کتی فتاده ز شانه تقدیر | دکتر سندوزی

کتی فتاده ز شانه تقدیر | دکتر سندوزی

دیدی که باز هم
صدگونه گشت و بازیِ ایام
یک بیضه در کلاهش نشکست
این معجزه ست،
سحر و فسون نیست:
چندین که،
عرضِ شعبده با اهل راز کرد
شفیعی کدکنی

کتی از گنجه لباس هایم برداشتم که با رنگ شلوارم هم خوانی داشت. پوشیدم، در آیینه نگاه کردم، همه چیز مرتب و مطابق دلخواه بود. در آپارتمان را باز کردم، رفتم بیرون و لحظه ای صبر و فکر کردم، ته دلم نگران بود. وقتی مطمئن شدم که همه کارهای لازم را انجام داده ام، در را به طرف بیرون کشیدم. در قفل شد. آن را آزمودم، قفل بود، از در بزرگ ساختمان که می آمدم بیرون، باز احساس کردم چیزی را فراموش کرده ام. نمی دانستم که چیست. ساختمان از سطح خیابان چهار پله بالاتر بود. بر بلندای پله ها ایستادم دست بر جیب کتم زدم تا مطمئن شوم که همه چیز را به همراه دارم. دسته کلیدم در جیبم نبود! تازه متوجه شدم که کتی که پوشیدم نه تنها فاقد دسته کلیدهایم هست بلکه کیف پولم در جیب بغلم نیست! بی پول و بی کلید، بالای پله ها متحیر ماندم. نه می توانستم جایی بروم و چیزی بخرم و نه به داخل خانه راه داشتم. درِ برزگ ساختمان را یک بار دیگر فشردم، آن هم قفل شده بود. تنها چاره ام این بود که همان حدود بگردم تا هم آپارتمانی عیاشم از دوست دختر تازه یافته اش دل بکند، بیاید، در را باز کند. شاید هم مانند دیشب نیاید! روز یکشنبه بود. فکر کردم اگر نیاید و شب بماند چه باید بکنم؟ این کار دایمی او بود. مدیریت می خواند. پدر پولدار و آپارتمانی مستقل در اختیارداشت، که اتاقی دراین ساختمان شیک یه من داده بود. او وقت این کارها، به قول خودش، جوان بازی ها، را داشت. فکر کردم فردا دوشنبه است. دوست دخترش، هر که باشد باید قبل از ساعت نُه بِرَوَد سر کارش. دوست من هم کسی نیست که صبح از ساعت ده زودتر از رختخواب در آید. امشب هر کجا باشد، می آید. این خودش نوعی دل گرمی بود، برای منِ پشت در مانده.

به هر حال چاره ای نبود. مدتی روی همان پله ها در بلندی نشستم و آمد و شد مردم را تماشا کردم. روز یکشنبه در این ساعت فقط کلیسا روهای خوش پوش، غالبا سالمند و گاهی با نوه هایشان، نصیحت کنان، راهی کلیسا بودند تا بخشوده شده باز گردند. مدتی نشستم تا سایه ام در کنارم کم کم کوتاه شد. دوست نداشتم ساعت به مچ دستم ببندم. از عابری که گردش کنان می آمد زمان را پرسیدم. ساعتش را نگاه کرد. وقتی دید که منتظرنشسته ام، به شوخی گفت:
"نگران نباشید خواهد آمد! تازه ده دقیقه از ظهر گذشته است."
لبخند زدم و تشکر کردم. ایستاده بود، مثل این که بَدَش نمی آمد که بایستد و گپی بزند. اما، وقتی دید که سرم را انداختم پایین و ساکت ماندم، راهش را ادامه داد. او که رفت بلند شدم و برخلاف جهتی که او رفت قدم زنان به راه افتادم. فکر کردم بروم به کتابخانه عمومی که ده دقیقه راه بود. یادم افتاد که یکشنبه ها تا ساعت دو فقط باز است. طول خیابان را چند بار پیمودم. تا زودترین زمانِ احتمالی بازگشت دوستم، حداقل ده ساعت وقت بود! داشتم فکر می کردم چه کنم، لب جدول، پشت به آفتاب و رو به پیاده رو ایستادم. از دور جوانکی هم سن و سال خودم، با موی فراوان فرّی، پوستی سفید، کتی اسپرتی بر دوش انداخته و دو کارتن مقوایی پر از لوازم در هم و برهم، روی هم ریخته با دو دست به سینه چسبانده بی خیال می آمد. کارتن ها بزرگ و سنگین نبودند اما جلوی دیدش را می گرفتند. تعجب کردم که چگونه جلوی پایش را، با آن دو کارتنِ تل انبار شده، می بیند. طوری می آمد که گفتی در خواب است. به راه، به جلوی قدمها، به کسی یا به چیزی توجه نداشت. فقط راه می رفت. از من، گیج و مَنگ بدون دیدنم گذشت. اصلاح نکرده و ژولیده بود. فکر کردم صاحب خانه از خانه بیرونش انداخته است. از پشت سرش دیدم کتِ بر شانه اش، یک وَری شده و به زودی خواهد افتاد. ناخودآگاه به دنبالش راه افتادم. می دانستم که کتِ کج شده و آویزان افتادنی است. به رهگذرانی که از روبرو می آمدند توجه نداشت آن ها بودند که راهشان را کج می کردند تا او سالم و بدون برخورد با آن ها بگذرد! با خودم شرط بستم که صد قدم بیشتر، کت بر شانه اش دوام نخواهد آورد. تا آمدم بشمارم کسی که از روبرو می آمد به او برخورد و تعادل کارتن ها بهم خورد. رهگذر به دادش رسید کارتن در حال سقوط را گرفت و برجای اولش نهاد. عذرخواست و گذشت. ولی برنده کارتن ها جوابی نداد، تشکری نکرد و به راهش ادامه داد! نگاه کردم کت اش بر شانه اش نبود. سر گرداندم دو قدم عقب تر کت بر زمین افتاده بود. باز گشتم و کت را از روی زمین برداشتم. نگاه کردم جوان همچنین داشت می رفت. به دنبالش راه افتادم. طرف چپ کت سنگین تر بود و از روی کت دست زدم دست کلیدی در جیب کت بود که مرا به خنده انداخت. یک نفر دیگر، به هر کجا می رفت، بی کلید می رفت. می توانستم با ده گام تندتر رفتن به او برسم کت و کلیدش را به او بدهم ولی نمی دانم چرا این کار را نکردم. نوعی شیطنت بود یا کنجکاوی، که او، کی و چه وقت متوجه نبودن کت و کلید هایش خواهد شد. به هر حال کاری نداشتم و این خودش نوعی سرگرمی بود. نگاهی به عقب کردم کسی متوجه برداشتن کت از روی زمین و من نشده بود. کت بوی خوشِ عطر زنانه ای می داد! در این فکرها بودم که متوجه شدم جوان مقابل چند پله و ساختمانی شبیه ساختمان ما ایستاد. من هم با اندکی فاصله ایستادم. برگشت نگاهم کرد ولی گمان نمی کنم که مرا دیده باشد. حتا کت اسپرتش را در دست من ندید و تعجب هم نکرد. پوستی سپید و آفتاب نخورده با ابروانی باریک و چشمانی سیاه. سر و وضعی اشرافی داشت. با نگاهی که هنوز گیج و منگ بود، رو برگرداند. از سه پله بالا رفت، خم شد، هر دو کارتن را روی سطح صاف پاگردِ جلوی در ساختمان گذارد. با زانویش مواظب نیفتادن آن ها بود. من دو گام به جلو برداشتم و کتش را مقابل چشمان منگ و گیجش گرفتم. گفتم:
"افتاده بود آن پایین، در پیاده رو..."
برگشت نگاهم کرد. هر دو ابروهای نازکش بهم گره خوردند و گره خورده باقی ماندند. مثل این که من کار بدی کرده باشم. فقط نگاهم کرد. لبخند زدم. برگشت پشت سرش را نگاه کرد. چون کسی را ندید باز به من برگشت. کت را به طرفش گرفتم گفته ام را کامل کردم:
"از روی شانه تان افتاد روی پیاده رو و شما متوجه نشدید. اگر من بر نمی داشتم حالا باید راه آمده را برمی گشتید و یا، اگر کسی درخانه نباشد، پشت در می ماندید."
سراسیمه شد. مرا نگاهی کرد که دانستم تازه مرا دیده است. ولی هنوز نمی دانست که چرا باید پشت در بماند:
"دسته کلیدهای آپارتمان تان در جیب کت تان است. بی کلید می ماندید."
"کلیدهای من؟"
دست بر جیب کتش زدم. دسته کلیدها صدا کرد و تازه دانست که من چه می گویم. گفت:
"آه... من..."
"اشکالی ندارد راه مان یکی بود. بارتان سنگین و هر دو دست تان بند بود.برایتان آوردم."
تازه گویی از خواب بیدار شده است. عذرخواهی و تشکر کرد. دست دراز کرد. من خیال کردم می خواهد دست بدهد. دست پیش بردم، دستش را فشردم و خودم را معرفی کردم.گفت:"من هم جمشادم".دستش را فشردم و تکان دادم این فشار و تکان چهره اش را عوض کرد. از آن گیجی و منگی درآمد. برق جوانی و آشناجویی ای چهره اش را روشن کرد و کت را از دستم گرفت. لبخند زد، دوباره گفت:
"واقعا ممنونتان هستم. کمک بزرگی به من کردید."
هنوز هم با زانوی راستش کارتن ها را از افتادن مانع می شد. نگاهی به کت در دست اش و دو کارتن ناپایدار متکی بر زانویش و در بزرگ و سنگین ساختمان کردم. گفتم:
"می خواهید کمک تان کنم. شما در را باز کنید من کارتن ها را برایتان می آورم.
منتظر اجازه اش نشدم قبل از این که باز گیج و منگ بشود، خم شدم هر دو کارتن را از جلوی زانوی او برداشتم و به طرف در رفتم. هول شد. دست در جیب شلوارش کرد که کلیدهایش را درآورَد. من با خنده گفتم کلید در جیب کت تان است. کمی خجل شد با دست راست کلیدها را از جیب چپ کت در دستش درآورد. کلید در را یافت و قفل در را باز کرد. در مانند درِ ساختمان ما فنری بود. مثل این که من ملزم هستم که کارتن ها را به درون ببرم، رفت به درون و در را گرفت و کنار ایستاد. من که داخل شدم راه افتاد درِ آپارتمان را هم باز کرد، گرفت تا من به درون رفتم. آمد جلو تا کارتن ها را بگیرد گفت که مدتی در آپارتمانش نبوده است و همه جا پر گرد و خاک است و گرنه دعوتم می کرد که بمانم. گفتم بگویید کجا بگذارم میز ناهار خوری پر از آت وآشغال بود همه چیز را با دست عقب زد. جنس و رنگ لاک الکل میز از زیر غبار، تازه آشکار شد! اشاره کرد، گذاردم روی میز. پرسیدم
"دانشجویید؟"
"آری."
"یو سی ال اِ."
"بله."
"من پزشکی می خوانم."
"من، طبق معمول جوانان کشورم، راه و ساختمان."
"ایرانی هستید؟"
"بله."
به فارسی گفتم که خیلی خوش حالم. فارسی اش زیاد تعریفی نداشت. عذر خواست و گفت کوچک بوده که آمده آمریکا. دوستانش امریکایی بوده اند. گفتم که اشکالی ندارد انگلیسی صحبت خواهیم کرد. گفت حالا که ایرانی هستید من را برای دَرهَم بَرهمی آپارتمان ببخشید. اضافه کرد:
"یک سالی هست که به این جا نیآمده ام. اگر آمدم، آمده ام چیزی لازم بوده برداشته و رفته ام!"
غمی در صورتش دوید، دیدم دارد مثل این که دوباره گیج و منگ می شود. نگذاشتم. به شوخی وبا خنده گفتم با دوستم که ایرانی است در همین خیابان و همین سری از ساختمان ها زندگی می کنیم. دوستم قهرمان شلختگی و بی نظمی است. هیچ چیز را سر جایش نمی گذارد. می ریزد و می روَد. چراغهای آپارتمان را هم موقع بیرون رفتن خاموش نمی کند. همیشه خدا دیرش هست! دوستان دخترش را جرأت نمی کند از شلوغی و بی نظمی خودش به خانه بیاورد.
"مگر چند تا دوست دختر دارد؟"
"شمردنشان مشگل است. خودش هم گمان نمی کنم بداند! این را هم بگویم که امروز من هم کلید و کیف پولم را در آپارتمان گذاشتم و در را قفل کردم. دوستم هم از بعد از ظهر جمعه رفته پیش دوست دختر تازه اش که نمی دانم کیست و کجاست."
"پس برای همین بود که بیاری ام آمدید، کت و کلید هایم را برداشتید و برایم آوردید. راستی اگر نبودید و کتم را نمی آوردید..."
"من که نمی دانستم که کلیدها در جیب کت شماست. وقتی برداشتم فقط به قصد آوردنِ کت تان بود..."
"پس، آقای دکتر با گوشی دکتری گوش کردید و دانستید که کتم دست کلید قورت داده که از شانه ام افتاده است؟"
هر دو با هم خندیدیم. چیزی در صورتش بود که وقتی می خندید، خنده اش صمیمی و پر از شادی می نمود. بر عکس جدی بودنش که او را غم آلوده و گم و گیج نشان می داد. من خواستم خداحافظی کنم و او را به حال خودش بگذارم. پرسید:
"کجا می خواهید بروید. کلید که ندارید.راه زیادی هم تا آنجا نیست؟"
"شاید دوستم آمده باشد."
"تلفن دارید؟"
"بله."
"شماره اش؟"
شماره را دادم زنگ زد. کسی برنداشت. صدای بوق را می شنیدم. گوشی را طوری گرفت که بخوبی بشنَوَم.
"می شنوی؟ مجبوری درهمین خانه خاک آلوده بمانی تا دوستت از عیاشی برگردد."
لحن سخنش صمیمی شده بود. پنجره ها را باز کرد. روی مبل ها ملافه کشیده بود. آرام به گونه ایکه گرد و غبار به هوا بلند نشود دو تا از آن ها را بلند کرد و برد در گوشه ای گذارد. نشستیم. من از دوستم گفتم. تا وقتی که من حرف می زدم و او گوش می داد مسئله ای نبود ولی تا من ساکت می شدم او به سرعت سقوط می کرد. مثل این که در یک چاه ذهنی فرو می افتد اول چشمانش تار و غمگین می شد و بعد در خودش فرو می رفت. سؤال که می کردم، مانند این که از خواب بیدارش کرده ام. باید سؤالم را تکرار کنم تا جواب دهد. چند بار به عمد ساکت شدم. به سرعت، در خود و فکرش، سقوط کرد سعی کردم دیگر او را آزمایش نکنم. فکر کردم باید مدام سؤال و یا داستان سرایی کنم! دو بار دیگر مخصوصا سعی کردم ساکت شوم و سقوطش را امتحان کنم، که سقوط کرد. مدتی که گذشت، از او خواستم که زنگ بزند. زد، دوستم نیآمده بود. از شاهکارهای حافظه ای دوستم که صدای دوستان دخترش را نمی شناخت و نامشان را عوضی می گفت و سبب آبروریزی و در سر خودش و دیگران می شد، برای او تعریف کردم. ساعت را پرسیدم گفت که هفت و ربع بعد از ظهر است من احساس گرسنگی می کردم. بدون توجه به این که کیف پولم را همراه ندارم گفتم می توانم او را به یک ساندویچ یونانی خوش مزه دعوت کنم. نگاهم کرد. توضیح دادم:
"صبح من فقط یک قهوه و چند تا بیسکویت خوردم. می خواستم بروم وست وود اطراف دانشگاه برای ظهر "برانچ" صبحانه و ناهار را با هم بخورم که کت تان افتاد، تا آنجا کلی راه است.همین جا کنار پارک ساندویچ فروش یونانی ای هست که ساندویج هایش جوان سیرکن و ارزان است. مهمان من..."
باز هم نگاهم کرد. گفت که نه میل ندارد! برای لحظه ای ساکت شد. بعد یک دفعه از جایش بلند شد و گفت:"باشد برویم!" تعجب من را که دید سعی کرد سقوط نکند و خودش بشود. که شد. توضیحی نداد و راه افتادیم. من نگران کلیدهایش بودم. با آن مَنگی و سقوط های پیاپی اش می توانست فراموش کند و هر دو در خیابان سرگردان بشویم. برگشت مرا نگاه کرد که پا سست کرده و به دسته کلید هایش در کنار دو کارتن نگاه می کردم. به خود آمد. با دو گام بلند رفت کلیدها را برداشت. آمد و بازویم را فشرد که نوعی سپاس از یاد آوریم بود.
 
از پله ها که پایین رفتیم من به طرف دست راست پیچیدم. او می دانست که در آن جهت مغازه و رستورانی نیست. بازویش را گرفتم:
"برویم سری به آپارتمان بزنیم شاید دون ژوآن وطنی آمده باشد. تا از راه می رسد، تمام چراغهای سر راهش را روشن می کند! اگر روشن باشد معلوم است که آمده است. جوانِ جذاب، حراف، بانمک و زود آشنایی است. اگر باشد او را هم برمی داریم!"
رفتیم همه چراغ ها خاموش بود. گفت بعد از خوردن باز سر می زنیم. نگران نباشم نیاید هم امشب در همان خاک دونی با هم سر می کنیم. از صمیمیت، یک رنگی و زود آشنایی اش خوشم آمد. برگشتیم و شانه به شانه هم گفتیم و رفتیم. دَکِه کوچک و کم گنجایش ساندویچ فروشی شلوغ و دنباله صف درخیابان بود. رفتیم در صف. از زیادی مشتریان تعجب کرد. گفتم که غالب شان دانشجو و جوانند. تاکنون نیآمده ای این جا، گفت که هرگز. تعجب کردم کسی در این ناحیه ساکن باشد و هر روز گذرش از این گوشه پارک باشد و خبری نداشته باشد. نگاهش کردم. گفت:
"باورم کن. من در این آپارتمان که متعلق به پدرم بوده است زندگی کرده ام ولی هرگز به این جهت و گوشه پارک نیآمده ام. من بیشتر..."
ساکت شد. من منتظر ماندم. دیدم دارد سقوط می کند، پرسیدم:
"بیشتر چی؟"
"بیشتر در کنار دریا و خانه دوست دخترم زندگی می کردم. سانتامونیکا را بهتر از این ناحیه می شناسم..."
یاد بعد از ظهر افتادم و کارتن به بغل گیج و منگ راه رفتن اش. می ترسیدم سؤال کنم و سقوط کند. می دانستم سکوتم نیز سقوط آوراست. از ساندویچ فروش یونانی گفتم که مرد جالب و مردم داریست. با همه مشتریان گویی آشنا و صمیمی است. ولو تاکنون تو را ندیده باشد، چنان برخورد می کند که گویی صد سال است دوست جون جونی هستید. گفت که چنین اخلاقی را دوست می دارد. نوبت ما بود. مرد یونانی چنان با هر دوی ما حال و احوال کرد که گویی این دفعه هزارم است که ما را با هم می بیند. من برگشتم از جمشاد پرسیدم که چه می خورد. مرد یونانی گفت:"تو برای خودت سفارش بده من می دانم او چه می خورد!" من نوع ساندویچ ام را گفتم. جمشاد فقط لبخند زد. مرد که ماشین حسابش را بکار انداخت، جمشاد از پشت سرم یک بیست دولاری را به مرد داد و من تازه یادم افتاد که پول نداشته دعوت به ساندویچ اش کرده ام. دستی روی شانه ام گذارد و در کنار گوش من گفت:"آقای حاتم طایی دانستید چرا من همراهت آمدم؟ می دانستم که فراموش کرده ای که کیف ات همراهت نیست." گفتم:
"به هر حال من دعوت کرده ام یا باید وقتی کیفم را برداشتم وجه ساندویچ ها را بپردازم و یا شب دیگری مهمان من باشی."
برای چند لحظه ساکت ماند، داشت سقوط می کرد ولی به خودش بازگشت و گفت باشد شبی دیگر. اما هیچ شادی یا شعفی در این موافقت کردنش احساس نکردم. غمی داشت می آمد تا دیگر بار، در صورتش ماندگار شود. مهلت اش ندادم، جایی در پشت دکه خالی شد، من بازویش را گرفتم و قبل از این که دیگران آن مکان خالی را اشغال کنند فوری در جای خالی شده نشستیم. ساندویچ اش را دوست داشت. تمامش را خورد. گویا گرسنه تر از من بود! من از دوستم گفتم که از یک "دیت" به "دیت" دیگر می رود. تعجب کرد پرسید:
"عجله اش برای چیست؟"
"نمی دانم. تصور می کنم دیرتر از من و تو به آمریکا آمده است دارد جبران ناکامی ها و کمبودهای گذشته اش را می کند."
مدتی نشستیم، صحبت کردیم. بلند شدیم و راه افتادیم. سری به آپارتمان ما زدیم، دوستم هنوز باز نگشته بود. بازویم را گرفت و با مهربانی از من خواست تا با او بروم. چاره دیگر نداشتم. به آپارتمان که رسیدیم مدتی حرف زدیم و دو عدد ملافه تمیز از کمودی درآورد و به من داد و اتاقی که پنجره اش به پشت ساختمان باز می شد را نشانم داد. خسته بودم. مسواک نداشتم دهانم را با آب و انگشت شستم و به رختخواب رفتم. داشتم می اندیشیدم که چگونه فراموش کردن دسته کلیدی سبب آشنایی جدیدی شد، که خواب آمد و مرا با خودش برد.

فردا صبح با هم بیدار شدیم. قهوه چند سال مانده ای را آماده کردیم، او نمی خواست به دانشگاه بیاید. نمی دانم چرا. اصرار کردم. نگاهم کرد. گفت کارهایی دارد که در خانه باید تمام کند. من تصور کردم نظافت آپارتمانش را می گوید، گفتم:
"اگر با من بیایی، قول می دهم نیازی به آن کارهایت نباشد. راضی و خوشحال برگردیم. واگذار من اش کن. بی خیالش، سخت نگیر."
برگشت، مثل دیروز، دم پله ها، مدتی ایستاد مرا گنگ و منگ نگاه کرد. نگاهی عجیب که مرا به فکر انداخت، ولی نفهمیدم منظورش از این نگاه و تامل بیگانه وار چه بود. حرفی نزد رفت به اتاقی و لباس پوشیده بیرون آمد، با لبخند کم رنگی، بی نگاه به من و کلامی گفتن، راه افتاد. می دانستم دوستم اگر آمده باشد یقیناً خواب است و توپ هم بالای سرش در کنند بیدارنمی شود! تا دانشگاه کم حرف و سخن رفتیم من گوینده بودم و از سالن تشریح و ترس، برخی از دانشجویان از نعش انسان ها گفتم. گفت که خوشحال است که پزشگی نمی خواند. نزدیک دانشکده اش ایستاد. گفتم کلاس های درس من ساعت چهار تمام می شود. چهار و ربع در کافه تریای بزرگ می بینمت. حرفی نزد و رفت!

ساعت دو فرصت کوتاهی داشتم رفتم سراغ نظافتچی که خانم میان سالی بود و هر دو هفته یک بار می آمد و آپارتمان دوستم را نظافت می کرد. ظرف و رخت اش را می شست، اتو می کرد و می رفت. از او خواستم ساعت چهار که کارش تمام می شد بیاید در کافه تریا کلید دوستم را بگیرد و آپارتمانش، که اندکی پایین تر از آپارتمان ما هست، را نظافت کند. خوشحال شد. ساعت چهارهم خودم رفتم. خانم نظافتچی نیآمده بود، ولی جمشاد در کنجی در خود فرونشسته، نشسته بود. تا بالای سرش نرسیدم مرا ندید. وقتی دید خوشحال شد. از این که دیدارم سبب دگرگونی حال او شد دلشاد شدم. با خوشحالی شانه هایش را گرفتم و تکانش دادم. در همین زمان خانم نظافت کننده هم رسید او را به جمشاد معرفی کردم. کلید آپارتمان و شماره ساختمان و آپارتماتش را گرفتم و به خانم دادم و سفارش کردم که سر فرصت و دقت همه جا را تمیز و آپارتمان را آماده کند. به من اطمینان داد و رفت. هر دو گرسنه بودیم گفتم همین جا چیزی بخوریم. مخالفت نکرد غذای گرم نداشت دو تا قهوه و قطعه ای کیک خریدم. آوردم. گفتم شام مهمان منی فعلا این برای جلوگیری از شِکوِه و شکایت معده مان است. با هم خوردیم و از صداقت و دست پاکی خانمی که به آپارتمانش فرستاده بودم تعریف کردم. گویی برایش ابدا مهم نبود. فقط گفت متشکرم. راه افتادیم. سر راه دیدم که ماشین دوستم در کنار خیابان پارک شده است. زنگ زدم، پس از چند زنگ پیاپی جواب داد. جمشاد دست پیش آورد:
"حالا که دوستت در خانه است من می رَوَم."
منتظر نظرم نشد. دست دادیم و او راه افتاد و من در بزرگ که قفلش صدا کرد را فشردم و به درون که می رفتم یادم افتاد که قرار بود شام با او بخورم! فکر کردم به او زنگ خواهم زد. به درون که رفتم دوستم، حمام کرده و طبق عادتش همه چیز را در همه جا پراکنده ول کرده بود. داشت موهایش را حاضر غایب می کرد که تلفن زنگ زد. مو خشک کن را روشن رها کرد و رفت تلفن را جواب داد. شنیدم که می گفت در راه است و ترافیک سنگینی را پشت سرگذاشته بیست دقیقه تاخیر خواهد داشت! من مو خشگ کن اش را خاموش کردم تا در ترافیک صدای مو خشک کن پخش نشود. حمام را برای استفاده خودم آماده کردم. بیرون که آمدم او رفته بود. لباس پوشیدم، کلید و کیفم را برداشتم و به جمشاد زنگ زدم. دیر و سرسنگین جواب داد. وقتی دانست منم لحن اش را عوض کرد. به شیوه و تُن صدای خودمانی خودش برگشت. گفتم من دارم می آیم دنبالت که برویم برای شام. آماده باش و گوشی را گذاشتم. راه تصمیم گیری را بر او بستم! ده دقیقه بعد زنگ آپارتمانش را فشردم. همان لباس تنش بود که صبح پوشیده بود. خانم نظافت کننده همه چیز را جا به جا و با جارو برقی داشت گرد و خاک،آشپزخانه و سالن او را می رَفت. سالن شکل وشمایلی به خودش گرفته و تمیز شده بود. پرسیدم که آماده است، به خانم در حال کار نگاه کرد. گفتم نظافت آپارتمان را نمی پرسم، منظورم خود اوست، کلید هایت را بردار و راه بیافت. ایشان کارِنظافت شان که تمام بشود ملافه های دیشب و لباس هایت را خواهند شست و اتو خواهند کرد. کارشان که تمام بشود در را می کشند تا قفل شود نگران کار ایشان نباش.
فقط نگاهم کرد وباتأخیر گفت خیلی ممنون ات هستم. بعد از مکثی کوتاه پرسید:
"می توانند امشب همه این کارها را بکنند؟ گفتم:"
"غمت نباشد. اگر تمام نکنند بقیه کارها را فردا عصر دنبال می کنند. با زندگی دانشجو و بریز و بپاش ما آشنا هستند!"
لبخند زد. گفتم
"منظورم خودم و به ویژه دوستم است نه تو." تشکر کرد. گفتم:
"قرار می گذاریم، دو هفته یک بار بیایند کمک ات کنند."
جوابی نداد. فکر کردم شاید عادتی از تنها زیستن طولانی اوست که به برخی از سؤالات واکنش یا جواب نمی دهد. با هم بیرون رفتیم. پس از شام، من گفتم که گمان نمی کنم امشب بتواند آن آپارتمان را تمیز و آماده استفاده کند. باز هم، واکنشی نشان نداد. مثل این که برایش فرق نمی کرد که تمام کند یا نکند! ادامه دادم:
"جمشاد، من سه سال است که با این دوستم در این آپارتمان زندگی می کنم. بسیار جوانِ مهربان و دوست داشتنی است ولی هیچ وقت در خانه نیست، یا در کالج است و یا در گردش با دوستان دخترش حال دید و بازدید مداوم است، در نتیجه من تنها هستم. پزشگی هم درس آسانی نیست. من هم وقت و پول اضافی ندارم. آشنایی با تو برایم این کمبود را آشکار کرده است. سادگی، سلامت و منش آرام و متفکرانه تو را دوست دارم، در این مدت کوتاه احساس می کنم دیگرتنها نیستم. یکشنبه که بیرون مانده بودم، کسی را نداشتم که از او یاری بخواهم. دلم می خواهد با هم دوست باشیم. اگر تو فرصت و حوصله دوستی با مرا داشته باشی خوشحال خواهم شد با هم دوست باقی بمانیم."
سرش را بلند کرد و نگاهم کرد. نگاهی آشنا، آرام و شمرده گفت:
"من هم مدتی با دوستی زندگی کردم. اکنون به بیهودگی آن دوستی و آن رابطه و به گونه ای کلی به بیهودگی زندگی رسیده ام. نمی توانم تصمیم بگیرم. نیاز به زمان دارم. از من دور نشو ولی به من فرصت بده، شاید بتوانم خودم را باز یابم، فعلا دوست قابل معاشرتی نیستم..."
از صداقتش خوشم آمد. خواستم بپرسم چرا بیهودگی، اما دیدم صمیمیت و سابقه دوستی بسیار کوتاه ما اجازه چنین سؤالی را به من نمی دهد. بهتر است کنجکاو نباشم. راحت اش بگذارم تا فکر کند و تصمیم بگیرد.

از شام که بازگشتیم،چراغهای آپارتمانش هنوز روشن بود نشان می داد که نظافت کننده هنوز مشغول است. دست پیش آورد و پرسید که کلیدهایم همراهم هست. نشانش دادم. دست دادیم و از هم جدا شدیم. در آپارتمان ناراحت بودم مثل این که چیزی را گم و یا فراموش کرده ام. شاید هم نوعی دل تنگی. چند دقیقه بعد تلفن دستم بود و داشتم با او صحبت می کردم پرسیدم کار نظافت تمام شده. گفت هنوز کار دارد. گفتم دوستم رفته شب هم برنمی گردد. کتابهایت را بردار بیا اینجا. عذر آورد. چند دقیقه بعد دم در آپارتمان اش بودم. اتاق خوابش هنوز آماده نبود. به اصرار با خودم همراه آوردمش.

یک ماه بعد دوست صمیمی هم بودیم. او هم مانند من دل به درس داشت گرچه من، به دلایل مالی، ناگزیر بودم سخت کوشی کنم. او در عین حال بی نیازی مالی جوانی آرام، متین، منظم، ملاحظه کار و بسیار صادق و صمیمی بود. یک روز با چند کارتن خالی آمد هرچه داشتم را بار کرد و برد. گفت بقیه را جمع کن که آمدم! چند بار رفت و بازگشت. مرا با باقی مانده وسایلم به همراه برد. با خنده گفت:
"سه سال با دوست قدیم ات بودی حالا نوبت من است."
اتاقم همان بود که شب اول در خاک و غبار چند ساله اش خوابیده بودم ولی این آپارتمان، از نظر نظم و نظافت با آپارتمان دوستم قابل قیاس نبود. لوکس، نظیف، منظم، مرتب. هر چیز به جای خودش و از نظافت برق می زد. پدرش در فرانسه بود و این آپارتمان را برای او خریده مبله کرده و گذارده و رفته بود. ماه که تمام شد، من کرایه ام را در پاکتی گذاردم و روی میز تحریرش نهادم. دست نزد. حرفی هم نزد! وقتی پرسیدم چرا برش نمی دارد گفت:
"همان اندازه که من در این مکان حق دارم تو هم داری. تو دلت می خواهد پاکتی را روی میز تحریرمان بگذاری، من هم حق دارم آن را نگشایم و برندارم!"
"مگر قرار نیست که من راحت باشم؟"
"چرا. قرار است که خیلی هم راحت باشی، ولی من هم باید راحت باشم تو هر کار که دلت می خواهد بکن من هم آن کاری که راحتم خواهم کرد. همین قدر بگویم که من تو را برای کمک مالی به خودم، دعوت به آمدن نکردم. آشنایی با تو بیش از این ها برای من ارزش و بهای دارد. چرایی اش را من نمی گویم تو هم نپرسیده مرا باور کن. هم چنان که تاکنون نپرسیده مرا باور و قبول کرده ای.

تا در آن جا بودم همه ماهه پاکت را گذاردم. تعداد پاکت ها که به هیجده عدد رسید او فارغ از تحصیل شد. شغلی در یک شرکت ساختمانی برای ساخت یک کارخانه پتروشیمی در تکزاس گرفت و رفت! هنگام رفتن گفت که من فقط مخارج آپارتمان را از جانب او بپردازم و در آن ساکن باشم تا او باز گردد. با خنده گفتم باشد صورت حسابش را برایت ماه به ماه می گذارم در پاکتی روی میزتحریرت تا تو راحت باشی. یکی دو بار آمد و رفت بار سوم گفت که در یک مناقصه طراحی برای ایجاد یک بزرگراه شرقی غربی با چند شریک شرکت کرده است. پول خوبی بدست آورده است. پیشنهاد مسخره ای به من کرد که پزشگی را ول کنم و در کار مقاطعه کاری برای جاده سازی به او کمک کنم. قول داد که درآمدم از پزشگی پر زحمت بیشتراست. من مانند آن روزهای اول آشنایی مان که هرچه می گفتم سکوت می کرد. سکوت کردم. دیگر در این باره حرفی نزد. وقتی من انترن بیمارستان بودم. او در واشنگتن بود و در تلفن گفت کنتراتی را برداشته به مبلغ بیست و دو میلیون دولار!

دو سالی بود که او را ندیده بودم. در آخرین خبر، خبر تشکیل شرکتی را با سرمایه صد و ده میلیون دولار را به من داد. فکر کردم دیگر به آن پاکت های ماهانه نیازی ندارد. تعداد پاکت ها آن قدر شد که آن ها را در کارتن کوچکی می گذاشتم! کمتر در یک محل و ایالتی بند می شد. دایم در حال تغییر و جا به جایی بود. بیش از شش ماه می شد که از او هیچ خبری نداشتم.

می دانستم که در جشن دریافت دکترایم، غیر از دوست عیاشم کس دیگری حضور نخواهد داشت. دوست دختری پیدا کرده بودم که آن قدر گفتم:نمی توانم، گرفتارم، وقت ندارم، متاسفم، امتحان دارم و... که حوصله اش سر رفت و با یک بازاریاب فِرّز و زرنگ و فرصت فراوان دار، دوست شد و از شر من و محنتِ علم و فضیلت پزشگی گریخت و به شخص دل خواهش رسید! جمشاد را به زحمت زیاد یافتم. با یک پیام تلفنی دعوتش کردم. روز بعد، با تلفن تبریک گفت و از حضور به دلیل گرفتاری و درگیری شغلی، عذرخواست و کادوی زیبایی را شرکت ارسال مرسله های پستی در آپارتمان تحویلم داد و رسید گرفت. یک ساعتِ طلای اُمگای جیبی با زنجیر تمام طلایش! می دانست که من به مچ دستم ساعت نمی ببندم.

وقتی در صف فارغ از تحصیلان ایستاده بودم، همه برای یافتن کسانشان گردن می کشیدند غیر از من که می دانستم دوستم اگر خوابش نبرد، به طور یقین دیر خواهد رسید و در صف های پیشین و قابل دیدن نخواهد بود، اطمینان هم نداشتم که "دیت" جدیدی نداشته باشد!

صف حرکت کرد و من در انتظار نوبت روی صحنه بی خیال ایستاده بودم. در اولین صف ویژه مدعوین جمشاد را نشسته دیدم. اگر دست تکان نمی داد باور نمی کردم. گفته بود که نمی تواند بیاید. آن چنان خوشحال شدم که نزدیک بود از صف بزنم بیرون بروم سراغش. با دست اشاره کرد که در همان جا منتظرم خواهد ماند. مردِ بزرگی شده و آن همه مو ریخته بود. پیشانی بلند و مردانه ای داشت وزنش افزون و بسیار شیک پوش و خوش ترکیب تر شده بود. نفهمیدم کی و چگونه مدرکم را گرفتم و کلاهم را به هوا پرتاب کردم. شتابان به سراغش رفتم. از دور آغوش برایش باز کردم. او برعکس انتظار و اشتیاقم قدمی پس کشید و دست بر پشت بانوی بلند قامت و زیبایی که بسیار شیک پوشیده بود نهاد و مرا به ایشان معرفی کرد
"بِتی، این همان دوستی است که کت افتاده از شانه ام را برداشت و جانم را نجات داد."
بِتی دست دراز کرد، با تحسین و مِهر نگاهم کرد. وقتی دست اش را برای فشردن بدست گرفتم، مرا به طرف خودش کشید، گونه ام را بوسید، اندکی خود را عقب کشید، به چهره ام نگاه کرد و دوباره با صمیمیت مرا در آغوش کشید و گفت:
"آن بوسه برای تبریک فراغت از تحصیل و آشنایی بود و این یکی، که تصمیم گرفتم حالا دو تاش کنم... (مرا با هر دو دست باز در آغوش گرفت، هر دو سوی صورتم را بوسید) برای کاری است که در گذشته دور کردید و لطفی در حق من که بی همسر نمانم!"
هر دو با هم خندیدند و من حیران بودم که داستان چیست. وقتی جمشاد خواست مرا به خودش بفشارد، پرسیدم:"اول بگو داستان کار و لطف چیست؟" گفت برایت خواهم گفت، بگذار تا موقع شام که بتی به مناسبت فراغت از تحصیل ات ترتیب داده است، برایت بگویم. مرا به خودش فشرد و رها کرد.

تا موقع شام ده ها تصّور و تصّویر برای خودم ساختم. که هیچ کدام جواب گوی سخن بتی نمی شد. در هتل اقامت کرده بودند در همان جا هم شام خوردیم. به هنگام نوشیدن مشروب قبل از شام، جمشاد برایم گفت:
"آن روز که مرا در حال اسباب کشی دیدی، پریشان و دل شکسته از خانه دوست دخترم که از دبیرستان یکدیگر را دوست می داشتیم و دو سال هم در یک دانشگاه و خانه با هم زندگی می کردیم باز می گشتم. چهارسال، دو سال دبیرستان و دو سال از دانشکده را من عاشق او بودم. همان روز بر سبیل اتفاق کشف کردم که یک سال آخر این مدت را او با یکی از دوستان صمیمی ام، رابطه تنگاتنگی داشته است. پس از کشف و اعتراضم، نه تنها انکار و عذرخواهی نکرد، بلکه اعتراف کرد که عاشق اوست و قصد دارد با او ازدواج کند! این ضربه برای منِ عاشق صادقِ ساده چنان سنگین و تحقیر آمیز بود که تصمیم گرفتم تا خود کشی کنم. شیشه قرص خوابش را از دست شویی برداشتم تا در آپارتمانم بخورم و از این خواری و خفت آسوده شوم. تمام یادگاریها، عکسها، هدیه ها و نامه هایم را در دو کارتن ریخت و کنار در خروجی نهاد. نمی دانم چرا آن ها را با خودم برداشتم تا گیج منگ راه برَوَم و کت از شانه ام بیافتد، تو برداری و مرا رها نکنی و تنها نگذاری تا آن حماقت بزرگ را مرتکب شوم.

اکنون سومین فرزند آن ها و اولین دختر من هم سال یکدیگرند.

بهار یک هزار و سیصد وهشتاد و دو
رنچ وبرنادو،کالیفرنیای جنوبی
 

کاربر مرتبط:  امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi
مطالب مرتبط:  معرفی کتاب: وقتی چراغ‌ها ... | دکتر سندوزی

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil