نقشه راه موفقیت | دکتر سندوزی

نقشه راه موفقیت | دکتر سندوزی

به باورمن "موفقیت" مقوله ای نیست که بتوان برای کس دیگری تعیین وترسیم کرد. مسئله ایست که هرشخص برحسب؛ دانش، تفکر، برداشت، فلسفه ذهنی، امکانات وتوانمندی هایش که خودش بَر آن اشراق دارد و درک، فهم کرده است برای خودش ترسیم وتعیین می کند. آلبرت آنشنیین می گوید: "خدای هرکس به اندازه فکر، درک عقلی، گنجایش مغزی اوست. بنابراین به تعداد انسان ها ما خداداریم" درباره موفقیت وماهیت آن هم این امر صادق است. نقشه راه چون مقصد مشخص ویکی نیست نمی توان نقشه ای عملی ای داد که براساس آن ازنقطه الف آغاز به نقطه نون پایان رسید. نمی توان لقمه ای گرفت و به هردهانی، با ذایقه های گوناگون وتوانمندی های ناهمگون وامکانات دگرگون نهاد، مگراین که کلی گویی کرد گفت خواستن توانستن است.
اما می توان خطوط اصلی وراه روش فکری اتنخاب شده ام رابیان کنم. باذکر این نکته که درشرایط ذهنی تربیتی من براساس این راه وفلسفه من توانسته ام به هدفی که داشته ام برسم. بنابراین هدف من است نه خواننده وراه وروش هم براساس ذهن وامکانات من واستفاده من ازموقعیت های پیش امده برای من بوده است که ممکن است برای دیگران دگرگون، مناسب یا نامناسب باشد. ولی نکته  ای قابل ذکر است که خیلی از:نویسندگان، هنرمندان، ثروتمندان و دانشمندان بزرگ دنیا کودکی آسانی نداشته اند. ولی فرم وشکل گیری موفقیت شان درهمان سختی وسخت کوشی های دوران نوجوانی شان فراهم آمده است. یا ازموقعیت ها وفرصت های پیش آمده استفاده کرده اند. بهرحال هدفی داشته اند ودنبال کرده وبه آن رسیده اند. من ازدوران کودکی ام به خط وخط خطی کردن وابسته ودل بسته بودم. باهروسیله درهرکجا وهرسطح سفیدی که گیر می آوردم با ذغال تا سوادنداشتم خط خطی می کردم ازدیواراتاق مهمان خانه مان تاملحفه های سپید کتانی رختخواب خودم وخواهرانم. بناچارخواهران و پدرم به من مداد ودفترسفید دادند من نوشتن آموختم وخواندن توانستم. درنوجوانی  کتاب خوان شدم. بسیارخواندم. می توانم ادعا کنم که درآن زمان وموقعیت محدود و محیط بسته اجتماعی ایران- درسال های آغازجنگ جهانی دوم- محیط زندگانی ما ازکتاب، رسانه های همگانی برای بست وگسترش فرهنگ مدرن تهی بود. اگرمن به گونه ای با دنیای جدید ورشته های علوم انسانی وسیاسی یا علمی غرب، دورا دور وبسیارمحدود اشنا شدم ازراه مرحمت کسانی بود که دست به ترجمه آثارغربی مخصوصا اززبان فرانسه وبعد آلمانی زدند. شایدقابل باوریک جوان امروزی نباشد که کلیه کتاب های یک کتابفروشی که هم می فروخت وهم کتاب اجارّه می داد را من در مدت یکسال سریع خواندم وتمام کردم! چراسریع؟ چون باید کتاب رااجارّه می کردم. تند وفشرده می خواندم وبازش می گرداندم.چگونه درمدت یک سال! خیلی ساده است کتاب های کتاب خانه محدود واندک بود! بعدها پدرم ازشانس وموقعیت ممتازِ  خانه ما که نزدیک میدان سپه درنتیجه نزدیک کتاب خانه ملی یِ تازه تاسیس بود استفاده کرد مراباپارتی بازی به آن جا برد واجازه گرفت بِرَوَم، بنشینم ، بخوانم وبیرون بیایم.
جان کلام موقعیت های زمانی، مکانی، اجتماعی، محیطی، فرهنگی، خانوادگی دست به دست هم داد تا به من حالی کند که به غیراز: میرزایی، نظامی گری، ملایی، کاسب کاری، کارگری ونوکری دولت مشاغل دیگری هم هست. دانستم مزیت حرفه های آزاد ومفید به حال همگان چیست. دانستم که شرط دسترسی به آن مشاغل متشخصانه سواد آموزی، مدرسه، دبیرستان ودانشگاه - که عمرتنها دانشگاه ایران دانشگاه تهران، چهارسال ازمن بیشتربود-است. درهیجده سالگیِ من دانشگاه تهران بیست ودوساله بود. پزشگ شدن دیگرحکیم باشی شدن وحرفه ای موروثی نبود! این گام اول بود. در گام بعدی دانستم تنها به کوشش خودم می توانم بیاموزم. یادگیری نوعی تربیت ذهن وپروسه ای مبتنی برکوشش فردیست. این کوشش هدف می طلبد وکوشندگی مداوم. همان زمان ها که دوستان دیگرم موهایشان رابراق می کردند ودرخیابان لاله زارعصرها راهی را صد بارمی رفتند بازمی گشتند من داشتم می خواندم. می توانم ادعا کنم که جوانی نکردم بلکه با تلاش وکوشش فراوان کتاب خوانی کردم. گذشت. رمزموفقیتم درخلاصه ترین فرم ممکنه: فکرکردن، درک وفهم موقعیت، هدف داشتن،  ره یابی برای رسیدن به هدف و راه وروش صحیح یافتن، کوشیدن وبه آن رسیدن وقدرزمان رادرک ودانستن است که: "این وقت نیست عمر من است اینکه می رود" که خودنوعی سرقت مداوم وحساب شده زمان بود – که قبلاً اشاره کردم- وهست. نمی دانم چگونه دانستم که عمرم ازثانیه ها درست شده است. هرثانیه "اکنون" ارزشی برابرعمر انسانی رادارد. هَدَردادن یک ثانیه غیرقابل جبران است. من یاد گرفتم تا قدرآن را به درستی بشناسم وبدانم. باتلاش، کوشش، تفکر واندیشه به یاری پدرم دانستم با چشم بسته درسنگلاخ زندگی نمی توان به سلامت راه رفت. درنتیجه درنوجوانی فیلسوف شدم! تعجب نکنید. دریونانی کلمه "فیلسوف"* به معنای دوست دارخرد وآگاهی است وهرکسی می تواند آگاهی وخِرَد دوست باشد. بعدها دانستم که هنرزندگی کردن درک وفهم انچه گذشته برای کاربرد و برنامه ریزی برای آینده است. به عبارت بهتر؛ به کارگیری تجربه گذشته خود ودیگران، به عنوان چراغ راه آینده برای آگاه و روشنفکرشدن است. درهمین جستجوبود که نوعی خودشناسی واعتماد به نفس یافتم وبرتوانمندی های انسانی نه تنها، تا حدودی، آگاه بلکه معتقد شدم. پدرم به من آموخت ومن درعالم نوجوانی باتمام وجودم پذیرفتم که زندگی براساس بد وخوب وشانس واقبال پایه گذاری نشده است. بلکه بر اساس آگاهی وتوانمند شدن انسان برای یک زندگی بهتر، والاتر وراحت ترساخته وپرداخته شده است. پدرم می گفت:
"خدا، طبیعت، هستی، خلقِ خلقت وآن نیرویی که جهان را به وجود آورده جوهر وعصاره نیکی وخیر مطلق است. بدخواه، کینه جو، نامهربان، خشن وخشونت خواه نسیت. هستی را بنابرعقیده آلبرت آنشتیین ازروی نظم ونظامی منطقی که ریاضی یکی ازتظاهرات ساده آنست بوجود واداره می کند. برای اداره جهان هرگزتاس نمی ریزد!"  این ما هستم که می سازیم ویا خراب می کنیم. دست سرنوشت کوتاه وامکان آگاه شدن وبهتر شدن ما فراهم است. فقط باید یاد گرفت که هستی قانونمند وهوشیاراست و از ثانیه های عمرباید حد اعلای استفاده رابرد."
همان که سرقت وقت نامیدم.
نکته مهم تری که مرادگرگون کرد"مرگ" بود. برخلاف اینکه ما کودکان را از مرگ دور و برحذر می داشتند، پدرم مراباسِرِشت هستی وسَرنوشت انسانی آشنا کرد. نشانم داد که راهی وفرصتی که من دارم بسیارمحدود مسدود بین دو رخداد، تولد ومرگ، حرکت می کند. می گفت:
"باید با مرگ، مرگی که هیچ کس نمی داند کی وچرا می رسد آشنا بود.  در فرصت زمانی محدود به ما اجازه دادن اند که نقشی ازخود بیافرینیم. این باما است که چه کنیم. یکی آلبرت آنشتین می شود ودیگری چنگیزخان مغول! یکی ادیسون می شودوشب بشریت رابه روز بدل می کند ودیگری استالین که روزگارمردمی راسیاه وتباه می سازد. انتخابش با ما است. با شماست که چه نقشی دراین زمان کوتاه یابلندِ بودن می خواهید بازی کنید. می خواهید خود یا دیگران را سرزنش کنید "مقصریابی"کنید، یا نقشی درسازندگی، دگرگونی، مسئولیت پذیری، روشن نگری وروش سازی خود ودیگران داشته باشید."
*- philosophy means love of wisdom

دربحرانی ترین سال های جوانی من به من اموخت که سعی کنم تا:

- برقانون هستی که هرعنصری رامتکی برخود ساخته است وهرذرّه یا اُرگانی می داند چه کند وبه کجارود وچگونه زیست کند آگاه ومؤمن باشم.
- بیادداشته باشم که عمردوباره به کسی نداده ونمیدهند. دیروز گذشه  وفردا نیامده. درهم اکنون حال زیست کنم که امروزبرای دیروزدیراست. برای فردا می توان برنامه وهدف ساخت وکارکرد ولی فردا وقتی امروز شد برای همان روز می توانی کارکنی. خوش حال وشادباش وشاد زندگی کن وهرگز شکایت نکن که شِکوِه روزشب کن است وغم آور....  
- سعی کنم به آنچه دردلم می گذرد ویا می گویم:"برمن یا بردلم برات شده است"تکیه کنیم که ما را از طبیعت وتوان شگرف حاکم برآن دور و بیگانه کرده اند. رفع این بیگانگی را لازم می دانست ( ایلاتی بود. درگردنه سخت گذری در شمال غربی آدربایجان، مادرش از اسب پیاده شده، اورا به دنیا آورده وبرپشت بسته و راه افتاده بود. خودش راز طبیعت را از طبیعت آموخته بود و به من نیز آموخت که برنیروی حاکم برهستی که زمین را بر گرد خورشید می گرداند و روز و شب و ماه سال را می آفریند معتقد و متکی باشم. او جواب این سه سئوال اساسی را، وقتی چهل ساله بودم ازمن پرسید:
1-آیا من براساس خِرَد، آگاهی وروشن نگری  ومتکی برخویشتن خود زندگی می کنم؟
2-آیا عشق، دوستی، مهر و مدارا را می شناسم و برای شادی و سعادت دیگران و در نتیجه  خودم کوشا و کوشنده هستم؟
3-آیا من یک انسان، با تمام تعاریفی که از او و فضیلت هایش می کنند، هستم? می دانم چه کمبود هایی را باخود دارم و در رفع آنها می کوشم؟
درهشتاد ودوسالگی هنوزهم می کوشم کمبودی نداشته باشم وهمه را صمیمانه دوست بدارم. که چه عاشقانه دوست تان دارم دوستان نادیده ام.

دکتر امیر اسماعیل سندوزیموزه هنری دکتر امیر اسماعیل سندوزی


کاربر مرتبط:  امیر اسماعیل سندوزی | Sondouzi
مطالب مرتبط:  وضعیت من درآمریکا | دکتر سندوزی
جهان بینی | دکتر سندوزی
جهان وطنی | دکتر سندوزی
خیلی ساده مثل راه رفتن۱ | دکتر سندوزی
سرشت سرنوشتم | دکتر سندوزی
من هرگز هنرمند نبوده ام | دکتر سندوزی

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil