جهان بینی | دکتر سندوزی

جهان بینی | دکتر سندوزی

به عنوان یک هنرمند، جهان راچگونه می ببنید؟ آیا آن رابه وطن وغیروطن تقسیم می کنید؟

دوسؤال دریک جمله است که برای جواب به اولین سؤال:"به عنوان یک هنرمند، جهان راچگونه می بینم،باید بااجازه شما کلمه"هنرمند" که من نیستم، را بردارم وبه شما جوابی کوتاه وروشن بدهم که سهل وممتنع است!

جهان یا گیتی شناسیCosmology علمی گسترده وپردامنه ایست که یک مبحث آن "کیهان شناسی" است که درباره موضوعی که طول وعرض اش چندین میلیون سال نوری است گفتگو می کندومبحث دیگرش "فلسفه هستی" و "نظام عالم وجود" است که خود دنیایی ازمجموعه ازدانش های گوناگون است ودور از دسترس وتوان ناچیزمن  

ارتباط من، دانه خشخاشی دراقیانوسِ هستی با جهان‌شهرگرایی Cosmopolism وجهان شهری زیستن Cosmopolite مقوله دیگری است با شناخت وباورهای دیگرکه درمبحث جامعه شناسی، روان شناسی ومردم شناسی وتاریخ تکامل انسان مورد نظر قرار می گیرد، بازهم جای گفتگویش، هرچند برای بیان نظرو دیدگاه نظردهنده به سؤال ضروریست، دراین گپِ کوتاه نیست به ناچارکلی گویی می کنم که:

جهانِ من، درهشتاد و دوسالگی، اگرباورم کنید، جهانی:
بس کودکانه، رویایی و با هوشی بازی گوش است.
منظومه ای موزون، به هم تنیده ای که، به ظاهر زِهَم گسیخته می نماید.
بتی طناز، که نازش پُررنگ ورازاست.
رنگ اش مانند رنگا رنگی پَرِطاوس، که هررنگی بَر و دَر رنگ دیگری خفته است و رنگی که رنگین است ولی نمی توان گفت چه رنگی است! 
درنهایت غول قصه روزگاراست که ازشیشه زمان بیرون جسته هرکسی بخش ناچیزذرّ بینی ای ازآن را درک وفهم کرده وکل اش می داند!
 من کودکانه به آنچه هست وهرلحظه دگرگون می شود دل بسته وسخت، برخلاف تعالیم عِرفان خاورمیانه، دنیا دوستم. تاکید می کنم این علاقه ام به هستی یا جهان کودکانه نیست که آگاهانه و عاشقانه هم هست.
گرچه هرزمان به رنگی وشکلی خود می نمایاند من همان را می پسندم وخودم را بااو ودگرگو.نی اش همراه وهمدل می کنم ومی بینم. نمی جنگم، همراه وهمسوی جریان زندگی، شاد ودل خوش وراضی بااو وهمراه اوگامی فراترازدیروزبه پیش می گذارم  ومی اندیشم:
"هموارخواهی کرد گیتی را . . . . گیتی است کی پذیرد همواری"
ساده و صریح تربنویسم: نه به بخش پر، نه به بخش خالی، بلکه پذیرای هردو بخش پُر و خالی جهانم، که جهان جمع اضداد است. بی تاریکی روز بی معناست!
باوردارم که نیروی ای"هستی"را با نظمی شگرف اداره می کند که تاپ وتوپ های قلبم صدای چرخ دنده های ظریف وحساس آن نظمی، که دل هرذره راکه بشکافیم آفتابی اندراو بینیم، است.

بگویم وبا تاکید هم بگویم که باور دارم جوهر جهان یا، هستِ هستی، عشق یا ملقمه ای از؛عشق، مهر وخیرخواهی وتکامل مداوم است. یکی شدن باهستی وشناخت ودنبال کردن قانونمندی های آن وتکیه وباورمند بودن برتوانمندی های طبیعی طبیعت یکی ازراه های رستگاری انسان بوده وهست

اما دل بستگی به"وطن"داستان دیگری است. نوعی ازغرایزانسانی است. مرزبندی ای زاده ذهنِ تَمَلک طلب واجتماع پسند انسان ازیک سو وهویتِ فرهنگی طلب ما از سوی دیگراست. احساس وشخصیتی که انسان درآغوش جامعه کسب وبه دست می آورد رانمی خواهد به هیچ بهایی ازدست اش بدهد است. نوعی رازبقا است که انسان درزیست اجتماعی انسان می شود.

من هم دورازتعصب وعوارض ثانویه آن که ملی گرایی افراطی است وطنم را بسیاردوست دارم. خط ومرزش نمی بینم بلکه مهروعشق اش می دانم که درجایی ازوجودم که نمی دانم کجاست جاخوش کرده است. همان جا که مرابه: مهر ووفا، صلح وصفا، آرامش وآسایش همگان ودرکلامی عشق به انسان وانسان ها می خواند. گاهی یادش به اشگ می اندازدم. دورم ولی با من ودرمن است. همان حسی که مانند شعرتعریف شامل وکامل اش ممکن نیست.عشقش می نامندو می فرماید:" پیداشد وآتش به همه دنیا زد" که من سوزانش نمی دانم بلکه نرم وگرما بخش وخمیر مایه هستی اش وهم طراز ریبایی اش می شناسم. 

دکتر امیر اسماعیل سندوزیموزه هنری دکتر امیر اسماعیل سندوزی



کاربر مرتبط:  امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi
مطالب مرتبط:  وضعیت من درآمریکا | دکتر سندوزی
جهان وطنی | دکتر سندوزی
نقشه راه موفقیت | دکتر سندوزی
خیلی ساده مثل راه رفتن۱ | دکتر سندوزی
سرشت سرنوشتم | دکتر سندوزی
من هرگز هنرمند نبوده ام | دکتر سندوزی

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil