت طبقه شدیم. ساک را کسی به طبقه هشتم برد. دکتر ترنر تا کنار در آسانسور همراهم آمد. دم در ایستاد. دست دراز کرد. دستم را گرفت. صمیمانه فشرد و گفت:
"قبل از این، یک بار دیگر گفته ام. باز تاکید می کنم، سعی کنید همه چیز را فراموش کنید، روز و زندگی نو و تازه ای را آغاز کنید، سعی کنید خودتان را باز یابید، هر وقت با زندگی تازه خو گرفتید، دوباره خودتان شدید، با خودتان صادق شدید، فرصت و حالش را یافتید، قلم و کاغذ بردارید برای خودتان صادقانه بنویسید کیستید. از کجا تا به کجا را چگونه و چرا پیموده اید. سعی نکنید ادبیات و داستان بنویسید. شرح وقایع را ننویسید چون وچرایی ها را بنویسید. زمان ومکان نقشی در تحول و دگرگون شدن شما ندارد. آنچه مهم است "واقعیت" است نه "حقیقتِ" ساخته ذهن و تصورات شما، خودتان را تجزیه تحلیل کنید. برای خودتان بنویسید. بی پرده، روتوش، تزویر، خلاف و تظاهر بنویسید. کسی نوشته شما را شاید هرگز نخواند. اما تصور کنید که برای من می نویسید. منی که در جلد فیزیکی شما، شما را عریان می بینم! آنچه در درون تان منفجر شد. به غرور و مَنَمِ تان ضربه و آتش زد. شعله ورتان کرد. از خود بی خودتان نمود و شما آن را پس زدید. خاموش کردید. اما مقهورش شدید را بنویسید. از حدس و گمان و وهم دوری کنید. علت وعلل آزردگی تان را بیابید و بیان کنید. تمام که کردید. آن را بدقت بخوانید. از آلایش ها و نا واقعیت ها بیالاییدش. اگر آنچه نوشته اید شما را قانع کرد و دانستید چه خاری در ذهن و جان تان نشسته است، چه ریگی در درون کفش تنگ تان در هر گامی جا به جا می شده است و... در آن زمان به خود شناسی و خود درمانی تان رسیده اید. با خودتان صادق و رو راست شده اید. شاید در آن زمان بدانید چرا روی تخت خواب تمام اتوماتیک تان افتادید و صبح که برخاستید چگونه بیدار شدید و چرا از خانه گریختید. من با شناختی که از شما یافته ام مطمئن و امیدوارم شما به خودتان باز خواهید گشت. راه و رسم زندگی خودتان را تغییر داده و راهی نو، بدون سرزنش خویش و استوارتر از پیش انتخاب خواهید کرد. آیا قول می دهید که چنین کنید؟"
قول دادم. دستم را فشرد و رها کرد. گفت:
"هروقت به ان مرحله از خود یابی و خود شناسی رسیدید. این تور تفریحی و سفر دریایی را متوقف کنید و با اولین پرواز باز گردید. امید دارم که زودتر از آنچه من تصور می کنم شما را ببینم."
وقتی می رفت، لحظه ای تأمل کرد و گفت:
دستور فروش آن خانه را هر چه زودتر به وکیل خودتان آقای "پاوول" بدهید. شما دیگر نیازی بدان خانه ندارید و بدان جا باز نمی گردید." سخت بود ولی این کار را کردم...
 

دکتر امیر اسماعیل سندوزیموزه هنری دکتر امیر اسماعیل سندوزی


کاربر مرتبط:  امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi
مطالب مرتبط:  معرفی کتاب: وقتی چراغ‌ها ... | دکتر سندوزی

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil