دکتر داتیس- قسمت ششم

دکتر داتیس- قسمت ششم

دکتر پورزند همیشه می‌گفت: شمردن پول آخر وقت در مطب تمام خستگی را از تن‌ات می‌برد.
راست می‌گفت. روزهای اول لطفی نداشت. روی هم گذاشتن اسکناس‌ها مثل انجام وظیفه بود، برگرداندن وام پدر کاری مهم بود حتا مهم‌تر از ترمیم زخم عمیق پس‌اندازم. از دوره‌ی دانشجویی و سربازی بدهی‌هایی داشتم که باید تسویه می‌شد. چند روز صبح دیرتر به مطب رفتم تا کارهای بانکی را انجام بدهم و بعد زنگی بزنم و خبر بدهم که پول در حساب‌تان است.
کم کم شمردن اسکناس‌ها معنا گرفت. با روی هم گذاشتن تعدادی از آن‌ها می‌شد برای خانه فرشی خرید. یا شاید کتابخانه‌ای. رویای دور و درازی برای خانه‌ام ندارم. خانه برای من سرپناه است نه که حتما فرش دستبافت گل‌ابریشم زیر پای‌ام بیندازم. همین که از لختی دربیاید کفایت می‌کند. کتابخانه هم خوب است. می‌شود کتاب‌های درسی را از این گوشه‌اش چید به آن گوشه. کتاب‌های غیردرسی را هم گذاشت ردیف بالاتر.
در اولین فرصت خانه رنگی گرفت. فرش ماشینی کمی بزرگ بود و می‌رفت زیر پایه‎‌های مبل اما رنگ قهوه‌ای‌اش به در و دیوار و مبل‌ها می‌آمد. حالا اگر مادر بیاید نمی‌گوید کرک این موکت مثل کنه می‌چسبد به پای آدم. کتابخانه‌ی کوچکی هم خریدم با سه کشوی جادار؛ قهوه‌ای سوخته. دل‌ام نیامد بگذارم‌اش توی هال. رفت توی اتاق خودم روبروی تخت. این‌طوری خیال‌ام راحت‌تر است. کتاب‌ها را همان شب با دقت در ردیف‌هایی که قرار بود چیدم. اندودنتیکس، ارتدنسی پرفسور پروفیت، جراحی پیترسون، بی‌حسی دکتر آرین، پروتز دکتر نوربخش، درمان بیماران بی‌دندان اثر بوچر. کاش ردیف‌‌های کتابخانه در شیشه‌ای داشت.
                                                 ***
اولین دست‌دندان را برای خانم خسروان گذاشتم. با حسین فامیل که نه همشهری‌ بود. اگر استادان بخش پروتز در هزار و یک چیز با هم اختلاف عقیده داشتند از نحوه‌ی ختم تراش پروتز فیکس بگیر که چمفر باشد یا شولدر باشد یا شولدر بول تا نحوه‌ی ارزیابی دانشجویان که پرونده‌ای باشد یا امتحان نظری باشد یا امتحان عملی ولی بر یک نکته متفق‌القول بودند که دندانپزشک خوش‌شانس می‌تواند از پنجره‌ی مطب مریض دست‌دندانی‌اش را ببیند که بعد از تحویل پروتز زیر اولین اتومبیل می‌رود و دیگر بلند نمی‌شود.
برای خانم خسروان چنین آرزویی نداشتم. آرزو می‌کردم که با رضایت برود. روزی که آمد بر روی یکی از این مبل‌ها نشست و تا می‌توانست گریه کرد. "کلاغ آقای دکتر کلاغ."
رفته بود سر حوض حیاط وضو بگیرد. تازه دندان‌ها را شسته و گذاشته بود لبه‌ی حوض که یادش افتاده بود زیر برنج را کم نکرده است. رفتن و برگشتن و نیست شدن دندان‌ها.
فک پایین هنوز توی دست‌اش بود؛ دست ‌دندان بیست‌ساله.
" از مریض‌هایی بترسید که به دست‌دندان قبلی خود عادت کرده‌اند."
خانم خسروان به دندان‌ات عادت داشتی؟ نمی‌زد؟ اذیت‌ات نمی‌کرد؟
تا حالا تعمیر نشده بود؟ پریدگی؟ شکستگی؟
تا حالا ریلاین‌اش کرده بودی؟ یعنی لایه‌ای اضافه کرده بودی زیرش که محکم‌تر بشود؟
خیلی خب. بنشین قالب بگیرم.
اولین مریض دست‌دندان‌ام نبود. بهترین مریض‌های دندانپزشکی مردهای جوان‌ند. خیال هر دندانپزشکی را برای کار کردن راحت می‌کنند. به کارت کار ندارند و آرام و سر به زیرند اما اغلب قربانی سنکوپ یا شوک وازودپرسور می‌شوند. نه که مغرورند به هیچ قیمتی حاضر نمی‌شوند بگویند می‌ترسند پس با اولین سوزش ورود سوزن فینت می‌کنند و سیلی‌لازم می‌شوند. من نمی‌دانم چرا این مردم به زهره‌ترک شدن می‌گویند سنکوپ؟ اصلا دو چیز متفاوت است.
در روزهایی که قالب‌ها و کست‌ها می‌رفت لابراتوار دندانپزشکی و می‌آمد همه‌چیز مرتب بود. مرتب و حسنه. گاهی شوخی‌های کوچکی با خانم خسروان می‌کردم. هم‌سن مادربزرگ‌ام بود. فقط مانده بود قارقار بکنم و بشوم کلاغی که از روی شاخه پرید تا لب حوض بنشیند. داستان روباه و کلاغ ژان لافونتین را برای‌اش تعریف کردم. شعر عقاب و زاغ دکتر خانلری را برای‌اش خواندم. لحظه‌ای چند بر این لوح کبود. ذره‌ای بود و دگر هیچ نبود. از کلاغی گفتم که قدیم‌ها سر می‌بریدند برای درمان سیاه‌سرفه‌ی بچه‌ها. بهش گفتم که سیاه‌سرفه یک بیماری تنفسی باکتریال است با عامل بوردوتلا پروتوسیس. دوره‌ی نهفتگی بیماری 8 تا 14 روز است . کودکان بیشتر...مودبانه‌ی حکایت یک کلاغ چل کلاغ را برای‌اش تعریف کردم. خودش می‌دانست. وسط این تعریف‌ها حقه‌ای زدم تا کمی روسری و چادرش را از کنار گوش‌اش کنار بزند تا بتوانم پلن آلاتراگوس‌اش را پیدا کنم. جی‌پلن و فکس‌پلن نداشتم. با دو خط‌کش ساده کار می‌کردم.
یک روز تمام هم نشستیم درباره‌ی عیب و ایراد دندان‌های سابق‌اش حرف زدیم. بهش نشان دادم ساییدگی‌ها را. قانع‌اش کردم که حتا اگر جناب زاغچه پیداش نمی‌شد همین روزها باید عوض‌اش می‌کرد. عروس‌اش را برای دیدن دندان‌های چیده شده آورد. پسندیدند. ایرادهایی گرفتند که برطرف کردم. مثلا دندان کانین بیرون زده است. نگران شل بودن دندان بود که اطمینان دادم در کار نهایی اصلاح خواهد شد. حرف زدم و حرف زدم و حرف زدم. این هم راهی است برای این‌که حریف‌ خیلی سوال‌پیچ‌ات نکند.
روز تحویل دندان‌ها رسید. هر دندانپزشک تازه‌کاری در روز تحویل پروتز استرس دارد حالا می‌خواهد یک واحد روکش دندان هفت باشد که اصلا دیده نمی‌شود یا دست‌دندانی شبیه این. گمان نکنم به تجربه‌ی دندانپزشک مربوط بشود. چیز ترسناک ترسناک است.
دندان‌ها به خوبی نشستند سر جاشان. یکی دوبار لب‌اش را جا به جا کرد. راحت بود. خودش گفت که راحت است. رفت جلوی آینه خندید؛ با خجالت و درماندگی. سفارش‌ها را شنید. رفت که سه روز بعد بیاید. موقع ترک کردن مطب دانستم که تسویه‌حساب نکرده است.
حالا امروز آخر وقت خانم خسروان نشسته است جلوی من و دارد گریه می‌کند اما از قصه‌ی کلاغ خبری نیست. یک ماه از تحویل دست‌دندان‌اش گذشته. تقریبا یک سوم پولی را که قرار گذاشته‌ایم پرداخت کرده است. بعد از آن‌همه چانه زدن. چندین بار آمده و رفته و کوتاه کرده‌ام. اجاست کرده‌ام.
من راضی نیستم آقای دکتر.
خب مشکل را برای من توضیح بده.
ببین آه چفت دهن‌ام نیست. سر نماز که تکبیر می‌گویم تلقی می‌افتد پایین.
همین؟
همه هم می‌گویند پیرت کرده. چین نداشت لب‌هات. خلاصه آمده‌ام دندان را بگذارم و بروم.
بلند می‌شوم. آخر وقت است. صدای ورق زدن دفتر منشی می‌آید. چندین بار این جمله‌ها را تکرار کرده. حتما خانم عزتی هم شال و کلاه کرده که برود.
خیلی خب. دندان‌ها را بگذار و برو. فردا هم بیا پول‌ات را بگیر.
دندان‌ها را آرام درمی‌آورد. نگاه‌اش نمی‌کنم. گمان می‌کردم بشود با اخلاق خوش برای کسی دست‌دندان ساخت. گمان می‌کردم بشود از این کار ترسناک پول درآورد حالا پول لابراتوار و دندان‌ها را هم باید از جیب بدهم. یکدفعه می‌زند زیر گریه.
دندان‌ها خوب است آقای دکتر. به خدا ندارم بدهم.
در ادامه‌ی راهم می‌نشینم روی صندلی.
ندارم به خدا ندارم. پسر کوچک‌ام معتاد است. شوهرم بیکار افتاده گوشه‌ی خانه. به خدا باید بیایی خانه و زندگی مرا ببینی...
طاقت شنیدن این حرف‌ها را ندارم. دل‌ام نمی‌خواهد کسی برای کاری که برای‌اش انجام داده‌ام التماس‌ام کند.
برو خانم خسروان. برو اشکالی ندارد.
گریه را تمام می‌کند. به اندازه‌ی مهمانان یک مجلس عروسی که آخر شب سالن را ترک می‌کنند با دامن چادرش خش و خشی روی کفپوش کهنه‌ی مطب راه می‌اندازد و می‌رود. خانم عزتی داخل می‌آید و با تعجب نگاه‌ام می‌کند. دست می‌چرخانم توی هوا و می‌گویم بگذار برود. او هم جلو می‌آید و دسته‌ی اسکناس‌ها را روی میزم می‌گذارد.


کاربر مرتبط:  حامد اسماعیلیون | Esmailioun
مطالب مرتبط:  دکتر داتیس- قسمت اول | دکتر اسماعیلیون
دکتر داتیس- قسمت دوم | دکتر اسماعیلیون
داستان | دکتر داتیس- قسمت سوم | دکتر اسماعیلیون
داستان | دکتر داتیس- قسمت چهارم | دکتر اسماعیلیون
داستان | دکتر داتیس- قسمت پنجم | دکتر اسماعیلیون

بازگشت به فهرست


میهمان
kheili khoob minevisin...montazere ghesmataye badi hastam... 8) bisabrane!!! ;)
نام گفتاورد
میهمان
مرسی :)
نام گفتاورد
 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil