روبوت | دکتر آیرج کی پور

روبوت | دکتر آیرج کی پور

دکتر آیرج کی پور

کنار دامنة تپه‌ای رو به دره‌ای ژرف، در آن‌سوی جاده‌ای که سرزمین گرگان را به‌خراسان پیوند می‌دهد، کلبه‌ای کوچک را از چشم گذرندگان پنهان کرده‌اند. چند درخت خرمالوی وحشی، با شاخه‌های نازک آویزان، به‌روی کلبه خم شده و خزه، روی چوب کلبه، رنگی سبز، با لکه‌های زرد نارنجی، نشانده است. در این منطقه برف چندان نادر نیست، ولی زمان بارشش کوتاه است. پشتِ‌بام سقفِ نه‌چندان بلندش را با تکه‌هائی از تخته‌های کوچک به پهنای 20 و درازای40 سانتی‌متر پوشانیده‌اند و با همین پوشش، درون کلبه از برف و باران دور نگه‌داشته می‌شود.
کلبه از بیرون، نمای یک سازه ساده جنگلی دارد و از فاصله 25 متری به دشواری دیده می‌شود. از همان نمونه‌هائی که کوه‌نوردان یا گالش‌ها برای اقامتی کوتاه مدت در دل جنگل‌های شمال بنا می‌کنند.
فضای داخل کلبه به اندازه کافی بزرگ است. تخت‌خواب، میز نهارخوری، میزِکار و چند صندلی‌چوبی، نشان می‌دهد که کلبه واگذاشته نیست و کسانی در آن زندگی کرده‌اند. برق کلبه از دکلی که به ایستگاه بهره‌وری از چوب‌ جنگلی می‌رود، پنهانی، تأمین می‌شود. با این‌حال، هیچ‌گاه شب‌هنگام، نوری از این‌جا به بیرون نمی‌تراود و پیرامون کلبه در تاریکی به‌سر می‌برد.
کنار کلبه، چشمه‌ای‌است با آبی زلال، پوشیده از پونه‌های سبز و کهربائی. آب باریکِ خنکش در تابستان‌های گرم نیز، زمزمه‌کنان تا رودخانة فرودست می‌خرامد.
در دوردست، آبشار لووه، بر زمینه‌ای مغز پسته‌ای خطی سپید می‌کشد و زمزمه بارآوری‌اش تا باغ‌های سیب و هلو که سر بر زانوی روستای لووه گذاشته‌اند، شنیده می‌شود. در گوشه‌ای بیرون کلبه، زیر بوته‌های تمشک، ربوتی کوچک با دفترچه یادداشتی در دست، بر روی کیسه‌ای جواهر نشسته و چشم به راه، انتظار می‌کشد!!!
***
چندمرد دور میز نشسته و آرام و متین در باره دست‌برد به یک موزه گفتگو می‌کردند، جمله‌های پیچیده و واژ‌های دست چین شدة گفتارشان، نشان از دانش و اعتماد به نفس سخنرانان می‌داد.
آقای حجتی، کارمند شرکتی بازرگانی که در حقیقت طراح اصلی به حساب می‌آمد، با مهارت جلسه را اداره می‌کرد و مانع از حاشیه رفتن و از دست رفتن وقت می‌شد.
کار با دقت از پیش تنظیم شده بود. بنا به برنامه، در نیمه شب ششم اسفند، جواهرات و چیزهای گران قیمت موزه در چند بسته جاسازی شده، تحویل کامیون می‌شد تا همان شب در یک انبار بزرگ، لابلای کالای دیگر پنهان شود.
گروه همه احتیاط‌های لازم را به خرج داده بود. چیز‌های دزدیده شده قرار بود چند روزی در تهران بماند و سپس همراه کامیون‌های بارکش به جنوب کشور فرستاده شود و از آن‌جا ، از راه دریا به بندری در کناره خلیج پارس برده شود. تمام این راه شناسایی شده و برای بالا بردن ضریب اطمینان، اعتماد ماموران بین راه نیز به دست آمده بود.
فعالیت چندین ساله قاچاق‌چیان مواد مخدر، راه‌های گوناگونی در دل کوه و کویر و جنگل ایجاد کرده است و کاروان‌های مواد مخدر، پیوسته به کشورهای دیگر و مرکزهای مصرف داخلی آمد و رفت می‌کنند. گروه با چند قاچاق‌چی حرفه‌ای صحبت کرده و آنان سلامت راه را به عهده گرفته بودند.
مسئول کارگروه فنی در پیروزی گروهش تردید نداشت، اما آن‌چه همگی را در تردید فرو می‌برد، این بود که هنوز چند نفری که از این دست‌برد بزرگ اطلاع داشتند، نسبت به خروج چیزها از موزه تردید داشتند و نمی‌خواستند بپذیرند یادگارهای سرزمینشان به دست دلالان عتیقه بیفتد.
پروفسور صفوی در گوشه میز نشسته بود و به دیگران نگاه می‌کرد. او نسبت به موفقیت خودش ایمان داشت، اما به هیچ‌کدام از کسانی که دور میز نشسته بودند اعتماد نداشت. فکر می‌کرد: شاید آن‌ها نتوانند وظیفه خودشان را درست انجام دهند و تلاشش بی‌نتیجه بماند. او پروژه اش را فراتر از منافع ملی می‌دانست و چون برای به پایان بردن آن به پول نیاز داشت، آن گونه که در یادداشت‌هایش آورده است، به خودش اجازه می‌داد از هر راهی شده پول فراهم کند.
پروفسور نمی‌خواست پروژه اش را به یک کشور یا شرکت خریدار بفروشد. زیرا به تجربه دریافته بود، خریدار، می‌تواند با کپی‌برداری، طرح جدیدی بریزد و کوشش شبانه روزی‌اش، فراورده سال‌ها زحمتش و از همه این‌ها مهم‌تر، نامش به آسانی ناپدید شود. تمام کردن پروژة دست‌برد موزه، این خوبی را داشت که هزینه کامل کردن ربوت را به آسانی می‌پرداخت و کارش در کنگره‌های علمی می‌درخشید و انفجاری در شیوه اندیشه انسان‌های دیگر ایجاد می‌کرد.
ربوتِ دست پرورده‌اش کارهای گوناگونی می‌دانست. هر برنامه ای را بدون اشتباه انجام می‌داد و می‌توانست با تجزیه و تحلیل داده‌ها، راه و روش نوینی پیدا و برنامه‌های جدیدی پیشنهاد کند. کاری که تنها مغز یک هستنده زنده توانائی انجامش را دارد. او به زیستنده ای می‌مانست که به دست انسان و از ماده بی‌جان پیرامونش ساخته شده باشد. اگر پروفسور در کارش موفق می‌شد، دگرگونی بزرگی در زندگی انسان‌ها پیش می‌آمد و او باقی مانده عمرش را می‌توانست با افتخار و نام‌داری بگذراند.
دانشمندانی بودند که با دیدگاهش کنار نمی‌آمدند و وظیفه ملی‌اش را یادآوری می‌کردند اما او حاضر بود برای رسیدن به هدفش، بهای سنگینی بپردازد و وابستگی به یک سرزمین نمی‌توانست بند سر راهِ هدفش شود. در بین گروه نیز، کسانی بودند که به گونه‌ای دیگر می‌اندیشیدند و به باورهای وی با تردید نگاه می‌کردند.
پروفسور چگونگی انجام کارش را برای شرکت کنندگان در نشست توضیح داد: بنا به برنامه زمان‌بندی شده، ربوت ساعت دوازده شب، از راه فاضل‌آب خود را به خیابان کناری موزه می‌رساند. در این ساعت همه جا خلوت است و او می‌تواند با سرعتِ دویدن یک انسان، خود را به زیرزمین ساختمان برساند. ربوت می‌تواند برق با ولتاژ بالا تولید کند و اگر کسی سربرسد و بخواهد دست‌گیرش کند، زنده نخواهد ماند. ربوت از راه‌های بررسی شده به داخل موزه می‌رود و با از کار انداختن سیستم هشداردهندة ساختمان، عتیقه‌ها را از درون غرفه‌ها برداشته و بیرون می‌آید. سپس کیسه‌ها را در کوچه ای خلوت می‌گذارد و به سرعت دریچه کابل تلفن را برداشته و وارد چال زیرزمینی تلفن شهری می‌شود و همان‌جا می‌ماند. درست سر ساعت 4 بامداد، زمانی که کامیونت به انبار می‌رسد، چاشنی انفجاری به پیامی که با دستگاه بی سیم همراه فرستاده می‌شود عمل کرده و ربوت نابود می‌شود و به‌این ترتیب، راز چگونگی دست‌برد، برای همیشه پنهان می‌ماند. ماموران آتش نشانی هرگز نخواهند توانست از روی داغی‌های باقی‌مانده که کاملاً با کابل‌های سوخته و کنتاکت‌های ذوب شده در آمیخته اند، به وجود روبوت پی ببرند.
آقای اصغرزاده که مدت‌ها باستان‌شناسی کار کرده و موزه را از کف دستش بهتر می‌شناخت، پس از شنیدن برنامه پروفسور لبی گزید و گفت:
-« باید خوب فکر کرد. این‌ها سرمایه نسل‌های آینده است. تاریخ یک ملت است» و با دل‌خوری ادامه داد: «قبول دارم اگه جام مارلیکو تو موزه لوور نذاشته بودن تا حالا معلوم نبود چه بلائی سرش آورده باشن. شاید به هوای طلا ذوبش کرده بودن. مگه چندتا جامو ذوب نکردن؟ خبرشو که دارین؟»

یادداشت پروفسور
 «استدلال چه آسان برای بیان سوداگری ریاکارانه به کار می‌رود. آقای اصغرزاده بیش‌تر خودش را خشنود می‌کند تا دیگران را»

جناب سرهنگ شهامتی که مانند همه نظامیان، کلمه‌ها را با فشار ادا می‌کرد با اطمینان گفت: «همه چی روبراس. هیشکی مزاحم نمیشه. فقط خدا کنه پروفسور کارشو خوب انجام بده» و وقتی نگاه خشم آلود پروفسور را به سوی خودش دید، با زرنگی ادامه داد: «خب. کار اصلی رو پروفسور انجام می‌ده و ...کارش از همه سخت تره» و لیوانی آب نوشید.
در پایان نشست، قرار شد تا ‌روز پیش از دست‌برد، پروفسور در یک کلبه جنگلی، پنهان از چشم دوستان و دور از هیاهو و رفت و آمدها به سر برد و در زیر زمین کلبه که از چندین ماه قبل برای انجام آزمایش آماده شده بود، به‌کار و تکمیل کردن روبوت بپردازد. پروفسور جنگل و طبیعت را دوست داشت و بنا به پیش‌نهاد او بود که این کلبه در مکانی دور از پایتخت آماده شد.
آقای مهدوی که مسئولیت سررشته‌داری را برعهده داشت شگفت‌زده می‌گفت: «بی‌خودی نیستش که میگن جنون و نبوغ همسایه‌ان.» او باغی در کناره رودخانه کرج آماده کرده بود، اما پروفسور راضی نمی‌شد و می‌گفت کار در آن باغ خسته اش می‌کند و نمی‌تواند پروژه اش را به انتها برساند.
***
پروفسور هفته اول را در کلبه با آرامش گذراند. کاری نداشت و منتظر کامل شدن باقی‌مانده سفارشش بود. اندیشه فلسفی‌اش در این خلوت و تنهائی و سکوت اوج می‌گرفت و تنها مونسش دفتری بود که یادداشت‌هایش را می‌نوشت. روزهای نخستین، نوشته‌اش هم‌رنگ و بوی یادداشت‌های پیشینش بود.

یادداشت
 « دانشمندی که فیلسوف نباشد، با انسانی کم‌هوش که عادی پرورش یافته باشد، تفاوتی ندارد. گیرم نوع کاری که انجام می‌دهند همسانی نداشته باشد، اما هر دو از دید رشد اندیشه، در یک رویه قرار می‌گیرند. شعر، ادبیات و فلسفه در هم تنیده شده‌اند و توانائی آفرینش انسان را گسترش می‌دهند.»

پروفسور روی نیمکت جلوی کلبه، زیر درخت راش می‌نشست و فکر می‌کرد و می‌نوشت.

یادداشت
«جهان عرصه نبرد مرگ و زندگی اندیشه‌ها نیست. واپس‌گرا ترین پندار – اگر از دید آینده بنگریمش – بر بال فرهنگ انسانی، پری است اوج دهنده، نقشی است رنگ آفرین. پس عزیز بدار، اندیش‌مند ، هر آن‌ نکو را که می‌اندیشد!
اندیشه، دُرد جان است. ازاین شراب بنوش و بنوشان، عربده بکش و از عربده‌کشان مترس. اگر چه کامت تلخ، زبانت شعله‌ور، و جانت گداخته شود. دهان به گِله مگشای که هر شراب، مستی خود را دارد و مستان خود را »

تاکسی باری تجهیزات سفارشی را آورد و پروفسور کارش را شروع کرد. روز و شب، به‌هم پیوند خوردند و پس از یک هفته تلاش، پیکره روبوت دوباره نمودار شد.

یادداشت
«وقتی انسان به تنهایی کار می‌کند، گاهی غمی غریب به دلش راه می‌یابد و به‌دنبال دستی می‌گردد که در هر گاه از کار به یاریش بشتابد.»

در نخستین آزمایش، پروفسور با خوش‌حالی دریافت که روبوت بهتر و کار آمدتر از انتظارش ساخته شده است. از کلبه بیرون آمد و به محوطه جلوی در رفت. جنگل چادری مهی به سر می‌کشید. آبشار دیده نمی‌شد. به‌زودی مه همه جا را فرا گرفت و پروفسور زمانی به خود آمد که احساس کرد برف باریدن گرفته است. با دل‌شوره به آسمان نگاه کرد. برف چرخان به زمین فرود می‌آمد و به‌روی هم انباشته می‌شد. هنوز نیم ساعتی نگذشته، جاده شنی که از لبه پرتگاه پشتِ کلبه به چشم می‌آمد، ناپدیدشد. پروفسور کم‌کم به درون خود خزید و ساعتی بعد، زمانی که سرما بدنش را به لرزه انداخته بود به خود آمد و به کلبه برگشت و روی تخت دراز کشید و چشمانش را بست و به‌فکر فرو رفت. چشمش تازه گرم شده بود که صدای خش خشی شنید. آرام به سوی پنجره رفت و به بیرون نگاه کرد.
 سازنده کلبه، پنجره بزرگ را به چندین دریچه کوچک تقسیم کرده بود و پروفسور از این‌که پنجره بزرگی ندارد تا بدون میانجی به آسمان چشم بدوزد، ناراحت بود، اما اکنون چرائی آن را دریافت. درست روبروی کلبه، جائی که نیمکت قرار داشت، سه گرگ ایستاده و به پنجره چشم دوخته بودند.
تن پروفسور به لرزه افتاد. اگر گرگ‌ها ناگهان درست در لحظه ای که پروفسور در عالم خود به سر می‌برد هجوم می‌آوردند و او را می‌دریدند - و او صحنه ای از آن را در فیلمی دیده بود– چه می‌شد؟ اکنون آیا پنجره در برابر هیکل بزرگ و سنگین این گرگ‌ها دوام می‌آورد ؟
از هراس آن‌چه که ممکن بود برایش پیش می‌آمد، عرق سردی بر پیشانیش نشست و احساس کرد به چیزی بیش‌تر از نوشیدن نیاز دارد.
گرگ‌ها زیاد این پا و آن پا نکردند. چرخی زدند و راه سرازیری را در پیش گرفتند و دور شدند، اما پروفسور تا فردای آن‌روز جرات نکرد از کلبه خارج شود. او آن‌شب را تا صبح نخوابید و به صدائی که از لابلای دریچه شومینه رد می‌شد و  زوزه‌اش در کلبه می‌پیچید با وحشت گوش داد و به آینده فکر کرد.
روز بعد نیز برف ادامه یافت. ذخیره غذائیش چندان زیاد نبود و قرار بود تاکسی بار بعدی غذایش را بیاورد، اما با این کولاک و برف معلوم نبود چه اتفاقی خواهد افتاد. پروفسور در اتاق قدم می‌زد و فکر می‌کرد که ناگهان از پنجره چشمی درشت دید که شگفت زده و هراسناک به او خیره مانده است. دقیق تر نگاه کرد. گاوی بود با شاخی بلند. شاخ‌ از دو سو قد کشیده و با خمشی هم‌آهنگ در انتها به هم می‌رسید. هیکل کشیده و بدن استخوانی تاب گرسنگی نداشت و حیوان در جستجوی علف همه جا سر می‌کشید.
پروفسور احساس خطر کرد. گاوها همه علف‌های تازه را می‌خورند و جنگل را عقیم می‌کنند. اما خطرناک تر از گاو، گالش‌ها هستند که در زمستان سر شاخه‌های جوان را می‌زنند و اثر تبرشان بر روی تنه، چون سرطانی به جان درخت می‌افتد و سرانجام درخت را پوک می‌کند و می‌شکند. اگر گالش به دنبال گاوش می‌آمد و کلبه را می‌دید و پی به وجود پروفسور می‌برد! بلند شد و با چوب به‌دنبال گاو افتاد و تا زمانی که مطمئن نشد گاو دور شده است به کلبه برنگشت. بعد از بازگشت به کلبه احساس کرد سرش درد می‌کند. دردی شدید در قفسه سینه داشت و نفسش به دشواری بیرون می‌آمد.
به‌زودی لرزی فرساینده شروع شد. هرچند پروفسور بدنی سالم داشت، اما نسبت به سرماخوردگی سخت بی‌دفاع بود. تب تندی به سراغش آمد و سستی چنان سر و پایش را فرا گرفت که نشستن و غذا خوردن برایش دشوار شد. می‌بایست چاره ای می‌اندیشید. دیدن گرگ دگرگونش کرده بود.
اگر گرگ‌ها او را می‌دریدند، این همه تلاش و کوشش، ناگهان هیچ می‌شد. پروفسور در آستانه ثبت اختراعش بود و اگر ناگهان می‌مرد ، چه حیف می‌شد.!!

یادداشت
«نشانی هنری یا دستاوردی علمی، گاه به شگفتی به درون‌مایه آفرینش‌گر وابسته است. جنگ تا کنون توانسته است از جامعه انسانی، هزاران دانشمند، نویسنده، شاعر و هنرمند برباید و نابود کند. جای تهی بزرگی که هیچ گاه پر نمی‌شود. جنگ، مرده ریگ گذشتگانی است که سنگ‌نشانه آن را درچهره حیوانی درنده می‌توان دید. تا چشمة منش حیوانیِ نهفته در درون انسان هست، این مانداب، هرازگاه برون خواهد ریخت و انسان را به ژرفا فرو خواهد کشید.
زمانی که انسان در چنگ حیوانی به بند می‌آید، ناخواسته زندگی اش در برابر هستی دیگری نهاده می‌شود. مرگِ یک تن و زندگی تنی دیگر. راهی جز انتخاب نمی‌ماند. هیچ اندیش‌مندِ انسان گرایی نمی‌تواند در سوی مرگ بایستد. اما آیا خوی حیوان نیز، واژه صلح را همان گونه در می‌یابد  که ما؟» 
 
یادداشت
« زمانی که مرگ، هنگام هر خواب به انسان شب خوش  می‌گوید و پگاه ، نه آغاز روزی دیگر، بل‌که انبوه شدن دردی بر دردی دیگر را اعلام می‌دارد، راهی جز سازش با مرگ نمی ماند.
انسان در می‌یابد که باید از وابستگی، کارها و آرمان هایش دست بردارد. آنانی را که دوست دارد ترک کند و از دیده ناپدید شود. شاید کسانی که ناگهان در تصادف، ایست قلبی و... می‌میرند، سعادت‌مند ترند تا کسانی که با دردی در درون، از خروس خوانی تا خروس خوانی دیگر، بین مرگ و زندگی، نوسان می‌کنند. »

شاخه ای زیر فشار برف دوام نیاورد و شکست. پرنده‌ای که به گوشه کلبه پناه آورده بود، هراسان بلند شد و سرگردان به این‌سو و آن‌سوی پرید. شاخه درخت به‌روی زمین افتاد و گرد برف به هر سوی پاشیده شد.

یادداشت
 « چه راحت عمر شاخه به سر آمد؟ شاید این شاخه در زیر خاک جای گیرد و با آمدن بهار، ریشه بدواند و جان بگیرد و درختی تنومند شود. شاید هم چونان شاخه‌ای خشک و شکننده، آهسته آهسته، بخشی از خاک گردد. در گوهره و درون پرورده خود، سرنوشت انسان، از آن‌چه در طبیعت می‌گذرد جدا نیست. پس از سال‌ها تلاش، ناگهان دستی رشته زندگی انسان را پاره می‌کند. زندگان و آنانی که تا زمانی دیگر-دمی بی بازدم و یا بازدمی بی دم- به جای می‌مانند، کلاف زندگی را باز خواهند کرد تا کودکان آینده مانند ما بخوانند که انسان کهکشانی است که چون به خاموشی گرایید، دیگر هرگز کالبدش درخشان نخواهد شد، اما آفریده اش تا دوردست هستی را پی خواهد گرفت.»

پروفسور می‌اندیشد و اندیشه اش برتر از جسم به گذشته و حال و آینده سفر می‌کرد.

یادداشت
 زمان‌هایی هست که انسان در خود فرو می‌رود و نمی‌داند از این انزوا  کی و چگونه بیرون خواهد آمد. این زمان که شاید از دید بیننده از دقیقه افزون نباشد، برای انسانی که به ژرفای آن فرو می‌رود، به درازای گردش زمین به دور ستاره ای بسیار دوردست خواهد بود. سده‌هائی نوری است که در ثانیه ای می‌گنجد. این فروزش درونی، گاه آرام بخشی است مستانه و گاه آشوب‌گری است دیوانه. هر چند گریز از پیامد آن، نه امکان پذیر است و نه خردمندانه. در این فرو خروشیدن‌ها، انسان خود را می‌یابد. با شگفتی به اندازه، دست، پا، سر و چهرة خود خیره می‌ماند. به اندیشه‌های فلسفی، هنری، علمی و هر آن‌چه را پیرایه دارد، با کنجکاوی نگاه می‌کند و با شاخه پرسشی بر لب، بی‌آشیانه و سرگردان می‌ماند. بی آن که جامعه بازش شناسد.
گاهی به خود می‌آید و هراسان به دیگران و به دنیای پیرامونش با چشمی دیگر خیره می‌شود و از این‌که این‌چنین تا دور دست‌ها می‌تازد و بی‌هراس، شاهین پندار را پرواز می‌دهد، هیجان زده هوا را به گونه‌ای دیگر به دم و بازدم می‌کشد:
-«براستی این منم ؟» و پاسخ چقدردشوار است !
انسان، بدون آن‌چه گذشتگان و امروزیان به وی داده اند، نمی‌تواند آینده را به فرمان خود درآورد. اگر روزی فرا برسد که انسان جز رگ و پی، چیز دیگری نباشد، باز هم وابسته به رشته ای است که گذشته و حال را به آینده ای که بافتة نازادة امروز است، پیوند می‌دهد.

یادداشت
دانش‌مند بودن چیست؟ سال‌ها کار و کار و کار. سال‌ها تلاش جان فرسا که جوانی و میان سالی انسان را می‌رباید و با خود به دور دست تردید می‌برد و از نمودش هاله ای درخودپیچیده برجای می‌گذارد. در نهان‌خانة‌زمان، بر نام هزاران انسان ارزش‌‌مندِ آفرینش‌گر و یابنده، خاکستر فراموشی می‌نشیند و دیگر کسی به‌یاد نمی آورد پیچ و مهره را چه کسی ساخته است، هر چند بدون پیچ ومهره، تمدن انسانی نابود می‌شود!»
پروفسور می‌اندیشید و با خودش کلنجار می‌رفت :

یادداشت
« گیرم که کسی سازنده آن‌را به یاد نیاورد، ولی گوهره اندیشه انسانی که این آفریده را به زمینیان سپرده است، در درون هستی به‌جای می‌ماند و در سمت و سوی تکانه‌های جامعه انسانی، تاثیر می‌گذارد.»

چند کتاب شعر و داستان با خود آورده بود و مانند روزهای جوانی شعر‌ها را می‌خواند و در در درون خود به کنکاش می‌پرداخت و گاه سایه‌ای از یک چهره گذرنده او را به دورانی نابود شده باز می‌گرداند و افسوس می‌خورد که چرا ارزش احساس آن روزگاران را ندانسته است. خواندن یک داستان کوچک او را به فکر فرو برد.

یادداشت
خوشا به حال آنان. سدها و سدها مقاله یک روز نوشته و روز دیگر فراموش می‌شود ، اما یک داستان، یک شعر، هر چند کوچک، سالیان بسیار باقی می‌ماند، نسل‌های بسیار آن را می‌خوانند و به دیگران می‌سپارند. جامعه شناسان و روان‌شناسان و پژوهش‌گران، گرایش درونی و ویژگی‌های ساخت جامعه را آن‌گونه درمی‌یابند که در داستان آمده است. شعر و داستان از زمان و مکان پیرامون ریشه می‌گیرند، ولی به بند آن نمی‌ایستند. با این حال هریک بدون فلسفه چه مزه است !! و علم.؟ انسان‌هایی که فلسفه علم را پذیرا نشده اند، به دشواری می‌توانند در صف انسان‌های خردمند قرار گیرند. فلسفه، قطب نمایی است که جهت‌های حرکت علم را نشان می‌دهد، تا در سرزمین ناهمتای اندیشه، راه‌های رفته و سمت‌هایی که می‌توان پیمود، بازشناخته شود.»

پس از درگیری با واقعیت مرگ، اندیشه پروفسور پر‌بارتر می‌شد و سرانجام پس از سال‌ها دوری، به‌سوی درون خود بازگشت. به راهی که رفته بود نگریست و در ستیز با خود، به این برآیند رسید که این انسان، با این توانائی و ساختار پیچیده و شگفت آور عصبی – مغزی، شاید بهترین راه را در تاریخ انتخاب کرده باشد، اگر چه زخم‌های بسیاری نیز بر چهره اش به جای مانده است.

یادداشت
« کار سترگ این است که راهی که در پیش می‌گیریم، با توانائی‌های گوناگون مغزی و بدنی و شخصیت ما که ناشی از کشش چندسویه میان خانواده، جامعه و فرد است، ناهم‌خوانی نداشته باشد. در این رخساره، زندگی، زیبائی و نرمی دیگری خواهد داشت. زیرا هدف تنها ساختن یک ابزارنوین ساده یا پیچیده نیست، بل‌که به فراز بردن خود در چهره انسان توانائی است که می‌تواند چیزی بیافریند که دیگران نمی‌توانند و این یعنی برتری یافتن در میدان مسابقه ای که از زمان پیدایش انسان در زمین، در جریان بوده است.»

پروفسور به دستگاه بی‌سیم همراه دسترسی داشت، اما به او سفارش شده بود از این بی سیم جز در زمانی که برنامه با شکست روبرو شده باشد، استفاده نکند و در گفت‌وگوهایش نیز هرگز اشاره ای به برنامه نداشته باشد.
تب بالا می‌کشید و با استامینوفنی که در داروخانه گذاشته بودند نتوانست آن‌را کاهش دهد. سستی و عرق همه جای بدنش را پوشاند بود. نفس به سختی بالا می‌آمد و بینی‌اش می‌سوخت. در کلبه کاملاً بسته بود و پنجره را نیز محکم کرده بود تا سرما بدرون اتاق نفوذ نکند. کلبه گرم بود و مشکلی نداشت، اما پروفسور تشنه‌اش بود و دلش هوای تازه می‌خواست. اگر اکنون در خانه‌اش بود، همسرش آش پر سبزی می‌پخت و دوستانش به خبرگیری او می‌آمدند، اما این‌جا، هیچ‌کس نبود. کنسرو گوشت و شیر خشک نیز به‌دردش نمی‌خورد. نمی‌دانست چه‌کار کند. کمی سبزی خشک برداشت و روی میز گذاشت. اگر می‌توانست آن‌را روی فر برقی بپزد، شاید باکمی سیب زمینی و کنسرو می‌توانست سوپ خوبی درست کند، اما امانش بریده شده بود.
وقتی ربوت را طراحی می‌کرد، پیش بینی کرده بود نسل دوم آن بتواند مانند یک خدمتکار، کار کند، ولی اکنون خودش را سرزنش می‌کرد که روزهای زیادی را صرف برنامه دست‌برد به موزه کرده است.
دراز کشید و کنترلر ربوت را به‌دست گرفت. چشمانش سیاهی می‌رفت و ذهنش تمرکز نداشت. چند دقیقه نیمه بی‌هوش بسر برد. به دشواری می‌توانست چشمش را باز نگاه دارد. بین خواب و بیداری، برنامه ای را تنظیم کرد و بی‌هوش به‌روی تخت افتاد.
***
وقتی دوباره از زیر پرده اشک توانست پیرامونش را ببیند. نمی‌دانست چه مدتی در بی‌هوشی به‌سر برده و چه هذیانی گفته است. فضای کلبه را بوی خوش سبزی آب‌پز پر کرده بود. ربوت کنار اجاق برقی ایستاده و به او نگاه می‌کرد. یک آن پنداشت دخترش با آن چشمان ریز و سیاهش جلوی گاز ایستاده و به او لبخند می‌زند.
حس بویائی پروفسور بوی آش تازه را تشخیص داد و شکمش به هم پیچید. کسی در خانه نبود و ناباورانه پذیرفت، ربوت برایش آش پخته است.
وقتی از نمایشگاه کتاب آشپزی دریابندری را برای همسرش خرید، از سر کنجکاوی چند برگی را خواند. یک آش پر سبزی ایرانی پسندید و هنگام برنامه نویسی آن چه را به یادش مانده بود، در اختیار ربوت قرار داد. یادش نمی آمد کار بیش‌تری انجام داده است یا نه. اما اکنون با شگفتی می‌دید ربوت کارهای دقیقی انجام می‌دهد که او نمی‌توانست پیشاپیش تصور کند. ربوت آش را در کاسه ریخت و آرام آرام جلوی تخت آورد و بعد قد کشید و خودش را به بالاتر از لبه تخت رساند و کاسه را پیش پروفسور گذاشت.
آش خوش‌مزه بود و پروفسور آن‌را سرخوش بالا کشید و به ربوت نگاه کرد. چشمش کمی تار می‌دید و در فضائی مه گرفته به‌نظرش رسید اندوه وجود ربوت را فرا گرفته است. آیا ربوت از تندرستی پروفسور شادمان است یا غمی بر وجودش نشسته است که به آسانی پاک نمی شود ؟

یادداشت
« بگومگوی زیادی در باره ربوت هوش‌مند وجود دارد‌. ربوتی که می‌تواند با داده‌ها کار کرده و نتیجه گیری و رفتار سنجیده ای از خود بروز دهد. اما بدون تردید همه این گفته‌ها هنوز بازتاب آرزوی انسان است. هم‌چنان که گام نهادن به کره ماه. امیدی که هنوز هم زنده است. تا زمانی که مهندسی ژنتیک نتوانسته است به ساختمان کامل یاخته و چگونگی کار آن‌ها پی ببرد و خود یاخته ای جان‌دار بسازد، هنوز نمی بایست انتظار داشته باشیم ربوت بتواند بخش کوچکی از کارهای آگاهانه ما را انجام دهد.
با پیشرفت مهندسی ژنتیک، نسل تازه ای از ربوت آفریده می‌شود که می‌توان نام آن را «ربوت اندیشه‌ورز » گذاشت.
بی‌گمان انسان به‌فراز می‌رود و رویه دریافت مغز نوجوان امروز با بزرگ‌سال دیروز، یک‌سان نیست. اماتا امروز، دگرگونی‌هائی که انسان به‌وجود آورده است، بیرونی است. انسان به آسمان سفر می‌کند، ژرفای اقیانوس را می‌کاود و بر روی خاک و درون آب،  بی‌همانند شده است. انسان زمین را به شهری کوچک دگرگون کرده است. اکنون همه کشورها، همسایه هم‌جوارند و به آسانی از حال یک‌دیگر با خبر می‌شوند، اما این پدیده اجتماعی، تا امروز بیرونی بوده است. انسان جهان پیرامون را دگرگون ساخت.
وقتی انسان سرانجام به سراغ «خود » می‌رود این گرایش به‌سوی خود، نه کششی عرفانی، بل‌که کنکاشی در ساختمان یاخته‌ها و ژن‌های زندگی ساز خواهد بود و می‌بایست در انتظار آفریده شدن هستنده ای باشیم که به ما مانندگی نخواهد داشت ولی چون ما زنده خواهد بود و به گونه ای دیگر خواهد اندیشید.
می‌گویند انسان آینده، سری بزرگ و دست و پایی کوتاه خواهد داشت – درست مانند داستان جن – اما این انسانی که دیده ایم، نه به‌سوی زشت شدن، بل‌که به‌سوی زیبائی و بی عیب‌تر کردن خود پیش می‌رود. انسان که نمی‌خواهد به ماشینی با بازده کاری بالا شود!
مهندسی ژنتیک می‌تواند انسانی بهتر و «انسانی‌تر» بسازد. همین آینده است که نیروبخش تلاش همه دانشمندانی است که برای خوش‌بختی انسان‌، بدین گونه با انرژی و امید ، تلاش و کار می‌کنند.»

پروفسور شیفته به ربوت که بدون خستگی از این سوی به آن سوی می‌رفت، نگاه کرد و از سر رضایت سری تکان داد و از آن‌چه ساخته بود، لذت برد.

یادداشت
« چه فرقی است بین فرزندی که در ادامه زنجیره زیستیِ انسان آفریده می‌شود، رشد می‌کند و پیوند مهر و وابستگی را استوار می‌سازد، با یک آفریدة هنری، ادبی و یا یک ربوت که فراورده اندیشه و استعداد شگرف انسانی یگانه است؟
کودک از تبار من است و هزاران ژن از من به او داده شده است، ولی من در گردهمایی این ژن‌ها، نقشی نداشته‌ام، کسی از من نپرسید فرزندم در بردارنده کدام ژن باشد، اما ریز ریز ربوت از استعداد من برای آفرینش مایه می‌گیرد. ربوت از جانِ اندیشه‌ام نوشیده است. فراوردۀ کار من است و پس از من نیز در زنجیره تکامل ابزار باقی خواهد ماند. کدام‌یک به‌راستی به من نزدیک‌ترند؟ برای کسانی که دوست دارند به پرسش‌های دشواری که زمانِ پاسخ‌گویی آن نرسیده است، هم امروز جوابی آسان و ابدی بدهند، چالشی وجود ندارد، امّا بی هیچ تردیدی، این پرسشی نیست که بتوان امروز پاسخی شایسته برای آن یافت.» پروفسور با تحسین به ربوت نگاه می‌کرد و نمی‌توانست منشاء آن کشش مرموزی را که در ژرفای درونش لانه کرده بود، به‌درستی دریابد.

یادداشت
« پدر و مادر، خواهر و برادر، همسر و فرزند، همگی پودهای زیستی‌اند. تارهای هستی را آن رشته‌های مهری بهم می‌بافند که از درون مایه می‌گیرد و به گرایش میان انسانی به انسان دیگر و به طبیعت پیرامونش، جان می‌بخشد. بین انسانی که به دردت ریش‌خند می‌زند و سگی که با دیدنت، قلبش به تپیدن می‌افتد و زوزۀ شوق می‌کشد، کدام را انتخاب خواهی کرد ؟ سگ را ، انسان را ، یا هر دو را ؟
انسان بدون رنگ، بدون لباس، بدون زبان و اندیشه، نازپرورده جان خورشید و پیچیده ترین مفهوم هستی است.
در به درون بگشای. تو نیز عاشق خواهی شد. بر آن‌چه هست و آن‌چه خواهد بود. از پلشتی بگریز و به درون برگرد، ای آفریدۀ زمین، آنگاه همه را دوست خواهی داشت. ! انسان را، حیوان را ، گیاه را، سنگ را، ستاره را، کیهان بی‌کرانه را.
امیدوار باش و به زیبائی بیندیش. در روزگار تو نیز، روزی، خورشید بر جان تاک خواهد دمید.»

پروفسور پس از ریزش برف، اراده کرده بود وقتی دوستانش به کلبه برگشتند، از آنان برای بی‌مسئولیتی‌ای که به خرج داده و با جانش بازی کرده بودند بازخواست کند. امّا هنوز ساعتی از بهبودی‌اش نگذشته بود که نتیجه دیگری گرفت. او می‌بایست از دوستانش سپاس‌گزار نیز باشد، چون در این مدت کوتاه، او گوهرۀ خویش را بازشناسی کرد. تنهائی به‌یاریش شتافت تا خود را در آینه‌ای ببیند که تا کنون تلاش نکرده بود زنگارش را پاک کند و به چهرۀ درون خود با کنجکاوی  بنگردد.

یادداشت
«آن که نتواند با تنهائی سرشته شود، انسان کاملی نیست. تنهائی انسان را گسترده و روانش را به فراز می‌برد، تا آن‌جا که برتر و کامل تر از خویش در کیهان نمی‌یابد‌.
در طبیعت، انسان برآمده‌ای است شگفت آور، ولی تک‌تک سازواره‌اش، کامل‌ترین نیست. از مورچه، تارتنک، شیرمرغ، اسب و سگ گرفته تا دلفین هر یک حسی برتر از آنِ انسان دارند. پس خودشیفتگی به جای نمی‌ماند، هر حیوانی در جائی برتر از انسان است. امّا همین انسان، می‌تواند به خود ببالد، چرا که چنین ساخته‌ای در سدها سال نوریِ پیرامون زمین دیده نمی‌شود. به‌راستی دریغمان نمی‌آید این پدیده نادره‌گوهرِ روشنی بخشِ جهان هستی، درگیرودار ساختار اجتماعی چنان به فرومایگی کشیده شود که به یادآوری آن برای نسل‌های پس از ما که چالش‌های امروزین را نخواهند داشت، ناخوشایند و اندوه‌ناک باشد؟. درست مانند زمانی که بچه‌های دبستانی، هنگامی که تاریخ دوران برده‌داری را می‌خوانند، از خاموش مرگی برده‌ها به شگفتی افتاده می‌پرسند: « چرا برده‌ها چیزی نمی‌گفتند؟ »
انسان را باید گرامی‌داشت، ناز پرورده اش کرد و چنان زیستی برایش فراهم کرد که از زاده شدن، زنده بودن و از آن‌چه که دارد، شادمانی کند. آرزوی انسان، همیشه زیستن با احترام در جهانی خرّم و آرام بوده است. بر آوردن این، کم‌ترین حقی است که به گردن ما است.
این گل را می‌توان چید، پرپر کرد و به دست باد سپرد، امّا نمود این گل در جان دگرگون شونده هستی ریشه دارد و تا رسیدن بهاری دیگر، توان زایشش پایدار می‌ماند و با آمدن بهار، چنان بذر افشانی می‌کند که سالیان بسیار خشک‌سالی و زمستان سخت را هم می‌تواند از سر بگذراند.
ای که هستی و ای که می‌آئی، غنچه‌ها را نوازش کن. به‌گلبرگ‌ها بوسه بزن. برگی است که نام تو را  بر آن نوشته اند. بی نام تو، این غنچه، هرگز شکفته نمی‌شود.»

نیمه شب بود که پروفسور احساس کرد نَمی خنک سراسر بدنش را فرا گرفته و تبش فروکش کرده است. نوید خوبی بود. چشم باز کرد. از پنجره، نور ماه به درون می‌تابید. ربوت ایستاده بود و به پروفسور نگاه می‌کرد. تکانی خورد. دانست حالش رو به بهبودی می‌رود. دستش را دراز کرد و ربوت را ناز کرد. آیا این ماشین معنای نوازش را می‌فهمد؟ بی تردید نه، ولی با نوازش کردن ربوت، احساس ژرفی در وجود پروفسور بیدار شد. وقتی بچه‌اش تب داشت و او و زنش، ساعت‌ها جلوی تخت می‌نشستند و نگهبانی می‌دادند، گاهی بچه چشمش را باز و بی رمق نگاهشان می‌کرد. در این نگاه، انرژی نهفته پایان ناپذیری بیرون می‌زد و دل آنان را به شور و گرمی می‌کشید. پروفسور پدر، ارزش این نوازش را می‌فهمید و با این نوازش خودش را باز می‌یافت
صبح حالش خوب شد و توانست روی تخت بنشیند و پس از کمی ورزش بلند شد و حرکت کرد. بحران به پایان رسیده و دوران سستی نیز آن‌چنان که طبیعت او بود، سپری می‌شد.
 پروفسور خیلی زود سر حال آمد . این چند روز برایش سال‌های پر باری شد و برای اولین بار، پرسش فلسفی بزرگی که خواه نا خواه روزی به سراغ هر کسی خواهد آمد، ذهنش را مشغول کرد .آمدن و رفتن ، چرا ؟
سلامتی دوباره و زندگیش را مدیون ربوت بود. اگر او نمی‌توانست با آن دقت، وظیفه پرستاری و نگه‌داری از یک انسان را به عهده بگیرد، بی‌گمان اکنون جسدی بر روی تخت کلبه‌ای نهان رو به تلاشی می‌رفت.

یادداشت
« دریافتِ آفرینش‌گر، بالاتر از هستی من و تو، قرار نمی‌گیرد. این پرنده، تا آن‌جا بال می‌گشاید که  رشته‌های پندار ما، اجازه می‌دهند.
بی تو و من، هستی، غمگنانه تنها خواهد ماند. پس در برشی پهنائی، زندگی پیمانه مرگ است. آنان که همراه زمان کشیده می‌شوند، نامیرایند. جائی که زندگی هست، مرگی نیست. مرگ، نه در پس زندگی، بل‌که همراه با آن، ساخته می‌شود.»

ربوت چای گرمی آماده کرده و به سوی میز کار می‌آورد که ناگهان ایستاد. پروفسور ابتدا توجۀ چندانی نکرد و پی نبرد که چه اتفاقی افتاده است. با خون‌سردی بلند شد و ربوت را برداشت و به گوشه‌ای برد تا تعمیر کند. بارها ربوت را بازسازی کرده بود و به خوبی کمبودهایش را می‌دانست. قطعه و ابزار فراوانی نیز در اختیارش بود و به گفته آقای احسان زاده، به‌اندازه ساختن یک لشکر روبوت قطعة یدکی در اختیارداشت، امّا تعمیر ربوت به دراز کشید و برای اولین بار پروفسور احساس کرد نگرانی انگشتانش را به لرزش کشیده است.
دل‌شوره آرامشش را ربود. با همه تلاش، آن‌روز ربوت راه نیفتاد. شب را پروفسور خسته و مانده در کنار ربوت اندکی خوابید و بامداد، پس از استراحتی کوتاه، بازسازی ربوت را از سرگرفت. وقتی ربوت جنبشش را از سر گرفت و به فرمان پاسخ داد، قلب پروفسور به شدت به تپش افتاد و شادی همۀ وجودش را فرا گرفت.
دوباره کاری‌فرساینده شروع شد. پس از بیماری و دورۀ بحرانی‌ای که از سر گذراند، اکنون می‌توانست با انرژی و توان بیش‌تری به کار بپردازد. احساس نیاز می‌کرد خودش و فقط خودش، بدون یاری دیگران، به برنامه ای که هرگز نتوانسته بود پیاده کند، بپردازد.

یاداشت
« در جائی که گوهره تو را با همه توانائی‌هایت، پائین‌تر از یک جمجمة میان تهیِ سخن گوی بنشانند، اخلاق همان قدر ارزش‌مند می‌شود که دانه ای شن در کویرلوت!!»

روی نیمکتی کوچک که با دستان خودش درست کرده و رو به خرسنگ آهکی که با تیغه‌های بلند عمودی، بالا تر از درختان جنگلی خودنمائی می‌کرد، می‌نشست و چرت زنان به رویاهایش می‌پرداخت. دیگر آرامش درون داشت و دریافته بود که ربوت می‌تواند مو به مو، برنامه هایش را اجرا کند. ربوت را بارها امتحان کرد. می‌دانست در مسیرهای تعیین شده حرکت و کاری را که به وی واگذار شده است، با شایستگی انجام خواهد داد. امّا فروش چیزهای گران‌قیمت موزه کار دیگری بود. این همه کالای نادر باستانی با ارزش را در کجا می‌شد به فروش رساند؟  
آقای حسن زاده گفته بود که با یک شبکه بزرگ قاچاق کالاهای زیرخاکی رفت و آمد دارد و می‌تواند در زمانی کوتاه، همه را به فروش برساند، البتّه پول کلانی نیز می‌گرفت. اگر پروفسور می‌توانست به ربوت فرمان دهد پس از برداشتن چیزها از موزه آن را در جای دیگری پنهان کند، احتیاجی به دادن سهم دیگران نبود، ولی چگونه؟
 او سالیان دراز از عمرش را در دانشگاه و گوشه آزمایشگاه و کارگاه خود گذرانده و چندان به رفت و آمد با دیگران اهمیت نداده بود. با همۀ اعتبارش هنوز هیچ‌گونه پایگاهی در میان دولت‌مردان نداشت و نمی‌توانست به هیچ‌کدام از آنان تکیه کند. پس به‌ناچار می‌بایست به خواسته آنان تن می‌داد و چه حیف !
هنوز چند روز به وقت تعیین شده باقی مانده بود و پروفسور تقریباَ کاری نداشت. از کنار کلبه به جنگل خیره می‌شد و می‌نوشت.

یادداشت
« شکارچیان با اره و تبر می‌آیند و سرخ‌دار هم، یادی‌می‌شود در دفتر طبیعت. کوتاه ماندگان، جنگل را بی بلندبالایان می‌خواهند. سکوت کرده‌ایم و ناباورانه، نمی‌خواهیم باور کنیم که امروز را در پای دیروز، بی‌آینده کرده اند.»

دو روز به زمان آمدن پیک مانده بود که پروفسور دریافت - و این به هراسش انداخت- که در آراستن ربوت یک گمان را نادیده گرفته است. اگر در میانۀ کار، هنگام برداشتن گنجینه، روی‌دادی ناگوار پیش می‌آمد، ربوت چه واکنشی نشان می‌داد؟
هر چند دوستانش با اطمینان قول داده بودند نگهبانان در آن موقع شب در خوابی خوش خواهند بود و سیستم هشدار دهنده نبز عمل نخواهد کرد، امّا اگر یکی از نگهبانان بیدار می‌شد، یا آن‌چنان که گاهی پیش می‌آید، یکی از کارگزاران برای بازدید موزه می‌آمد و ... برنامه بهم می‌ریخت و با لو رفتن ربوت، تمام زحمتش نیز هدر می‌رفت. آن‌وقت ربوت می‌بایست چه کند؟
شب را پروفسور با پریشانی سر کرد و پگاه بیدار شد و به نوشتن برنامة نوینی پرداخت. برنامه ای شگفت آور! اگر حادثه ای رخ می‌داد، ربوت بخشی از جواهرها را برداشته و از همان راهی که وارد شده بود، برمی‌گشت و از راه تهران - شمال خود را به کلبه می‌رساند. پروفسور گذرهای تهران تا شمال را شناسایی کرده و از روی نقشه، دوری تهران تا کلبه را شماره کرده بود.
وقتی پس از 2 روز کار بی‌درنگ، سرانجام طرحش به پایان رسید، با تردید بررسی کوتاهی کرد و ربوت را صدا زد. می‌بایست همه چیز را از نو کنترل کند. پس از آن، آسوده شد، دراز کشید و به‌خوابی ژرف فرو رفت
***
ساعت 12روز ششم اسفند 1356 از موزه دزدی شد. ربوت گوش به فرمان به زیر زمین خزید. خودروئی کیسه‌ها را به پناهگاه برد. هواپیما ساعت 5 صبح پرواز داشت. پروفسور ساعت 3 بامداد به فرودگاه رسید، چمدانش را تحویل داد و آرام به گوشۀ سالن رفت. درونش آشوب داشت و می‌ترسید مامورین کارکشته از روی نگرانی‌اش، به او سوءظن پیدا کنند. سعی کرد آرام باشد. در گوشۀ سرسرا، صندلی خالی‌ای دید. نشست و به فکر فرو رفت. پیرامونش همه چیز کم‌رنگ وکم‌رنگ‌تر می‌شد. آغاز روزی دیگر. پایش را اندکی دراز کرد، چشمانش را بست و به رؤیا‌هایش میدان داد.
صدای بلند‌گو او را پراند. آخرین اخطار به مسافران بود. بی سیم همراهش را از جیب در آورد. اکنون می‌بایست پیامش را به ربوت که به گوشه تاریکی خزیده بود برساند. آن‌چه را که باورش نمی‌شد این بود که فرستادن پیام انفجار تا این حد دشوار باشد. دلش تنگ شده بود. کششی پر رمز و راز او را به سوی دیدن روبوتش می‌کشید. دلش می‌خواست ربوت کنارش باشد. سرِ کوچکش را به روی زانویش بگذارد و نوازشش کند. گرمای مورمورکننده‌ای پوستش را پوشاند. ترسید تردیدش او را از سفر باز دارد. با شتاب شماره را گرفت، رمز را داد و فرمان صادر شد.
پروفسور شادمان از پیروزی، خون‌سرد سوار هواپیما شد. وقتی هواپیما اوج گرفت، از پنجره به بیرون نگاه کرد. می‌خواست از همان‌جا، خیابان کنار موزه را ببیند، امّا نتوانست. شهر جان می‌گرفت. تاریکی کم‌رنگی که شهر را پوشانده بود آرام آرام می‌گریخت. سرش را به پشتی تکیه داد و چشمانش را بست. اکنون می‌توانست به برنامه‌های آینده‌اش بیندیشد، به زندگی در خارج، به کارهای بزرگی که در پیش بود و به روزی که به سوی کلبه ای باز می‌گردد که زیر بوته تمشک، چشمی به انتظار بر جاده خیره مانده است.
- سال 1384
 
 

کاربر مرتبط:  دکتر آیرج کی پور | Keipour
مطالب مرتبط:  آمپول فشار | دکتر آیرج کی پور
درخت اعلی حضرت | دکتر آیرج کی پور
خيزاب ‌ها و آرامش | دکتر آیرج کی پور
کی سرتره | دکتر آیرج کی پور
زمان سنجی مطب دندان پزشکی | دکتر آیرج کی پور
دندان عوضی | دکتر آیرج کی پور
درد تروما | دکتر آیرج کی پور
دو دندان پیشین | دکتر آیرج کی پور
سومین ماه درد | دکتر آیرج کی پور
جایزه | دکتر آیرج کی پور
يك دست دندان | دکتر آیرج کی پور
لاك‌پشت‌ها را اعدام نكنيم | دکتر آیرج کی پور
ایزو9001 - 2000 | دکتر آیرج کی پور
دست گلت درد نكنه | دکتر آیرج کی پور
دیدمت | دکتر آیرج کی پور
برش عمودی | دکتر آیرج کی پور
چابک سوار | دکتر آیرج کی پور
خط ۱، واگن ۲، واگن ۳ | دکتر آیرج کی پور
این طبیب از دیدن بیمار می ترسد؟ | دکتر آیرج کی پور
چگونه دندان پزشک چپ دست شد | دکتر ایرج کی پور
سوسن و بع بعی | دکتر آیرج کی پور
راز غار شیرآباد | دکتر کی پور

بازگشت به فهرست


 
متن پیام*
Upload files and imagesDrag files here to upload
Drag files here
هیچ نوشته ای یافت نشده است.
Send Cancel
محافظت در مقابل ربات های اسپم (کپچا)
بارگذاری تصویر
 

برای امکان اظهارنظر، باید به ایردن وارد شده باشید


The Singularity Is Near

Ray Kurzweil