دو چشم بود که از پشت مردمک هایش | دکتر سندوزی

دو چشم بود که از پشت مردمک هایش | دکتر سندوزی

"ززبان سرخ لاله، شنیدم این ترانه
که اگر جهان برآب است،
محبت توباقی است
همیشه، جاودانه."
شفیعی کدکنی

دانشجوبود، وارد که شد، سخنران داشت صحبت می کرد. خِجِل، با سرپنجه پا، بی صدا صندلی خالی ای را نشانه کرد. کمی دور بود و از جلوی پای چندین نفرباید می گذشت. شرم مانع شد. حیران برگشت، صندلی های ردیف عقب را دید زد جای خالی ندید. اما کسی را دید که او را نگاه می کرد. صورتش را ندید دو چشم درشت و رنگِ عجیب اش را دید. رنگی غیر از رنگ چشمان همه. خیره شد. تا نگاه کرد دو چشم، چشم از او برگرفت وبه سخنران داد. اما او درجای خود متحیرماند. برای لحظه ای جُستنِ جا و چرا ایستادنش را فراموش کرد. همه ذهن شد و خاطره که دو چشم را کجا دیده وصاحبش کیست؟ در میان آن همه چشم که سخن ران را نگاه می کرد، این دو چشم برایش آشنا بود. دستی بر شانه اش خورد، برگشت، کسی صندلی ای را برایش کنار ردیف صندلی ها گذاشته بود. نشست. اما تمام ذهنش به دنبال صاحب آن دو چشم آشنایِ گم در خاطره اش شد. به سخنران نه گوش ونه نگاه کرد. فقط به آن دو چشم فکرمی کرد. هرچه به ذهن و خاطره اش بیشتر فشار آورد، محو و دورتر شد. برگشت به همان مکان و ردیف نگاه کرد. ده ها سر و شانه بین نگاه و منظر دل خواهش مانع بودند. صندلی اش کوتاه بود. در خود و حافظه کُندَش غرق شد. وقتی برای سخنران کف زدند، اوبه خود آمد، اما تا بلند شد دید نیمی از شنوندگان از در خروجی بیرون رفته اند. کسی در پشت او منتظر نبود. نگاه کرد، صندلی صاحبِ دو چشم رنگین خالی بود. در بین بیرون روندگان هم او را ندید. صندلی را تا کرد به دیوار تکیه داد ولی چشمش به دنبال جمعیت بود. تا قدمی برداشت صندلی باصدای بلندی افتاد. برگشت که بردارد کسی برداشت و برد. آخرین نفری بود که ازآن در سالن بیرون رفت. کسی در را بست. فکر کرد آن دو چشم و آن نگاهِ آشنا هنوز در سالن است برگشت دستگیره در را گرفت و آزمود. قفل شده بود. در جست و جوی بیمار گونه آن دو چشم براه افتاد. می دانست که می شناسدش ولی حافظه اش تنبلی می کرد. تا ایستگاه اتوبوس هم نا آگاهانه آمد. مثل دیگران منتظر ایستاد. اتوبوس رسید. صف منتظران که حرکت کرد او را با خود به داخل برد. جا برای نشستن نبود. ایستاد. در ایستگاهی مسافری ازجایش بلند شد تا پیاده شود.عجله داشت که مبادا جا بماند. از جلو سینه اش که رد شد، گفت:" ببخشید من امتحان دارم می ترسم...."
او تازه بیاد آورد صاحب نگاه چه کسی بوده است! بر خودش لعنت فرستاد. پا بر کف فلزی اتوبوس کوفت خودش را سرزنش و به غفلت نا بخشودنی خودش نفرین کرد. خودش را احمق و کُند ذهن خواند. ندید که دیگران نگاهش می کنند. بیاد آورد که در کافه تریای دانشگاه با یک دست ساندویچ گاز می زد و با دست دیگرش خطوط "های لایت" شده درسی که باید نیم ساعت دیگر امتحان بدهد را مرور می کرد. گازی به ساندویج نگاهی به ساعت و خطوط رنگ شده کتاب کرد، جرعه ای نوشیدنی نوشید و باز گازی دیگر. داشت دیرش می شد. ساندویچ نیمه خورده را در زباله دان انداخت کتاب را زد زیر بغلش و آشامیدنی به یک دست و کوله پشتی به دست دیگر روانه در خروجی شد. صف دانشجویان طالب خرید غذا راهش را سَد کرده بود. آمد تا از بین صف عبور کند تنها فاصله ای را که یافت از مقابل سینه دختری بود که با عذر خواهی به دختر گفت که امتحان دارد و عجله، دختر اول گفت موفق باشید بعد راه باز کرد تا او بگذرد. توی صورت دختر نگاه کرد. دو تا چشم خاکستری آبی، رنگِ چشمی که درعمرش ندیده بود، چنان او را گرفت که نزدیک بود امتحان یادش برود. متوقف و مجذوب ماند. دحتر اشاره به آشامیدنی او کرد که داشت می ریخت. دست اش را بلند و از بدن اش دور بُرد که روی شلوارش نریزد، کتاب از زیر بغل اش افتاد. صاحب دو چشم خاکستری آبی خم شد کتاب را برداشت گذاشت همان جا که از آنجا افتاده بود. گفت:
"نترسید دیرنمی رسید. اگر به موقع رسیدید یاد پیش گویی کردن من باشید."
هول شد نفهمید کی از در بیرون رفت. نزدیک کلاس یادش افتاد که از دختر تشکر نکرده است. به بهانه تشکر فردای آن روز، وقت نهار زودتر به کافه تریا رفت. جا گرفت. جایی که همه آیندگان را به راحتی می دید. اما دختر نیآمد! چند روز پشت سرهم رفت امیدوار نشست، همه مشتریان را نگاه کرد و نا امید بازگشت. این شد سرگرمی او. و رنگ چشمِ خاکستری آبی شد رنگ خیالش. تا چشم برهم می گذاشت دو تا چشم می آمد به سراغش. دو چشم شوخ، خوش رنگ که نه آبی بود و نه خاکستری، هم آبی رنگ بود.هم سبز و خاکستریِ کم رنگ. فکر می کرد تنها رنگ نبود. خاکستری هم نبود. رنگ آبی ای بود که حاشیه دایره شکلش سبز روشن تر بود. با رنگِ حاکم بر ذهن اش، گفته صاحب دو چشم مرتب تکرارمی شد:
"اگربه موقع رسیدید، یاد من و پیش گوییم باشید."
به موقع رسیده بود. نه تنها آن روز که روزهای بسیاردیگری هم او را بیاد داشت و به او فکرمی کرد. قدش:بلند، اندامش کشیده، موهایش صاف ولغزان و بلند بود. اما او در تجسم ذهنی اش، فقط دو چشم می دید پر از:رنگ، خنده و شیطنت. گفته او هم از دهانش بیرون نیامد. چشم هایش گفته بود! او از چشم هایش شنید. چشم هایش را بست در عالم خیال با او شد. هیچ کس نبود جز خودش و او. آنقدر به او اندیشید که تمام ذهن و زندگیش شد او. نه خود او فقط چشمانش. همین چشمان را برای خودش، در دهلیزهای توده خاکستری مغزش و در بُنِ جسم و جانش مخفی کرد. با کسی از آن حرفی نزد. گوشه گیر و دیر آشنا بود، گوشه گیرتر و کاملا نا آشنا با همه، جز با صاحب آن چشم و پیام شد. وضع مالی پدرش خوب و خودش خوش هیکل و خوش پوش بود. صورتی خوش آب و رنگ، انبوهی مو و مژه، چشمانی درشت و طبعی سر به زیر و خجول داشت. طرفدارانی در بین دوستان خواهرانش و دانشجویان دانشگاه داشت که خودش نمی دانست. اگرهم می دانست مثل پسرای دیگر گستاخ، فرز، جسور و خیابانی نبود. خانگی، اهل کتاب و درس، نه ضرب و رقص و مد و قِر بود. چند تا دخترِ شکارچی، کمی دور و برش لولیدند، بعد هم دوستانی اهل حال تر یافتند، پریدند و رفتند. یکی دو تا از دوستان خواهرانش هنوز هم گهگاهی سر به سرش می گذاشتند، اما آن ها هم داشتند خسته می شدند! تا آن روز که چشمان رنگین همه ذهن و حافظه جوانی و تمام زندگی اش شد، دوست دختری نداشت.

در طول راه در اتوبوس هم داشت به او فکرمی کرد:"آیا او من را شناخت؟" از خود پرسید. جوابی نداشت. پیاده که شد راهی تا خانه شان نبود. به خانه که رسید. مادرش تنها بود. خواهرانش نبودند. عصرانه ای مادرش آورد. خورد و فکر کرد. آیا او من را شناخت. مادرش پرسید:
"چه کسی تو را شناخت مادر؟"
"من که چیزی نگفتم."
"چرا مادر پرسیدی "آیا او من را شناخت".
"من پرسیدم؟"
"بله مادر."
حرفی نزد. کتابش را ورق زد. در دانشکده هم چند بار این اتفاق افتاده بود. فکرش، گفت و گوی درونش را گویا با صدای بلند گفته بود. حالا هم.... فکر کرد:
"اگر او من را شناخت چرا صبر نکرد تا با هم...
اگر او دانشجوی همین دانشگاه است چرا من دیگر او را در هیچ کجا ندیدم؟...
اگر با من حرف می زد چه می گفت؟...
من به او چه می گفتم؟...
اگرهمین حالا بیاید... من چه حرفی برای گفتن به او دارم؟... "
کتاب را بست وخودکارش را برداشت و نوشت. حرف دلش را ساده و صمیمانه بر روی کاغذ آورد. دو سه صفحه را پرکرد... فکر کرد:
"من که نه نام ونه فامیل او را می دانم و نه مکان و محلی که بتوان به او دسترسی داشت را می شناسم، برای چه می نویسم."
ندایی گفت بنویس. نوشت. خواند. پاک و صیقلی اش کرد. صیقل خورده را پاک نویس کرد. دو باره و چند باره خواند. باز پاکنویس کرد. در پاکتی همرنگ نامه نهاد در ِآن را به دقت چسباند. باز برگشت به همان فکرکه نامه را به نام چه کسی وچه آدرسی بدهد یا پست کند؟ یاد حرف خواهربزرگترش افتاد:
"پرونده دخترهای خوشگل زیر بغل دخترهای زشت است!"
به دانشکده که رفت، رفت روی نیمکتی دورتر از همه، در فضای باز، نشست. داشت فکر می کرد همه ی حرفهای دلش در همان نامه آبی رنگی است که لای کتابش مخفی است. آن را در آورد دلش می خواست بازش کند و بخواند صدایی از طرف دستِ راستش آمد:
"سلام، چطوری ارشمیدس؟ باز هم در این گوشه ای، این معمای جهان هستی را بالاخره در این گوشه نشینی ها حل نفرمودید؟"
"سلام ساقی."
ساقی خواهرکوچک یکی ازدوستان خواهرش و هر روز در خانه شان بود. تنها کسی بود که او را در هر زمان و درهر کجا می توانست پیدا کند. دانشجوی سال دوم پزشگی، پر تحرک، پر انرژی، فرز و چالاک، سر و زبان داری بود که یک دقیقه در یک مکان بند نمی شد! تنها دختری بود که حوصله اش از گوشه گیریها و خموشی های او سر نرفته و همیشه به دنبال یک جفت گوش شنوا برای حرف های تمام نا شدنی خودش می گشت. توپُر، توپُل و فرز و چالاکی کوتاه قَد بود. کتاب هایش را گذارد روی نیمکت پرسید:
"جایی که نمی خواهی بروی؟"
"نه. چطور؟"
"من می رَوَم ساندویچی برای خودم بگیرم. چیزی می خوری برایت بگیرم؟"
"نه، مرسی."
راه افتاد. دو سه قدم که رفت بر گشت، گفت:
"ارشمیدست خان، مثل هفته پیش تا من رفتم غیب نشی، کتاب هایم رو نیمکت است!"
"نه، هستم."
ساقی که رفت، نامه را گذارد لای یکی از کتاب های خودش. فکر کرد. راهی جسته است. منتظر ساقی ماند. ساقی با یک ساندویچ و پپسی برگشت. تعارف کرد. او سیر بود. ساقی گازی بر ساندویچ زد و گفت که خیلی خوشمزه است.
"نوش جان. ساقی، می توانی کمکی به من بکنی... یعنی..."
"به به، چه عجب جناب ارشمیدس نیازمند کمک ما شدند. بفرمایید تا با سر بِدَویم."
"حقیقت اش... یکی از رفقای من... یکی از پسرها، عاشق کسی شده است."
ساقی برگشت توچشم هایش نگاه کرد. دید که آرام است. گفت:
"خوش به حالش. کی هست؟"
"اسم اش مهم نیست. مشگلی داره که از من پرسیده است و من عقلم نمی رسد..." پشیمان وساکت شد
"از تو زرنگ تر، بِزن بِبِرتر و کار ساز تر پیدا نکرده است؟"
"اگر پیدا کرده بود که از من نمی پرسید. شاید هم خجالت..." حرفش را تمام نکرد، ساکت ماند. داشت فکر می کرد...
"مشگل اش چیه؟"
"مشگل کی چیه؟"
"دوستت."
گیج می نمود، ساقی نگاهش می کرد گفت که:
"دوست عاشقت رامی پرسم."
به خودش برگشت:
"دوستم؟ دوستم... نه اسمش را می داند ونه آدرسش را و..."
"خوب بِرَوَد جلو هر دو را بپرسد این که مشگل نیست!"
"مشگل این است که او را یک بار دیده وحرف زده ولی نمی داند که در کدام دانشکده درس می خواند و جا و مکانش در کجاست."
"تو دختره را دیده ای؟"
چشمانش را تنگ کرده بود و او را سخت زیر نظر داشت.
"همان یک بار که داشت حرف می زد از دور دیدم. برای همین هم شاید دست به دامان من شده."
"از تو اجتماعی تر، مطلع تر و دختر شناس تر..."
"فراموشش کن."
"شوخی کردم.تو که دیدی، قدش، وزنش، سن و سالش رنگ موها یا چشمانش یادت نیست؟"
"من این چیزها یادم نیست. فقط دیدم که بلند قد بود و موهای روشنِ لغزانی داشت. دوستم می گفت که چشمانش رنگ ویژه ای داشته است."
"چه رنگی؟"
"خاکستری، آبی، سبز، شایدهم آبی پررنگ... نمی دانم."
ساقی خندید. با خنده گفت:
"رفیقت بد سلیقه هم نیست. قدبلند، موبور... (فکری کرد و گفت) وقت داری تا دم خوابگاه، با هم، بریم؟"
او از روی عادت ساعتش را نگاه کرد. اما نفهمید چه ساعتی است! گفت بریم. ساقی خوشحال و شاد پرسید:
"چه شده رفیقت عاشق شده تو رام و مطیع و متفکر تر شده ای؟ همیشه می گفتی درس داری باید بخوانی."
چند قدم که رفتند، ساقی ایستاد و پرسید:
"نکند گلوی رفیقت پیش بهارک ریگی گیر کرده است؟"
"بهاره ریگی کیه؟"
"بهارک، نه بهاره. دخترخوشگل ازخود راضی ای است که مادرش از افغان های پول دار و پدرش از ریگی های بلوچستان است. به رفیقت بگو حواسش راجمع کند. باد به گوش خانِ بلوچ برساند می دهد سرش را گرد تا گرد ببرند بگذارند کف دست اش. یا برود مثل بچه آدم بنشیند سرخونچه عقد و جانش را مِهر و شیربهاء عروس خانم کند."
ساکت مانده بود.مثل اینکه گیج حرف های شنوده شده بود. ساقی نگاهش کرد. دلش سوخت، آهنگ صدایش رانرم ترکرد:
"توی این دانشگاه تنها سه دخترچشم خاکستری هست. دوتاشون ریز و ظریف اند و فقط بهارک قد بلنده. او حقوق سیاسی می خواند. صریح و متکبر است. طرفدار زیاد، ولی دوست پسر ندارد."
رسیدند به خوابگاه، ساقی پرسید منتظرم می مانی بروم زود بر می گردم. با سر موافقت کرد. همان جا ایستاد. فکر کرد که:
"آدرس که داد نامه را برایش می فرستم. بازمی کند. می خواند. یادش می افتد که من کی هستم. می آید تا تشکر کند...
نه نمی آید... جواب می دهد".
از خودش پرسید چه خواهد نوشت. فکر کرد، نتوانست حدس بزند... در همین فکرها بود که ساقی خوشحال وشنگول برگشت. با هم شانه به شانه راه افتادند. ساقی چیزهایی گفت، او داشت فکر می کرد، دنباله همان فکر قبلی اش. دَمِ سالن کلاس های دانشکده پزشگی ازهم جدا شدند. ساقی گفت:
"به دوستت بگو شاید فردا آدرس عشقش رابراش آوردم."
او فکر کرد که نام و نام فامیلش را حالا می داند. دانشکده اش را هم می داند. آدرس مهم نیست. خودش می برد می دهد دستش... فردا... من نامه را می دهم به دستش... اومی گیرد و...

وقتی به خودش آمد همه شاگردان ازکلاس رفته بودند او هم چنان داشت فکرمی کرد. به خانه که رسید به اتاقش خزید. نامه را در آورد. دلش می خواست آن را یک بار دیگر بخواند. صدایش کردند. شام را با پریشانی خاطر خورد. متوجه نگاه های پدر و مادرش هم نشد. مدتی هم کنار میز شام تنها نشسته ماند! تلفن زنگ زد. یکی از خواهرانش مثل باد آمد، تلفن را برداشت. او هیچ وقت با تلفن کار نداشت. نه زنگ می زد ونه کسی به او زنگ می زد. خواهرش مدتی حرف زد. شوخی و خنده کرد بعد او را صدا کرد. گوشی را داد دستش. ساقی بود. آدرس بهارک را داد و او نوشت.

تمام شب، چراغ اتاقش روشن و او در فکر پست کردن نامه و واکنش بهارک بود. صبح صبحانه نخورده از خانه بیرون آمد. اولین کسی بود که وارد پست خانه شد ونامه اش را پست کرد. ازهمان زمان که نامه رابه پست داد، گویی خودش را در نامه از دست داده است! اگر بود، منتظر جواب بود. همان حدود و مسیرحرکت پست چی را ده ها بار طی کرد. با پست چی دوبار گفت و گو کرد. قول گرفت. اطمینان خاطر یافت که تا نامه برسد او آن را خواهد داشت. مادرش بیشتر و پدرش صبورانه تر، دورا دور، نگران حالش بودند. نامه که رسید، به اتاقش رفت در رابست نامه را گشود. خواند. گویی به زبان بیگانه ای نوشته شده است! می خواند ولی نمی فهمید. ده بار بیشتر خواند. نامه را که بر روی میزش می گذاشت،.فراموش می کرد که چه خوانده است! نامه ساده وصریح بود:
"... چقدرخوشحالم کردید. انتظارچنین نامه پرمهری را هرگز نداشتم. فکر می کردم فراموش کرده اید. همان قدر که خوش حال و شادمان شدم متعجب و حیران نیز گردیدم. گرچه ازمن چیزی نخواسته اید که اقدام کنم یاجواب بدهم، ولی همین تلاش و کوشش تان برای یافتنم جای سپاس و تشکر را دارد. من هم مانند شما راغب یافتن تان بودم. اگر روزی، یکدیگر را دیدیم، بیشتر در این باره گفت و گو خواهیم کرد... بهارک."
دو روزی ازاتاقش درنیآمد. نامه دیگری نوشت، با عجله رفت پست کرد و به اتاقش باز گشت و در نیآمد، تاپدرش او را به مهر و ملاطفت پدرانه بیرون برد و در "بیمارستان میمنت" مخصوص بیماران روانی بستری کرد. نوعی از شیداییِ جوانی خفیف تشخیص پزشگ معالجش بود. یک ماهی بستری بود وپس از آن هم دو ماهی تحت دارو درمانی قرارگرفت. پدرش سالاری بود مصمم وعاشق فرزند. به توصیه دکتر معالجش و برخلاف رای همسرش که فرزند را در کنارخود می خواست. او را نزد خانواده بسیار مهربانِ برادرش به لندن فرستاد. مطیع و آرام معقول رفت. تنها نگرانیش، در خفا، انتظار جواب نامه ای بود که هرگز دریافت نکرد. عمویش در لندن، استاد و طبیب نام آوری در کالج سلطنتی جراحان بود. بسیار یاری و کمک اش نمود. مشاوره ای با پزشگان متخصص نمود. ادامه تحصیل او را ممکن دانستند. مدتی با یک جوانِ کمک کارِ "روان یار" انگلیسی به عنوان معلم زبان کار کرد. شادابی جوانی خود را باز یافت. تنها عارضه آن بیماری خاطره ای روشن از بهارک بود که همچنان درعمق ذهن جوانش می درخشید و برایش عزیر بود. با محاسبه واحدهایی که گذرانده بود، تاسال پنجم پزشگی در تهران، به دانشگاه رفت و درسش را پی گرفت و پزشگی را ادامه داد. سال بعد، هیچ عارضه وعلایمی ازآن بیماری نداشت.

فراعت از تحصیل اش، هم زمان با دعوتی شد از عمویش از طرف دانشگاه "یوسی ال ای." در لس آنجلس، کالیفرنیا، به عنوان استاد دعوت شده -برای دو سال تحقیق و تدریس- کرده بودنند، که با هم سفر کردند، تا با استفاده از یک موقعیت ممتاز، تخصص اش را در کالیفرنیا، لس آنجلس، بگیرد. در اولین روز آغاز به کارشان در دانشگاه، عمویش او را به شام دو نفره دعوت کرد. عمو و برادر زاده مدتی با هم گفت و گو کردند. در پایان شام عمویش به اوگفت:
"امانتی را بیش ازسه سال برایت نزد خودم نگاه داشته ام. پدرت با دادن آن به تو موافق نبود، ولی من اشکالی در دادن آن نمی دیدم. به حرمت ایشان من در این مدت امانت را، نزد خودم، نگاه داشتم و امشب می خواهم آن رابه تو بدهم."
از او خواست تا حدس بزند این امانت چه می تواند باشد. اوخیلی فکر کرد ولی نتوانست حدسی درست داشته باشد. عمویش نامه بهارک را از جیب بغل کتش در آورد و به او داد. نامه را گرفت. مدتی پشت و روی پاکت باز نشده را نگاه کرد. تاریخ مهر پست خانه راخواند آن را آرام بر روی میز نهاد. سر بلند کرد و عمویش منتظر، نگاهش می کرد. با لبخند پرسید:
"شما فکر می کنید که من باید این نامه ای را که سه چهار سال انتظارش را به سختی، دریک مرحله بسیار بحرانی از شیدایی جوانی ام، داشته ام حالا بخوانم؟"
"اگر من به جای تو بودم می خواندم."
"گفتن اش آسان است ولی باز کردن این نامه و زنده کردن آن خاطرات آسان نیست. من نمی گویم که آن عشق من را شیدا کرد. بلکه تصورم این است که من شیدا بودم که یک نگاهش مرا آن چنان دگرگون کرد که سر از تیمارستان در آوردم. با این توضیح شما توصیه می کنید بخوانم؟"
"چرانه؟ به نظر من یا هنوز هم او را دوست داری و یا به فراموشی اش سپرده ای و دیگر احساسی نداری. درهر دو حالت باید خواند. من تصور نمی کنم در موقعیت فعلی و تسلط تو بر روان و منش خودت ارتباط یا نیازی، این سؤال را ایجاب کند. این بستگی به میل و اراده تو دارد. می توانی نخوانی؟"
"نه!"
"پس بخوان."
دست برد نامه را برداشت بو کرد! گفت:"عمو دکتر، ادکلن شماهم بوی خوشی دارد." هر دو خندیدند. سپس خط پشت نامه را نگاه کرد و آرام با ظرافت تمام، نامه را گشود خواند و پرده ای از اشگ چشمانش راشفاف کرد. بعداز عنوان نوشته بود:
"...به دلایلی، نامه ات با تاخیر به دستم رسید. گویا قرار بر این است که آشنایی ما که با اتفاقی ساده آغازشد با حوادثی همراه باشد. فروغ:درشعری سروده است که:
"اگر بدیدن من آمدی، ای مهربان برایم چراغ بیاور،
 و یک پنجره،
 که از آن،
 به ازدحام کوچه خوشبخت بنگرم."
نامه ات عجیب و اندکی آشفته بود ولی ای مهربان، برایم هم چراغی بود که دل و جانم را روشن کرد و هم پنجره ای وسیع تا از وسعت اش به ازدحامِ بهار و آشفتگی زندگی جوانی مان، به حسرت بنگرم. عجبا که در این مَنظَر، تو را هم مظطرب می بینم. اظطرابی که نسل ما را دارد از درون خوره وار می خورد. اگر بخواهیم بر پا ایستیم مسخ و پوچ مان می کنند... دریغا که من در نامه تو صراحتی عریان می بینم و از خویشتن داری اثری نمی یابم. آنچه مواج است و موج می زند:مِهر و شوق و شیدایی شدیدی است که در دیگران بدین صراحت وعریانی، در این روزها که "دهانت را بو می کنند که مبادا گفته باشی دوستت می دارم"نمی توان دید! این همه:التهاب، اشتیاق و اعتراف صمیمانه راه به جایی نمی برد. هیچ دری را نمی گشاید، آیا بهتر نیست روزی در چمن نو آشنایی مان با صداقت روبروی هم بنشینیم و ببینیم که آیا وجوه مشترکمان می تواند راهنمای مشکلات فراوان مان باشد؟ اگر چنین شود من قول می دهم آن پنجره رابه جای کوچه به باغی پر از گل های صداقت و دوستی باز کنم و برای خرّمی و شادابی اش عمری به جهد بکوشم...
خبر از تو
بهارک"
نامه را خواند و بر روی میز نهاد. برای مدتی ساکت وبی حرف ماندند. سکوت که طولانی شد خودش گفت که:
"من نمی دانم که آن شیدایی بیماری بود یا نه. همین قدرمی دانم که ذره ذره وجودم از عشقی پُر و لبریز بود که تنها همان جنون جوانی می توانست جواب گوی آن اشتیاق و بیتابی ناشی از آن باشد. به خاطر ندارم که چه نوشته ام ولی می دانم که در هر حال و عالمی که بودم، صادق بودم. از بن دل و ریشه جان نوشتم. هنوزهم دوستش دارم!"
"نمی خواهی سفری به ایران بکنی. شاید او را بیابی؟"
"نه، تصورم این است که او را کم نیازرده ام. بی خبری، نوعی شکنجه روانی است. اکنون او در دنیای دیگری زندگی می کند با شرایط دیگری. معلوم نیست که در یک مدار و سطح فکری فرهنگی هم خوانِ هم باشیم. بعلاوه من هدفم اکنون مانند شما شدن است، منهای ازدواج کردن تان! هدف روشنی دارم و در مسیر سالم و درستی راه می رَوَم. انحراف از این مسیر با امکاناتی که پیش آمده به خیر و صلاح من نیست. نظر شما چیست"
"من فقط سؤال کردم. پیشنهاد نکردم. من هم صلاح نمی دانم که از موقعیت پیش آمده استفاده نشود."

سه سال به سرعت گذشت. در لس آنجلس باران سیل آسا می بارید. این رسم آسمان این شهراست. دمی سخت و سمج و شدید می بارد و لحظه ای بعد، آفتابی تند و گرم همه جا را رنگ می کند. داشت می رفت به طرف محلی که پارک کرده بود راه زیادی نبود، که باران گرفت. به سرعت خودش را درپناه سایبان وسیع یک هتل معروف کشید تا به آنی سرا پا خیس و آب چکان نشود! صبرکرد تا از شدت باران کاسته شود! عجله داشت تا زود تر به بیمارستان برود. تخصص اش را گرفته و "نشنال بُرد" و "کالیفرنیا بُردش" راگذراندبود. فوق تخصص اش را در جراحی سرطان های پیش رفته داشت بپایان می برد. شغل پر مشغله ای همراه با تدریس در همان دانشگاه گرفت. عمویش در لندن بود. عده ای از مسافرین هتل هم پشت شیشه و در زیر سایبان منتظر بند آمدن باران بودند. نگهبان یونیفرم پوش هتل باچتر بزرگ و پر گنجایش اش، مسافران از راه رسیده و از تاکسی پیاده شده را به هتل و منتظران در پناه سایبان را به تاکسی می برد و می آورد. فکرکرد یک تاکسی بگیرد وتا ماشین اش با آن برود. دلش برای شوفر تاکسی سوخت که برای فقط چند دُلار باید نوبت اش راکه ممکن است تا فرودگاه باشد از دست بدهد. نزدیک در خروجی همچنان منتظر بند آمدن باران ایستاد. دَرِ چرخان هتل گردید و از آن زنی بلند بالا با بارانی خوش رنگ و چکمه های نرم و همرنگ بارانی بیرون آمد و منتظر ایستاد. تا وقتی نگهبان چترش را بر سر زن نگرفت و با او سخنی نگفت او به صورت زن نگاه نکرده بود. وقتی نگاه کرد که زن بر گشت به طرفی که او ایستاده بود نگاه کرد. در جا بی حرکت ماند. دو چشم خاکستری آبی او را خشگ و حیرت زده کرد. تا آمد به خود آید و واکنش نشان دهد زن در تاکسی بود و او با دو خیز در باران خودش را به تاکسی رساند فریاد زد "بهارک" تاکسی راه افتاد بخاری خاکستری با آب باران پودر شده پرده ای ساخت که تاکسی را از دید او و او را از دید مسافر و راننده تاکسی جدا کرد. بی اراده چند گامی به دنبال ماشین دوید. برگشت. در میان بهت و تعجب بینندگان از نگهبان در باره مسافر رفته پرسید که نگهبان او را به رسپشن هتل هدایت کرد. داخل سالن بزرگ و زیبای هتل شد. سر و وضع خود را آراست. متین و باوقار جلو رفت. کارت شناسایی و پزشگی خود را نشان داد و گفت مسئله مرگ و زندگی انسانی مطرح است اسم و فامیل مسافر به جان بسته اش را داد. مسئول مربوطه چک کرد وگفت بدین نام مسافری در هتل ندارند. باران همچنان می بارید. به بیمارستان تلفن کرد که به دلیلی در شهر نخواهد بود و ناگزیر از سفری فوری، کوتاه و چندروزه است. چند تلفن دیگر هم کرد و ترتیب کار و مسئولیت های شغلی اش را داد. در لابی هتل روبه در ورودی موضع گرفت و به انتظار بازگشت مسافر تا دیر وقت ماند و به دقت واردین را زیر نظر گرفت. تاساعاتی بعد از نیمه شب هم منتظربود. باران ایستاد و داشت دو باره آغاز می شد او سوار شد و به آپارتمانش رفت. هفت صبح، با این که می دانست خانم ها صبح به آن زودی بیرون نخواهند رفت ولی هوای پاک و فضای باران شسته او را مجاب کرد که شاید پیاده روی صبح گاهی او را به دیدار و یافتن مسافر موفق کند. روز دوم را داشت به پایان می بردکه مرد موقری از او خواهش کرد تا همراهش برود. برقِ امیدی در چهره اش درخشید که مرد موقر را هم متعجب کرد! به شادی گام برداشت و راه افتاد. او را به قسمت اداری هتل برد. دری را باز و او را به داخل هدایت کرد. افسر پلیسی پشت میز منتظرش بود. با چند سؤال و جواب دانست که حضورش درلابی هتل ایجاد شک کرده است و محافظین هتل هم دانستند که با پزشگی طرف هستند که بدنبال دلداده دوران جوانی اش می باشد. به او گفتند که هتل در ورودی بزرگی هم در پشت ساختمان دارد که به آسانسور ها نزدیکتر است و غالب مسافرینی که با تاکسی می آیند که تاکسی ران نمی خواهد درصف انتظار برای مسافر تازه بماند، مسافرین خودشان را بدان ورودی سایه بان دار می برند! به او اطلاع دادند که مسافری بدین نام و یا فامیل ندارند. اجازه خواست تا در حدود آسانسورها به مراقبت بایستد. موافقت کردند. روز سوم را هم تلف کرد و فردایش خسته و نا امید به سر کارش رفت.

چند سالی به سرعت گذشت. به جای عشق، شهرت به سراغش آمد. نه تنها در زمینه فعالیت های پزشگی، بلکه از نظر شخصیت علمی و اجتماعی هم معروف و سرشناس شد به ویژه در جامعه ایرانی-امریکایی. هم، شاخص ونمونه ای قابل توجه و احترام بود. بیماران ایرانی را با مهر و توجه فراوان تری می پذیرفت و در بیمارستانها ویزیت می کرد. یکی ازهمکارانش از او خواست تایک مجری برنامه های تلویزیونی ایرانی را برای مشاوره، معاینه و نظر دهد. گوینده، مردی خوش سخن وخوشرو بودکه برخوردی، از روی فروتنی، بسیار دوستانه و محترمانه داشت. نیاز به عمل جراحی نداشت و دستوراتی داد که رعایت کرد و یک جلسه هم قبل از مرخص شدنش از بیمارستان از وی دیدار کرد. ضمن گفت و گو، گوینده تلویزیون، یک اقتصاددان ایرانی را به عنوان دوست دوران دبیرستانی خود، به او معرفی کرد که بعد از حدود سی و اندی سال موفق بدیدار هم شده بودند. برای دکتر معالج خود تعریف کرد که این دوست را از طریق یک رادیوی ایرانی و توسط یک خانم گوینده ایرانی یافته است. این تعریف خاطره، هتل و آن روز بارانی را برای او زنده کرد. گفت که اوهم دوستی را درجستجوست نام فامیل ومشخصات او را گوینده گرفت و قول داد تا از طریق همان همکار گوینده اش او را بیابد. امیدی بدین جستجو و یافتن نداشت. فراموش کرد. پس از چندین هفته تلفن زنگ زد و او گوشی را برداشت. همان مجری برنامه بود. گفت:
"دربیش از ده برنامه رادیویی گوینده مشخصات دوست ایشان را تکرار و از شنونده گان خود تقاضا کرده اگر آن ها چنین خانمی را می شناسند در یافتن ایشان کمک کنند، متاسفانه تاکنون خبری نشده است."
درجواب گفت:
"از لطف و محبت شما سپاسگذارم. فراموشش کنید."
مجری برنامه با هیجان فراوان گفت:
"جناب دکتر شما با این همه محبت و عنایت غیر قابل جبرانی که در حقم فرمودید مگر می شود فراموش کرد. از قعر دریا تا نوک قله قاف هم شده ایشان را خواهیم یافت.
"این نهایت لطف و بزگواری شما و دوستان شماست. من راضی به زحمت بیشتر از این شما و دوستان محترم تان نیستم."

حدود شش ماهی از این ماجرا گذشت. و خبری نشد. او در همان بیمارستان برای مشاوره دعوت شد. بیمار جوانی که سرطان عمل شده اش متاستاز ریه داده بود و طبیب معالج اش ایشان برای آخرین امید نجات. به بالین بیمار خواسته بود. قرار بود معاینه و نظر دهد. در بیمارستان های امریکا بیماران رابه نام نمی شناسند به شماره اتاقشان می نامند. می دانست که در ساعت یازده صبح بیمار اتاق 602 را باید ملاقات کند. کمی زودتر رسید. در دفتر بخش جراحی، پرونده بیمار را گرفت. پرونده ای قطور بود به صفحات پایانی پرونده رجوع کرد. هشت ماه قبل غده سرطانی ساده ای را در مغز بیمار عمل می کنند. حال بیمار رو به بهبودی نسبی می روَد. سه ماه پیش، به دلیل ناراحتی ریه به متخصص ریه مراجعه می کند. تشخیص را ایشان "متاستاز سرطان درهر دو ریه" می دهند. در رادیو گرافی هم سرطان پیشرفته در هر دو ریه مشخص بود. وقتی به اتاق بیمار رفت بیمار در خواب بود. پرستار می خواست بیمار را بیدار کند. ولی اومانع شد. شیمی وپرتو درمانی نتیجه ای نداده بود. بیمار با رو سری که بر سرش بسته بود تا سربی مویش را از نظر دیگران محفوظ بدارد روی دنده چپ خوابیده بود. فرمی را آوردند تا او امضاء کند. امضاء کرد. پرستارپرسید:"دکتر امیدی به نجات جان بیمارجوان هست؟"
اوهمان طور که پشت اش به بیمار بود، سرش را به اشارهِ جواب منفی تکان داد. پرونده را گرفت. نظرش رانوشت. امضاء کرد و به دست پرستار داد و آهسته گفت:
"اتلاف وقت و آزار دادن بیماریست که باید در آرامش دوران کوتاهی را طی کند. فعلا که خوب خوابیده اند. بگذارید با مسکن و خواب آور قوی خوب بخوابند. این بهترین درمان برای ایشان است!"پرستار بادل سوزی ومهرگفت:
"زیر تزریق مسکن قوی هستند. خانمی متین، زیبا و بسیار آرام و صبوراند. نمی دانید که چه چشمانِ خوش رنگ و زیبایی دارند."
او تکانی خورد، برگشت و نگاهی به صورت در خواب رفته بیمار کرد. پرونده را گرفت نام ونام فامیل بیمار راخواند. گامی به جلو برداشت. زانو خَم کرد و سر فرود برد و بر زانوی بیمار بوسه زد. پرستار با تعجب بوسه او را بر زانوی بیمار دید ولی نشنود که گفته بود:"بهارک من..."
دربیرون آسمان سخت می بارید.

زمستان هزاروسیصدوهشتادوشش
فوراِس رنچ، کالیفرنیای جنوبی
 


کاربر مرتبط:  امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi
مطالب مرتبط:  معرفی کتاب: وقتی چراغ‌ها ... | دکتر سندوزی

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil